از یک جایی به بعد مثلاً در سی سالگی. این جمله ها از اعماق وجودش بالا می آمد. طوری که به پشت سرش نگاه پر از افسوسی انداخته باشد. آدم احساس تنهایی بیشتری میکند. به دور و بریهایش بیشتر نگاه میکند. دور و بری ها بیشتر نگاهش می کنند. بیشتر که دقت می کنی می بینی پدرت لاغرتر و شکسته تر شده. دور چشم های مادرت چین های عمیق برداشته و خودت! مگر ادم چقدر می تواند سرکش باشد. بی تفاوت و خودخواه باشد. مگر ادم چقدر می تواند خودش باشد! خوشحالم که خیلی دیرتر از هم نسل هایم سریال Friends را می بینم. حتی بعد از سریال How I met your mother. چقدر فاصله هست! حتی چک کردن معنی برخی کلمات زیر نویس ها هم تمرکزم را بر نمی گرداند. آخر تا چقدر تفاوت. اما شب نشینی های خانوادگی و دور همی های چند دوست در کافه بایستی یک جورهایی مترادف هم باشند. مگر همه اش فرار از تنهایی نیست. یکی از همکارهایم امروز برای خانمش کفش کوه، کادو خرید تا برای تعطیلات بروند کوهنوردی و ان یکی همکارم دنبال جای مناسبی می گشت توی کردان برای اطراق کردن. امروز عصر نواب انقدر ترافیک پر ازدحام بود که سیل ادم هایی که برای تعطیلات چند روزه از شهر بیرون می زنند شوکه ام کرده بود. یعنی واقعا زندگی اینقدر ساده است. تمام هفته گذشته را دویده ام. شنبه ارائه پایان نامه ام بود. یکشنبه تا چهارشنبه هم چند روز پر از بازدید و جلسه و تلفن و بالا و پایین رفتن و این طرف و ان طرف سرک کشیدن بود. سه روز هم استخر رفتم که استرسم را حداقل کم کرده باشم. تبدیل دوش حمام را هنوز درست نکرده ام. مشکل کولر هم هنوز سر جایش هست. قرار بود دستی به سر و روی خانه بکشم. بعضی وقت ها باورم می شود که ما کار می کنیم که بعد از خوردن شام، تلویزیون ببینیم، سیگار بکشیم و بعد از خوردن چند لیوان بزرگ چای دراز بکشیم و بدون این که به روز بعد فکر کنیم در رویای چند سال بعد بخوابیم.
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر