شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روزنوشته های سربازی (1)


ساعت نه شب. ترمینال غرب. تعاونی چهار. رمه وار سوار اتوبوس ها می شویم. برای من که بخش زیادی از مسافرت هایم را با اتوبوس ها و مینی بوس های گذری انجام داده ام شکارِ یک صندلی در میان آن همه جمعیت مضطرب کار مشکلی نبود. اتوبوس حرکت می کند و سربازها برای دست هایی که آن طرف شیشه ها تکان می خورند دست تکان می دهند. من که تک و تنها به تهران رفته بودم کسی را برای بدرقه نداشتم. برای همه دست تکان می دادم حتی برای آن زن پا به سن گذاشته ای که پسرش را از دور نمی دید و تنها اتوبوس را با چشم دنبال می کرد و گریه می کرد.

یکی از نامطمئن ترین راننده هایی که تا به حال با او سفر کرده ام همانی بود که ما را به پادگان رساند. پیرمرد قرقرویی که به خاطر خساست راننده ی کمکی نداشت. دو سه ساعتی که گذشت فهمیدیم خوابش می آید. وسط راه هم یک لحظه چشم هایش رفت و رفتیم داخل خاکی و برگشتیم. با اصرار ما، دو سه ساعتی خوابید. مسیر نه ساعته را سیزده ساعته رفتیم!

جلوی دربِ آهنی بزرگِ پادگان همه را به خط می کنند. بعد از بازدیدِ سرسری کیف ها و کوله هایمان برای تحویل لباس و مشخص شدن وضعیت اسکان، جاده ی طولانی ای که انتهایش برایمان مبهم است را در پی می گیریم.

روی زبانه ی پوتین هایم می نویسم حمید 73. روی دمپایی و آستینِ لباس و دم پای شلوارم هم همین طور. این ها را به پیشنهاد یکی از هم آسایشگاهی هایم انجام داده ام. می گفت بچه های فلان شهر دستشان کج است کمدت را هم قفل کن! از حرفی که زد جا خوردم. او آدم ها را به سادگی در ذهنش طبقه بندی می کرد. فلان دسته خوبند. فلان دسته بد و آدم های هر دسته هم کاملا شبیه هم!

امروز آنقدر جلوی آفتاب نگهمان داشته اند که با وجود این که شب شده و داخل آسایشگاه دراز کشیده ام اما هنوز گرمای آفتاب را پشت گردنم احساس می کنم. اینجا داشتن قد بلند یک فضیلت بزرگ محسوب می شود. ما قبل از هر چیزی به ترتیب قد چیده می شویم. به ترتیب قد غذا می خوریم. به ترتیب قد جیره می گیریم. اصلا اینجا ما به ترتیب قد زندگی می کنیم. البته به ترتیب قد هم تنبیه می شویم که تنبیه نفرات اول بعضا سخت تر هم هست!

در گَردان های مختلفی تقسیممان کرده اند. گردان ما به اعتقاد همه جزء بهترین گردان هاست. همه دانشگاه رفته اند و اکثرا قرار است بعد از پایان دوره ی آموزشی در یکی از ارگان های دولتی به صورت «امریه» به کارگیری شوند. هر کدام از آسایشگاه های اینجا سی تختِ دو طبقه دارد که طبقه ی پایینِ آن، ارتفاعش کمتر از حد معمول است طوری که نمی شود کمرت را راست بگیری و بنشینی و حالا که دارم این ها را می نویسم دراز کشیده ام روی تخت. شکل نوشتنی که فقط در دورانِ ابتدایی داشتم.

جیره ای که به ما دادند همه اش همین بود. یک عدد صابونِ زرد رنگ که قیافه اش مبین کیفیتش است. یک بسته پودر رختشویی که همین امروز فهمیدم با آبِ پر از املاحِ اینجا اصلا کف نمی کند و یک برس برای تمیز کردن پوتین آن هم بدون واکس! چای خشکِ کیسه ای و قند را هم به شیوه ی تقسیم بین زلزله زدگان توزیع کردند.

بعد از دادن هر دستور باید یک کلمه ی مذهبی یا سیاسی را تکرار کنیم. مثلا بعد از دستور «از جلو نظام» باید بگویی « الله». خیلی دوست داشتم بدانم که قبل ترها یعنی مثلا در زمان رضا خان به جای این دستورها چه چیزهایی به کار می رفته. کسی جواب سوالم را نمی دانست. شاید از اعداد استفاده می شده یا یک کلمه ای که حسی ناسیونالیستی یا پیرو سلطنت بودن را بر می انگیخته. این احتمال هم وجود دارد که چیزی نمی گفته باشند یا اصلا چنین دستوری وجود نداشته بوده!

«پاشو آقا. مگه بچه مسلمون نیستی؟ پس فردا می خوای به بچه های مردم بگی نماز بخونن؟! »بالاخره آن قدر می آیند و می روند تا بیدارمان کنند. کلی جواب برای این سوال ها هست اما مگر می شود اینجا بحث کرد. از یکی از تخت های روبه روی من یکی می گوید «من که سرباز معلم نیستم، امریه ی دام پزشکی که به گاو و گوسفند نمی گوید نماز بخوان! ». خب برای آن سوالِ مسخره جواب خوبی بود اما استدلالش قابل قبول نیست! او را هم بیدار می کنند. همه باید نماز بخوانند پشت هر کدام از درهای توالت سه چهار نفری خمیازه می کشند. راستی چرا توالت ها دم صبح اینقدر بو می دهند! شاید شامه های ما اینقدر حساس می شوند!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...