سال ساخت فیلم نشان میدهد که باید سال 77 بوده باشد و من سیزده ساله. یادش بخیر بعضی آخر هفتهها که شبها به خانه بر میگشتم، نیمه شبها در زمان تکرار سریالها، وقتی همهی چراغهای خانه خاموش بود، پای تلویزیون 14 اینچ شهاب نقلی مان تک و تنها دراز میکشیدم و پاهایم که روی لبه آن زیر تلویزیون چوبی خستگی در می کرد، بین همان دو سه شبکهی تلویزیون آن زمان، پای بریده بریدههایی از سریالی مینشستم که برخی از آدمها، دیالوگها و حتی موسیقی پس زمینهی فیلمش سرخوشم میکرد. حتی خاطره اش همین حالا هم سرشار از لذتم می کند. از این که نمیتوانستم هر هفته آن را تمام و کمال ببینم حسرت به دلم مینشست. حالا بعد از 18 سال یکی از همین انبوه شبکههای تلویزیونی دوباره دارد دستمال میکشد روی تابلوهای عکسی که به خاطر سپردهایم. شاید حسی باشد مثل آرامش دقایق پایانی فیلم حوض نقاشی مازیار میری. یا همان حسی باشد که وقتی یازده سال پیش در بالکن خوابگاه دانشجوییمان «تو را دوستت دارم چون نان و نمک ناظم حکمت» را با صدای بلند می خواندم. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد و شنیدن این شعر در پادکستی ناگهانی، مرا آنقدر از گذشت زمان بترساند.
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر