از نخِ دندانت
خون می چکد
و لبانِ بسته ات می گویند
که در تاریخِ تکاملِ مرغ
دامن به خون نیاغشته ای
در سفیدی چشم هایمان
خونِ قاتلِ ترسویی ست
آمیخته به خون هزاران پرنده ی آزاد در سینه
غافل از آن که خون
بر شانه ها بال نمی رویاند
خوراکِ اژدهای رویِ شانه هاست
تلاش بیهوده ست
نه با معاونت و مشارکت
که با هیچ واژه ای
بارِ انکارِ گناهت کم نمی شود
سرت را پایین بگیر
کشیش ها هم
اعتراف می کنند
گناه زیر زبان مزه می دهد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر