از آقای الف بگو. شروعش چطور بود. با چقدر وام؟ وااه. چه شهامتی! پس نه. پادوِ نماینده های مجلس بوده. سرمایه اولیه ش؟ هیچی! ولی مسلما آدمِ با عرضه ای بوده که به اینجا رسیده. هر چند به قول شما پشتش به یه جاهایی گرم بوده. آقای ب؟ باور کردنش سخته! پروژه ی پنج میلیاردی رو با پنجاه میلیون کلنگ زدن. یعنی کل واماش رو با رشوه گرفته! جرئت نمی خواد! وامِ اولش رو با رشوه توی آسانسور گرفت. اونم به یه آدم ناشناس. آسانسورها بعضی وقت ها بیشتر از آن که فکر کنی آدم را بالا می برند. فقط باید به سقوط فکر نکنی! راستی اون فامیلتون چی؟ از بازار پول جمع کرده. نزول خوارایی تو بازار هستن که از عظمت تشکیلاتشون کله ی آدم سوت می کشه! اون خودکار رو بده حساب کنم. آدمِ خودشو میخواد گرفتن این همه پول با این نرخ سود! چه طوری خوابش می بره. از آقای جیم نگفتی. با چند سری هندی کم چینی ساده کار ور می داشت! یعنی ما هم اینجوری میشیم؟! فکرِ یه کار بزرگ با یه سرمایه کوچیک خیلی وسوسه کننده ست. شکستن تابوی اخلاقیِ پولِ نزول. یعنی ما هم حاضر میشیم پولِ دیگران رو بذاریم تو حسابمون و باهاش کار کنیم و ته دلمون بهشون بخندیم. فحش خور شدن دردناکه! یعنی نمیشه کار کرد و درست و انسانی پیش رفت. نمیشه؟ میخوام با یک حد قابل قبولی از استرس کار کنم. یه شغل کوچیک با یه درآمد متوسط. پس به هیچ جا نمی رسی. خطر کن. اگه خوردم زمین؟ خب پا میشی! اگه نشد! تو ترسویی. البته ببخشیدا. اصلا مگه ترس بده. آره حق با توه. بده. خب از کارای کوچیک شروع می کنیم. آره باید همین کار رو بکنیم. راستی چند نفر رو توی این شهر می شناسی که کارای بزرگ کردن و شکست خوردن. چرا؟ بدشانسی! خب شاید دلیلش این باشه که عاقلانه به آب نزدن. نه بابا.این شهر پر از آدماییه که بی گدار به آب زدن و آب به زانواشون هم نرسیده...
و مایی که در پولِ اجاره خانه هایمان مانده ایم تا روشنای صبح فکر می کنیم و شرکت فنی مهندسی می زنیم و کارخانه و گاوداری و مرغداری و سیگار تعارف می کنیم. دیگر از ادامه تحصیل در اروپا و آمریکا نمی گوییم. از این که فلانی استاد دانشگاه شد یا کارمند فلان اداره. ذهنِ آدم گرسنه پروسه نمی شناسد. پس امیدوار می شویم و سیگار تعارف می کنیم. همیشه زیاد طول نمی کشد که چیزی ته دلمان سقوط می کند و باز سیگار تعارف می کنیم. دست آخر که دستمان از دنیا کوتاه می شود فیلسوف می شویم و سیگار تعارف می کنیم. از انسان و شعر و هنر حرف می زنیم و ارتباطشان با پول تا سیگارمان ته بکشد. آسمان روشن می شود و خمارِ سیگار می شویم. خمارِ کار. خمارِ پول و خمارِ خواب. خواب. نقطه سر حرف!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر