رو به روی آینه ایستاده ام. هنوز لباس سربازی نپوشیده و پادگان ندیده خیال برم داشته است. با این برآمدگی شکم، بیشتر شبیه فرمانده ها هستم تا سربازها. باید موهای سرم را با نمره ی چهار بزنم. بودن این موهای وزوزی که سفیدیش به سیاهیش می چربد، زیاد با نبودنشان تفاوتی نمی کند مخصوصا برای کسی که در برنامه ی کوتاه مدتی که طبیعت برایش چیده تاس شدنش حتمی باشد. پدرم از تصور «بشین پاشو، کلاغ پر و پا مرغی» رفتن و صبح زود بیدار شدن های من ریسه می رود. مادرم در خیال خود، پسرش را سربازی تک و تنها و درمانده در جنگی جهانی و در محاصره ی دشمن تصور می کند. گفتم گریه نکن، قرار است دو ماهی دوره ی آموزشی را برویم و برگردیم یک جایی منشی ای، راننده ای، سرباز معلمی چیزی بشویم. گفت اگر آمریکا حمله کرد چه می شود؟ گفتم اگر با همین اتوبوسی که اعزاممان می کنند تصادف کردیم و مردیم چه می شود؟ می گوید خدا نکند و دوباره اشک هایش سرازیر می شود. دوباره خودم را در آینه برانداز می کنم. این که با پوشیدن لباس ها چه شکلی می شوم برایم جالب است. دوست دارم از پادگان که بیرون بزنم مردم با ترس نگاهم نکنند. از شهری که مردمش از سربازانش می ترسند می ترسم. دایی ام که سر خدمت سربازی بود، مادربزرگم روزی سه بار به سربازهای کشیک سر کوچه مان «خسته نباشی پسرم» می گفت. مثل این که تنها مادرهایی که پسرهایشان خدمت رفته اند به سربازها روی خوش نشان می دهند. سربازها هرگز باتوم هایشان به ناحق روی کسی بلند نمی شود اگر هم بشود دستشان دستِ خودشان نبوده! مگر عکس آن سربازی که گل قرمزی بر لوله ی تفنگش آویخته ندیده اید؟ این طور به ما نگاه نکنید ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم روی پشت بام یک پادگان. در کیوسک یک اداره ی دولتی. تکیه داده به دکه ای در همین سه راهی بالاتر از خانه تان، پشت به تابلویِ چراغ راهنمایِ همان چهارراهی که هر روز صبح منتظر سبز شدنش هستید، زیر تیر برق یک کوچه ی بن بست که می آییم و می رویم!
دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹
ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم!
رو به روی آینه ایستاده ام. هنوز لباس سربازی نپوشیده و پادگان ندیده خیال برم داشته است. با این برآمدگی شکم، بیشتر شبیه فرمانده ها هستم تا سربازها. باید موهای سرم را با نمره ی چهار بزنم. بودن این موهای وزوزی که سفیدیش به سیاهیش می چربد، زیاد با نبودنشان تفاوتی نمی کند مخصوصا برای کسی که در برنامه ی کوتاه مدتی که طبیعت برایش چیده تاس شدنش حتمی باشد. پدرم از تصور «بشین پاشو، کلاغ پر و پا مرغی» رفتن و صبح زود بیدار شدن های من ریسه می رود. مادرم در خیال خود، پسرش را سربازی تک و تنها و درمانده در جنگی جهانی و در محاصره ی دشمن تصور می کند. گفتم گریه نکن، قرار است دو ماهی دوره ی آموزشی را برویم و برگردیم یک جایی منشی ای، راننده ای، سرباز معلمی چیزی بشویم. گفت اگر آمریکا حمله کرد چه می شود؟ گفتم اگر با همین اتوبوسی که اعزاممان می کنند تصادف کردیم و مردیم چه می شود؟ می گوید خدا نکند و دوباره اشک هایش سرازیر می شود. دوباره خودم را در آینه برانداز می کنم. این که با پوشیدن لباس ها چه شکلی می شوم برایم جالب است. دوست دارم از پادگان که بیرون بزنم مردم با ترس نگاهم نکنند. از شهری که مردمش از سربازانش می ترسند می ترسم. دایی ام که سر خدمت سربازی بود، مادربزرگم روزی سه بار به سربازهای کشیک سر کوچه مان «خسته نباشی پسرم» می گفت. مثل این که تنها مادرهایی که پسرهایشان خدمت رفته اند به سربازها روی خوش نشان می دهند. سربازها هرگز باتوم هایشان به ناحق روی کسی بلند نمی شود اگر هم بشود دستشان دستِ خودشان نبوده! مگر عکس آن سربازی که گل قرمزی بر لوله ی تفنگش آویخته ندیده اید؟ این طور به ما نگاه نکنید ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم روی پشت بام یک پادگان. در کیوسک یک اداره ی دولتی. تکیه داده به دکه ای در همین سه راهی بالاتر از خانه تان، پشت به تابلویِ چراغ راهنمایِ همان چهارراهی که هر روز صبح منتظر سبز شدنش هستید، زیر تیر برق یک کوچه ی بن بست که می آییم و می رویم!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...