عابران می گفتند
زنی پشت فرمان ماشینش
سیگاری تکانده است
و خاکستر بی خیالیش
نشسته روی جنازه ی مردی
که آخرین ماشه اش را چکانده است
عابران می گفتند
مردی در ازدحام خیابان
سیگاری تکانده است
و خاکستر دردهایش
نشسته روی دست لمس گدایی
که دیگر رمقی برایش نمانده است
عابران می گفتند
ناشناسی سر این کوچه
سیگاری تکانده است
و خاکستر بغض هایش
نشسته روی موهای مردی که
خوشه چین میوه های مانده است
عابران می گفتند
کسی درانتهای این جهان
بی گمان سیگاری تکانده است