تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمنهای پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.
سهشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱
این شهر مجهز به دوربین مدار بسته است
تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمنهای پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر