صبح پنجشنبه است و خوابهای طلایی جواد معروفی آرامش را به تو باز میگرداند که ناگهان در یکی از پستهای حساب لینکدینم تصویر مردی ست ناشناس با لباس آبی روی تخت بیمارستان. چهار سرم مختلف بالای سرش و دستهایی که خسته روی زانوها افتاده اند. وزن کم و موهای کم پشت شده اش گویای همه چیز هست. وضعیت بیمارستان هم توان مالی اش را به خوبی نشان می دهد. نوشته که برایش دعا کنند. پایین، انبوه نظراتی ست که برایش آرزوی سلامتی کرده اند و دلداریش داده اند. یکی نوشته مرد آن است که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب باشد. بخند مرد! دوباره به تصویر نگاه می کنم. نمی دانم چه کسی توانسته از تصویری تا به این حد درمانده عکس بگیرد. دیگری برایش از سودمند بودن شیمی درمانی نوشته و آن دیگری روحیهی خواننده ی معروف را مثال زده. چند ماه پیش که یکی از دوستانمان چنین شرایطی را داشت و اکنون در میان ما نیست، از این که چرا خود فرد یا نزدیکانش عکس هایی این چنینی را در زمان بیماری منتشر می کردند متعجب می شدم. خوب یادم هست پدر بزرگم که سرطان گرفته بود از این که دیگران در آن وضعیت ضعف بدنی ببینندش درد می کشید. حتی مراحل آخر شیمی درمانی اش را هر چه نزدیکانش اصرار کردند دیگر پیگیری نکرد. اما پسر عمه ام که درگیر بیماری بود تا آخرین لحظات جنگید. شاید به خاطر دخترش. نمی دانم. اما جمله ای که در چند هفته ی اول بیماری یکی از دکترهایش به برادرش گفته بود را من بارها و بارها با خودم به فکر نشسته ام. گفته بود بیماری برادر شما در شرایطی است که ... نگذارید تصویری که دیگران و مخصوصاً نزدیکان از او به یاد خواهند داشت تصویری شبیه این عکس ها باشد. جدا از این که دیگران چقدر مهم هستند و فارغ از این که خود شخص چه دیدگاهی دارد، این طور عکس ها خاطره های سنگینی هستند که شبیه خرچنگ آدم را در بر می گیرد و چنگ می زند! این عکس ها هستند که سرطانند!
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر