کز کرده ام گوشه ی کارگاه. سرد است. خیلی سرد. فقط پاشنه ی پاهایم روی زمین است. نوک انگشت هایم یخ زده. مجوز روشن کردن شوفاژخانه را هنوز صادر نکرده اند. فنجان چای داغ خارج از موعد مقرر اداری و کاملا به هنگامی که می نوشم و «کریس دی برگی» که این روزها بیشتر از هر کسی با من است. فعلا همه ی ناسازگاری های دنیا در چهار حرف و یک کلمه خلاصه می شوند. ک و گ و ج و چ کیبوردم که تنها با ضربات محکم انگشت اشاره تن به روی صفحه آمدن می دهند و آن کلمه. خودم. مثل این که این منم که با دنیا سر ناسازگاری گذاشته ام و همه چیز و همه کس اینجا سر جای خودش است جز من که سر جای خودم نشسته ام! همه سرشان توی لاک خودشان است جز من که سرم توی لاک خودم است! زنگ های تفریح از پنجره ی کوچک کارگاه که هم سطح حیاط مدرسه است بچه ها را زیر نظر می گیرم. صحنه های زیبا و لذت بخشی ست. باور کنید در این هوای سرد هم از سر و کول هم بالا می روند. انگولک کردن تهویه ی کارگاه هنوز بعد از دو ماه جزء لاینفک تفریحاتشان است. می گذارمشان راحت باشند تا لحظات شیرین بازگو کردن شکستن تهویه ی کارگاه مدرسه بماند برای سال های سخت زندگیشان. بماند برای روزی که هم کلاسی های قدیمی در خیابان های شلوغ به هم می رسند. در تنهایی هایی که در اوج ازدحامند. دو نفر آن گوشه ی حیاط دستشان را انداخته اند گردن هم و راه می روند. یکی از آن دو نفر باید خودم باشد! معلوم است که دیگر چه می گوییم. از رویاهایی که خیلی هایشان هیچ وقت تحقق پیدا نکردند. مدیر مدرسه دو نفر را فرستاده دم در کارگاه. برای غارت! کمدی که بعد از کلی منت راهی کارگاهش کرده بودند تا کمی از نابسامانی درمان بیاورند را دوباره بر می گردانند. هر چقدر هم جر و بحث کردیم به جایی نرسید. دارم کم کم به این به جایی نرسیدن ها عادت می کنم. امروز رفته ام فروشگاه برای مدرسه وسایل بخرم. صاحب فروشگاه برگشته می گوید بلدی فاکتور بنویسی! فکر می کند که انباردار مدرسه ام یا شاید هم از این مستخدم های جوان که این روزها همه جا پیدا می شوند. از حرفش ناراحت نمی شوم. می گویم که چند باری نوشته ام. قیمت ها را که جمع می زنم دوباره خودش جمع می زند و سه باره هم جمع می زند! از این که درست است تعجب می کند! می گوید به حروفش هم درست است که جوان! آفرین!! بعضی وقت ها از دست پدرم عصبانی می شوم. کاش می گذاشت همان پادگان خدمت می کردم! حداقلش این بود که پادگانش در یک شهر بزرگتر بود! دو سال سرباز معلمی در این کارگاه نمور و میان این همه آشنای غریبه! چقدر دوست دارم بروم داخل محوطه با این بچه ها فوتبال بازی کنم.
پ.ن:
From At The End Of A Perfect Day
by Chris de Burgh
I'm going to an island
Where the sun will always shine
Where the moon is always riding on the sea
And when I go I'll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
Ah, ah ... I will
...