جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۶

هفتمین نفس

کنار تیر چراغ برق دفنشان کردم. هفت پتوی کهنه و هفت متکای رنگ و رو رفته و هفت شلوار خشک گره خورده و هفت زیر پیرهن  نخ نما شده ی آخرم را. هفت تقویم هفت سال آخر را دوباره ورق زدم و صفحه های نانوشته را نگه داشتم و مابقی را سوزاندم. هفت خیابان بالاتر. انتهای یک کوچه بن بست دم درب هفتم نشستم. حالا دیگر کد پستی داشتم. حتی اگر دو رقم آخرش اشتباه شده باشد. پسر بچه ها کوله هایشان را روی زمین می کشیدند و من زل زده بودم به گلدسته های مسجد سر کوچه و به دو رقم آخر کد پستی ام می خندیدم. از یک مستطیل دو نفره به یک مربع تنها پناه برده بودم. حالا گردی کوچکتری دور خودم می کشم. دراز می کشم و نفس می کشم. نفس، نفس. نفس. نفس. نفس. نفس و نفس

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

دندان شماره­ ی هفت بالا سمت راست

از خط قرمز لبه­ی سکو پرید
دختری که قاصدکی را گرفته و پرواز می­کرد
تاب که می خورد
تمامی ایستگاه های شهر زیر پایش بود
بال هایش یخ زده بود
آن روز تمامی پروازها تاخیر داشتند
هیچ نگاه هرزه ای اجازه فرود نداشت
و ساعت ها شناور بودند
آن پایین
در جاده­های باریک و پیچ در ییچ
تصویر دختری بود که با دوچرخه
لابه لای درختان چیتگر
میان صدای ویولون زنی ناشناس گم می شد
فکم برای ساعت ها باز مانده بود
و صدای دندانپزشک در سرم می پیچید
که دندان شماره­ی هفت
بالا سمت راست
کشیدنیست
و من به چشم­هایش نگاه می کردم
هنوز دی ماه بود
باران می بارید
آنقدر که تمامی دی ماه­های بعد از آن را بوی نم گرفت
هنوز در خیالم
دقیقه ی سی و یکم که تمام می شود
اتوبوسی بدون توقف چهار راه استانبول را به راست و چپ می پیچد
و من بی آن که کافه نادری را بشناسم از جلوی آن رد می شوم
صدای ویولون و بوی قهوه در هم می پیچد
من تنها یک اسکناس یک دلاری می خواستم
برای نوشتن دو سه خط شعر
حتی گیتاریست های ازدحام عصرهای تابستان خیابان وزرا
که تابوت غرورشان را در پیاده رو پهن می کنند و چشم هایشان پر راز
حتی پیرزن های نشسته روی پل های هوایی نواب
که در صبح­ های سرد زمستان زیر چادرهایشان پنهان می شوند و دست هایشان دراز
با یک اسکناس یک دلاری تا خورده سرخوش نمی شوند
آن چنان که من از سر نیاز
فریاد می زنم بر سر راننده­ ای که در خلوت چهار راه ماهی می گیرد
بی آن که به مجسمه­ ی کتاب در دست میدان زل زده باشم
و به آشفتگی حوضچه آب در آرامش صبح اندکی اندیشیده باشم
آلوده­ ی کار
در طبقه سی و یکم یک برج بلند
که چاه فاضلابش به مرکز زمین می رسد
پاکت سیگارت که ته می کشد
با مسواک ماشین ریش تراشت را تمیز می کنی
دندان هایت را در یخچال می گذاری
تا برای روز بعد درست تیز شده باشند
تنها آدم های تنها می دانند
که در دعوای  نیمه شب یخچال های قدیمی و ساعت های عقربه دار
همیشه یخچال است که کوتاه می آید
طولانی ترین فاصله ها از عرض یک پتو کمترند
هیولای تنهایی
هر شب میان من و بخاری می نشیند
تکیه می دهد به دیوار رو به روی من
پاهایش را دراز می کند
و با چشم ها و لب های بسته
ابلهانه می خندد
با چشم هایت فریاد می زنی
اما تنهایی مثل دیوار نیست که گوش داشته باشد
حتی نمی شود از خانه بیرونش کرد
پهن می شود روی چوب لباسی ها
بوی نمش تمام زندگیت را می گیرد
و گند می زند به همه رفاقت های تاریخ
او همیشه همینجاست
منم که باید بروم
در گرگ و میش صبح
مچاله میان صدای زوزه آب در لوله ها و غرش سشوار و رفت و آمدهای دیوانه وار
توده سرمای نیمه شب از لای درب ها هجوم می آورد
غافل از آن که موهایت را روی بالشت جا گذاشته ای
و هم چنان که رویاهای شبانه ات را سر می کشی
به انتهای کوچه می رسی
دماوند بعد از یک شب سرد
خمیازه می کشد
و خاکستر تخته چوب­های سوخته­ی کنج پیاده رو
می پاشد به آسمان شهر
مدرسه ها تعطیل می شوند
کارمندان اداره ها ماسک به صورت می زنند
و من گردی میدان­های روی نقشه را
با زغال های خیس به هم وصل می کنم
دود از کنده­ی شهر پیر بلند می شود
صف کنار دیوار سفارت از یک خبر آشفته می شود
ساختمان رویاهای من فرو می ریزد
و آتش نشان­ها زیر آوار می مانند
آن طرف خلیج در زیر حجم سنگین یک ساختمان بلند
میان نورهای زرد و آبی و قرمز
فروشنده های چینی و خدمتکارهای آفریقایی
اسکناس هایشان را به افتخار روسپی ها
شاباش می کنند
و آنقدر می نوشمند و می رقصد
تا ستون ­های بزرگ خمیده و خیس آوارهای فروریخته در تهران

جوانه بزنند

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۵

خیابان سی تیر

سال ساخت فیلم نشان می‌دهد که باید سال 77 بوده باشد و من سیزده ساله‌. یادش بخیر بعضی آخر هفته‌ها که شب‌ها به خانه بر می‌گشتم، نیمه‌ شب‌ها در زمان تکرار سریال‌ها، وقتی همه‌ی چراغ‌‌های خانه خاموش بود، پای تلویزیون 14 اینچ شهاب نقلی مان تک و تنها دراز می‌کشیدم و پاهایم که روی لبه آن زیر تلویزیون چوبی خستگی در می کرد، بین همان دو سه شبکه‌ی تلویزیون آن زمان، پای بریده بریده‌هایی از سریالی می‌نشستم که برخی از آدم‌ها، دیالوگ‌ها و حتی موسیقی پس زمینه‌ی فیلمش سرخوشم می‌کرد. حتی خاطره اش همین حالا هم سرشار از لذتم می کند. از این که نمی‌توانستم هر هفته آن را تمام و کمال ببینم حسرت به دلم می‌نشست. حالا بعد از 18 سال یکی از همین انبوه شبکه‌های تلویزیونی دوباره دارد دستمال می‌کشد روی تابلوهای عکسی که به خاطر سپرده‌ایم. شاید حسی باشد مثل آرامش دقایق پایانی فیلم حوض نقاشی مازیار میری. یا همان حسی باشد که وقتی یازده سال پیش در بالکن خوابگاه دانشجوییمان «تو را دوستت دارم چون نان و نمک ناظم حکمت» را با صدای بلند می خواندم. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد و شنیدن این شعر در پادکستی ناگهانی، مرا آنقدر از گذشت زمان بترساند.

از یک جایی به بعد

از یک جایی به بعد مثلاً در سی سالگی. این جمله ها از اعماق وجودش بالا می آمد. طوری که به پشت سرش نگاه پر از افسوسی انداخته باشد. آدم احساس تنهایی بیشتری می‌کند. به دور و بری‌هایش بیشتر نگاه می‌کند. دور و بری ها بیشتر نگاهش می کنند. بیشتر که دقت می کنی می بینی پدرت لاغرتر و شکسته تر شده. دور چشم های مادرت چین های عمیق برداشته و خودت! مگر ادم چقدر می تواند سرکش باشد. بی تفاوت و خودخواه باشد. مگر ادم چقدر می تواند خودش باشد! خوشحالم که خیلی دیرتر از هم نسل هایم سریال Friends را می بینم. حتی بعد از سریال How I met your mother. چقدر فاصله هست! حتی چک کردن معنی برخی کلمات زیر نویس ها هم تمرکزم را بر نمی گرداند. آخر تا چقدر تفاوت. اما شب نشینی های خانوادگی و دور همی های چند دوست در کافه بایستی یک جورهایی مترادف هم باشند. مگر همه اش فرار از تنهایی نیست. یکی از همکارهایم امروز برای خانمش کفش کوه، کادو خرید تا برای تعطیلات بروند کوهنوردی و ان یکی همکارم دنبال جای مناسبی می گشت توی کردان برای اطراق کردن. امروز عصر نواب انقدر ترافیک پر ازدحام بود که سیل ادم هایی که برای تعطیلات چند روزه از شهر بیرون می زنند شوکه ام کرده بود. یعنی واقعا زندگی اینقدر ساده است. تمام هفته گذشته را دویده ام. شنبه ارائه پایان نامه ام بود. یکشنبه تا چهارشنبه هم چند روز پر از بازدید و جلسه و تلفن و بالا و پایین رفتن و این طرف و ان طرف سرک کشیدن بود. سه روز هم استخر رفتم که استرسم را حداقل کم کرده باشم. تبدیل دوش حمام را هنوز درست نکرده ام. مشکل کولر هم هنوز سر جایش هست. قرار بود دستی به سر و روی خانه بکشم. بعضی وقت ها باورم می شود که ما کار می کنیم که بعد از خوردن شام، تلویزیون ببینیم، سیگار بکشیم و بعد از خوردن چند لیوان بزرگ چای دراز بکشیم و بدون این که به روز بعد فکر کنیم در رویای چند سال بعد بخوابیم.  

وقتی سنگ ها به زمین می چسپند

نیمه شب است. اتوبوس زیر پلی تاریک و خلوت توقف می کند. انتهای مسیر من است. از پله های پل عابر که بالا می روم جوانی حدوداً بیست و پنج ساله دارد ناشیانه و با سرعت فندک می زند. اواسط پل مردی میان سال لا به لای کارتون تا شده ای خودش را به خواب رسانده. کیف لپ تاپ شرکت را محکم تر در دستم فشار می دهم. از پل که پایین می آیم از تاریکی زیر پل خودم را به پیاده رو آن طرف خیابان می رسانم. موتورسیکلت ها در شب های تنهایی آدم را اندکی می ترسانند. شما باید شب های ترمینال های پایین شهر را دیده باشید تا از رویاهایتان در آن شهر سخن بگویید. تهران واقعا شب ها خواب ندارد. این را مسافرکش های بدون فاکتور بهتر از هر کسی می دانند.

طوری روی صندلی اش نشسته که انگار معلمی از شاگردانش پاسخ یک سال زحماتش را می خواهد. نه معلمی جایگاه با شرافتی ست او نباید آن جا باشد. کاسب دندان گردی ست که دارد با سرباز وظیفه راسته بازار معامله می کند. گاهی وسط حرف هایم جمله ای می گوید که یعنی هم خوب می فهمد و هم مدیر خوبی است و کاش می دانستید که چقدر نمی فهمد و چقدر در جایگاهش اشتباه نشانده شده. شما وقتی می دانی که تمام حرف های آدمی که روبه رویت نشسته با واریز مبلغی ناچیز به حسابش تغییر می کند حالت از دیدن ریخت و قیافه اش به هم می خورد. اسلایدهای پاور پوینت را جلو می بری و زل می زنی به جماعتی که روبرویت نشسته اند. یک،‌ دو،‌سه، چهار نفرشان بدون شک دندان­هایشان را تیز کرده اند. آن یکی که سهمش را گرفته آرام سر جایش نشسته. چند باری داخل و بیرون می شود و دوباره لم می دهد روی صندلی. دومی عینکش را بالا و پایین می کند و تلاش می کند وارد بازی نشود. سه نفر سمت راست بهانه ای برای حمله پیدا می کنند. مثل گرگ های گرسنه ای که بعد از مسافت زیادی به ابادی بی دفاعی رسیده باشند. باید خم می شدم. سنگ ها به زمین چسپیده بودند!

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵

خاطره های سنگین

صبح پنجشنبه است و خوابهای طلایی جواد معروفی آرامش را به تو باز می­گرداند که ناگهان در یکی از پست‌های حساب لینکدینم تصویر مردی ست ناشناس با لباس آبی روی تخت بیمارستان. چهار سرم مختلف بالای سرش و دست‌هایی که خسته روی زانوها افتاده‌ اند. وزن کم و موهای کم پشت شده اش گویای همه چیز هست. وضعیت بیمارستان هم توان مالی اش را به خوبی نشان می دهد. نوشته که برایش دعا کنند. پایین، انبوه نظراتی ست که برایش آرزوی سلامتی کرده اند و دلداریش داده اند. یکی نوشته مرد آن است که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب باشد. بخند مرد! دوباره به تصویر نگاه می کنم. نمی دانم چه کسی توانسته از تصویری تا به این حد درمانده عکس بگیرد. دیگری برایش از سودمند بودن شیمی درمانی نوشته و آن دیگری روحیه‌ی خواننده ی معروف را مثال زده. چند ماه پیش که یکی از دوستانمان چنین شرایطی را داشت و اکنون در میان ما نیست، از این که چرا خود فرد یا نزدیکانش عکس هایی این چنینی را در زمان بیماری منتشر می کردند متعجب می شدم. خوب یادم هست پدر بزرگم که سرطان گرفته بود از این که دیگران در آن وضعیت ضعف بدنی ببینندش درد می کشید. حتی مراحل آخر شیمی درمانی اش را هر چه نزدیکانش اصرار کردند دیگر پیگیری نکرد. اما پسر عمه ام که درگیر بیماری بود تا آخرین لحظات جنگید. شاید به خاطر دخترش. نمی دانم. اما جمله ای که در چند هفته ی اول بیماری یکی از دکترهایش به برادرش گفته بود را من بارها و بارها با خودم به فکر نشسته ام. گفته بود بیماری برادر شما در شرایطی است که ... نگذارید تصویری که دیگران و مخصوصاً نزدیکان از او به یاد خواهند داشت تصویری شبیه این عکس ها باشد. جدا از این که دیگران چقدر مهم هستند و فارغ از این که خود شخص چه دیدگاهی دارد، این طور عکس ها خاطره های سنگینی هستند که شبیه خرچنگ آدم را در بر می گیرد و چنگ می زند! این عکس ها هستند که سرطانند!

باران اردیبهشت

فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر از فیلمی که هیچ وقت آن را ندیده ای. یک کاریکاتور که برداشتی از آن در زیرش نوشته شده و حتی به تو اجازه فکر کردن هم نمی دهد. چند خط متن زیبا که دوستشان داری. شبیه تصویر چمنزاری زیبا در کنار جاده ای که در یک عصر آرام بی آن که در آن قدم زده باشی سرخوشت کرده باشد و ناگهان یک متن از گذشته ای دور و پر از افسوس و اندوه و چند ثانیه بعد با چند خط شعر به هر چه که هست و نیست امیدوار می شوی. لابه لای تمام این حرف و حدیث ها چیزی هست که پیدایش نمی کنم. صدای باران اردیبهشتی را گاه به گاه از کانال کولر می­شنوم. کمی بیشتر یا کمی کمتر از نه ساعت نشسته در یک اتاق دوازده متر مربعی. بیست دقیقه پیاده روی. دو ساعت در اتوبوس و تاکسی و مابقی روی یک زیر انداز دو متر در دو متر. زانوهایت را مدام خم و راست می کنی و گردنت را چپ و راست. از این صفحه به آن صفحه. این اعداد و این کدها و این نمودارها باید روزی تو را از این دوازده متر اتاق و چهار متر مربع زیر انداز دور کند. اتاقی که صدای موتور یخچالش، شعله آبی لرزان آب گرمکنش، صداها و تصاویر گاه و بی گاه تلویزیونش،‌ پیچیدن صدای قطره های باران در کانال کولرش و صدای هواپیماهای عبوری از پنجره اش از حضور هم اتاقی­ ات پر رنگ تر است. خواب نزدیک شده. فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر ... 

قبرستان حافظیه

دست فروش‌ها دارند بساطشان را جمع می‌کنند و چند زن که آخرین چک و چانه­ هایشان را می ­زنند. بلیط سه هزار تومانی را با اکراه به نگهبان دم در می­دهم که حتی به صورت بازدید کننده­ ها نگاه هم نمی ­کند. از همان ورودی عده­ ای دارند با گل ها و بوته­ ها عکس می­ گیرند. از پله ­ها که بالا می روی جماعتی عجیب دور هم جمع شده ­اند و مدام از زوایای مختلف از هم عکس می­ گیرند. من فکر می­کنم بخشی زیادی از محبوبیت حافظ  به خاطر همین شکل ظاهری آرامگاه است هم چنان که من همیشه ناخودآگاه فردوسی را با تصویر مجسمه­ ی میدان فردوسی تصور می­کنم که حتما آن طور نیست! دو نفر که به گمانم فرانسوی باشند دارند با صدای بلند چیزهایی را می خوانند که شاید ترجمه­ ی شعرهای حافظ باشد. دختری که از این صحنه به هیجان آمده از آن­ها می خواهد که انگشتشان را روی سنگ قبر بگذارند تا از آن­ها عکس بگیرد و در نهایت بابت عکسی که گرفته است از آن ها تشکری حقیرانه می کند! با این که دوست داشتم شعر روی سنگ قبر را بخوانم اما اینقدر همه چیز آن طور نبود که فکر می کردم دور می شوم از آن جمع که نمی فهمیدمشان. آن طرف­تر گورستان کوچکی است که اصلا دوست ندارم چیزی راجع به آن بدانم اما یک قاب تصویر از دختر و پسری که کنار یک قبر نشسته ­اند و شعر می­ خوانند وادارم می­کند که بروم صاحبت آن قبر را بشناسم. کمی که جلوتر میروم مطمئن میشوم که صاحب قبر اصلاً مهم نیست و از نیمه ­ی راه بر می­گردم. آن طرف دیگر بساط خرده فروشی ­ای باز کرده­ اند که بیشتر شبیه نمایشگاه ­های کاردستی زندان یا بهزیستی است و پیرمردی خسته از پیاده روی، معرکه گرفته و با جمعیت گرداگرد دارند درباره کوروش صحبت می کنند و من فکر می کنم این کوروش باید جایی غیر از بزرگراه ستاری باشد!  انتهای شب است و شیراز هم خسته. به هتل بر گردم. 
حالا من هم تصاویر ذهنیم از حافظیه همان گل و بوته های ورودی، هشت ستون زیبا، یک حوض مستطیلی ساکن در تاریکی شب، درخت های نارنجی که خبری از بوی بهار نارنجشان نیست و دیوارهای با سوراخ های گله به گله که زیباترین تصویر من از شیراز است.

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۲

نکند سنگفرش ها را



روبروی خیابان پنجم (اول یا سومش را نمی دانم) گالری کوچکی ست. دو سالی ست گاه به گاه از روبروی آن رد می شوم. تا به حال هیچ وقت پایم را آن جا نگذاشته ام. چند خیابان پایین تر، سینما آزادی ست. در این مدت هر روز حداقل دو بار از جلوی آن رد شده ام. حتی یک بار هم از پله های آن بالا نرفته ام. اگر قرار است یک تصویر زیبا یا یک فیلم تاثیر گذار روی آدم اثر گذار باشد در همین سال های جوانی ست که باید لذتش زیر زبانت آب شود و آرامشش رخنه کند توی وجودت و طوفان حس بودن را در تو جاری کند. تو هی بین صفحه های تکنیکال یک محصول کنترل و اف بزن و دنبال پول بگرد. تلفن بزن و بحث کن و به خاطر اجاره خانه و شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و تعمیر کفش و عوض کردن پیراهن رنگ و رو رفته ات ادبیات احمقانه ی بازار را زندگی کن. شاید اگر کسی دیگر این حرف ها را می زد می گفتم نه. اگر علاقه داشتی دو ساعت مرخصی می گرفتی و یک فیلم خوب را که نشان کرده بودی می دیدی یا سری به یکی از نمایشگاه ها و موزه های دور و برت می زدی. دو تا بلیط کنسرت می گرفتی برای شب یک روز تعطیل. و بدون شک این بحث هیچ وقت به نتیجه نمی رسید. چون حق با همه است. تشنگی از یک حد خاص که بگذرد آدم در حال احتضار هم باشد خودش را می رساند به نزدیک ترین شیر آب. مشکل اینجاست که گاهی آدم تشنگی هم یادش می رود و زندگی طوری عطشش را فرو می نشاند که با سر کشیدن یک آب معدنی باورش می شود که از چشمه های کوه های سبلان آب می خورد. تو می توانی صبح که از خواب بیدار شدی از بین دانشگاه و محل کارت یکی را انتخاب کنی. از بین کارفرما و استادت یکی. از بین هم کلاسی و هم کارت یکی. از بین موفقیت در کارت و موفقیت در تحصیلت یکی. و یا اصلا هیچ کدامش را! حال آن که از سر نیاز هر دو را می خواهی. پس روز هایت را تقسیم می کنی. و ناچار کارت را تقسیم می کنی. حقوقت را تقسیم می کنی. تحملت را تقسیم می کنی. محبتت را تقسیم می کنی. زندگی ریاضی اش طور دیگریست. این تقسیم ها محاسبات را بر هم می زند. حقوقت که نصف می شود روی تحملت و تحملت روی محبتت و و و همه چیز روی همه چیز تاثیر غیر قابل پیش بینی ای می گذارد. گاهی نیرویی باور نکردی پیدا می کنی و چندین کار را باهم و به طرز باور نکردنی ای درست انجام می دهی و گاهی آنقدر کم می آوری که از انجام دادن ساده ترین کارهای روزمره ات در می مانی. اینجاست که گاهی یادت می رود که دنبال چه هستی. دنبال نوشتن یک مقاله. گرفتن پذیرش از یک دانشگاه درست و حسابی. گرفتن ویزای کار. راه انداختن یک شرکت موفق. یک کار بزرگ طوری که تکانی بخوری. بپری. یا اصلا فرار کنی از وضعیت موجودت. دیگر حالم به هم می خورد از این حرف ها. آدم باید خیلی کارش درست باشد که از این لابیرنت دشوار راهش را بی آن که کار از کار بگذرد پیدا کند. سرت را که بلند می کنی شهرداری دارد کف پوش خیابان ها را عوض می کند. سنگفرش هایی را که سال ها روی آن قدم می زدیم را دارند عوض می کنند.

وارونگی



ترافیک و سرما و دود. رادیو بر کوتاه ترین داستان دنیا یک شاهنامه مقدمه می خواند. گریزی نیست از شهری که لانه کرده توی سرت. تهران شهر آرزوهای ناچار است یا ناچاری آرزوها. زیر نگاه های مدعی پشت فرمان ماشینی، شبیه آگهی باران خورده ای به خیابان های شهر زار می زنی. گاهی هم محو لذت رسیدن به اتوبوس صبح جمعه ای تنها، سر بالایی پله پله ی خیابانی اعیان نشین را قدم می زنی. تکرار. تکرار. مشغول پر کردن فرم های زندگی هر روز می شوی. فاکتور می زنی. فاکتور می زنی تا یک قاشق توی زندگی ات جابجا بشوی اما یک عمر از خودت فاصله می گیری. پی دی اف ها و پاور پوینت ها را میان خواب و بیداری بالا و پایین می کنی تا به خواب نبینی آن چه را که برایش خواب می بینی. رسید روزهایی که می ترسیدی کتاب بالش شبهایت بشود. باید قبل از آن که مثل پیرمردهای کوچه گل زرند با عصایت رسالت تمیز کردن جوی آب دم درب خانه ات را داشته باشی اتفاقی بیفتد. اتفاق یعنی شهری که منتظر است بادی بوزد تا دود و کثافت را از آسمانش پاک کند ناگهان بارانی شود. تکرار می کنم. باید به خودت زمان بدهی. زمان بدهی. زمان
 

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

بساط پاییز


چه رسیدنی
این پنج و نیم متر زندگی را
که هر روز قدم زده ای
آخر کدام بخت برگشته
مهره ی مار می فروشد
که تو بساط کرده ای
وسط خیابانی که کتابفروشی هایش
سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند
تقویم بی مصرف روی میز
حالا دیگر پاییز است
و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است
خمیازه ی بلندی می کشد
ما مهربان نبودیم
سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

قورباغه ها نمی دانند



برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد 
از سنگریزه ای کوچک
آشفته می شود
قورباغه ها نمی دانند
برکه رودِ مرده نیست
رود روحِ برکه نیست
برکه روحِ پرتکاپویِ یک رودِ خسته است
ناگفته ی نستعلیق نیزارهایِ خشک
قژقژِ جوهرینِ گم شده در صدای سنگریزه ای
در ابر و بادِ ماهی و پرنده
بی کرانِ یک حصار
خروشِ یک سکون
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
 

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

سوار بر باد

آرشه ها در پاسخِ دست ها
به رقص در می آیند
زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض

لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد
پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند

بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است

دستت درد نکنه قهرمان!

در مسیر راه رفت هر روزم راننده اتوبوسی هست که در ذهن من مصداق تمام و کمال کلمه ی بیشعور است. می توانم به جرات بگویم که در یکی دو ماه گذشته هر بار که متوجه شده ام کسی در اتوبوس با راننده جر و بحث می کند و راننده را نگاه کرده ام خود خودش بوده است! اصلا رانندگی اتوبوس شاق ترین کار دنیا. قبول. حتی سخت تر از کار کردن در معدن های چین. حرف بر سر درک آدم های دور و بر و شرایط محیط است. امروز ظرف مدت بیست دقیقه با سه خانم که دیر پیاده شده بودند و در را کوبیده بود به یکیشان دعوایش شد. با دو سه نفر که آن جلو نشسته بودند سر این که چرا هر جایی که دلش بخواهد نگه می دارد جر و بحث کرد. با دو خانم که چرا خانم ها دیر پول می دهند. با یک پیرمرد سر این که چرا تفاوت بین بوق های کارت را نمی فهمد و تکرار مکرر ای بابا به من چه برو مشکل کارتت را توی مترو حل کن! با اتوبوس پشت سرمان که آنقدر قبل از میدان فردوسی توی ایستگاه مانده بود که چراغ دو بار قرمز شده بود! گویا نگذاشته بود عقبی مسافر هم بزند. جالب این که به یکی از مسافرها می گفت چرا هر روز ده دقیقه زودتر بیدار نمی شوی که به این ده دقیقه دیر رسیدن ها فکر نکنی! خب نکته ی آموزنده ایست! اخلاق و معرفت و انسانیت را هم بگذاریم کنار اگر بیست نفر از این چهل پنجاه نفر شاغل باشند و ده دقیقه برسند سر کار و هر کدام فقط پانصد تومان از حقوقشان کسر شده باشد. می شود ده هزار تومان. جدای از اعصاب خوردی و تنش های کاری بعدی.  یکی دو دانش آموز یا دانشجو دیر به کلاس هایشان برسند و پشت در بمانند یا بروند تو و نظم کلاسی را به هم بزنند. یکی دو نفر به قرارهایشان نرسند و خیلی چیزهای دیگر که شاید به مراتب مهم تر نیز باشند. همه و همه به خاطر چند مسافر بیشتر سوار کردن و عدم توانایی در برقراری رابطه ی قابل قبول با دیگران. بعضی وقت ها این جمله که بعضی راننده اتوبوس ها به مسافرهای معترض می گویند حالم را به هم می زند. اگر عجله داری با آژانس و تاکسی برو. حتی اگر حق با راننده باشد گفتنش تهوع آور است. حالا همه ی اینها را گفتم جمله ی آخر ماند. پیرمردی که امروز بعد از من پیاده شد با تحسین به هیکل همین راننده نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه قهرمان! پیرمردی که همه ی این اتفاق ها و نق زدن های مکرر مردم را دیده بود!

پنجره های نیمه باز


مگر نه این که می خندیدیم به آن یارو که کارت  متروش را مثل کارت های شناسایی دهه ی شصت کاور گرفته بود. خب اشتباه می کردیم. اصلا به ما چه ربطی داشت. اصلا شاید کسی دلش بخواهد هنوز اسکناس های پنجاه تومانی و صدتومانی را سر حوصله بشوید و  گوشه هایش را چسب بزند و لای تقویمش نگه دارد. به ما چه. حداقلش این است که هزینه روی دست دولت نمی گذارد و شاید آخر هفته همین اسکناس های بی ارزش هدیه ی با ارزشی شوند برای نوه ها و نبیره ها. باور کن این دسته آدم ها حتی یک لحظه هم به فرار از کرایه های اتوبوس و مترو فکر نمی کنند. باید فکر کرد به آن هایی که آن طرفِ صف های طولانی اتوبوس در انتظار شکار صندلی های اتوبوس خارج از نوبت کز می کنند. به خودت. بهتر است این روزها زوم کنی روی خودت!

پاییزی که از هر بهار



 دلخوش است ابراهیم به تشابه چهره با برادرزاده هایش. مینا با تصویر پنجاه تومانی ورودی دانشگاهش. مهرداد به ژستِ گرفته در تنهایی حجیمِ کاناپه ای. حافظ در قایقی میان آب های دو کشور. شهرداد زیر سایه سنگین ساختمان بلندی سر چهار راهی در اسلو.  حامد در فیس بوکش ساکن مکزیک است و مرتضی شن های ساحلی دور را به چشم های تشنه ی این طرف آب می باشد. بهنام گم شده وسط دود قلیانش تا رها پای گچ گرفته اش را فراموش کند. مهران چقدر به زنش نمی آید. مهدی دیگر بیکار نیست و زیر عکس رضا نوشته است سه در چهار زمینه سفید! مهسا با عکس بچگی اش. مونا با عکس بچه اش و ندا با عکس خواهر زاده اش. محسن کتاب های نخوانده اش را. کیوان بی دغدغه ای همیشگی اش را. افشین کلافگی موضعی اش را. پس آن پاییز کی می رسد. پاییزی که از هر بهار بارانی تر است!

فصل بعد


روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ...  یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام  بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.

شاید باید


یک ماه پیش که در  خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!

مرز فصل ها


مردی که روی شانه های پر تکانِ اتوبوس
به خواب می رود
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد هم
از سرما مچاله می شود
و بی گمان
خیس عرق می شود زنی
که نایلونی انباشته از گلوله های کاموا
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد
روی زندگی نبافته اش سنگینی می کند
اشتباه نکنید
فصل ها مثل آدم ها
جایشان را به هم نمی دهند
حقیقت در توالی روزهاست

ماهی عید


نایلون سفید
بطری نوشابه
تنگ شیشه ای
حوض پارک
وقتی که فکر دریا نیست
ماهی عید
به اردیبهشت نمی رسد
 

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

نقطه ها


زنی که زیبا نبود
آب پرتقالِ صبحانه اش را
خواب ماند
تا یک مشت سنگِ درد را
سیزده به در کند
ناخن هایت را روی شیشه های شهر می کشی
کرکره ها اما
از کنجکاوی یک سریال پایین می آیند
بر بزرگترینِ پرده ها هم
نقطه های انسانیت را
چقدر به سادگی جابجا می نویسند

شست های بی خبر


مثلا همین انگشت های دست. نه این که اغلب اوقات زیر سرم باشند و یا سربار تنم توی جیبم باشند. بیشتر از آن که باید هم از آن ها کار می کشم. مگر نه این که اغلب روزها پشت میز کارم فاصله شان با چشم هایم از سی چهل سانتی متر  بیشتر نمی شود. مثل انگشت های پا هم نیستند که جوراب و کفش نگذارند آدم حتی بفهمد چند انگشت برایش مانده و یا اصلا چند تا بوده که چند تایش نمانده باشد. باور کنید گاهی با شکستن ناخن هایم شستم خبر دار شده که هی چه خبر است مگر. زندگی این قدر جدیست یعنی که از گرفتن ناخن هایت هم در مانده ای. جوابش هر چه که هست و قانع کننده بودنش تا چه اندازه را نمی دانم. فقط همین را بدان که اگر پیامک ها و تلفن هایت بی جواب ماند داستان کاوه ی آهنگر و ضحاک را به لیلی و مجنون گره نزنی!

روزهای پیش و پس


نو شدن سال با همه­ی هیاهویش خیلی زود فراموش می شود. خیلی زودتر از آن که سیاهی لاستیک­های به آتش کشیده­ی چهارشنبه سوریِ سر چهار راه پاک شود. نو شدن سال برای خیلی ها مثل لحظه­ی وارد شدن یک پسر بچه­ی شیرین به زندگی یک زوج پیرِ نازای خسته است. برای بعضی­ها هم تعطیلاتی چند روزه بیشتر نیست. اما نو شدن سال ورای همه­ی شادی­ها و غصه­ها یک تصویر دردناک از مقایسه­ی روزهای پیش و پس است. حالا که مشغول نوشتن این سطرها هستم منتظرم تا کاتالوگ محصولی را که می خواهم در مورد آن چند خطی بنویسم دانلود شود. مدت­هاست که کتاب هایم را با کاتالوگ ها، روزنوشت هایم را با نامه نگاری های اداری و خیال­هایم را با دلمشغولی­های مالی و خانوادگی جایگزین کرده ام. نه این که دست خودم باشد. چاره ای نبوده. جیب­های خالی و فشارهای اطرافیان هنوز فکر رفتن را از سرم نیانداخته اند و از ازدواج و کار دولتی تا آن جا که توانسته ام فاصله گرفته ام. خوب یا بد این­ها را زمان بر پیشانی آدم حک خواهد کرد. نزدیکانم برای سفید شدن ریش­های یک عذبِ بیست و هشت ساله غصه می خورند حال آن که حاضر نیستند یک گام کوچک برای رفتنش بردارند. این روزها چقدر شبیه پیرمرد بازاری فرتوتی هستم که سال­ها پشت دخل مغازه­اش نشست تا که یک روز قصد خانه­ی خدا کند. این روزهای پر از اگر. از ترس رسیدن روزهای کاش می شد اما نه ولی. روزهای امید به اگر باید بشود.  سال دیگری در پیش است ...
 
 

این روزها


میوه فروش سر کوچه این روزها ماهی هم می فروشد. نایلون میوه­های پیره زن های این اطراف را هم تا دم در خانه هایشان می رساند و تمام تلاشش را می کند تا با نچسپ ترین آدم ها به زور بخندد. پسر سوپری سر کوچه هم با شاگرد مغازه اش مدام از قفسه هایشان بالا و پایین می روند تا از پس مشتری ها بربیآیند. حتی اس ام اس هایش را هم بین کارهایش می خواند. سوپری روبرویشان هم که تخم مرغ ها را پنجاه تومان و سیگار را دویست تومان گران تر می فروشد، تغییر دکوراسیون داده و دستی به شکل و شمایل ورودیِ مغازه اش کشیده. توی این اوضاع اقتصادی همه یک جور دارند پول در می آورند. یا بهتر است بگویم هر طور که شده. راننده ها سرِ خود کرایه هایشان را گران می کنند و کتابفروش ها روی قیمت های قبلی برچسب می زنند. در همین روزهایی که تلویزیون جنبش تحریم پسته راه انداخته و هیچ وقت با خودش نمی گوید که این همه پسته را پس چه کسی می خرد! یک طرف آدم هایی هستند که می نالند و یک طرف آدم هایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و به آن هایی که می نالند نیشخند می زنند. خلاصه ترِ همه­ی این حرف ها شاید در یک کلمه همان تضاد طبقاتی معروف باشد. اما این چیزیست که همه می دانند. لازم به گفتن نیست. کافی ست سوار اتوبوس و تاکسی که می شوی ماشین ها و مغازه ها و آدم های توی پیاده رو را با لباس ها و کفش ها و نایلون های حلقه خورده در دستشان ببینی. اما این همه ی داستان نیست.  بسیارند آن هایی که ندارند و می خرند. ندارند و می خورند. ندارند و نق می زنند و هفتاد و پنج درصدشان به شبکه­ی یک اس ام اس می زنند که نوروز امسال پسته نمی خرند و می خرند! و حتی فکر نمی کنند که  پول این همه اس ام اس کجا می رود؟!
این روزها بیشتر به کار و شاید فقط به کار فکر می کنم. از هفت و ده دقیقه­ی صبح که بچه مدرسه ای خواب آلودی کشان کشان خودش را به آن طرف پل عابر می رساند. تا هفت و ده دقیقه­ی شب که  پیرمردی از پله ها خود را بالا می کشد. از این طرف شهر به آن طرف شهر. از این شهر به آن شهر. این روزها بیشتر از هر چیز شبیه دیگران هستم. دیگرانی که هیچ گاه شبیه من نبوده اند. شبیهشان نبوده ام. البته هنوز هر شب اخبار می بینم و گاهی وقتی سیگار می خرم سر تیتر روزنامه ها را می خوانم و در تکان تکان های اتوبوس چند صفحه ای کتاب ورق می زنم. بعضی وقت ها دوست دارم غرورم را بگذارم زیر پا. لباس کار می پوشم و سعی می کنم مثل همکارهای نصابم روی نردبان های بلند کابلکشی کنم اما خوشحالم که هنوز برای خستگی در کردن، عددهای فاکتورهای شرکت را مثل خیلی ها دستکاری نمی کنم. همه ی تلاشم این است که کشان کشان هم که شده قدمی رو به جلو بگذارم. بعضی ها گاهی به خودشان می گویند اگر به گذشته باز می گشتم. اگر زمان بر می گشت. باور کنید اگر زمان به عقب باز می گشت، من باز هم نمی دانستم که چه کار باید بکنم. شاید کلی وام می گرفتم. دلار و طلا و آهن می خریدم. بعد خیلی هوشمندانه! همه را ریال می کردم و قبل از آن که مردم پولشان را بکشانند توی خودرو و زمین و مسکن سرمایه اش می کردم. اما که چه. همه­ی این کارها هم خودش یعنی گذشت زمان. پس آن همه آرزو که قرار بود با این پول ها به نتیجه برسد. پس آن همه چه می شود. انگار همین دیروز بود که نه ماه گذشت و من هنوز هم دارم برای رسیدن به محل کار دلخواهم بین اتوبوس و مترو و تاکسی یکی را انتخاب می کنم!



بیست سالگی


بیست سالگی
یک گلو درد چرکیست
که دل از بهمن کوچک نمی کشد
یک گوشه از سینه ی آدم ها می نشیند
و هر از چند گاهی
از یک سرفه و بوی نم کشیده ی کاغذ یک رمان قدیمی
با دردی گنگ بالا می آید
زایمان یک جنین مرده در سرت کافیست
تا دختری با کاپشن قرمز و کفش های سبز را
در ایستگاه طرشت
برای هزارمین بار گم کنی
بیست سالگی گاهی
مثل بادام زمینی می ریزد توی جیب بارانی ات
تا مزه مزه اش کنی
در ایستگاه اتوبوسی
که بلیط های بیست تومانی تا شده اش
تمبر یک نامه ی عاشقانه است
که از همه ی پستچی های شهر
مهر برگشت گرفته است
بیست سالگی هنوز روی صندلی دسته دارش
انتهای کلاس پارازیت می اندازد
و به معادلات جبری روزگار می خندد
بیست سالگی
یک گلو درد چرک مزمن است

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

علامت های تعجب


روزنامه ها دلشان غنج می رود
وقتی برنج گران
و مرغ نایاب می شود
همیشه در کساد زندگی
خبرهای گران
ارزان می شود
در یکی از این روزهای جشنواره ای
شعار سیب زمینی نبودن
در افشای قرارداد یک دروازه بان فوتبال
سیمرغ بلور می گیرد
شعاری که از همین زمین های خاکی
و همین کوچه های پایین شهر
کارش گرفته بود
و امروز شاعران همان شعارها
سیب زمینی به شکم بسته
درتاریکی شب
از نایلون های سفید خجالت می کشند
آه که چقدر علامت های تعجب
در انتهای جمله ها نفرت انگیزند
یک راز نادانسته در من است
که خواب دیشبی را
فراموش کرده ام

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

یک پنجشنبه ی سرما خورده


دیروز تا حوالی شش و نیم مشغول پیگیری تدارکات غرفه ی شرکت بودیم. بیرون که زدم هوا تاریک و سرد بود. نم نمک باران می بارید. با یک موتور گذری خودم را رساندم به درب سئول نمایشگاه. تاکسی نبود که نبود. پیاده خودم را رساندم سر چمران. پل هوایی از دور معلوم بود. با یک تصمیم اشتباه که خودم هم دلیلش را نمی دانستم در جهت معکوس شروع کردم به پیاده روی. با ترس و لرز چند صد متر پایین تر از عرض اتوبان گذشتم. از آن کارهای احمقانه که گاهی آدم بدون آن که دلیل منطقی ای برای آن داشته باشد انجام می دهد. از اتوبان جان سالم به در بردم اما دچار سرما خوردگی شدیدی شدم و همین بهانه ی خوبی بود که پنجشنبه را سر کار نروم. کفه ی کفش هایم را عوض کنم. لباس هایم را غرقاب کنم! با خیال راحت بروم استخر و مهم تر از همه این که تا ساعت دو ظهر خوابیده باشم و بعد از یک قلب شربت اکسپکتورانت و یک حبه آموکسی سیلین  لم داده سیگار بکشم و علیرضا قربانی گوش کنم و مسابقات کشتی لیگ را بدون صدا نگاه کنم. پنجشنبه های سرما خورده جمعه های غمگینی نیستند.

امید


آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس
که زمستان سال گذشته
پا به پای سیگارهایت آمده بود
بدون هیزم
بدون سیگار
بدون رمق
آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس می کشیدی
با چشم های خسته
که آتش از مردمکانش
از دور پیدا بود

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱

بونجوغ مادام

 
گاه عادت می کنیم
به سر پا ایستادن توی اتوبوس
و گاه دیر رسیدن هایمان را
در کورس ماشین ها جبران می کنیم
به ارتفاع این نقشه فاصله هست
میان شرشر باران و گلوله های برف
آدرس قبرستان ظهیر الدوله گوشه ی دفترت بود
و تو پشت میز کارت
شارلاتان بودن را به فرانسه مشق می کردی
بونجوغ مادام
سه روز بعد از پایان دنیا مبارک است

منظومه های بی پایان


آخر دنیا هم که باشد
از بغض های کوچکت
در گوشه ای از این جهان
حیاتی دیگر رقم خواهد خورد
آری
بعد از انفجاری بزرگ

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

من خوشبینم


آینده جای خوبی ست
برای پشه ها هم
درست مثل ببرها و فلامینگوها
منطقه های حفاظت شده خواهد بود
و حشره کش ها هم
حکم سلاح های کشتار دسته جمعی می گیرند
آینده جای خوبی ست
تا بدان اندازه که برای آدم ها
درست مثل ماهیان دریاهای آزاد
فصل های منع صید می گذارند
باید خوشبین باشی
اگر سهم بیشتر زمین
هم چنان آب بماند!

در تاریکی شهر


آن چشم های سبز
در سیاه ترین شب های بخت من
گربه ای بیش نبود
 که از هراس باران
به  کوتاه ترین سایه بان شهر
پناه می آورد
فرصت رو به اتمام بود
چشم های سبز زرد
و چشمک های زرد قرمز شدند
تا پشت نا بهنگام ترین تقاطع زندگی ات
جا بمانی و در برابر بغض هایت
رد نگاه هایش
سو سو زنان
در تاریکی شهر گم شود

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

بلیط باغ وحش


طول می کشد درخت ها
 قدم زنان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
سایه ای پیدا کنند
طول می کشد سنگفرش ها
کشان کشان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
گنجشکی پیدا کنند
تو باید ارامتر ساندویچت را گاز بزنی
بچسپی به صندلی های پارک
تا درخت ها در حوضچه ی پارک برایت میوه بشویند
و سنگفرش ها زیباترین شعر تنهایی را
با حزن صدای کفش و برگ و باد برایت دکلمه کنند
می توانی حرف های مرا باور نکنی
فقط آن ها که به گنجشک ها غذا می دهند
می توانند از جیب های خالیشان
بدون شعبده
بلیط باغ وحش در آورند

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱

کسی در انتهای این جهان


عابران می گفتند
زنی پشت فرمان ماشینش
سیگاری تکانده است
و خاکستر بی خیالیش
نشسته روی جنازه ی مردی
که آخرین ماشه اش را چکانده است
عابران می گفتند
مردی در ازدحام خیابان
سیگاری تکانده است
و خاکستر دردهایش
نشسته روی دست لمس گدایی
که دیگر رمقی برایش نمانده است
عابران می گفتند
ناشناسی سر این کوچه
سیگاری تکانده است
و خاکستر بغض هایش
نشسته روی موهای مردی که
خوشه چین میوه های مانده است
عابران می گفتند
کسی درانتهای این جهان
بی گمان سیگاری تکانده است
 

پارک ها و کوچه ها


به یک ساعت هم نمی کشد. هر پنج پارک کوچک محله را قدم می زنی و دست آخر سس خردل و گوجه را پشت سر هم می ریزی روی ساندویچت و برای چند لحظه سعی می کنی به هیچ چیز فکر نکنی. خیلی وقت بود تا به این اندازه فراغت نداشتم. پسر جوانی که کوله پشتی سیاه کهنه اش را گذاشته بود زیر سرش و دراز کشیده بود روی صندلی های پارک من را یاد روز اولی می اندازد که در به در همین اطراف دنبال خانه می گشتیم. پسر دخترهایی که دارند خستگی قرارهای عاشقانه شان را در می کنند و بازنشسته ها و بچه ها. پارک ها اکثرا جاهای خلوتی هستند (که می تواند خیلی هم خوب باشد!). نه این که تعداد پارک ها خیلی زیاد باشد و یا در جاهای دوری از دسترس مردم باشند. جدای از دشواری زندگی و کمبود وقت اصلا انگار مردم هم مثل شهرداری ها به پارک فقط به شکل ریه های شهر نگاه می کنند. برای خیلی ها هم پارک جای آدم های بیکار، معتاد و مارموز است و در نهایت پارک به جای این که به اکثر مردم احساس امنیت و آرامش بدهد، آن ها را می ترساند!
و اما کوچه ها و خیابان های این روزها. من تا به حال عراق و عربستان نرفته ام ولی فکر نکنم آن جا هم سر کوچه هایشان تا به این اندازه شبیه مدینه و شام هزار سال پیش باشد. همان جوان هایی که تمام تابستان سر همین کوچه تا نصفه های شب بلند بلند می خندیدند و فحش می دادند و دعوا می کردند و قلیان بار می گذاشتند و زغال می چرخاندند و به زن ها نمره می دادند حالا دارند سکوهای گلی مراسم محرم درست می کنند و لباس سیاه می پوشند. لذت می برند از این که دیوارهای نصف کوچه را با پارچه های سیاه و سبز تیره با نوشته های قرمز و شمع های زرد پوشانده اند. عشق می کنند ده نفری سه ساعت تمام علم آرایی کنند. اصلا خیلی هایشان تمام سال بدنسازی می روند برای همین روزها. مد لباس بدن نما دارند روزنامه ها. با همین رنگ ها و همین نوشته ها. روی شیشه ی ماشین هایشان ارادتمندیم هایی می نویسند که هیچ گاه پای عملش پیش نمی آید و صدای نوحه از پخش ماشین هایشان به دو کیلومتر آن طرف تر هم می رسد و کوچه ای که قرار است راهی باشد برای رسیدن از خیابان به خانه، بن بستی می شود که آن طرفش نه آرامشی ست و نه خانه ای. شبیه بازی های بچگی هامان که تمام روز با خاک و سنگ و آجر خانه می ساختیم و هوا که تاریک می شد یک دو سه می گفتیم و همه را خراب می کردیم!
پ.ن: ضمن احترام به اعتقادات همه ی این جوان ها این ها را نوشته ام .

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

گربه ای زیر ماشین در باران


تمام امروز باران بارید. صبح را در خانه ماندم تا شارژ اینترنت تمام شد. بالاخره تکانی به خودم دادم و زیر باران خودم را رساندم به فلافلی های هفت چنار. باران کوتاه نمی آمد. روزنامه ام هم خیس شد. نشد داخل پارک آگهی های استخدامش را ببینم. برگشتم خانه. کاپشن خیسم را به سختی به میخ روی دیوار آویزان کردم. سریع کتری را گذاشتم روی گاز. سیگار توی باران چایی می خواهد. چایی داغ توی استکان های بزرگ شیشه ای ساده با نعلبکی. کلی گشتم. انگار این نزدیکی ها قهوه خانه نیست. صبح گفتم بروم یکی از این کاریابی های خارجی را ببینم. ولی با خودم گفتم مگر آن کاریابی داخلی که چهار هزار تومانش را گرفت و پیدایش نشد چه غلطی کرده که این ها با این اوضاع مملکت بکنند. پتو را کشیدم روی سرم و باز خوابیدم. پیرزن طبقه ی پایین دوباره پیدایش شد. می گوید چرا بعد از تعمیراتِ لوله کشی، پله ها را تمییز نمی کنیم. ده هزار تومان دادم بدهد یکی تمیزش کند و دست از سرمان بردارد. جاهایی که رفته ام برای مصاحبه همه شان بعد مسافت دارند. هر کدامشان هم یک جای کارشان می لنگد. یکی سه تا دختر پر حرف چپانده توی یک اتاق کوچک و صندلی خالی ای که وسطشان چشمک می زد شبیه صندلی های خیس و کثیف پارک در روزهای بارانیست. آدم دوست ندارد برود چنین فضایی کار کند. با این حال قرار است هفته ی بعد در مورد کار حرف نهایی را بزنیم. دومی هم که مدیر عاملش انگار همان جوانی بود که با او صحبت کردم. اصلا دوست ندارم مدیر عامل شرکتی که توی آن کار می کنم بچه سال باشد و کم تجربه. وضعیت این کار هم ماند برای هفته ی بعد. اه اه چقدر حالم به هم می خورد از این فیلم های الکیِ دانشگاهی که هیچ کدامشان شبیه نصف واقعیت هم نیست و با چند تا قیافه ی دختر پسر جذاب و دیالوگ های نصف چپی نصف راستی  و تحریک های جنسی زیر پوستی به خوردمان می دهند. چاره ای نیست. در خانه ای که صدای سکوت از در و دیوارش می چکد تلویزیون شبیه یک روزنامه ی حزبی توی زندان هم نباشد بی شباهت به مجله های آرایشگاه ها نیست!

قایم موشک

 

همین روزهاست که پاییز از قایم موشک بازیش با زمستان خسته شود . باید به فکر پیدا کردن یک بخاری دست دوم باشیم. بدون شغل بودنِ این روزهایم حس عجیبی دارد. هم خوب است. هم بد. تقریبا به همه ی جاهایی که فکرش را می کردم رزومه فرستادم. حالا باید بنشینم استراحت کنم و منتظر تلفن باشم. دیروز رفتم کاریابی هفت تیر. کلی دختر ریخته بودند آنجا. با خودم گفتم چرا این همه دختر برای خودشان کار بهتری دست و پا نمی کنند. این روزها که همه مدرک دارند! دو تا از دخترها داشتند با هم کل کل می کردند. سرِ پرینت گرفتن رزومه، من هم وارد کل کل و یکی به دو شدنشان شدم و زدم بیرون. اصلا دوست نداشتم کار آینده ام را اینها پیدا کنند و نصف حقوق ماه اولم بشود ماتیک و پنکک روی صورتشان. کاریابی بعدی هم هنگام ثبت نام فقط منتظر چهار هزار تومان هزینه ی ثبت نامم بود.  تا جا داشت سوال پرسیدم و او فقط منتظر بود که پولش را بگیرد و بگوید نفر بعد. لذت می بردم از این که پولش را آخر حرف هایم بدهم. پولش را که گرفت بدون آن که سوال اساسی ای بپرسد برگه هایم را گذاشت زیر برگه های دیگر و نفر بعد. پریروز در اقدامی که اسمش را فقط می شود گذاشت انتحار از شرکت زدم بیرون و هر چه تماس گرفتند دیگر برنگشتم. حتی برای خودم هم دلیل خیلی موجهی نداشتم. فقط دوست داشتم یک تغییری ایجاد بشود و از روزمرگی های این مدت اندکی کاسته باشم.  که زدم بیرون. امروز گوشه ی یک سایت لینکی را دیدم برای کمک به محک (حمایت از کودکان سرطانی). گفتم چقدر خوب می شود آدم ها گوشه ی وبلاگشان این طور لینک هایی را داشته باشند. نه فقط برای محک. اصلا برای خودشان. که مثلا پول قرض بگیرند و یا از دوستانشان بخواهند که پنجشنبه ها دست جمعی بروند استخر. هر چه که باشد خنده دار تر از حرف های لوله کش سر کوچه مان نیست که نشئه کرده بود و می گفت هر چند وقت یک بار دوستانش را دور هم جمع می کند و به مناسب تولد خدا شام می دهد.

تیاتر آ‍‍‍‍پارتمانی


دو سه روزیست که صبح ها با صدای زنگ در بیدار می شویم. از چشمی در که نگاه می کنم پیرزن طبقه ی پایین با ژست خاص خودش ایستاده و با این که اصلا دوست ندارم نیم ساعت پشت سر هم فک زدنش را تحمل کنم در را باز می کنم. سقف آشپزخانه اش که زیر خانه ی ما با شد چکه می کند. پارچه ای با خودش آورده تا بگذاریم روی سوراخ ظرفشویی! این که چقدر ایده ی خوبی باشد که ما را از باز کردن شیر آشپزخانه باز دارد را نمی دانم. این روزها ظرف ها و قوری و استکانهایمان را هم در حمام می شوییم! منتظریم که صاحب خانه بیاید و فکری به حال نشتی پنهان فاضلاب آشپزخانه بکند. اما گفتن همه ی این حرف ها چیزی جز یادداشت های روزانه نیست. مهم ترین جای داستان این است که پیرزن داستانِ ما به حدی از مرگ می ترسد که تصور کردنش برایم دشوار است. مدام می گوید اگر سقف ریخت و یک آجر خورد توی سرم. اگر سیم برق آتش گرفت و اگر و اگر. دیروز که ساعت شش صبح مرا برده سقف خانه اش را ببینم قلبش مثل گنجشک می زد. عکس جوانی هایش را روی میز توالتش گذاشته و جز ته چهره ای کم نور هیچ نشانی از آن دختر زیبای سیاه و سفید در او نمانده. زیر چشم های ترسناک و سردش را ناشیانه مداد سیاهی می کشد و طوری یک نفس حرف می زند که انگار برای زندگی کردن احتیاجی به اکسیژن گرفتن نداشته باشد. گاهی دستکش سفیدی به دستش دارد و با کالسکه ی خریدش کشان کشان از پله ها پایین می رود! یک بار می خواهد در اوج مهربانی برای ما مجانی پرده بدوزد و یک بار هم تهدید می کند که اگر فاضلاب را درست نکنیم شکایت می کند و صد و ده را خبر می کند! شاید اگر جای این بازیگران تئاترهای خیابانی امروز بودم روی آن حوضچه ی پارک شهر از داستان های اسطوره ای مذهبی خانه ای روی آب نمی ساختم. تئاتریست برای خودش پیر زن همسایه. پیرزنی تنها که از مرگ دیوانه وار می ترسد!
پ.ن۱: خب هر کسی از فلج و ناتوان شدن و نابودی سرمایه اش می ترسد! به وقت پیری و تنهایی هم بیشتر! اما یک جای این جواب می لنگد!
پ.ن۲: پلیس آمد. اتفاق خاصی نیفتاد. مقصر مشخص نشد. چیزی تغییر نکرد. رفت!

باران


بیا و چشم های من باش. زمانی که کودکی کشان کشان دست در دست مادرش به مدرسه می رود. در پاییزی که بی گمان از چشمانِ دختری آغاز شده و در سرمایی که با مرگ یک هم اتاقی قدیمی فرا می رسد. چشم های من که باشی آن زن و مرد کره ای و یا شاید هم چینی را بیشترِ روزها در ایستگاه توپخانه خواهی دید و می توانی از راه دور بدون آن که زنی پایش را روی پله برقی ها گذاشته باشد وسعت ترسش را بخوانی. باران می بارد و تو که چترت را گرفته بودی روی سرت. دلت گرفته بود و گفتی که زندگی برای تو یعنی تل انبار شدنِ هر روزه ی آدم به روی خودش و من که خیس باران بودم حس کودکی را داشتم که توپش را گرفته اند و بازی اش نمی دهند.

نسل آزمون های چهار جوابی




یکی از شخصیت های داستانی موراکامی می گوید که بر خلاف آن چه دکارت می گوید گاهی آدم ها فکر می کنند تا نباشند! من هم تا حد بسیار زیادی با این جمله ی ادبی موافقم. یادم هست حسین پناهی در یکی از شعرهایش گفته بود که مردم فرانسه دیگر به جای کافه های روشن فکری به استادیوم ها می روند تا دیگر فکر نکنند. آن هم یک معنای دیگر فرار از بودن است. اصلا گاهی آدم ها دوست دارند که نباشند. با فکر کردن. با فکر نکردن. وقتی آدم از بودنش خسته می شود می رود پای برج میلاد می نشیند روی یکی از صندلی های کِی وان و ارزان ترین پیتزای منو را سفارش می دهد و به آدم هایی که از پله برقی ها بالا و پایین می روند نگاه می کند و با خودش می گوید مارگاریتا. مارگاریتا. وقتی آدم از بودنش خسته می شود یک جا بند نمی شود. می رود پارک سر کوچه. دربند. ازبکستان. دوبی. کانادا. نه برای نمایشگاه های تجاری و دیدن آثار باستانی و رقص در کازینوها و نه برای گرداندن کاکائوهای تلخ به هنگام بازگشت بین فامیل و همکاران! برای یک جا نماندن است که می گریزد. حس فراری همیشگی او را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند. اینترنت را زیر و رو می کند تا آزمونی پیدا کند و دست آخر دستمزد چند روزش را می دهد تا برای چند روز هم که شده با یوزر و پسوردش برود داخل یک زندگی چهار جوابی. جایی که گزینه های زیاد کلافه اش نکنند!

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

رویا

نفس زنان در خفقان بی آر تی
در اندیشه ی این زندگی زاقارتی
بغل دستی ات هندز فری در گوش
طوری که تازه برگشته از اکس پارتی
مثل پشه ای چسپیده به دیوار توالِت
انتظار یک ضربه ی کاری در خیالِت
چشمانی همیشه انگار تو را می پایند
این چنین درگیر تشویش است احوالِت
در خیابان های این شهر پوشالی
میان مردمانِ جیبِ خالی، پزِ عالی
روی وانتی درشت نوشته که
فکر و کارت همیشه، پروفشنالی
زل زده ایم به مانیتور و بالا رفتن ارز
غمِ نان، اجاره و بیکاری و قرض
بیهوده و بچه گانه بود شاید که
رویای زندگیِ ساده، بی ترس و لرز

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

کجا می توانم پیدایش کنم


به ندرت پیش می آید که از میان ایمیل های اسپم چیز به درد بخوری بشود پیدا کرد. تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه. با این که همه این ها قابل پیش بینی ست اما به ندرت پیش می آید وسواسم اجازه دهد بدون دیدن موضوع هایشان پاکشان کنم. امروز مقاله ای از ادوارد سعید را بینشان پیدا کردم. ادوارد سعید را دوران دانشجوییم گاه میخواندم و نوشته هایش را دوست داشتم. وقتی نوشته های کسی را دوست داری و به او حسادت نمی کنی شاید معنی اش این باشد که گوشه ای از خودت را درون او پیدا کرده ای. نوشته ی جدیدش را چند پاراگراف می خوانم. وسط راه بر می گردم. دوباره میخوانم. نمی رسم. به نقطه های آخر نمی رسم. من لای این پاراگراف ها جامانده ام. بدجور مانده ام. کسی که تمام فکر و ذکرش این بشود که پروتکل فلان مدار الکترونیکی به فلان آهن پاره میخورد یا نه. قیمت فلان آیتم از بهمان مناقصه را چطور می شود مشخص کرد. فلان آزمون را چطور می شود ماست مالی کرد که بشود با تکه کاغذهایش ناشیانه موشکی برای فرار تا زد دیگر برایش چه توفیری دارد که روزنامه ی ساعت هفت را داغ داغ بخرد یا اخبار آخر شب را خواب نبیند. آن هم همه اش به خاطر یک حقوق کارگری. معلوم است که بین کجا می توانم پیدایش کنم هاروکی موراکامی و مبحث نوزده نظام مهندسی کدامشان را در سبد کوچک کتابت جا می دهی و اینجاست که جا می مانی وسط پاراگراف ها و تمام آرزوهای بیست و دو سالگی ات و بیست و سه چهار سالگی هایت اسپم می شوند. شبیه تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...