چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

ب


در جاده ی یک شبِ تنهایی
نورهای خیالم را
بالا و پایین می کنم
که راه گم نکرده باشم
و خیالِ تو نیز آسوده بگذرد
باران اگر ببارد
باران اگر
باران
با
با هر باران خاطره ی دوستی پشت پنجره
شسته می شود
و بعد هر باران
همیشه غروب است
و روحِ روستاهای آبادی نشده
هر غروب
از در و پنجره های خانه های متروکه شان
زوزه می کشد
تا در سکوتِ یک شب نارس
لامپِ کم سوی چند خانه ی کاهگل
به قلب بی قرارِ من
عشق را بفهماند
پشتِ دودِ سیگارِ خلوتم
پیرمردی به روی جاده های زمستانِ سال بعد
پتویِ گرم می کشد
به فکر لوله های گاز و غلطک آسفالتی که می رسد
و من
به فکرِ روزهای نیامده
به فکرهای نیامده
به نیامده
به
ب

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...