سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

آخرین باران


همان چیزی که واهمه اش را داشتیم. باران هم باریدن گرفت. طوری که انگار کسی گِل بپاشد به شیشه ها. جمع شده ایم پشت پنجره و سرهایمان را چسپانده ایم به شیشه. مدت هاست آفتاب را ندیده ایم. همسایه ی روبرویی که با بچه هایش پشت بام را خاک روبی می کردند خودشان را می کشند تو. تلویزیونِ پایتخت از حاصلخیزی زمین های سال بعد می گوید و پزشکِ جوانی با ماسکِ سفیدش در توانایی تطبیق پذیری بدن با شرایط جوی تئوری می بافد. هواشناسی بارش خاک و باران امروز را مناسب ارزیابی می کند و تنها نگران است برخی مناطق توام با گل گرفتگی معابر باشد. پدر ایستاده در برابر پنجره و با خودش می گوید از خاکیم و به خاک باز می گردیم و مادرم در تاکیدش پشت سر هم سرفه می کند. لودرها و کامیون ها تمام این ماه را کار کرده اند و بارش خاک هنوز ادامه دارد. گویا باید به این شرایط عادت کنیم. یعنی این خاک ها از کجا می آیند. کی می خواهند تمام شوند. دیروز کولاک شن یکی از روستاهای اطراف را مدفون کرده. آن هایی هم که جان سالم به در برده اند حال و روز چندان خوشی ندارند. بیمارستان ها پر شده. ادارات و کارخانجات تعطیل شده. چیزی شبیه فضای رمانِ کوریِ ساراماگو. بارانی از خاک همه را کور و شهر را به گه کشیده. راه های ارتباطی را بسته و زیرساختهای ارتباطی را از کار انداخته. می گویند کمک ها در راه است اما زمان می برد چون کاری از دست هلی کوپترهای نجات بر نمی آید. این باران، خاکِ مرده های کجاست که جهنمشان اینجا شده. که جهنممان اینجا شده ... .
پ.ن: آره جان خودش!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...