به عکس هایتان نگاه می کنم. به عکس هایمان. به دست هایی که حلقه کرده ایم دور گردن های هم. به آن ها که روی تخت های خوابگاه کنار هم نشسته ایم. اتاق های به هم ریخته مان. استکان ها و زیر سیگاری های دست سازی که همه جای اتاق هست. مطمئنم که بعد از بازگشت به خانه هایتان دیگر در آن بطری های پلاستیکی نوشابه، چای نمی خورید. دیگر بعد از ناهار و شام، بی دغدغه کنار سفره لم نمی دهید روی بالش و سیگار نمی کشید. دیگر آن قدرها کتاب نمی خوانید. آن روزها ما در خیلی چیزها مشترک بودیم حتی در زیرپیرهن ها و جوراب هایمان. آخر هفته همه را می ریختیم داخل تشت و نظافت عمومی اعلام می کردیم. شستن دسته جمعی پتوها را فراموش نمی کنم. با «مهربان» زیر دوش دو نفری با رقص کردی پتوها را لگد می زدیم و می خندیدیم. بیچاره «مهدی». جمع کردن پتوها و رسیدن به سر و وضع اتاق هر روز با خودش بود. من و «سعید» و «مهربان» که لباس های خودمان را هم جمع نمی کردیم. لیوان ها را هم همین «مهدی» هفته ای یکبار به آب می رساند. به عکس ها نگاه می کنم. پاکت های سیگار همه جای اتاق هستند. بهمن کوچک. بهمن سفید. مگنای سفید. نگران سیگار آخر شب نباشید. «مهربان» چند نخی «کنت» داخل جیبش برای آخر شب نگه داشته. یادتان باشد پنجشنبه ی این هفته بساط بیاندازیم. «سعید» در بالکن اتاق هنوز دارد با موبایلش حرف می زند. به عکس هایی که در کلاس ها و آزمایشگاه های دانشکده گرفته ایم به دقت نگاه می کنم. ما واقعا دوستان خوبی بودیم. استادهایمان را یادتان هست؟ کاش امشب شما هم اینجا بودید. تنهایی نگاه کردن به این عکس ها آدم را غمگین می کند. تنهایی نمی شود به همکلاسی های خرخوان و نفهممان بخندیم. تنهایی نمی شود اعتراف کرد که ما مثل آن ها در مدیریت زمان و تحصیل و پولمان موفق نبودیم. تنهایی نمی شود از خاطره های توچال و درکه و دربند و داراباد و کردان و فشم بگویی و دلت نگیرد. تنهایی دوچرخه سواری پارک چیتگر صفا ندارد. تنهایی دیدن فیلم نمی چسپد. تنهایی نمی شود توی قطار کسی را دست انداخت و تنهایی حتی نمی شود کنار ساحل یک دعوای درست و حسابی راه انداخت. من دلم برای «شلم» و «بی دل» تنگ شده. برای چای «لیپتون» دم نکشیده. من دلم برای یک خنده ی سیر تنگ شده. به عکس های مسافرت «اشتهارد»مان نگاه می کنم. چند روز پیش با «جعفر» از آن روزها می گفتیم. «کیومرث» هم بالاخره زنگ زد. از همه تان خبر گرفت. گفتم «مرتضی» و «مصطفی» و «صادق» و «حمزه» ازدواج کرده اند و دیگر مال خودشان نیستند. کاش امشب همه دور هم بودیم. «مهربان» و «محسن» قلیانشان را چاق می کردند و تا نزدیکی های صبح در بالکن اتاق طبقه ی هفتم می نشستیم و چای می خوردیم و از تاریخ و فلسفه و ادبیات و سیاست و ماجراهای دانشکده می گفتیم. راستی عکس های شمال و جشن فارغ التحصیلی و عکس های مسافرت سمنانمان را من هنوز ندارم. اما نه. نفرستیدشان. نمی خواهم. این ها را هم باید یک جوری گم و گورشان کنم. با نگاه کردن به این روزهایی که دیگر بر نمی گردند دل آدم می گیرد. دیشب برادرم از شب امتحان دلش خون بود. گفتم یک روز دلت برای شب های امتحانت هم تنگ می شود.
سهشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹
به هم اتاقی های هم کلاسی هم دانشگاهیم!
به عکس هایتان نگاه می کنم. به عکس هایمان. به دست هایی که حلقه کرده ایم دور گردن های هم. به آن ها که روی تخت های خوابگاه کنار هم نشسته ایم. اتاق های به هم ریخته مان. استکان ها و زیر سیگاری های دست سازی که همه جای اتاق هست. مطمئنم که بعد از بازگشت به خانه هایتان دیگر در آن بطری های پلاستیکی نوشابه، چای نمی خورید. دیگر بعد از ناهار و شام، بی دغدغه کنار سفره لم نمی دهید روی بالش و سیگار نمی کشید. دیگر آن قدرها کتاب نمی خوانید. آن روزها ما در خیلی چیزها مشترک بودیم حتی در زیرپیرهن ها و جوراب هایمان. آخر هفته همه را می ریختیم داخل تشت و نظافت عمومی اعلام می کردیم. شستن دسته جمعی پتوها را فراموش نمی کنم. با «مهربان» زیر دوش دو نفری با رقص کردی پتوها را لگد می زدیم و می خندیدیم. بیچاره «مهدی». جمع کردن پتوها و رسیدن به سر و وضع اتاق هر روز با خودش بود. من و «سعید» و «مهربان» که لباس های خودمان را هم جمع نمی کردیم. لیوان ها را هم همین «مهدی» هفته ای یکبار به آب می رساند. به عکس ها نگاه می کنم. پاکت های سیگار همه جای اتاق هستند. بهمن کوچک. بهمن سفید. مگنای سفید. نگران سیگار آخر شب نباشید. «مهربان» چند نخی «کنت» داخل جیبش برای آخر شب نگه داشته. یادتان باشد پنجشنبه ی این هفته بساط بیاندازیم. «سعید» در بالکن اتاق هنوز دارد با موبایلش حرف می زند. به عکس هایی که در کلاس ها و آزمایشگاه های دانشکده گرفته ایم به دقت نگاه می کنم. ما واقعا دوستان خوبی بودیم. استادهایمان را یادتان هست؟ کاش امشب شما هم اینجا بودید. تنهایی نگاه کردن به این عکس ها آدم را غمگین می کند. تنهایی نمی شود به همکلاسی های خرخوان و نفهممان بخندیم. تنهایی نمی شود اعتراف کرد که ما مثل آن ها در مدیریت زمان و تحصیل و پولمان موفق نبودیم. تنهایی نمی شود از خاطره های توچال و درکه و دربند و داراباد و کردان و فشم بگویی و دلت نگیرد. تنهایی دوچرخه سواری پارک چیتگر صفا ندارد. تنهایی دیدن فیلم نمی چسپد. تنهایی نمی شود توی قطار کسی را دست انداخت و تنهایی حتی نمی شود کنار ساحل یک دعوای درست و حسابی راه انداخت. من دلم برای «شلم» و «بی دل» تنگ شده. برای چای «لیپتون» دم نکشیده. من دلم برای یک خنده ی سیر تنگ شده. به عکس های مسافرت «اشتهارد»مان نگاه می کنم. چند روز پیش با «جعفر» از آن روزها می گفتیم. «کیومرث» هم بالاخره زنگ زد. از همه تان خبر گرفت. گفتم «مرتضی» و «مصطفی» و «صادق» و «حمزه» ازدواج کرده اند و دیگر مال خودشان نیستند. کاش امشب همه دور هم بودیم. «مهربان» و «محسن» قلیانشان را چاق می کردند و تا نزدیکی های صبح در بالکن اتاق طبقه ی هفتم می نشستیم و چای می خوردیم و از تاریخ و فلسفه و ادبیات و سیاست و ماجراهای دانشکده می گفتیم. راستی عکس های شمال و جشن فارغ التحصیلی و عکس های مسافرت سمنانمان را من هنوز ندارم. اما نه. نفرستیدشان. نمی خواهم. این ها را هم باید یک جوری گم و گورشان کنم. با نگاه کردن به این روزهایی که دیگر بر نمی گردند دل آدم می گیرد. دیشب برادرم از شب امتحان دلش خون بود. گفتم یک روز دلت برای شب های امتحانت هم تنگ می شود.
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...