شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

داستان وبلاگ نویسی من!


بعد از مدت ها نیم نگاهی به آرشیو وبلاگم داشتم. می خواستم یک دید کلی نسبت به تغییرات افکارم در این سال ها داشته باشم. اولین باری نیست که دست نوشته های قبلیم را بازخوانی می کنم. خرداد پارسال هم همین کار را کردم. اما اشتباهی که پارسال مرتکب شدم را امسال مرتکب نمی شوم. دیگر قرار نیست وبلاگی حذف شود. سال هشتاد و سه و با ورودم به دانشگاه با پدیده ای به اسم وبلاگ آشنا شدم. آشنا شدن با اینترنت و وبلاگ درست مثل آشناییم با کامپیوتر خیلی دیر اتفاق افتاد. اولین ایمیلم را در مهر 83 با کمک یکی از همکلاسی هایم درست کردم. در سایت دانشگاه بود که به اینترنت اعتیاد پیدا کردم. کلاس هایم را به خاطر نشستن پای اینترنت تعطیل می کردم. اوایل وبلاگی ثبت کردم تا فقط داشته باشمش. مثل ایمیل. مثل تلفن همراه. مدتی سعی کردم مطالب جذابی که در اینترنت با آن روبه رو می شوم را در وبلاگی جمع آوری کنم. چند هفته ای نگذشت که به بیهودگی این کار پی بردم. بعد از آن تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم وبلاگ دیگری ثبت کنم تا از اتفاقاتی که در کلاس های دانشکده مان می افتاد بنویسیم. چند هفته ای بیشتر طول نکشید. دوستم به این کار علاقه ای نداشت. وبلاگ روی دستم ماند. شخصی ترش کردم. بعد از یک سال شده بود یک جور دفتر خاطرات. دفتر خاطراتی که نمی خواست از چشم همه پنهان بماند. دفتر خاطراتی که نوشته می شد تا کسانی که نمی شناسیشان آن را بخوانند و اظهار نظر کنند. در سایت های مختلف ارائه دهنده ی خدمات وبلاگی، وبلاگ های مختلف ثبت می کردم. کدهای مختلف می گرفتم. شمارنده و نظرسنجی و خبرنامه می گذاشتم. چند هفته یکبار فونت وبلاگ ها را عوض می کردم. بعد از دو سال کلی وبلاگ داشتم که در هر کدامشان در باره ی یک موضوع خاص می نوشتم. یکی دفتر خاطرات بود. یکی وبلاگی دانشجویی که مشکلات دانشکده و دانشگاه را در آن می نوشتم. وبلاگی برای معرفی شهرستان محل تولدم داشتم. وبلاگی علمی در زمینه ی رشته ی دانشگاهیم و وبلاگی آشفته که از خبر تا ادبیات و فلسفه را در بر می گرفت. بعد از دو سال سعی کردم از اینترنت و وبلاگ فاصله بگیرم. دلایل خودم را داشتم. بیشتر کتاب می خواندم. هفته ای یکی دو بار بیشتر سراغی از اینترنت نمی گرفتم. آن هم تنها برای ارسال پروژه های درسی به ایمیل اساتید و یا گرفتن مقاله و یا مطلبی کاملا مربوط به درس و دانشگاه از دنیای آشفته ی سایت ها. اما کتاب، روزنامه، تلویزیون و نشریه های داخلی دانشکده تنها مدتی توانستند مرا از اینترنت دور نگه دارند. دوباره برگشته بودم. اما نه با عطشی که قبلتر ها داشتم. ماهی دوبار وبلاگ شخصیم را به روز می کردم. بعضا هم به همراه چند نفر از دوستانم وبلاگ دانشجویی ای که راه انداخته بودم را به روز می کردیم. اینترنت و وبلاگ راه خود را به زندگیم باز کرده بودند. تا پایان دوران دانشجویی بعضی از وبلاگ های متفرقه ام را حذف کردم. دانشگاه که تمام شد وبلاگ دانشجوییم را هم حذف کردم. چند ماه بعد از فارغ التحصیلی شروع کردم به بازخوانی آرشیو دو وبلاگ شخصیم. یکی دست نوشته های هشتاد و سه تا هشتاد و پنج بود و یکی از هشتاد و پنج به بعد. تغییرات فکریم در وبلاگ اولی به حدی زیاد بود که حذفش کردم. حذف کردن وبلاگ یک جور فرار از گذشته است. مثل قاتلی که نمی خواهد ردی از جنایتش به جای بگذارد. نباید این کار را می کردم. شد. اما دومی را هنوز هم دارم. آدرس وبلاگ را یکی دوباری عوض کرده ام. از سال هشتاد و پنج به بعد بخشی از من شده است. در یک سالی که گذشت خانه نشین بودم. منتظر اعزام به خدمت و پوشیدن لباس و چکمه ی سربازی. چند روز بیشتر باقی نمانده. در این یک سال بیشتر از سال های قبل نوشته ام. باز هم خواهم نوشت و تا زمانی که سایت ارائه دهنده ی این وبلاگ سرجایش بماند و وبلاگ خوان ها به این جا روی خوش نشان بدهند همین جا خواهم ماند. صفحات وبلاگی زندگیم حالا رسیده است به فصلی به نام سربازی. مدتی نخواهم بود!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...