جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۶

هفتمین نفس

کنار تیر چراغ برق دفنشان کردم. هفت پتوی کهنه و هفت متکای رنگ و رو رفته و هفت شلوار خشک گره خورده و هفت زیر پیرهن  نخ نما شده ی آخرم را. هفت تقویم هفت سال آخر را دوباره ورق زدم و صفحه های نانوشته را نگه داشتم و مابقی را سوزاندم. هفت خیابان بالاتر. انتهای یک کوچه بن بست دم درب هفتم نشستم. حالا دیگر کد پستی داشتم. حتی اگر دو رقم آخرش اشتباه شده باشد. پسر بچه ها کوله هایشان را روی زمین می کشیدند و من زل زده بودم به گلدسته های مسجد سر کوچه و به دو رقم آخر کد پستی ام می خندیدم. از یک مستطیل دو نفره به یک مربع تنها پناه برده بودم. حالا گردی کوچکتری دور خودم می کشم. دراز می کشم و نفس می کشم. نفس، نفس. نفس. نفس. نفس. نفس و نفس

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...