جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۵

وقتی سنگ ها به زمین می چسپند

نیمه شب است. اتوبوس زیر پلی تاریک و خلوت توقف می کند. انتهای مسیر من است. از پله های پل عابر که بالا می روم جوانی حدوداً بیست و پنج ساله دارد ناشیانه و با سرعت فندک می زند. اواسط پل مردی میان سال لا به لای کارتون تا شده ای خودش را به خواب رسانده. کیف لپ تاپ شرکت را محکم تر در دستم فشار می دهم. از پل که پایین می آیم از تاریکی زیر پل خودم را به پیاده رو آن طرف خیابان می رسانم. موتورسیکلت ها در شب های تنهایی آدم را اندکی می ترسانند. شما باید شب های ترمینال های پایین شهر را دیده باشید تا از رویاهایتان در آن شهر سخن بگویید. تهران واقعا شب ها خواب ندارد. این را مسافرکش های بدون فاکتور بهتر از هر کسی می دانند.

طوری روی صندلی اش نشسته که انگار معلمی از شاگردانش پاسخ یک سال زحماتش را می خواهد. نه معلمی جایگاه با شرافتی ست او نباید آن جا باشد. کاسب دندان گردی ست که دارد با سرباز وظیفه راسته بازار معامله می کند. گاهی وسط حرف هایم جمله ای می گوید که یعنی هم خوب می فهمد و هم مدیر خوبی است و کاش می دانستید که چقدر نمی فهمد و چقدر در جایگاهش اشتباه نشانده شده. شما وقتی می دانی که تمام حرف های آدمی که روبه رویت نشسته با واریز مبلغی ناچیز به حسابش تغییر می کند حالت از دیدن ریخت و قیافه اش به هم می خورد. اسلایدهای پاور پوینت را جلو می بری و زل می زنی به جماعتی که روبرویت نشسته اند. یک،‌ دو،‌سه، چهار نفرشان بدون شک دندان­هایشان را تیز کرده اند. آن یکی که سهمش را گرفته آرام سر جایش نشسته. چند باری داخل و بیرون می شود و دوباره لم می دهد روی صندلی. دومی عینکش را بالا و پایین می کند و تلاش می کند وارد بازی نشود. سه نفر سمت راست بهانه ای برای حمله پیدا می کنند. مثل گرگ های گرسنه ای که بعد از مسافت زیادی به ابادی بی دفاعی رسیده باشند. باید خم می شدم. سنگ ها به زمین چسپیده بودند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...