دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

مثل ...


مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیه­ی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...