چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

بفهمان به خودت


تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصه­ی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...