از خط قرمز لبهی سکو پرید
دختری که قاصدکی را گرفته و پرواز میکرد
تاب که می خورد
تمامی ایستگاه های شهر زیر پایش بود
بال هایش یخ زده بود
آن روز تمامی پروازها تاخیر داشتند
هیچ نگاه هرزه ای اجازه فرود نداشت
و ساعت ها شناور بودند
آن پایین
در جادههای باریک و پیچ در ییچ
تصویر دختری بود که با دوچرخه
لابه لای درختان چیتگر
میان صدای ویولون زنی ناشناس گم می شد
فکم برای ساعت ها باز مانده بود
و صدای دندانپزشک در سرم می پیچید
که دندان شمارهی هفت
بالا سمت راست
کشیدنیست
و من به چشمهایش نگاه می کردم
هنوز دی ماه بود
باران می بارید
آنقدر که تمامی دی ماههای بعد از آن را بوی نم
گرفت
هنوز در خیالم
دقیقه ی سی و یکم که تمام می شود
اتوبوسی بدون توقف چهار راه استانبول را به راست
و چپ می پیچد
و من بی آن که کافه نادری را بشناسم از جلوی آن
رد می شوم
صدای ویولون و بوی قهوه در هم می پیچد
من تنها یک اسکناس یک دلاری می خواستم
برای نوشتن دو سه خط شعر
حتی گیتاریست های ازدحام عصرهای تابستان خیابان وزرا
که تابوت غرورشان را در پیاده رو پهن می
کنند و چشم هایشان پر راز
حتی پیرزن های نشسته روی پل های هوایی نواب
که در صبح های سرد زمستان زیر چادرهایشان پنهان
می شوند و دست هایشان دراز
با یک اسکناس یک دلاری تا خورده سرخوش نمی شوند
آن چنان که من از سر نیاز
فریاد می زنم بر سر راننده ای که در خلوت چهار
راه ماهی می گیرد
بی آن که به مجسمه ی کتاب در دست میدان زل زده
باشم
و به آشفتگی حوضچه آب در آرامش صبح اندکی
اندیشیده باشم
آلوده ی کار
در طبقه سی و یکم یک برج بلند
که چاه فاضلابش به مرکز زمین می رسد
پاکت سیگارت که ته می کشد
با مسواک ماشین ریش تراشت را تمیز می کنی
دندان هایت را در یخچال می گذاری
تا برای روز بعد درست تیز شده باشند
تنها آدم های تنها می دانند
که در دعوای نیمه شب یخچال های قدیمی و ساعت های عقربه دار
همیشه یخچال است که کوتاه می آید
طولانی ترین فاصله ها از عرض یک پتو کمترند
هیولای تنهایی
هر شب میان من و بخاری می نشیند
تکیه می دهد به دیوار رو به روی من
پاهایش را دراز می کند
و با چشم ها و لب های بسته
ابلهانه می خندد
با چشم هایت فریاد می زنی
اما تنهایی مثل دیوار نیست که گوش داشته باشد
حتی نمی شود از خانه بیرونش کرد
پهن می شود روی چوب لباسی ها
بوی نمش تمام زندگیت را می گیرد
و گند می زند به همه رفاقت های تاریخ
او همیشه همینجاست
منم که باید بروم
در گرگ و میش صبح
مچاله میان صدای زوزه آب در لوله ها و غرش سشوار
و رفت و آمدهای دیوانه وار
توده سرمای نیمه شب از لای درب ها هجوم می آورد
غافل از آن که موهایت را روی بالشت جا گذاشته ای
و هم چنان که رویاهای شبانه ات را سر می کشی
به انتهای کوچه می رسی
دماوند بعد از یک شب سرد
خمیازه می کشد
و خاکستر تخته چوبهای سوختهی کنج پیاده رو
می پاشد به آسمان شهر
مدرسه ها تعطیل می شوند
کارمندان اداره ها ماسک به صورت می زنند
و من گردی میدانهای روی نقشه را
با زغال های خیس به هم وصل می کنم
دود از کندهی شهر پیر بلند می شود
صف کنار دیوار سفارت از یک خبر آشفته می شود
ساختمان رویاهای من فرو می ریزد
و آتش نشانها زیر آوار می مانند
آن طرف خلیج در زیر حجم سنگین یک ساختمان بلند
میان نورهای زرد و آبی و قرمز
فروشنده های چینی و خدمتکارهای آفریقایی
اسکناس هایشان را به افتخار روسپی ها
شاباش می کنند
و آنقدر می نوشمند و می رقصد
تا ستون های بزرگ خمیده و خیس آوارهای فروریخته
در تهران
جوانه بزنند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر