به رسانه های دنیا خبر دهید. تعداد ما خیلی بیشتر است. خیلی بیشتر از سی و سه نفر. خیلی بیشتر از سی و سه هزار نفر و حتی بیشتر از سی و سه میلیون نفر. افکار عمومی باید در جریان باشند. ما که فکر می کنیم برای شما خبر داغی باشد. کل درآمد حاصله را هم بین خود تقسیم کنید. به خیلی هایتان پیشاپیش بگوییم که خبر سیاسی نیست. لازم نیست عکاس و خبرنگار بفرستید، مستند تهیه کنید، کنفرانس خبری بگذارید و تحلیل گر سیاسی خبر کنید. نمی خواهد رئیس جمهورها بیایند. مجلس قانون تصویب کند و گروه های سیاسی بیانیه بدهند و فعالان حقوق بشر تومارِ امضا جمع کنند. نمی خواهد. کافی ست فردا در یکی از خبرهایتان بگویید حالا که معدن چیان شیلی را نجات داده اید فکری به حال آن ها بکنید. آن ها که روی زمین گرفتار شده اند!
شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹
برای مایی که روی زمینیم!
به رسانه های دنیا خبر دهید. تعداد ما خیلی بیشتر است. خیلی بیشتر از سی و سه نفر. خیلی بیشتر از سی و سه هزار نفر و حتی بیشتر از سی و سه میلیون نفر. افکار عمومی باید در جریان باشند. ما که فکر می کنیم برای شما خبر داغی باشد. کل درآمد حاصله را هم بین خود تقسیم کنید. به خیلی هایتان پیشاپیش بگوییم که خبر سیاسی نیست. لازم نیست عکاس و خبرنگار بفرستید، مستند تهیه کنید، کنفرانس خبری بگذارید و تحلیل گر سیاسی خبر کنید. نمی خواهد رئیس جمهورها بیایند. مجلس قانون تصویب کند و گروه های سیاسی بیانیه بدهند و فعالان حقوق بشر تومارِ امضا جمع کنند. نمی خواهد. کافی ست فردا در یکی از خبرهایتان بگویید حالا که معدن چیان شیلی را نجات داده اید فکری به حال آن ها بکنید. آن ها که روی زمین گرفتار شده اند!
Freedom Songs
Occasionally, I hear my popular old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. In that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voice for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our Teens passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Occasionally, I listen to my favorite old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. During that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voices for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our teen years passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!
چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹
گنگ است!
از آن بالا همه چیز را می بیند. به اسب ها و الاغ ها نگاه می کند. به شترها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی و حتی به شباهتش با پلنگ ها هم خیره می شود. با همه شان غریبه است. خیلی خوب می داند که این همه حیوان چرا و چگونه برای بقا به جان هم افتاده اند اما چیزی نمی گوید. نه این که نخواهد. نمی تواند. دست خودش نیست. گلو برای بغض کردن دارد اما صدایش در نمی اید. ساز گلویش را پاره کرده اند! زرافه ی گنگ صدایش نه به زمین که به هیچ آسمانی نمی رسد!
پ.ن: حنجره ی زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!... تنهاش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخهایش به گاو وحشی و گوشهایش به گوش الاغ شباهت دارد و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوستی شبیه پلنگ ... .
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
Proper teaching instead of predictions
I am working at a training school. Most of our young students don’t have motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have the capacity for mathematics and relative sciences to humanism. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who haven’t proper qualifications to study. Inability of families for compliance their primary requirements and eliminate their main personal problems. Sometimes everybody of teachers ignored their main right. Right of proper educate in their capacity and in their situations. Because they suppose their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties. Proper teaching instead of these predictions!
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am working at a training school. Most of our young students don’t have much motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have an aptitude for mathematics and humanities. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who don’t have proper circumstances to study. Inability of families in providing their primary needs to eliminate their main personal problems is one of the issues. Sometimes all of teachers ignore their main right; the right of proper education in their capacity and under their circumstances. Because they assume their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties: Proper teaching instead of these predictions!
شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹
کاکتوس های شکسته
دفترچه ی خدمات درمانی شوهرش را دزدکی برداشته و می خواهد که برایش بخوانم. دیشب بیماریش را در گوگل سرچ کرده بودم. با دیدن اسم آزمایش می شد همه چیز را فهمید. گفتم مگر می شود دست خط این دکترها را خواند! دفترچه را می بندد و مطمئنم که تلویزیون نگاه نمی کند. خط دیدش آن طرفی ست. چگونه می شود به کسی که از افسردگی کاکتوس گلدان خانه اش دلش می گیرد از امید درمان یک بیماری لاعلاج سخن گفت!
جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹
Telling story and Sense of responsibility
In Iranian primitive society grandmothers had a big duty. Narrate. They were a storyteller. However, my grandmother never told me any story even her life’s story. It’s clear that everybody will have their stories. Perhaps she hadn’t able or hadn’t liked to speak about them. What’s the reason of this silence? My grandfather had a very time to tell a story to his grandchild. However, he doesn’t tell me any story either. Certainly, all these silences have their reasons. Most of this reason contains one important factor. Sense of responsibility. They hadn’t comprehended their duties on our society.
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Telling Stories and Sense of Responsibility
Traditionally, in Iranian society, grandparents have had a big duty: to narrate. They were storytellers. However, my grandmother never told me any stories; not even her own life story. It’s clear that everybody has a life story. Perhaps my grandmother couldn’t, or didn’t like to speak about hers. What’s the reason for her silence? And my grandfather, although he has lots of time to tell stories to his great-grandchild, just like my grandmother, he never told me any stories either. Certainly, their silence has reasons. Reasons which include one important factor: lack of sense of responsibility. They had not comprehended their duties as grandparents in our society.
چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹
afraid of writing in English
I am afraid of writing in English. And I know that I have to overcome my fear by writing more and more. My brain is full of ideas for writing .About my memories and my experiences and all my wishes. In our region learning English is difficult .Because our city is very small and faraway. Internet speed is very slow and it’s cost is high. No one of academy teaching in English and no one of local TV channel pay much attention to this international language. Bookstores don’t sell books in original language. Traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motive to study English. And in this traditional living learning English is unnecessary.
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am afraid of writing in English, and I know that I have to overcome this fear by writing more and more. My brain is full of ideas to write about; about my memories, my experiences, and all my wishes. In our region learning English is difficult because our city is very small and remote. Internet speed is very slow and it’s cost is high. There is no school for academic studies in English, no local TV channel that pays much attention to this international language, bookstores don’t sell books in original languages, and traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motivation to study English, and in this traditional style of living, learning English becomes unnecessary.
یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹
گریه نکنم؟
این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!
جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹
از نگفته ها و نکرده هایمان
از کاهیِ کاغذِ نشریات
پرینت های ناشیانه ی صفحات وب
دست نوشته های مچاله ی سطل های زباله ی دانشکده
پاکت های خالی سیگار
تفاله های خشک ته استکان روی میز
کپی ناخوانای شناسنامه
رنگ پوشه ی پرونده
و مردمک چشم های من و تو
که پرده های گوشمان
از حنجره های محرمان هم در بکارت است
می ترسند
اسم هایمان را در گوش هم می خوانند
سوال هایشان را به ستون می چینند
و زل می زنند به دست خط های آشفته مان
من تو را نمی شناسم
اما گمان مبر غریبه ایم
آن ها که حرف های زیادی برای نگفتن دارند
جمله هایشان ناگزیرمحتاج حرف های اضافه است
از من تو را می شناسم
از حتی نمی شناسمت
و کلمه کلمه ی تکذیب و اعتراف و بنویس هایمان
از نگفته هایمان
از نکرده هایمان
می ترسند
پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹
مرد شدن!
پسر همسایه دیگر برای خودش مردی شده. این را درست بعد از این که زنش را دم در خانه ی پدرش به من نشان دادند فهمیدم. البته اگر کمی بیشتر دقت می کردم شاید می توانستم ظرف همین یکی دو هفته از نحوه ی خوش و بش کردنش بفهمم که بله تازه او دیگر برای خودش مردی شده. خب سرش را پایین می اندازد و در حین این که گردنش را کج می کند دست هایش را بالا می برد. پدرش هم دقیقا به همین شکل حال و احوال می کند. نمی دانم چرا آدم نمی تواند بزرگ تر شدن دوستان هم سن و سالش را آن طور که باید قبول کند. شاید چون نمی تواند بزرگ تر شدن خودش را بپذیرد. چند سالی بود که هر وقت بر می گشتم شهرستان و از دور چشممان به جمال هم روشن می شد راهش را کج می کرد و می رفت. شاید چون هیچ وقت دانشگاه قبول نشد با دیدن من یاد ناکامی هایش می افتاد. نمی دانم. اما شاید اگر حال و روزگارم را از چشم های خودم می دید دیگر راهش را کج نمی کرد و گردنش را بالاتر می گرفت و سینه اش را هم چه بسا جلو می داد. به هر حال نمی شود این را پنهان کرد که او دیگر برای خودش مردی شده چون حالا هم یک بچه ی تپل مپلی دارد و هم یک وانت بار سرحال! حالا که دارم این ها را می نویسم ساعت از سه نصف شب گذشته و صدای روی هم ریختن آجرهایی که پشت سر هم روی خانه ی همسایه پرتاب می شوند دوباره روی این نکته مهر تاکید می گذارد که پسر همسایه برای خودش مردی شده. او دارد برای خانواده اش سقفی رو به راه می کند. هر چقدر هم با مرد شدن خودت مشکل داشته باشی نمی توانی این را منکر شوی که دوستانت یکی یکی دارند برای خودشان مردی می شوند!
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹
مصاحبات!
چند روز دیگر مصاحبه دارم. همان گزینشی که باید اسمش به گوشتان خورده باشد. امروز از چند نفر از دوستانم که قبلا مصاحبه داده بودند مقداری سوال جمع آوری کردم که برای آن روز آماده باشم. و حالا من مانده ام و توده ای از سوال هایی که جواب هایش بیشتر از سوال هایش به فکر وا می داردم.
- مشخصات کامل؟ (جزئیات مقاطع مختلف تحصیلی؟ شغل قبلی؟ شغل پدر؟ و ...)
- شخصا چه کتاب هایی مطالعه می کنید با چه موضوعی و از کدام نویسنده؟
- روزنامه هایی که می خوانید؟
- دوستان؟
- کارکرد ماهواره در جامعه را چگونه ارزیابی می کنید؟
- نظر شما در رابطه با اقتصاد و سیاست کشور چیست؟
- آخرین راهپیمایی که در آن شرکت کردید؟ محل تجمع؟ سخنرانان؟ پرچم کدام کشورها را آتش زدند؟ (روز قدس؟ روز دانش آموز؟ بیست و دوم بهمن؟ و ...)
- آخرین نماز جمعه ای که شرکت کرده اید کی بوده؟ امام جماعت مسجد؟
- از نقاط ضعف و قوتتان برایمان بگویید؟
- برخوردتان در جمع چگونه است؟
- آخرین خبری که شنیده اید در چه رابطه ای بود و نظرتان در آن باره چیست؟
- اصول دین؟
- نماز و اذان و اقامه؟ (اوقات شرعی؟ انواع نماز؟ وضو؟ غسل؟ تیمم؟ نیت؟ حمد و سوره؟ رکوع؟ سجود؟ تشهد؟ قنوت؟ سلام؟ نماز اعیاد؟ نماز میت؟ نماز خسوف و کسوف و باران؟ تفاوت اذان و اقامه؟ تفاوت نماز جمعه و نماز عید؟ قصر و جمع و ...)
- حج؟
- آیا روزه می گیرید؟
- پاشو دو رکعت نماز بخون.
- قوه مقننه؟ (رئیس مجلس؟ تعداد نمایندگان؟ طیف ها و اقلیت ها؟ نمایندگان شهرتان؟ و ...)
- قوه ی مجریه؟ ( رئیس دولت؟ معاونان؟ اعضای کابینه؟ و ... )
- قوه ی قضاییه؟ (رئیس قوه ی قضاییه؟ انتخاب؟ و ... )
- شورای نگهبان؟ (رئیس شورای نگهبان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ و ...)
- مجلس خبرگان؟ (رئیس مجلس خبرگان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ نمایندگان استانتان؟ مدت زمان نمایندگی؟ و ...)
- بالاترین مقام کشوری؟ وظایف مردم در برابر آن؟
- نوع پوشش؟ (شلوار لی یا پارچه ای؟ و ...)
- و ...
و کلی سوال های دیگر که بیشترشان برای تشخیص صحت جواب های دیگر پرسیده می شوند. در جواب خیلی از سوال های بالا مانده ام! نه این که بلد نباشم. مانده ام!
چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹
با من بدوید
ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
کنار آمدن و کوتاه آمدن
سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!
چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹
چانه نمی زنم
از قضای روزگار
در صف تمام عروسی های خاندان ما
همیشه مرده ای بر زمین می افتد
تا روی دست های مهمانان
شاباش کنان و فاتحه گویان
رهسپار خانه ی بختش شود
گفتم چیزی نمانده بود
راننده ای با برگه های بیمه نامه اش
شاهرگم را بزند
چه فایده
آن ها فقط به پر کردن قبض های جریمه شان فکر می کنند
برای خط گرفتن و کم کردنش
چانه نمی زنم
بهتر است آدم با دندان دردش کنار بیاید
کارش از عصب کشی گذشته
پدرم می گفت بیست و شش سال برای کشیدنش زود است
شام و نهارت که ساندویچ باشد و کیک و ماء الشعیر
با یک طرف دندان هایت هم می توانی روزهایت را سر کنی
کیک وسط گلویم گیر می کند
آن طرف خیابان چند نفر دور سرش حلقه زدند
معتادی که روی زمین افتاد
از سواری های بین شهری می ترسم
نه از مرگ نه
از زمین گیر شدن
اما ترس همیشه مانع بزرگی نیست
روی صندلی عقب هم که بنشینم
جاده زیر پایم باشد
انگار فرمان در دست و ترمز و کلاچ و گاز زیر پایم است
یکی دو سبقت ممنوعه
یکی دو بار دلم می لرزد
قبض جریمه را از پنجره پرت می کند بیرون
دلم برایش می سوزد و خنک می شود
این جاست که دندان دردهای قدیمی تازه می شوند
همه اش همین سیگار لعنتی ست
چهار نخ مارلبورو لطفا
با معده ی خالی که سیگار می کشی
پیامک های بی جوابت را بهتر فراموش می کنی
همیشه خاکسترها به زمین می ریزند
و دود هیچ سیگاری در نهایت به چشم های آسمان نمی پاشد
دستیار کمیسر با ولادمیر دیدار نمی کند
و نتیجه فوتبال برای هیچ تماشاگری مشخص نمی شود
دختری با مانتو و روسری و موهای مشکی اش نگاهم می کن
دپنجره ها حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند
دوباره بر می گردم لب پنجره
چشم ها و کفش هایش هم مشکی ست
راننده ای دنبال آدرسی می گردد
سرش را بیرون می آورد
اما چیزی نمی پرسد
دندان درد از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است
خودم خوب می دانم
هم سن و سال های من ازدواج کرده اند
بچه هایشان مهد کودک می روند
شغل و مسکن و ماشین دارند
من هم سعی می کنم من بعد
هر شب مسواک بزنم
از همین فردای پس فردا
همان تکه ای که لق می زد
پوسیده جدا می شود
زیر شیر آب یک طرفش هنوز برق می زند
دندان دردم فروکش می کند
برگه های جریمه پرداخت می شوند
صبح شب زفاف فرا می رسد
و صدای جیرجیرک ها
که زمانی از پلک زدن ستاره ها بود
آخرین چیزیست که می خواهم به یاد بیاورم
جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹
از سرباز تا فرمانده
در یکی از مراکز تربیت معلم برایمان دوره ی آموزش سرباز معلمی گذاشته اند و منی که روزگاری به خاطر معلم بودن پدرم از برچسب معلمی متنفر بودم حالا قرار است به مدت دو سال همان راه را دوباره بروم. تفاوت محیط های نظامی و غیرنظامی تا حدی ست که بعد از خروج از پادگان و آمدن به اینجا احساس راحتی ای می کنیم که وصف ناپذیر است. آموزش فرماندهان پادگان و استادان باتجربه ای که آموزش و پرورش برای ما انتخاب کرده است یک تفاوت عمده دارد. در پادگان می خواستند از ما یک سرباز بسازند اما آموزش و پرورش می خواهد از هر کداممان یک فرمانده بسازد. تفاوت دیگری که اینجا با پادگان دارد این است که اینجا ما را همکار خودشان می دانند اما در پادگان واژه ای به اسم همکار و شبیه آن وجود ندارد. مادون ها همیشه زیردست مافوق ها هستند. از انصاف خارج نشویم تمامم تلاششان را می کنند که از ما یک معلم خوب بسازند هر چند که استادی که به ما می گوید نباید اجازه بدهیم دانش آموز سر کلاسمان بخوابد خودش نمی تواند کلاسش را آنقدر جذاب برگزار کند که از بسته شدن پلک های من جلوگیری کند و استادی که درباره ی تنظیم وقت کلاس و مطالب درسی سخنرانی می کرد مانده بود نیم ساعت آخر کلاس خودش را چطور تمام کند. خنده دارتر این که استادی که روش های مدیریت در کلاس را تدریس می کرد کلاس از کنترلش خارج شد و یکی از دوستانمان را از کلاس بیرون کرد. استادانی که بر لزوم تدریس صحیح در کلاس تاکیید می کنند به وضوح در کلاس هایشان با سخنان بی منبع ، خود ساخته و نامستدل به شعورمان توهین می کنند تا حدی که گاه شرح های متفاوت و حتی متناقضی از یک قضیه ، حادثه و یا تعریف ساده ی علمی دارند. مهم ترین چیزی که در طول این دوره آموخته ام این است که معلمی یک هنر شخصی است. معلمی که روی سن کلاس بازی می کند، روی تخته نقاشی و در برابر دانش آموزانش چون خطیبی بزرگ سخنرانی و یا چون سقراط به بحث می نشیند. شما می توانید اصول تدریس را به کسی بیاموزید اما آن چه که دانش آموز از معلمش می آموزد تنها نتیجه ی آموخته های اصول تدریس او نخواهد بود! تجارب هر انسانی منحصر به شخصیت و شرایط خاص زمانی و مکانی اوست و شاید هیچ ارزشی برای دیگران نداشته باشد. چند نمونه از توصیه های شفاهی استادانمان را برایتان می نویسم:
- در دبیرستان و مخصوصا در جلسه ی اول کلاسی با دانش آموزان شوخی نکنید چون جلسه های بعد با تیربار هم سر کلاس بروید دیگر کلاس کنترل نمی شود!!!
- اگر چند نفر سر کلاس درس پر رو بازی! در آوردند می توانید با قاطعیت یک نفر را از کلاس بیرون کنید تا حساب کار دستشان بیاید!!!
- یک هفته ی اول روی میز بکوبید تا یک سال با اعصاب آرام تدریس کنید!!!
و ....
در اکثر این توصیه ها آن ها ناتوانی هایشان در تدریس و کنترل کلاس را با روش های شخصی پاسخ گفته اند و حتی در ذهنشان به این فکر نکرده اند که شاید راه بهتری برای اداره ی کلاس بوده باشد. من حاضر به تکرار این تجربه ها نیستم حتی اگر به مشکل بربخورم. تمام این روش ها از دید من چیزی جز ناتوانی معلم در کلاس درس نبوده و نیست.
یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹
بیکاری - انزوا - تشویش
شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹
آن چه را نمی بایست با خودت بردی
بهترین صندلی های زیباترین کنسرتم را برای تو و دوستانت می گذاشتم اما چه کنم که خواننده نبودم. دوست داشتم در شبی مثل امشب کنارم باشی و تا صبح برایت ساز می زدم اما نه تو کنارم هستی و نه من زبان ساز را می فهمم. من نمی توانم آهنگی برای تو بسازم. نقاش خوبی هم نخواهم شد. من هرگز مدالی برای افتخار نداشته ام. به من بگو که اگر زیبا و بلند بالا نباشم، اگر نتوانم تو را به آرزوهایت برسانم به چه حقی می توانم زیبایی های تو را در آغوش بکشم. هرگز با خود نگفته ام که شاید بعد رفتنت یک روز دوباره برگردی. برگشتنت چیزی را درست نخواهد کرد. روزی که رفتی بکرترین دوست داشتن های دنیا را هم با خودت بردی. آن چه را نمی بایست با خودت بردی. به انتهای زمان. به جایی که دیگر هیچ چیز باز نخواهد گشت. شاید این سوال را باید از خودم می پرسیدم. این حق را چه کسی از من گرفته. دوست داشتنت را چه کسی از من گرفت. هر چه بود و هر چه هست همانی ست که نمی گذارد دیگر کسی را دوست بدارم.
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹
از دوچرخه تا کجا
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
زندگی با طعم و بوی عرق و ادرار و خون
بعد از دو هفته از این بیمارستان به آن بیمارستان رفتن و از این مطب به آن مطب پناه بردن کسی به آپاندیسش توجه نمی کند تا این که همین دیروز می ترکد. بعد هم شروع می کنند به تحلیل های آن چنانی که آدم را مجبور می کنند بدون هیچ دلیلی حق را به پزشک ها بدهد. نگهبانِ ورودی بخش می گوید قبل ترها هر کسی شکمش درد می کرده بی خود و بی جهت آپاندیسش را بیرون می کشیدند. اما حالا که می بینند صدای مردم بلند شده تا کسی آپاندیسش نترکد جراحی نمی شود. دکتر معالج می گوید عفونت کرده. هنوز جای عملش بخیه نخورده. از صبح تا حالا هم دو بار شستشویش داده اند. آرام بخش ها را خیلی دیر اما بالاخره تزریق کردند. تکه گوشت زشت ناجوری که داخل یک شیشه ی کوچک الکل معلق است را گذاشته اند روی میز کنار سرش. هر نیم ساعت یک بار یکی آن را بر می دارد و نگاهش می کند. همراهِ مریضِ کناری می گوید چند نفری از اهالی آبادیشان سرِ همین ترکیدن آپاندیس جانشان را از دست داده اند. می گوید باید شکرگزار باشیم که اگر بیمارستانی نبود و دکتری بعد قدر این همه نعمت را می دانستیم. بالاخره دو تا دستکش نایلونی بهمان دادند. بطری ادرار را از زیر پتو بیرون می کشم. مایع زرد رنگی که کمی هم به قرمز می زند را از برابر چشم هایم دور می کنم. از این بطری های بدشکل است که روی زمین بند نمی شوند. بیشترِ ادرار می ریزد کف توالت. برای بار دوم چشمم به ادرار پخش شده روی زمین می افتد. بالا می آورم. هر طور شده توالت را تمیز می کنم. بر می گردم داخل اتاق و زل می زنم به قطره های سرم. بیدار که می شوم هنوز خوابیده. صدای جیغ های مکرر زنی که دارد در بخش زایمان وضع حمل می کند همه را بیدار می کند. اصرار دارد نیم ساعتی سر جایش بلند شود. با قاطعیت می گویم نه. دو روز تمام است لب به آب و غذا نزده. دست و پا و صورتش را با آب خنک می کنم. دوباره اصرار می کند. با احتیاط از روی تخت بلندش می کنم. ملافه خونی شده. بوی عرق و خون حالش را بدتر کرده. ملافه ها و لباسش را عوض می کنم. اصرار دارد چند قدمی راه برود. دکتر توصیه کرده چند قدم بیشتر راه نرود اما باز هم اصرار می کند. نمی شود کاریش کرد. یعنی نمی توانم مانعش شوم چون خودم هم بودم همین کار را می کردم. بلند می شود و آرام آرام خودش را به سرویس های بهداشتی می رساند. از این که خودش این بار کارِ خودش را انجام داده خوشحال است. آدم کارش که به این جاها بکشد از این که خودش رفع حاجت بکند هم خوشحال می شود و حالا بیمارستان، این غول بزرگ پر درد آرام گرفته خوابیده. وسط راهرو قدم می زنم. نگهبان در ورودی حتی رمق ندارد بپرسد کی هستم و از کدام بخش آمده ام. پرستارها هم چند ساعتی ست پیدایشان نیست. اتاق های ایزوله، ایستگاه های خالی پرستاری و نوشته های روی تابلوی اعلانات برایم جذابیت ندارند. دوباره بر می گردم کنار پنجره روی صندلی و تکیه داده به تخت به یکی از اقوام پیرمان فکر می کنم که قبل از مردنش بیشتر از ده سال زمین گیر شده بود. هر لحظه اش بوی مرگ می داده. بوی عرق و ادرار و خون! مانده ام که زندگی ارزش این همه درد و رنج را دارد!
شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹
روز نوشته های سربازی (10) - بخش پایانی
هر روز چند نفری زیر گرمای آفتاب از حال می روند و اعزامشان می کنند بیمارستان. خوشحالم بر خلاف آن چه فکر می کردم در این شرایط آن قدرها ضعیف نیستم.
از بلندگوی اردوگاه اعلام می کنند که می توانیم برای جلوگیری از ورود عقرب به چادرها از چادرِ خدمات نفت بگیریم. نصف بچه های داخل چادر می گویند که نفت نمی خواهیم. بوی بد می دهد. آیه الکرسی می خوانیم! نه این که زرنگ بازی در بیاورند. واقعا اعتقاد دارند. بالاخره خودم این کار را کردم.
هوا هنوز کاملا روشن نشده. نور فانوس را کم کرده ایم و هیچ جا دیده نمی شود. شب ها آنقدر سرد می شود که هر کس که پتویش کنار می رود گوشه ی اولین پتویی که دستش می رسد را می کشد طرف خودش! صبح موقع آنکارد فهمیدم که پتوی من آن طرف چادر افتاده و یک پتوی کامل از روبه رو و دو نصفه پتو از طرفینم کشیده ام روی خودم!
دیدن این منورها و فشنگ ها و انفجارها در زمانِ آموزشی هیجان آدم را بر می انگیزد. وای به روزی که جنگی اتفاق بیافتد. آن روزها دیگر دیدن این نورها و انفجارها به هیچ وجه لذت بخش نخواهد بود!
دیشب شایعه کردند که ساعت دوازده شب «خشم شب» داریم. تا ساعت دوازده و نیم همه بیدار بودند. خبری نشد. اکثر بچه ها با فانسقه و بعضا حتی با پوتین خوابیده بودند. در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت. نزدیکی های صبح بود که آژیرها روشن شد. خوشبختانه اینبار با تجهیزات کامل داخل سنگر دراز کشیده بودم. دیشب همه فکر می کردند که با بیدار ماندنمان یک دستی می زنیم. اما باز خودمان یک دستی خوردیم!
بعد از گذشتن از تپه ها، جاده های خاکی و نیزارهای اطراف پادگان آخرین راهپیمایی اردویمان هم تمام شد. با فلاسک های پر از شربت و ترانه های انقلابی به استقبالمان آمدند. آدم فکر می کند بعد از پیروزی از یک عملیات بزرگ به اردوگاه بازگشته ایم!
در اردوگاه که دسترسی به حمام وجود ندارد مجبوری که یا در تاریک روشنِ صبح با ماشین 911 قدیمی اردوگاه، حمام بروی و یا این که صبح با خیال راحت بخوابی و دزدکی بعد از ظهر حمامِ صحرایی بروی! من که دومیش را انتخاب کردم. زیر پیراهنم کم کم داشت سیاه می شد. وقتی که شستمش پنج دقیقه طول نکشید خشک شد! گرمای مرداد ماه و حمله ی مورچه ها از زمین و مگس ها از هوا نمی گذارند داخل چادر استراحت کنیم. یک طرفِ چادر را که در جهت باد است خیس می کنیم و همان جا تکیه می دهیم به میله های چادر و سعی می کنیم با شوخی و خنده زمان را بگذرانیم.
امروز پسر چهارده پانزده ساله ای را دیدم که با دوچرخه آمده بود پشت فنس های پادگان و سیگار می فروخت. بچه ها می گفتند لیست خرید می گیرد و هر چه بخواهی می آورد. از این طور بچه های با جربزه خوشم می آید.
اردوی پایانی هم بعد از رزمایش تمام شد. اما موقع برگشتن به آسایشگاه اتفاق عجیبی افتاد که فکرش را هم نمی کردم. پول و وسایل چند نفر از بچه ها مفقود شده بود. نکته ی خنده دار این بود که یکی از بچه ها گفته بود که گوشی موبایلش را دزدیده اند! گوشی موبایلی که ورودش به پادگان جرم است! حفاظتِ پادگان آمد و بعد از یکی دو ساعت بالاخره دزد پیدا شد. یکی از همان هایی بود که ادعا کرده بود از او هم دزدی شده. گوشی موبایل را داخل کمدِ او پیدا کرده بودند. خیلی ها حدس می زدند او باشد اما راستش را بخواهید من باورم نمی شد.
مراسم اختتامیه هم با حاشیه هایش که ارزش بازگو کردن ندارد تمام شد. به دلیل اتفاقاتی که افتاد یکی از فرماندهان ارشد پادگان تهدید کرد که به خاطر تنبیه همه را یک روز بعد ترخیص خواهند کرد. گویا فرمانده ی پادگان موافقت نکرده بود. یکی دو ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و بعد بالاخره برگه های سبزمان را دادند.
با همه ی بچه های آسایشگاهِ صد و بیست نفره مان دوست بودم. کلی آشنا و دوست هم در گروهان ها و گردان های دیگر پیدا کرده بودم. اما با دوازده سیزده نفری صمیمی تر از بقیه بودم. بعد از نیم ساعت دست دادن و روبوسی و در آغوش گرفتن این مرحله از زندگیمان هم تمام شد. دو ماهی که یاد و خاطره اش به گمانم تا مدت ها در ذهن هر سربازی باقی خواهد ماند. دوستانم را بیشتر از آن چه که خودشان فکر می کردند دوست داشتم. بیشتر از آن چه که نشان می دادم. اما آن ها به احتمال زیاد برای همیشه دیگر نخواهند بود و ما تنها می توانیم خاطره هایمان را دوست داشته باشیم.
روز نوشته های سربازی (9)
مرخصی میان دوره را استفاده نکردم. باید پادگان خالی را از نزدیک ببینی. از داخل پادگان. بیشتر از نود درصد سربازها برگشته اند خانه هایشان. هیچ پادگانی بدون سرباز پادگان نمی شود. باید سکوت محوطه ی آسایشگاه ها، تخت های پرشمار خالی، توالت ها و حمام های سوت و کور را ببینی تا میزان اهمیت حضور آدم های اطرافت را درک کنی. آن طور که هست بفهمی نه آن طور که حدس می زنی!
امروز مرخصی داخل شهری رفتیم «بیستون» (کرمانشاه). باشکوه تر و بی در و پیکرتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم! «نقش داریوش» و «مجسمه ی هرکول» با این طرز نگهداری در آینده ای نزدیک چون خودِ داریوش و هرکول به تاریخ خواهند پیوست!
این چند روز تعطیلی باغچه های محوطه را ما آب می دهیم. هر روز کمی از سبزی خوردن های آن را هم برای نهار و شام می چینیم. نشستن وسط باغچه و آب دادن آن، آرامش خاصی القا می کند. آدم همیشه باید در زندگیش چیزی مثل این باغچه داشته باشد که غصه های روزمره اش را در آن به فراموشی بسپارد. آن باغچه می تواند یک خانه ی پر مهر یا یک وبلاگ شخصی و یا واقعا یک باغچه باشد!
بعد از مرخصی میان دوره حسابی به استقبالمان آمدند. یک رژه ی طولانی. راه پیمایی شبانه و یک کلاس تاکتیک پر از بشین پاشو، غلت و سینه خیز. آن هایی که شهرستان رفته بودند و خستگی بعضا بیست سی ساعته ی ماشین هنوز از بدنشان خارج نشده بود خسته و کوفته روی تخت هایشان ولو شده اند.
دیروز هم میدان تیر روزانه داشتیم و هم شبانه. تا در تاریکی شب تفنگ به دست نشده باشی و حرک فشنگ رسام و کمانه کردن گلوله ها را از نزدیک نبینی خشونت جنگ و مرگبار بودن اسلحه را درک نمی کنی.
دومین شانسی که آوردیم. کلاس پرش از خودرو هم پرید! دیروز در یکی از گروهان های دیگر پادگان، چند نفری دست و پایشان صدمه دیده بود. ترجیح دادند بی خیال ما شوند.
چند ساعتی بیشتر به اردوی پایان دوره باقی نمانده. همه جمع شده اند داخل آسایشگاه. چند نفری می خوانند و چند نفری می رقصند. البته چند نفر نگهبان هم گذاشته ایم دم در تا اگر افسری چیزی آمد خبر بدهند. پنجشنبه جمعه مان را کلا با کلاس های توجیهی پر کردند این چند ساعت را باید یک طوری استراحت می کردیم. مخبرهای آسایشگاه هی می آیند و می روند. فعلا که کاری از دستشان بر نمی آید!
چادر برپا شد و فرصتی شد تا نیم ساعتی استراحت کنیم. در اردوگاه خوش آمد گویی درست و حسابی ای بعد یک ساعت پیاده روی با تجهیزات کامل از همه به عمل آمد. به محض ورود گفتند که بخوابید روی زمین. می خواستند کل اطراف منطقه ی چادرزنی را که پوشیده از کلوش و خار و نیزار است را با سینه خیز و غلت و پامرغی صاف کنیم. بالاخره یک ساعتی میان خاک و خل غلتاندنمان تا حالمان جا بیاید. البته به اندازه ی کافی دیگر تجربه داریم چطور این تنبیهات را نصفه و نیمه انجام دهیم! چادر را هم دوازده نفری برپا کردیم و حالا دراز کشیده ایم کنار هم و زل زده ایم به سقف چادر!
اردوگاه از جایی که من نشسته ام شبیه یک روستای چند هزار سال پیش شده. چادرهایی که با کلوش استتار شده شبیه کپرهای روستاهای مناطق استوایی است. روز اول مقداری سخت گذشت. بچه ها حالشان گرفته شده. مدام نق می زنند. بد و بی راه می گویند. از بودن در این شرایط ناراضی اند. چرا این ها نمی توانند از چیزهایی که اطرافشان هست لذت ببرند. این سکوتِ بعد از ظهر تابستان، این کوه های بی نظیر و بودن میان این همه آدم هم سن و سال لذتِ خاص خودش را دارد. ما قرار نیست بیش تر از پنج روز این جا بمانیم!
پوتین ها جلوی چادر زیر گرما رو به فلاسک آب، زبانه هایشان دراز شده. بیسیم چی بیسیمش را خاموش کرده و خوابیده. فانسقه ها و کلاه ها از حلقه های چادر آویزانند و با وزش باد و صدای شهرام ناظری نوسان می کنند. هر دو در چادر را باز می گذاریم و زیر نسیم خنکی که تازه وزیدن گرفته دراز می کشیم و گپ می زنیم.
تمام بعد از ظهر را مشغول کندن سنگر با بیلچه های بی خودِ نظامی و کندن نی برای استتار بیشتر چادرها بودیم. کف دست راستم تاول زده.
دیشب «خشم شب» بود. بیدار که شدم فکر کردم برای نماز صبح بیدارمان کرده اند. فانسقه ام داخل کلاهم بود. یکی آنقدر ترسیده بود که با لگد کلاه و فانسقه ام را ولو کرده بود داخل چادر. در تاریکی شب که نمی شد چیزی را پیدا کرد. کلاه و پوتین و اسلحه را به سختی پیدا کردم. فانسقه پیدا نشد. درست یادم نیست که چرا کوله را برداشتم اما نمی بایستی بر می داشتم! داخلِ سنگر، موقع سینه خیز و پامرغی تمام تلاشم این بود که کوله ام زیر نور چراغ قوه ها مشخص نشود! اما بالاخره پیدایمان کردند و آن هایی که تجهیزاتشان ناقص بود را به خط کردند. بشین. پا شو. بخیز. بشین. پا شو. بخیز. حسابی حالمان را گرفتند. کُدهایمان را هم یادداشت کردند که مثلا بترسانندمان! بعد هم گفتند بخوابید روی زمین و پشت سرِ هم با لحن تحقیر آمیزی می گفتند که حالا شما مُرده اید! کسی که تجهیزات نداشته باشد می میرد! تکان نخورید! مُرده که تکان نمی خورد! و بعد هم گفتند بروید گم شوید!
روز نوشته های سربازی (8)
پادگان که باشی دلت لک می زند برای موسیقی. تنها گزینه ی موسیقی تو همان هایی ست که از بلندگوی حسینیه پخش می شود! حاضری هر چه باشی گوش کنی. مرخصی داخل شهری که می روم به محض سوار شدن از راننده ها می خواهم تا پخششان را با هر آهنگ کوچه بازاری ای هم که شده روشن کنند. عصرها کل آسایشگاه می نشینند و تکرار سریال های شب گذشته را می بینند. من هم در جمعشان می نشینم تا حداقل از موسیقی پس زمینه ی فیلم ها لذت ببرم. یاد خاطرات یکی از دوستان زندانیم می افتم. حالا می فهمم که چرا هر کتابی به دستشان می رسیده می خوانده اند.
دیروز برای اولین بار تنبیه شخصی شدم. صبحش رژه داشتیم. قبل ترش با یکی از بچه ها جناغ شکسته بودیم. در زمان استراحت بین دو رژه رفتم و کلاهم را دادم بهش و گفتم داخلش برایم یادگاری بنویسد! اصلا یادش نبود. به محض این که لبه ی کلاه را گرفت یادم تو را فراموشی گفتم و کلاهم را پرت کردم هوا. کلاه به زمین نرسیده فرمانده احضارم کرد. تو نگو از دور کلاه را دیده. به خاطر دو تا ماءالشعیر و چهار تا کیک مجبور شدم سی چهل متری با اسلحه روی گردن، پامرغی بروم. فرمانده می گفت روی کلاه آیه ی قرآن نوشته و نباید پرتش می کردم هوا. کلاه همه ی بچه ها را نگاه کردم. روی هیچ کدامشان آیه ی قرآن نبود. چند ساعت بعد فهمیدیم که زیگزاک دوزی اُریبِ روی آرم کلاه را می گفته!
از همه امتحان گرفتند. امتحان عقیدتی. تفتیش عقاید به شکلی محترمانه.
برای یک راهپیمایی طولانی آماده شدیم. کوله ها با پتوی نعلی شکل و مابقی تجهیزات. هوا به شدت آلوده بود. آن قدر گرد و خاک زیاد بود که کوه های اطراف پادگان را به سختی می شد دید. تلاشم برای تهیه ی ماسک موفقیت آمیز نبود اما خوشبختانه بعد از یک ساعت انتظار دستور لغو راهپیمایی از فرماندهی رسید. به جای راهپیمایی برایمان کلاس فوق العاده ی تاکتیک گذاشتند و اتفاقی که افتاد خوشحالیمان را از لغو راهپیمایی در آن هوای آلوده کاملا از بین برد. برای انجام کار عملی درس تاکتیک در زمین خاکی پر از موانع اطراف پادگان مستقر شدیم و مشغول تمرین راه رفتن به شیوه ی «گربه ای» شدیم. کسی پشت سر فرمانده صدای گربه درآورده بود و پشت سر او هم بقیه همان کار را کردند. بقیه که می گویم یکیشان خودم بودم. فرمانده می گفت یا باید آن یک نفر بیرون بیاید یا همه را تنبیه می کنم. چند نفری برای فداکاری بیرون رفتند. اما دلش راضی نشد. روی کلوش های سوخته و خارهای لهیده ی آن جا آنقدر سینه خیز رفتیم و غلط زدیم که کل لباس هایمان سیاه شد. تمامِ بعد از ظهر را مشغول شستن لباس بودیم!
روزهای جمعه بچه ها چند نفری دور هم جمع می شوند و از هر دری صحبت می کنند. امروز بچه های گلستان از سیل وحشتناکی که سال های هشتاد و هشتاد و یک به چشم خود دیده بودند می گفتند. صحنه هایی که در ذهنم به تصویر کشیده ام از برابر چشمانم کنار نمی روند و حالا دارم به این فکر می کنم که چرا رسانه ها در کشور ما در برابر این گونه حوادث هم سانسور پیشه می کنند!
داخل پادگان آدم های منحصر به فرد زیادند. دوستی دارم که هر نیم ساعت یکبار دست هایش را تا آرنج خیس می کند! دستش اگر ذره ای خاکی شود یا با کسی دست بدهد و کلا بعد از هر تماسی سریع خودش را به شیر آبی می رساند و دست هایش را خیس می کند. این که به جای شستن می گویم خیس می کند اشتباه نوشتاری یا دستوری نیست. واقعا خیس می کند! بحث سر نظافت نیست. چون در مدتی که با او هستیم فهمیده ایم که زیاد با حمام رفتن و لباس شستن میانه ای ندارد! این وسواس منحصر به فردش باعث می شود همیشه دیر برسد. بیشتر اوقات جایش داخل صف خالی ست. پسر دوست داشتنی است. چند باری در مورد راه حلِ مشکلش با او حرف زدیم. زیر بار نمی رود! از دید او ما غیر طبیعی هستیم. البته شاید هم حق با او باشد.
عجب شبی بود. راه پیمایی شبانه. آموزش عملی رزم شبانگاهی. سکوت مطلق. راه رفتن شتری و گربه ای و سینه خیز شبانه. لباس هایمان کثیف شده اما پیاده روی چند صد نفره در یک شب مهتابی و از میان کوه هایی که هیبتش آدم را تحت تاثیر قرار می دهد ارزشش را دارد. این خارهای کوچک بدون ناخن گیر هم از دست هایمان بیرون می آید اما چیزهایی درون آدم هست که فقط چنین فضایی آن را از اعماق وجودمان بیرون می کشد. حالا آدم می تواند آرام آرام با همان لباس سربازی روی تخت دراز بکشد و بخوابد. در پانزده دقیقه ای که تا خاموشی فرصت داشتیم دارم این ها را می نویسم. جمله های آخر را هم که دارم در تاریکی مطلق و در امتداد خطی که نمی بینمش می نویسم!
روز نوشته های سربازی (7)
رفتیم میدانِ تیر. چند کیلومتر پیاده روی کار سختی نیست اما زیر آفتابِ تیر ماه که پوتین ها نرم می شوند و کف پاها تیزی لبه ی سنگ های کف جاده ی خاکی را احساس می کند و آب قمقمه نیمه جوش می شود، همین پیاده روی چند کیلومتری تمرکز آدم را برای تیراندازی کم می کند. دوست داری تیرهایت هر چه زودتر تمام شود و برگردی. یک کلاه آهنی زنگ زده ی قدیمی و شانزده فشنگ جنگی تحویل می گیریم. دسته های عقبی به عنوانِ کمکی، تک تک کنار دسته های جلویی رو به سیبل روی زمین دراز می کشند. کمکی باید کلاهش را کنار دستگیره ی آتش نگه دارد و پوکه ها را جمعه کند. هیچ پوکه ای نباید گم شود. هیچ پوکه ای. حتی اگر تمام گروهان تا شب در میدان تیر بمانند پوکه باید پیدا شود. صدای شلیک های متوالی و هرم گرمای آفتاب تمرکزت را کمتر و کمتر می کنند. سیاهی سیبل و مگسک را به خط می کنم و شلیک. این اولین تیری ست که در تمام زندگیم با یک اسلحه ی واقعی شلیک کرده ام. ترسم می ریزد. صدای گلوله های متوالی در سرم می پیچد. تیرهای قلق را که از روی سیبل نگاه می کنم امیدوار می شوم. بد نبود.
بچه ها جلوی بُرد جمع شده اند و با اشتیاق چیز مهمی را می خوانند. نحوه ی تنبیه تاخیری های مرخصی را زده اند. نگهبانی محوطه و شستن سرویس های بهداشتی با تجهیزاتِ کامل! خنده دار است. یعنی با کوله پشتی و فانسقه و ملحقاتش توالت ها را تمیز کنی و تا صبح داخل محوطه نگهبانی بدهی!
تغییرات فرهنگی آن اندازه که فکر می کردم سریع نیست. این را تا زمانی که سربازی نیامده بودم درک نکردم. هم سربازهایی دارم که پنجاه هزار تومان بابت نوشتن دعایی که بر بازویشان نصب کرده اند پرداخته اند! هم سربازهایی که روزی سه تا چهار ساعت رساله و دعا می خوانند! آن هایی هم که کتاب می خوانند مضمون مطالعاتشان در باره ی شیطان و حیات اخرویست. هم سربازهایی کاملا بی تفاوت نسبت به آن چه در جامعه می گذرد. هم سربازهایی که معتقدند ماهواره جامعه را به گند می کشد. از گل گرفتنِ کلیسای اقلیت های مذهبی شهرشان خوشحالند و از لو دادن هم آسایشگاهیشان برای کشیدن سیگار داخل توالت ها راضی و خشنودند. هم سربازهایی که سه هفته ی تمام است دوش نگرفته اند. هم سربازهایی که در تمام طول روز ده کلمه حرف نمی زنند و به حرف که می آیند اطرافیانشان را می رنجانند. کسانی که حاضرند تمام روز نوکری فرمانده ها را بکنند اما به دوستانشان زور بگویند. اشتباه نکنید. تمام هم سربازهای من تحصیلکرده و دانشگاه رفته اند. گِل بگیرند درِ دانشگاهی را که خروجیش این باشد!
امروز که رفته بودم حمام به کله های بچه ها نگاه می کردم. از خط کلاه پشت سرشان تا وسط گردن و خط یقه های جلو همه جلوی آفتاب سوخته. بیشتر بچه ها کم کم اتفاقات سربازی برایشان عادی شده. زیاد قر نمی زنند. صبح ها سریع بیدار می شوند. مرتب آنکادر می کنند. بدون هیچ بحثی می روند سر صبحگاه و به ترتیب کد سازمانی به خط می شوند. مطیع و رام ورزش می کنند. بدون داد و هوار صبحانه شان را می خورند. گروه های نظافت سرسری هم که شده کارشان را انجام می دهند. کلاس ها را سر وقت می روند. آدم باورش می شود که فشار بیرونی می تواند واقعا آدم ها را آن طور که می خواهد رام کند. اما باز به خودم می گویم که در طولانی مدت این روش ها تا نیاز درونی به انجام دادنش نباشد جواب نمی دهد. دیروز انگشت شست پای دیگرم هم زخمی شد. فوتبال بازی کردن با دمپایی آخرش همین می شود.
سرِ کلاسِ امروز از چند نفری سوال پرسیدند. دو سه نفری که بلد نبودند را وادار کردند که با گِل و شاخه ها ی درخت استتار کنند. با قیافه های استتار شده که برگشتند کلاس رفت روی هوا. خیلی خنده دار بود. خیلی.
ساعتِ دوم قرار شد که ماسک گذاری را روی صورت یک نفر آموزش بدهند. دوستانم دست به یکی کردند و گفتند حمید 73. کلی پای تخته خندیدیم. استادمان بست های ماسک را محکم کرده بود و دستش را هم گذاشته روی فیلترِ هوا. داشتم خفه می شدم. هواگیری نکرده بودم. امروز کلا کلاس ها شده بود خنده. انگار نه انگار آمده ایم سربازی. دارم به توانایی های انسان برای تطبیق با شرایط محیط و تغییر در آن ایمان پیدا می کنم.
روی تختم دراز کشیده ام و پاهایم را انداخته ام روی نرده ها. از میان گفتگوهای پراکنده ی سی چهل نفر موسیقی مورد علاقه ام از «ناصر چشم آذر» را دنبال می کنم. خستگی آرام آرام از همه جای بدنم جدا می شود و نوک انگشت های شستم جمع می شود. انگار روی موج بزرگی شناور شده باشم. بیدار که می شوم نوک انگشت هایم هنوز درد می کند. بعضی وقت ها بد نیست آدم با نوک انگشت های شستش فکر کند یا حتی با آن نفس بکشد!
خیلی ها اینجا نمی دانند که وقت های اضافیشان را چکار کنند. من اما وقت کم می آورم. برای خواندن. نوشتن. مسواک زدن. برای شناختن محیطی که در آن هستم.
روز نوشته های سربازی (6)
امروز بینی دوستم شکست. تنبیه دسته جمعی می شدیم که افتاد. فرمانده گیر داده بود که صدای الله اکبرتان ضعیف است. موقع دویدن پای یکی دو نفر به هم می پیچد. گویا همین که افتاده بود، چند نفری از رویش رد شده بودند. «شرح حادثه» نوشتند و اعزام شدیم به بیمارستان. همراهش بودم. دکتر گفت ترک برداشته. هر چه دلداریش دادم ناراحتی اش کم تر نشد. لب به آبمیوه و کیکی که خریدم هم نزد. کمپوت میوه را هم که اصرار کردم کامل نخورد. می گفت سرباز باشی و بینی ات بشکند مصیبت است. حق داشت. دکتر گفته باید ورم بینی اش بخوابد تا مشخص شود که نیاز به عمل دارد یا نه و حالا روی تختش دراز کشیده. بچه ها را تک تک می فرستم عیادتش بلکه روحیه اش بهتر شود.
موضوع بعضی از کلاس ها جنگ، کاربرد اسلحه و تاکتیک های رزمی ست. قبل از کلاس ها از ما می خواهند سوره ی «والعصر» را دسته جمعی بخوانیم. بعد از کلاس ها هم دعای «فرج». تکبیر و صلوات هم به هر بهانه ای داده می شود. امروز یک شعار جدید اضافه کرده بودند که مصرع اول آن این بود. تنها ره سعادت ... . کپ کرده بودم. ما در کشوری زندگی می کنیم که مردمش فکر می کنند یگانه راهی به اسم سعادت وجود دارد و آن راه را پیدا کرده اند!
روی آسفالت داغ به شیوه ی نظامی نشسته ایم. باد گرمی خاک های نشسته بر محوطه ی پادگان را به سر و صورتمان می پاشد. انگشت شست پایم هنوز خوب نشده. داخل پوتین باند پیچیش کرده ام. بیرون زدن خون از شکاف زخم را احساس می کنم. آسفالت آنقدر داغ هست که انگشتت را نتوانی چند ثانیه بیشتر روی آن نگه داری. وزن بدنم روی زخم می افتد. پوتین و آسفالت کم کم دارند یکی می شوند و فرمانده هنوز دارد سخن می راند. کلاه کائوچویی سنگین مغز سرمان را مانند تخم مرغ آب پز کرده. قمقمه ای که روی فانسقه بسته ایم آب ندارد. فرمانده هنوز دارد با آب و تاب خاطرات جنگ تعریف می کند. خاطراتی که هیچ کداممان تمایلی به شنیدنش نداریم. خاطراتی که عمدتا بازسازی تصویر یک مرگند.
بچه ها سرِ باز و بستِ اسلحه مسابقه می دهند. رکورد می زنند. به هیجان می آیند. همین چیزها بوده که سربازی را به یکی از زیباترین خاطرات نسل گذشته ی ما تبدیل کرده. ملافه های سفیدی که گرفته بودیم کم کم دارند زرد می شوند. لباس ها و شلوارهای نظامیمان هم کثیف و تیره. چند روز دیگر قرار است خیلی ها بروند مرخصی شهرستان. من که تا پایانِ آموزشی فقط از مرخصی های داخل شهریم استفاده می کنم.
پاها بالاتر. بالاتر. آقای 73 پاها شکسته بالا نیاد. چقدر خسته ام. همه جای بدنم درد می کند. کلاس «تربیت بدنی» و رژه که پشت سر هم باشند آخرش همین می شود. روی تخت دراز کشیده ام و به تخت های خالی ای نگاه می کنم که سربازهایش چند ساعتیست رفته اند مرخصی. آن طرف پنجره پای کیوسک های تلفن هم خلوت شده. سربازهای دل نازک رفته اند خانه هایشان و من اینجا هستم. در پادگانی محصور میان کوه های بلند، سیم های خاردار و برج های نگهبانی. فرصتی ست که شاید دیگر تکرار نشود. برای آن چه که اسمش را خیلی ها زندگی نمی گذارند.
روز خوبی بود. مرخصی داخل شهری رفتیم. تاق بستان (کرمانشاه). عکس یادگاری هم گرفتیم. یک عکس پانزده نفره. کتابی هم درباره آثار باستانی و میراث فرهنگی این منطقه گرفته ام. صبح که با مینی بوس رفتیم داخل شهر نصف مسافران سرباز بودند. خیلی ها بعد از بیست روز از پادگان زده بودند بیرون. چقدر بیرون زدن از یک حصار بزرگ لذت بخش است. همه می خندیدند. حتی به شوخی هایی که اصلا خنده دار نبود. خندیدن در این شرایط تنها یک بهانه می خواهد. یک بهانه ی کوچک. شاید اگر کارگردان فیلم می شدم به بازیگرانم می گفتم که موقع آزادی از زندان بی خود و بی جهت بخندند. خوردن ذرت پخته، یک لیوان چای تلخ و کشیدن چند نخ سیگار بعد از بیرون زدن از پادگان لذتش آنقدر هست که مدت ها فراموشمان نشود. وسط چمن های یک بلوار نشسته ایم و ده دوازده نفری بربری داغ و پنیر می خوریم. تابلو شده ایم. همه نگاهمان می کنند. خیلی ها صمیمانه خوش و بش می کنند و خیلی ها هم مثل آن دو جوان موتور سواری که الان از کنارمان رد شدند از دور داد می زنند «آشخور چطوری؟». نحوه ی نگهداری از آثار باستانی در این جا آزارم می دهد. سرستون های هزار ساله را با شلنگ آب پاشی می کردند! معلوم نیست در سرمای زمستان، برف و یخ با این ها چه می کند. به عکس های کتاب نگاه می کنم و برای کشوری که ویران کننده ی تمدنش را ستایش می کند دلم می سوزد. چند نفری از بچه های زابل هم با ما بودند. وسط راه عابری به من گیر داده بوده که از دوستان زابلیت برایم «ناس» بگیر! با چه مصیبتی دکش کردیم رفت. دست بردار نبود. بیچاره ها سیاه سوخته هستند اما مصرف نمی کنند!
روز نوشته های سربازی (5)
سرباز که شدی نوشته های زیر تخت ها و پشت درب توالت ها را زیاد جدی نگیر. هر چند که تجربه های سربازهای قبل از تو بوده باشد. هر چند که درستی خیلی هایشان را به چشم می بینی. با چشم های خودت. تنها با چشم های خودت نگاه کن!
به گمانم منحصر به فرد ترین تخت آسایشگاه را دارم. دمِ درِ ورودیست. کتاب که دستم می گیرم یکی یکی کنارم می نشینند. «چی می خونی؟»، «برا ارشد می خونی؟»، «چی هست؟» و به هر کس که می گویم رمان است لبخندی از سر بیهودگی می زند که یعنی چرا وقتت را تلف می کنی!
شاید باور نکنید اما شطرنج این جا ممنوع است. این را در دفترچه ی سربازیمان قید کرده اند. تراشیدن ریش با تیغ و ماشین صفر هم ممنوع است! روزی که می خواستند برای تشکیل پرونده عکس بگیرند کلی هشدار دادند که نباید ریش هایمان را بزنیم. بالاخره با ریش آنکادر کرده و سر تراشیده و صورت سوخته عکس گرفتیم. عکاس هم که از خود بچه ها بود. فقط بلد بود دکمه ی دوربین را فشار دهد! با دمپایی کلی فوتبال بازی کردیم. انگشت شست پایم زخمی شده. پنجشنبه جمعه ها حال و هوای پادگان متفاوت است. جمعه که انگشت پایم را باند پیچی کرده بودم والیبال بازی کردم. انگشت دست راستم هم ضرب دید. اما لذت بازی آنقدر هست که آدم احساس پشیمانی نکند. حمام ها همیشه شلوغ است. منتظر می مانیم که آب سرد شود. خلوت که شد دوشِ آب سرد می گیریم. خیلی ها دوست ندارند. اما من عاشقِ دوش آب سردم آن هم اگر هم خوانِ پایه ای باشد که بخوانیم و بخندیم!
سر صحبت کردن با تلفن های عمومی هر روز دعوا می شود. خب خیلی ها با نامزد یا دوست دخترشان که صحبت می کنند زمان را گم می کنند. ده دقیقه برایشان زمانی نیست اما برای دوستِ من که می خواهد خبری از زن و بچه اش بگیرد ده دقیقه انتظار زمانِ زیادیست. حق دارد بیاید روی تخت من و آنقدر درد دل کند تا خالی شود.
هنوز نصف دوره ی آموزشی نگذشته بعضی ها دفترهای خاطراتشان را تخت به تخت می چرخانند برای یادگاری نویسی! هر کاری می کنی بی خیالت نمی شوند. من اسمِ خیلی از دوستانم را که سال ها با آن ها همکلاس بوده ام را فراموش کرده ام حالا آن ها می خواهند که بعد از چند سال مایی که تنها دو ماه با هم بوده ایم را به یاد بیاورند! همین است که دوست ندارم بنویسم. اما برای همه آدرس خانه و تلفنم را می نویسم. بغل دستی ام می گوید چرا برای همه آدرس و شماره ات را درست می نویسی؟! من نمی توانم مثل او باشم. حالا شاید بعد از مدتی گذارش افتاد به شهر ما و روی دفتر خاطراتش حساب کرد و آمد دنبال این آدرس. چرا سرکارش بگذاریم. آدم وقتی دلش نمی خواهد بنویسد بهتر است که ننویسد. یا اصلا بگوید که منزلمان استیجاری ست. یا مثلا بگوید تلفنمان به اسم کسی ست!
به شدت گلویم درد می کند. سرم هم همین طور. چند تایی قرص سرماخوردگی، آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را یکجا قورت می دهم. نصف آسایشگاه سرما خورده اند. آن هم در گرمترین روزهای سال که قرار است فردا و پس فردا کل استان به خاطر شدت گرما تعطیل باشد. یک نفر که سرما بخورد بقیه کارشان تمام است. هر کاری کردم نتوانستم چند ساعتی بیشتر بخوابم. گِتر کرده (دم پای شلوار را با کِش بستن) و برگِ سینه بسته، دراز کشیده ام روی تخت و منتظر بیدار باشم. برای فراموشیِ سر دردم، شروع می کنم به تحلیل آدم هایی که در این مدت با آن ها آشنا شده ام. این جمله واقعیت ندارد که به اندازه ی تک تک آدم های روی کره ی زمین فلسفه برای زندگی کردن وجود دارد. مثلا همین ده دوازده تخت اطراف من. صبح که از خواب بیدار می شوند همه مثل هم نمازشان را می خوانند، کل روز را نق می زنند و بعد از کلاس ها می روند داخل صف تلفن می ایستند تا چند دقیقه ای با نامزدشان درد دل کنند و شب هم سریالشان را می بینند و بالششان را بغل می کنند و می خوابند. جز چند نفر خاص تقریبا همه همین روال را طی می کنند.
شنبه ها صبح باید تا جایگاه صبحگاه قدم رو برویم و رجزِ «نام جاوید ای وطن» را بخوانیم. خبردار می ایستیم و قرآن می خوانند. خبردار می ایستیم و سرود ملی. خبردار می ایستیم و سوره ی والعصر و دعای فرج. خبردار می ایستیم و آنقدر فرمانده و پرچم را مشایعت می کنیم و صلوات می فرستیم تا چند نفری پاهایشان سست شود و بی حس روی زمین بیافتند. فرمانده از روی جایگاه پیشنهاد می دهد که برای توانایی مان در خبردار ایستادن می توانیم انگشت هایمان را داخل پوتین طوری که از جایگاه دیده نشود تکان دهیم! بالاخره دلشان به حالمان می سوزد و چند دقیقه ای آزاد باش می دهند و در ادامه از ما می خواهند که از جلوی جایگاه رژه برویم تا فرمانده ی پادگان سان ببیند و میزان آمادگیمان را بررسی کند.
روز نوشته های سربازی (4)
آنقدر رژه رفته ایم که کف پاهای همه مان درد می کند. پوتین هایمان در همین چند روز برق تازگیشان را از دست داده اند. «بدو رو» دوباره «بدو رو» از نو «بدو رو»!
ظرف های نهارمان را نشسته به صفمان می کنند که سرگرد قرار است سخنرانی کند. نه قدرت بیان داشت و نه جذبه. اما انصافا بسیار با ادب تر و موقرتر از زیردست هایش بود. همان هایی که موقع سخنرانی خسته شدند و رفتند. نکته ی جالب این جاست که به ما آموزش احترام نظامی می دهند و خودشان با بی احترامی تمام و با وجود تذکر سرگرد یکی یکی مراسم را ترک کردند و تا آخر مراسم برنگشتند! و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم که در نظام همیشه «سر دوشی» تضمین کننده ی احترام یک نفر نیست!
امشب اولین آشمان را خوردیم و رسما «آشخور» شدیم!
نگهبان شب شده ام. سه نفریم. باید مواظب درهای خروجی و اتاق های آسایشگاه باشیم. مخصوصا طبقه های بالای تخت ها. افتادن از آن ارتفاع روی این موزاییک های سخت آن هم موقع خواب خطرناک است. بیرون آسایشگاه ها روی یکی از کوه های مجاورِ پادگان، نورافکن های پاسگاهی که به گمانم مخابراتی ست خودنمایی می کند. برای چند لحظه خودم را می گذارم جای نگهبان هایی که در زمان جنگ روی برج های مخابراتی نگهبانی می دهند. پاسبخش که «اسم شب» را گفت یاد فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم می افتم. آن اسمِ شب های پر جذبه که از سرِ هوش و ذکاوت بود. این جا تقریبا همه چیز مذهبی ست حتی اسم شب ها! چند نفری را داخل محوطه «ایست» می دهم. این ایست ها با ایست های زمان جنگ متفاوت است. بیشتر یک جور شوخی و گیر دادن است. وسط تخت های آسایشگاه قدم می زنم. خیلی ها هنوز خوابشان نبرده. بعضی ها هم دزدکی در ساعات خاموشی با هم حرف می زنند. عده ای می خندند. عده ای خاطره تعریف می کنند و عده ای هم خروپف.
در جلسه ای که امروز در حسینیه برای سربازها گذاشته بودند و بعد از هفت روز اسمش را گذاشته بودند افتتاحیه حدود صد باری صلوات فرستادیم. یک بیانیه هم از طرف همه ی سربازها خواندند بدون این که قبل از خواندنش حتی یک بندش با احدی در میان گذاشته شده باشد. به آیین نامه بیشتر شبیه بود تا بیانیه. فیلم کوتاهی را هم از پسربچه ی چهارده ساله ای که در جنگ عراق کشته شده بود پخش کردند. تمام بعد از ظهر به قربانیانِ جنگ فکر می کردم.
اولین نوبت نظافت سربازیمان هم سر رسید. زیر تخت ها، داخل پنجره ها، کف سالن ها، شیشه ی پنجره ها، محوطه ی آسایشگاه. تقریبا همه جا را باید جارو می زدیم و تِی می کشیدیم. جمع کردن آشغال های داخل چمن ها و اگر فرمانده عشقش بکشد تک تک این برگ های سپیدار که باد آن ها را از یک گوشه به گوشه ی دیگر می برد را باید با دست جمع کنیم! شب هم می بایست سلف را تمیز کنیم و فردا صبح هم نوبت توالت هاست! هفته ای یکبار این سیکل برای هر گروه تکرار می شود.
کلاس های عقیدتی هم بخشی از این دوره است. یکی دو روزیست که شروع شده اند. تخریب تمام دستاوردهای علوم انسانی غرب که ظرف صدها سال به وجود آمده اند در چند جلسه و با استدلال های خاص خودشان و تحمیل ایدئولوژی ای خاص بیشترِ آن چیزیست که آموزش داده می شود. خسته کننده است. آن اندازه که فکرش را هم نمی توانی بکنی.
به هر کدام از ما تفنگی هم تحویل داده اند. نه گلنگدن دارد نه فشنگ. اسباب بازی تمرینی و نمایشی مان است. نحوه ی در دست گرفتن آن در حالات مختلف و باز و بسته کردنش را هم آموزش می دهند. زیاد سنگین نیست اما بار مسئولیتش سنگین است. یک کوله، کلاه کائوچویی، ماسک، فانسقه و ملحقاتش را هم به ما داده اند.
مدتیست با بچه های آسایشگاه می جوشم. بیشترشان بچه های شرق و جنوبند. از نگاه من تفاوت های زیادی با بچه های غرب و شمال دارند. کمتر می خندند. مذهبی ترند. پیوندهای قومی و زبانیشان کم رنگ تر است. سن ازدواجشان هم پایین تر است. اکثرا نامزد دارند. لباسِ فرم که می پوشند اساتید خیلی هایشان را با هم اشتباه می گیرند. البته بچه های ساده تر و بی غل و غش تری هم هستند. آن قدر ساده که بعضی وقت ها فکر می کنی که دارند سرِ کارت می گذارند اما بعدا می فهمی که کاملا جدی اند!
روز نوشته های سربازی (3)
نوشته های روی در و دیوار پادگان را در ذهنم مرور می کنم. دریغ از یک کلمه ی لطفا. دریغ از یک خواهمشند است. همه ی فعل ها امریست. جمله هایشان بوی احترام نمی دهد. یعنی خودشان می دانند که اجرای دستورات در فضایی غیر از پادگان با این ادبیات غیر ممکن است. لحن فرمانده ها هم مثل همه ی این دیوار نوشته هاست. دیکتاتور مآبانه. نظامی های زیادی دیده ام که می خواسته اند در خانواده هایشان هم با همین لحن حکومت کنند و ره به جایی نبرده اند!
پشه ها همه جا هستند. حتی زیر پتوها. هیچ راه فراری نیست. به کف پاها و سرهای تراشیده مان هم رحم نمی کنند. نیمه های شب بیدار می شوم. همه ی سربازها خوابیده اند. سایه ی نگهبان هایی که می آیند و می روند. از پشه ها به نگهبان ها پناه می برم. نیم ساعتی هم صحبتشان می شوم. خارش این شبه تاول های پشه ای که کم می شود دوباره می خوابم. البته با جوراب و لباس آستین بلند و زیرپیرهنی که دور سرم پیچیده ام!
امروز صبح بابت سر و صداهای های دیشب در زمانِ خاموشی تنبیه شدیم. کلی بشین پاشو و کلی عقبگردِ نشسته! البته تنبیه های دسته جمعی لذت خاص خودش را هم دارد!
ساعت شش صبح باید آنکادر کرده آسایشگاه را ترک کنیم. تخت بغل دستی من یک ساعت و نیم مانده به خروج آنکادر می کند و کنار تختش روی موزاییک ها دراز می کشد. این دسته از آدم ها دستگاه تولید استرسند. در عرض ده دقیقه می شود لباس پوشید و آنکادر کرد. بعد از ظهرها در زمان استراحت دو ساعت تمام روی تخت های اطراف می پلکد تا آنکادرش به هم نریزد. کاش قبل از خدمت کمی روانشناسی می خواندم. شاید می توانستم این دسته از آدم ها را بیشتر بشناسم.
امروز بیشتر از چهار ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و سخنرانی کردند. بیشترِ سخنرانی دفاع از اعتقادات شخصیشان بود. مقداری هم تلاش کردند که تفاوت فضای دانشگاه و پادگان را برایمان تشریح کنند! حدود دو ساعت هم تمرینِ رژه داشتیم. در گرمای تیرماه رژه رفتن آدم را یاد جنگ های جهانی می اندازد.
«مذهبت چیه؟» این سوال واقعا آزار دهنده است. «بچه ی کجایی؟» زیاد سوال بی ربطی نیست. می شود یک طوری با آن کنار آمد. اما «مذهبت چیه؟» پاسخی را در بر خواهد داشت که یا بین آدم ها مرز می گذارد و یا یک وحدت کاذب درست می کند. برچسپی روی پیشانی می گذارد. هنوز با آدم آشنا نشده می پرسند «مذهبت چیه؟!». نمی دانم که عادتشان شده یا واقعا سوال جدی است که در ذهنشان می چرخد. هر چه که هست همیشه پاسخش را با یک طنز یا واکنش بی ربط جواب می دهم. واضح تر بگویم. دست به سرشان می کنم. فرار می کنم. از خودشان. از سوال هایشان و شاید از خودم که نمی توانم آن چه را که باید بگویم!
انگار نه انگار فراگیرِیم. هر روز به بهانه ای جمعی و فردی تنبیهمان می کنند. پامرغی و غلط خوردن دور گروهان و بشین پاشو های مکرر. امروز یکی از بچه های گروهانِ مقابلمان را وادار کرده بودند که جدول های محوطه را وجب کند. یکی از دوستانمان را هم وادار کردند داخل جوب دراز بکشد. همین مانده که با یک شیشه بفرستنمان مورچه جمع کنیم! چند روز پیش هم دو نفر از بچه ها سر کلاس خوابشان برده بود. یکی از فرمانده ها فرستادشان که دو سه کیلومتری بروند تا دم دژبانی، کف دستشان را مهر بزنند و برگردند. این ها بیشتر معنای تحقیر می دهند تا تنبیه!
روز نوشته های سربازی (2)
اولین جمعه را گذاشتند نظافت عمومی. گفتند همه ی تخت ها و کمدها را بکشیم داخل محوطه. همه را تمیز کردیم. دستور رسید که حتی آشغال های داخل میله های تخت هم تخلیه شود. میله های تو خالی ای که هر کدام برای خودش سطل آشغالی بود. محوطه و آسایشگاه را هم می بایست جارو می کشیدیم. می خواستند در اولین روز تعطیلی مان زهر چشم بگیرند تا حسابِ کار دستمان بیاید. البته همیشه کسانی هستند که از زیر کار در می روند و بار یک تکلیف عمومی را به دوش دیگران می اندازند. این یک فرهنگ عمومی است. از زیر کار در رفتن و قانون شکنی همیشه بین ما ایرانی ها زشت نبوده و نیست. بعضی وقت ها موجب مباهاتمان هم هست. مایی که تاریخی پر از دیکتاتوری و قوانین ظالمانه داشته ایم و قهرمانانمان بزرگترین یاغیان و قانون شکنان زمان خود بوده اند با این طور قانون شکنی ها فکر می کنیم که قهرمانِ زمان خویشیم! حال آن که شکستن هر قانونی و شانه خالی کردن زیر هر باری قهرمانانه نیست. البته از انصاف هم خارج نشویم در این جور مواقع جلوی چشم هم که باشی کل کارها را می اندازند بهت!
لباس هایی را که شسته ام پشت ساختمانِ آسایشگاه پهن می کنم. تا خشک شدن لباس ها فرصتی ست که با چشم هایت از کوه های بلندی که سه طرف پادگان را محاصره کرده اند بالا بروی و کنار آن پرچم های در اهتزاز که از این جا نه رنگشان مشخص است نه آرمشان بنشینی و به سربازی زل بزنی که لباس هایش را شسته و تکیه داده به دیوار و در عظمت کوه های اطرافش گم شده است. کاش پادگان را بالای یکی از این کوه ها ساخته بودند که حداقل پرواز نگاه هایمان در حصار پادگان ممنوع نمی شد!
می خواهم تلفن کوتاهی به خانه مان بزنم که رسیده ام. اما مگر این کیوسک ها خالی می شوند. تکیه داده ام به جدول های کنار کیوسک ها و به سربازهای رومی ای فکر می کنم که برای کشورگشایی به شرق دور می رفتند. حتما پیک هایی داشته اند که نامه هایشان را به خانه برساند نه؟ به طور حتم داشته اند!
به دستور فرمانده دوباره باید موهایمان را از ته می زدیم. هر چه تلاش کردیم توجیهش کنیم که در برگه ی اعزاممان نوشته موهایمان باید با شماره ی چهار اصلاح شود به جایی نرسیدیم. تا صفرِ صفرش نکردیم دست از سرمان بر نداشت. داخل توالت ها بدونِ آینه با کلی شوخی و خنده موهای همدیگر را ماشین کردیم.
طرف آمده و می گوید با رکابی از این نواحی عبور نکنید. این ها مکان های مقدسی هستند چون فلانی در این پیاده روها قدم زده. باور کنید چیزی که در نگاهش دیدم کاملا مجابم کرد که به حرف هایش معتقد است. چقدر ما در مقدس کردن آدم ها و مکان ها مستعدیم!
هشدار داده اند که نبایستی به هر جای پادگان که دلمان خواست برویم. به دوستانم گفتم می خواهم به گردان های دیگر سرکی بکشم. از تجدید دوره می ترسانندم. بعضی ها برای این طور کارهای کوچک هم آدم را می ترسانند. تنهایی رفتم. چند تایی از همشهری هایم را پیدا کردم. رفتن به مناطق ممنوعه همیشه لذت بخش است!
هر روز بعد از بیدار باش و ورزش صبحگاهی، صبحانه را توزیع می کنند. باید این جا باشی و این سربازها را که هر کدام تکه پنیری، کره و مربایی، حلوا شکری ای چیزی روی نانشان مالیده اند و دارند یک گوشه ی حیاط با صورت های گرفته شان گاز می زنند ببینی. رضایتشان از زندگی همین است که در صورت هایشان دیده می شود. آدم ها وقتی صبح ها توی خودشان می روند حقیقتشان را نشان می دهند!
اینجا کلی ارشد داریم که از میان سربازها انتخاب می شوند. ارشد کل آسایشگاه. بعد می شود ارشد آسایشگاه یک، ارشد آسایشگاه دو، ارشد سلف، ارشد چای، ارشد بهداشت، ارشد آمار، ارشد امور فرهنگی و تا دلت بخواهد این جا برای هر چیزی یک ارشد حتما پیدا می شود. ارشد که می شوند شخصیتشان تازه مشخص می شود. خودشان را نشان می دهند. بعضی ها دندان هایشان بیرون می زند. گرگ می شوند. حتما می گویی کارشان سخت است. وظیفه شان را انجام می دهند. اما باید این جا باشی تا پاسخ سوالت را پیدا کنی.
روزنوشته های سربازی (1)
ساعت نه شب. ترمینال غرب. تعاونی چهار. رمه وار سوار اتوبوس ها می شویم. برای من که بخش زیادی از مسافرت هایم را با اتوبوس ها و مینی بوس های گذری انجام داده ام شکارِ یک صندلی در میان آن همه جمعیت مضطرب کار مشکلی نبود. اتوبوس حرکت می کند و سربازها برای دست هایی که آن طرف شیشه ها تکان می خورند دست تکان می دهند. من که تک و تنها به تهران رفته بودم کسی را برای بدرقه نداشتم. برای همه دست تکان می دادم حتی برای آن زن پا به سن گذاشته ای که پسرش را از دور نمی دید و تنها اتوبوس را با چشم دنبال می کرد و گریه می کرد.
یکی از نامطمئن ترین راننده هایی که تا به حال با او سفر کرده ام همانی بود که ما را به پادگان رساند. پیرمرد قرقرویی که به خاطر خساست راننده ی کمکی نداشت. دو سه ساعتی که گذشت فهمیدیم خوابش می آید. وسط راه هم یک لحظه چشم هایش رفت و رفتیم داخل خاکی و برگشتیم. با اصرار ما، دو سه ساعتی خوابید. مسیر نه ساعته را سیزده ساعته رفتیم!
جلوی دربِ آهنی بزرگِ پادگان همه را به خط می کنند. بعد از بازدیدِ سرسری کیف ها و کوله هایمان برای تحویل لباس و مشخص شدن وضعیت اسکان، جاده ی طولانی ای که انتهایش برایمان مبهم است را در پی می گیریم.
روی زبانه ی پوتین هایم می نویسم حمید 73. روی دمپایی و آستینِ لباس و دم پای شلوارم هم همین طور. این ها را به پیشنهاد یکی از هم آسایشگاهی هایم انجام داده ام. می گفت بچه های فلان شهر دستشان کج است کمدت را هم قفل کن! از حرفی که زد جا خوردم. او آدم ها را به سادگی در ذهنش طبقه بندی می کرد. فلان دسته خوبند. فلان دسته بد و آدم های هر دسته هم کاملا شبیه هم!
امروز آنقدر جلوی آفتاب نگهمان داشته اند که با وجود این که شب شده و داخل آسایشگاه دراز کشیده ام اما هنوز گرمای آفتاب را پشت گردنم احساس می کنم. اینجا داشتن قد بلند یک فضیلت بزرگ محسوب می شود. ما قبل از هر چیزی به ترتیب قد چیده می شویم. به ترتیب قد غذا می خوریم. به ترتیب قد جیره می گیریم. اصلا اینجا ما به ترتیب قد زندگی می کنیم. البته به ترتیب قد هم تنبیه می شویم که تنبیه نفرات اول بعضا سخت تر هم هست!
در گَردان های مختلفی تقسیممان کرده اند. گردان ما به اعتقاد همه جزء بهترین گردان هاست. همه دانشگاه رفته اند و اکثرا قرار است بعد از پایان دوره ی آموزشی در یکی از ارگان های دولتی به صورت «امریه» به کارگیری شوند. هر کدام از آسایشگاه های اینجا سی تختِ دو طبقه دارد که طبقه ی پایینِ آن، ارتفاعش کمتر از حد معمول است طوری که نمی شود کمرت را راست بگیری و بنشینی و حالا که دارم این ها را می نویسم دراز کشیده ام روی تخت. شکل نوشتنی که فقط در دورانِ ابتدایی داشتم.
جیره ای که به ما دادند همه اش همین بود. یک عدد صابونِ زرد رنگ که قیافه اش مبین کیفیتش است. یک بسته پودر رختشویی که همین امروز فهمیدم با آبِ پر از املاحِ اینجا اصلا کف نمی کند و یک برس برای تمیز کردن پوتین آن هم بدون واکس! چای خشکِ کیسه ای و قند را هم به شیوه ی تقسیم بین زلزله زدگان توزیع کردند.
بعد از دادن هر دستور باید یک کلمه ی مذهبی یا سیاسی را تکرار کنیم. مثلا بعد از دستور «از جلو نظام» باید بگویی « الله». خیلی دوست داشتم بدانم که قبل ترها یعنی مثلا در زمان رضا خان به جای این دستورها چه چیزهایی به کار می رفته. کسی جواب سوالم را نمی دانست. شاید از اعداد استفاده می شده یا یک کلمه ای که حسی ناسیونالیستی یا پیرو سلطنت بودن را بر می انگیخته. این احتمال هم وجود دارد که چیزی نمی گفته باشند یا اصلا چنین دستوری وجود نداشته بوده!
«پاشو آقا. مگه بچه مسلمون نیستی؟ پس فردا می خوای به بچه های مردم بگی نماز بخونن؟! »بالاخره آن قدر می آیند و می روند تا بیدارمان کنند. کلی جواب برای این سوال ها هست اما مگر می شود اینجا بحث کرد. از یکی از تخت های روبه روی من یکی می گوید «من که سرباز معلم نیستم، امریه ی دام پزشکی که به گاو و گوسفند نمی گوید نماز بخوان! ». خب برای آن سوالِ مسخره جواب خوبی بود اما استدلالش قابل قبول نیست! او را هم بیدار می کنند. همه باید نماز بخوانند پشت هر کدام از درهای توالت سه چهار نفری خمیازه می کشند. راستی چرا توالت ها دم صبح اینقدر بو می دهند! شاید شامه های ما اینقدر حساس می شوند!
سهشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹
سربازی در این بازی
-----------------------------
اتوبوس از لاینی به لاینی تاخت می زند. بوق. بوق. صدای بوق های بی ملاحظه ی راننده خواب مسافران را مشوش کرده. ماشین های جلویی عرصه را باز می گذارند تا هم راننده به سرویس بعدی اش برسد و هم ما به مقصدمان. بوی دود و توده ی عظیم گرما به استقبالمان می آید. تهران هنوز زنده است اما ریه هایش از آزادی تا انقلاب خس خس می کند!
-----------------------------
مسافرها سرشان توی لاک خودشان است. دو نفر پشت دیوارهای ترمینال گلاویز شده اند. یقه ی همدیگر را می کشند و فحش می دهند. طوری که مطمئن باشند کسی واسطه شان نمی شود سر و ته قضیه را هم می آورند و می روند. دستفروش هایی که لباس کردی پوشیده اند با ساک های سبز آمریکایی رنگ و رو رفته شان که باید پر از آن ادکلن ها و ساعت هایی باشد که در دست گرفته اند، زیر آفتاب گرمی که روی شهر پهن شده در انتظار نگاه پرسشگری ایستاده اند. راننده های تاکسی ای که برای قاپیدن مسافر تا وسط محوطه ی ترمینال پیش آمده اند و مسافرهای سرگردانی که حتی حوصله ی پاسخ دادن به سوال هایشان را هم ندارند. جوانی که حجم بزرگی از ساندویچ های آماده را از اتوبوسی به اتوبوس دیگر می کشاند با شاگرد اتوبوسی که می خواهد حرکت کند جر و بحث می کند. ترمینالی که باید پر از هیجان باشد آروغ می کشد. همسفرانم چندان اشتیاقی به پیاده شدن ندارند. با این وصف تهران همه ی زندگی این مسافرهاییست که بیشترشان برای کار و تحصیل آمده اند. همه ی این زندگی نکبتی شان!
-----------------------------
قبل از اعزاممان به خاطر یک تکه کاغذ که آدرس تعاونی اتوبوس رانی و محل اعزاممان را نوشته اند، باید ساعت شش صبح در «میدان سپاه» حاضر شویم. برگه ای که می توانستند با همان برگه ی اعزام برایمان پست کنند! راننده ی آژانسی که مرا به آن جا می رساند دست راستش معلول است. به سختی دنده را عقب جلو می کند. دزدکی به انگشت هایش که خشک و بی حرکت مچاله شده اند نگاه می کنم. از این دسته آدم هایی که با زندگی می جنگند خوشم می آید. از آب و هوا می گوییم و ساعات کاری آژانسشان. زیاد گرم نمی گیرد. شاید می خواهد انرژیش را برای ادامه ی یک روز کلافه ی کننده دیگر ذخیره کند!
-----------------------------
یکی دو هزار نفری در ضلع شمالی میدان جمع شده اند. بعضی ها با پدر و مادرشان. بعضی ها با برادر و خواهرشان و بعضی ها هم با همسر یا دوست دخترشان آمده اند. خیلی ها هم مثل من تنها. تقریبا همه موهایشان را از ته تراشیده اند. با وجود داشتن آن حیاط بزرگ نیم ساعتی پشت در نگهمان می دارند. پشت در گذاشتن آدم ها، همیشه تحقیر آمیز است. بالاخره یکی از درها باز می شود. سیل جمعیت جاری می شود. افسر وظیفه ای آن طرف در، به طرز ناشیانه ای دارد اسپند دود می کند. می خواهد از زیر دروازه ی گنبدی شکلی بگذریم. نه قرآنی روی دروازه هست نه پرچمی. اصرارشان بر گذشتنمان از زیر دروازه چه بود نمی دانم. شروع می شود. «نگهبانا درها رو ببندید. دیگه کسی نیاد تو. اینجا بشین. اون جا نشین. از این طرف. از اون طرف. این طرفیا برن پیش اون طرفیا. اون طرفیا بیان جلوتر. کسی اون طرف نشینه. کسی هیچ طرف نشینه. همه می تونن برن. همه سر ساعت مقرر ترمینال باشن!»
سهشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹
به هم اتاقی های هم کلاسی هم دانشگاهیم!
به عکس هایتان نگاه می کنم. به عکس هایمان. به دست هایی که حلقه کرده ایم دور گردن های هم. به آن ها که روی تخت های خوابگاه کنار هم نشسته ایم. اتاق های به هم ریخته مان. استکان ها و زیر سیگاری های دست سازی که همه جای اتاق هست. مطمئنم که بعد از بازگشت به خانه هایتان دیگر در آن بطری های پلاستیکی نوشابه، چای نمی خورید. دیگر بعد از ناهار و شام، بی دغدغه کنار سفره لم نمی دهید روی بالش و سیگار نمی کشید. دیگر آن قدرها کتاب نمی خوانید. آن روزها ما در خیلی چیزها مشترک بودیم حتی در زیرپیرهن ها و جوراب هایمان. آخر هفته همه را می ریختیم داخل تشت و نظافت عمومی اعلام می کردیم. شستن دسته جمعی پتوها را فراموش نمی کنم. با «مهربان» زیر دوش دو نفری با رقص کردی پتوها را لگد می زدیم و می خندیدیم. بیچاره «مهدی». جمع کردن پتوها و رسیدن به سر و وضع اتاق هر روز با خودش بود. من و «سعید» و «مهربان» که لباس های خودمان را هم جمع نمی کردیم. لیوان ها را هم همین «مهدی» هفته ای یکبار به آب می رساند. به عکس ها نگاه می کنم. پاکت های سیگار همه جای اتاق هستند. بهمن کوچک. بهمن سفید. مگنای سفید. نگران سیگار آخر شب نباشید. «مهربان» چند نخی «کنت» داخل جیبش برای آخر شب نگه داشته. یادتان باشد پنجشنبه ی این هفته بساط بیاندازیم. «سعید» در بالکن اتاق هنوز دارد با موبایلش حرف می زند. به عکس هایی که در کلاس ها و آزمایشگاه های دانشکده گرفته ایم به دقت نگاه می کنم. ما واقعا دوستان خوبی بودیم. استادهایمان را یادتان هست؟ کاش امشب شما هم اینجا بودید. تنهایی نگاه کردن به این عکس ها آدم را غمگین می کند. تنهایی نمی شود به همکلاسی های خرخوان و نفهممان بخندیم. تنهایی نمی شود اعتراف کرد که ما مثل آن ها در مدیریت زمان و تحصیل و پولمان موفق نبودیم. تنهایی نمی شود از خاطره های توچال و درکه و دربند و داراباد و کردان و فشم بگویی و دلت نگیرد. تنهایی دوچرخه سواری پارک چیتگر صفا ندارد. تنهایی دیدن فیلم نمی چسپد. تنهایی نمی شود توی قطار کسی را دست انداخت و تنهایی حتی نمی شود کنار ساحل یک دعوای درست و حسابی راه انداخت. من دلم برای «شلم» و «بی دل» تنگ شده. برای چای «لیپتون» دم نکشیده. من دلم برای یک خنده ی سیر تنگ شده. به عکس های مسافرت «اشتهارد»مان نگاه می کنم. چند روز پیش با «جعفر» از آن روزها می گفتیم. «کیومرث» هم بالاخره زنگ زد. از همه تان خبر گرفت. گفتم «مرتضی» و «مصطفی» و «صادق» و «حمزه» ازدواج کرده اند و دیگر مال خودشان نیستند. کاش امشب همه دور هم بودیم. «مهربان» و «محسن» قلیانشان را چاق می کردند و تا نزدیکی های صبح در بالکن اتاق طبقه ی هفتم می نشستیم و چای می خوردیم و از تاریخ و فلسفه و ادبیات و سیاست و ماجراهای دانشکده می گفتیم. راستی عکس های شمال و جشن فارغ التحصیلی و عکس های مسافرت سمنانمان را من هنوز ندارم. اما نه. نفرستیدشان. نمی خواهم. این ها را هم باید یک جوری گم و گورشان کنم. با نگاه کردن به این روزهایی که دیگر بر نمی گردند دل آدم می گیرد. دیشب برادرم از شب امتحان دلش خون بود. گفتم یک روز دلت برای شب های امتحانت هم تنگ می شود.
دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹
ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم!
رو به روی آینه ایستاده ام. هنوز لباس سربازی نپوشیده و پادگان ندیده خیال برم داشته است. با این برآمدگی شکم، بیشتر شبیه فرمانده ها هستم تا سربازها. باید موهای سرم را با نمره ی چهار بزنم. بودن این موهای وزوزی که سفیدیش به سیاهیش می چربد، زیاد با نبودنشان تفاوتی نمی کند مخصوصا برای کسی که در برنامه ی کوتاه مدتی که طبیعت برایش چیده تاس شدنش حتمی باشد. پدرم از تصور «بشین پاشو، کلاغ پر و پا مرغی» رفتن و صبح زود بیدار شدن های من ریسه می رود. مادرم در خیال خود، پسرش را سربازی تک و تنها و درمانده در جنگی جهانی و در محاصره ی دشمن تصور می کند. گفتم گریه نکن، قرار است دو ماهی دوره ی آموزشی را برویم و برگردیم یک جایی منشی ای، راننده ای، سرباز معلمی چیزی بشویم. گفت اگر آمریکا حمله کرد چه می شود؟ گفتم اگر با همین اتوبوسی که اعزاممان می کنند تصادف کردیم و مردیم چه می شود؟ می گوید خدا نکند و دوباره اشک هایش سرازیر می شود. دوباره خودم را در آینه برانداز می کنم. این که با پوشیدن لباس ها چه شکلی می شوم برایم جالب است. دوست دارم از پادگان که بیرون بزنم مردم با ترس نگاهم نکنند. از شهری که مردمش از سربازانش می ترسند می ترسم. دایی ام که سر خدمت سربازی بود، مادربزرگم روزی سه بار به سربازهای کشیک سر کوچه مان «خسته نباشی پسرم» می گفت. مثل این که تنها مادرهایی که پسرهایشان خدمت رفته اند به سربازها روی خوش نشان می دهند. سربازها هرگز باتوم هایشان به ناحق روی کسی بلند نمی شود اگر هم بشود دستشان دستِ خودشان نبوده! مگر عکس آن سربازی که گل قرمزی بر لوله ی تفنگش آویخته ندیده اید؟ این طور به ما نگاه نکنید ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم روی پشت بام یک پادگان. در کیوسک یک اداره ی دولتی. تکیه داده به دکه ای در همین سه راهی بالاتر از خانه تان، پشت به تابلویِ چراغ راهنمایِ همان چهارراهی که هر روز صبح منتظر سبز شدنش هستید، زیر تیر برق یک کوچه ی بن بست که می آییم و می رویم!
شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹
داستان وبلاگ نویسی من!
بعد از مدت ها نیم نگاهی به آرشیو وبلاگم داشتم. می خواستم یک دید کلی نسبت به تغییرات افکارم در این سال ها داشته باشم. اولین باری نیست که دست نوشته های قبلیم را بازخوانی می کنم. خرداد پارسال هم همین کار را کردم. اما اشتباهی که پارسال مرتکب شدم را امسال مرتکب نمی شوم. دیگر قرار نیست وبلاگی حذف شود. سال هشتاد و سه و با ورودم به دانشگاه با پدیده ای به اسم وبلاگ آشنا شدم. آشنا شدن با اینترنت و وبلاگ درست مثل آشناییم با کامپیوتر خیلی دیر اتفاق افتاد. اولین ایمیلم را در مهر 83 با کمک یکی از همکلاسی هایم درست کردم. در سایت دانشگاه بود که به اینترنت اعتیاد پیدا کردم. کلاس هایم را به خاطر نشستن پای اینترنت تعطیل می کردم. اوایل وبلاگی ثبت کردم تا فقط داشته باشمش. مثل ایمیل. مثل تلفن همراه. مدتی سعی کردم مطالب جذابی که در اینترنت با آن روبه رو می شوم را در وبلاگی جمع آوری کنم. چند هفته ای نگذشت که به بیهودگی این کار پی بردم. بعد از آن تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم وبلاگ دیگری ثبت کنم تا از اتفاقاتی که در کلاس های دانشکده مان می افتاد بنویسیم. چند هفته ای بیشتر طول نکشید. دوستم به این کار علاقه ای نداشت. وبلاگ روی دستم ماند. شخصی ترش کردم. بعد از یک سال شده بود یک جور دفتر خاطرات. دفتر خاطراتی که نمی خواست از چشم همه پنهان بماند. دفتر خاطراتی که نوشته می شد تا کسانی که نمی شناسیشان آن را بخوانند و اظهار نظر کنند. در سایت های مختلف ارائه دهنده ی خدمات وبلاگی، وبلاگ های مختلف ثبت می کردم. کدهای مختلف می گرفتم. شمارنده و نظرسنجی و خبرنامه می گذاشتم. چند هفته یکبار فونت وبلاگ ها را عوض می کردم. بعد از دو سال کلی وبلاگ داشتم که در هر کدامشان در باره ی یک موضوع خاص می نوشتم. یکی دفتر خاطرات بود. یکی وبلاگی دانشجویی که مشکلات دانشکده و دانشگاه را در آن می نوشتم. وبلاگی برای معرفی شهرستان محل تولدم داشتم. وبلاگی علمی در زمینه ی رشته ی دانشگاهیم و وبلاگی آشفته که از خبر تا ادبیات و فلسفه را در بر می گرفت. بعد از دو سال سعی کردم از اینترنت و وبلاگ فاصله بگیرم. دلایل خودم را داشتم. بیشتر کتاب می خواندم. هفته ای یکی دو بار بیشتر سراغی از اینترنت نمی گرفتم. آن هم تنها برای ارسال پروژه های درسی به ایمیل اساتید و یا گرفتن مقاله و یا مطلبی کاملا مربوط به درس و دانشگاه از دنیای آشفته ی سایت ها. اما کتاب، روزنامه، تلویزیون و نشریه های داخلی دانشکده تنها مدتی توانستند مرا از اینترنت دور نگه دارند. دوباره برگشته بودم. اما نه با عطشی که قبلتر ها داشتم. ماهی دوبار وبلاگ شخصیم را به روز می کردم. بعضا هم به همراه چند نفر از دوستانم وبلاگ دانشجویی ای که راه انداخته بودم را به روز می کردیم. اینترنت و وبلاگ راه خود را به زندگیم باز کرده بودند. تا پایان دوران دانشجویی بعضی از وبلاگ های متفرقه ام را حذف کردم. دانشگاه که تمام شد وبلاگ دانشجوییم را هم حذف کردم. چند ماه بعد از فارغ التحصیلی شروع کردم به بازخوانی آرشیو دو وبلاگ شخصیم. یکی دست نوشته های هشتاد و سه تا هشتاد و پنج بود و یکی از هشتاد و پنج به بعد. تغییرات فکریم در وبلاگ اولی به حدی زیاد بود که حذفش کردم. حذف کردن وبلاگ یک جور فرار از گذشته است. مثل قاتلی که نمی خواهد ردی از جنایتش به جای بگذارد. نباید این کار را می کردم. شد. اما دومی را هنوز هم دارم. آدرس وبلاگ را یکی دوباری عوض کرده ام. از سال هشتاد و پنج به بعد بخشی از من شده است. در یک سالی که گذشت خانه نشین بودم. منتظر اعزام به خدمت و پوشیدن لباس و چکمه ی سربازی. چند روز بیشتر باقی نمانده. در این یک سال بیشتر از سال های قبل نوشته ام. باز هم خواهم نوشت و تا زمانی که سایت ارائه دهنده ی این وبلاگ سرجایش بماند و وبلاگ خوان ها به این جا روی خوش نشان بدهند همین جا خواهم ماند. صفحات وبلاگی زندگیم حالا رسیده است به فصلی به نام سربازی. مدتی نخواهم بود!
سهشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹
یادگاری!
سال سوم راهنمایی که مدرسه ام را عوض کردم در روزهای آخر سال، به بیشتر همکلاسی ها و معلمانم برگه ی سفیدی دادم که برایم چند خطی «یادگاری» بنویسند. با این که آدم منظمی نیستم اما تا امروز نگهشان داشته ام و حالا بعد از سال ها از گوشه ی کمد بیرونشان کشیده ام.
- معلم درس «حرفه و فن» دل خوشی از من نداشت. ظاهرش و حتی بسیاری از رفتارش شبیه پدرم بود. شاگرد اول کلاس بودم. نمی توانستم منتظر بمانم تا حرف های خسته کننده اش تمام شود. می پریدم وسط قطار جمله هایش. عصبانی می شد. این اتفاق بارها تکرار شد. در کاغذی که به او داده ام تنها یک بیت شعر نوشته! «مزن بی تامل به گفتار دم / نیکو گوی گر دیر گوی چه غم»
- معلم درس «علوم تجربی» آدم پا به سن گذاشته ای بود. اعتقاد داشت هر معلمی در خدمت سی ساله اش در آموزش و پرورش سه دوره خواهد داشت. ده سال اول از تدریسش می آموزد. ده سال دوم با تدریسش می آموزاند. ده سال سوم دانش آموزان را خر می کند! همیشه با خنده تاکید می کرد که فراموش نکنیم در دوره ی سوم تدریسش است! با تجربه و مهربان بود. نه او زیاد با ما کاری داشت نه ما به او. روزی که کاغذ را به او دادم با این که شاگرد اول بودم اسم کاملم را نمی دانست. متنش را از قبل نوشته بود. اسم کاملم را در جای خالی متنش نوشت و امضا کرد! نوشته از من رضایت کامل دارد. مطمئنم که در موقع نوشتن حتی مرا به یاد نداشته!
- معلم ریاضی آن سال از آن دسته معلم هایی بود که در چهار یا پنج مدرسه درس می داد. روزهای جمعه با معلم های دیگرمان در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کرد. فوتبالش بدک نبود. شاید تنها تفریحش بود. از زبان سعدی نوشته «علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن»! کاش هیچ وقت این برگه را به او نمی دادم. معلم خوبی نبود!
- با صفاترین معلممان، جغرافیا و تاریخ و مدنی درس می داد. نوشته که اگر کاره ای شدم نسبت به مردم محروم خدمتگزار باشم.
- معلم بد عنق ورزشمان تنها نوشته که امیدوار است موفق و شادکام باشم. به خاطر تمام ورزش های صبحگاهی اجباری از او متنفر بودم!
- از معلم «تعلیمات دینی» خاطره ی خوبی دارم. کلاسش بعد از نهار شروع می شد. با غذا ماست خورده بودم. قبل از شروع کلاس سرم را گذاشتم روی دسته ی صندلی، بیدار که شدم کلاس تمام شده بود. از بغل دستیم پرسیدم که معلممان فهمیده که من خواب بودم؟ گویا به بغل دستیم گفته بود کاپشنم را روی دوشم بیاندازد که سرما نخورم! آدم نازنینی بود. هر چند که در برگه ای که به او داده ام نوشته «تعاونو علی البر و التقوا ... »!
- سرپرست های خوابگاه دانش آموزیمان کلی از من تعریف کرده اند. به هیچ کدامشان علاقه ای نداشتم. سلامت روانشان هنوز هم برایم جای تردید دارد!
- استاد درس «هنر و خوش نویسی» همان حرف های معلم تعلیمات دینیمان را به گونه ی دیگری زده. روی یک کاغذ گلاسه با خط نستعلیق و جوهر بنفش نوشته خدا را فراموش نکن!
- مدیر مدرسه مان نوشته که کار کردن با دانش آموزی مثل من برایش جای افتخار و مباهات بوده! خصوصیاتی که برای من بر شمرده هیچ کدامشان در من وجود ندارد. باید منظورش کس دیگری بوده باشد!
- معلم «پرورشی»مان متن برنامه ی صبحگاهِ مدرسه را برایم پاکنویس کرده!
- معلم زبان انگلیسیمان Dear Hamid را خیلی قشنگ نوشته!
- «دفتردار» مدرسه که نمره ها را از لیست معلم ها وارد کارنامه ها می کرد شعری در رعایت «ادب» برایم نوشته. گویا به نمره های انضباط بیش از اندازه توجه می کرده!
- مستخدم مدرسه، به هیچ وجه پیرمرد نبود! جوان ورزشکار و از تحصیل بازمانده ای بود که بعضی وقت ها با بارفیکس رفتن در حیاط مدرسه خودی نشان می داد. نوجوان خوش بر و رویی نبودم! نمی دانم چرا برایم شعر عاشقانه نوشته!
و اما دوستانم :
- یکی از دوستانم نوشته «باز این چه شورش است که در خلق عالم است ... »! آدرس خانه شان را هم نوشته. زیر امضای کاملا دایره وارش هم نوشته «جهت تخریب کاخ فراموشی»!
- یکی از حسودترین بچه های کلاسمان آرزو کرده که مرا در مراحل بالاتر ببیند!
- این شعرها سر تیر بعضی از این «یادگاری» ها هستند:
«زندگی چیست خون دل خوردن/ اولش رنج و آخرش مردن»! - «اگر روزی تو را کردم فراموش/ بدان شمع وجودم گشته خاموش» - «زاغکی قالب پنیری دید/ به دهن برگرفت و زود پرید»!!! - «در گلستان طبیعت ما گل پژمرده ایم/ رنگ پیری را نداریم در جوانی مرده ایم»! - «طلب کردم ز دانایی یکی پند/ مرا بفرمود با نادان مپیوند»! - « بهار آمد به صحرا و در و دشت/ جوانی هم بهاری بود و بگذشت»!! - «درخت غم به جانم کرده ریشه/ به درگاه خدا نالم همیشه»! - «مرا خون شد ز هجرت گر دلی بود/ ترا ویرانه شد گر منزلی بود» - «خدایا کسی را با کسی آشنا مکن/ اگر آشنا کردی جدا مکن» و ...
- چند نفری شعرهایی که معلم ادبیاتمان پای تخته برای «تجزیه و ترکیب!» می نوشت را بازنویسی کرده اند! و تقریبا بیشتر هم کلاسی هایم تعالیم دینیشان را به من هم توصیه کرده اند!
- تقریبا همه از کلمه ی «موفق و موید» استفاده کرده اند حتی معلم هایمان! و تعداد زیادی از هم کلاسی هایم خواسته اند که من از «قطار زندگی» جا نمانم!
- یکی از دوستانم به من کبریت کاغذی هدیه داده! بی گمان از دوستان ناباب بوده!
صدای اخبار بامدادی از تلویزیون بلند می شود. باید صبح شده باشد. برگه ها را جمع می کنم. دوباره می گذارمشان گوشه ی کمد. جایی که سال هاست بخشی از نوجوانیم را در خودش جای داده است.
پ.ن: بعضی از شعرها ممکن است تحریف شده باشند! یا منبع نداشته باشند! خب این ها را من ننوشته ام!
دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹
پدر مادر شما متهمید!
(شاکی خودکشی کرده اما قبل از خودکشی، شکایتش را به دادگاه تقدیم کرده است. شاکی وکیلی استخدام کرده که مطابق وصیت نامه در صورت پیروزیش در دادگاه میراث دار تمام دارایی اش خواهد بود.)
وکیل شاکی) جناب قاضی ایشان در شبی نفرین شده نطفه ی فرزندی را کاشته اند که نمی خواسته به دنیا بیاید. دفتر خاطرات یکی از متهمان این را ثابت می کند.
متهم اول) مگر ما خودمان خودخواسته به دنیا آمده ایم؟ هیئت منصفه ی گرامی کدام یک از شما در به دنیا آمدنتان حق انتخاب داشته اید؟
وکیل شاکی) جناب قاضی هر دو ایشان تحصیلکرده هستند. مدرک لیسانس دارند. یک واحد اجباری از لیست دروس دانشگاهیشان «تنظیم خانواده» بوده. مطابق استعلام بنده از دانشگاه های مربوطه ایشان با نمره ی بالا این درس را گذرانیده اند. لذا می توانستند از حقوق جنسیشان با رعایت روش های ضد بارداری استفاده کنند.
متهم دوم) جناب قاضی. هیئت منصفه. همه ی ما می دانیم که این روش ها همگی درصدی از خطا دارند. ما قربانیانِ این درصدِ اندک هستیم.
وکیل شاکی) حقیقت ندارد! طبق ...
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس نسل بشر چگونه ازدیاد پیدا کند. ایشان مسئولیت ما را در قبال اجدادمان فراموش کرده اند. آن ها قافله ی بشریت را تا به این جا نرسانده اند که به دست ما هلاک شود. جناب قاضی علم هنوز به آن حد از توانایی نرسیده که بشر را به جاودانگی برساند و تا آن زمان ما محتاج به زاد و ولد هستیم. چه کسی پاسخگوی روح بشریت خواهد بود؟
قاضی) کافیست. قانون واژه ی روح را نمی شناسد.
وکیل شاکی) جناب قاضی. با توجه به اظهارات مندرج در وبلاگ خانوادگی متهمان، ایشان بچه را شیرینی و میوه ی زندگی می دانسته اند و حتی مادر خانواده برای تمام شدن حرف و حدیث های به وجود آمده پیرامون نازا بودنش از قبل تصمیم به داشتن بچه گرفته. برگه ای که در دست من مشاهده می کنید در پرونده ی پزشکی خانوادگی ایشان موجود بوده. پدر خانواده از قبل درخواستی مبنی بر استفاده از داروهایی داشته که جنسیت فرزند آینده اش را به دلخواه انتخاب کند. با توجه به تحقیقات بنده پدر خانواده به علت نداشتن پسر از طرف پدر و مادرش به شدت تحت فشار بوده است. با این حال حتی اگر به دنیا آمدن موکل من در آن شب خاص اتفاقی بوده باشد با توجه به این اظهارت احتمال به دنیا آمدن ایشان در روزهای دیگر بسیار محتمل بوده.
متهم اول) هیئت منصفه ی عالیقدر. مگر شما در این جامعه زندگی نمی کنید. مگر شما تحت تاثیر این فرهنگ بسیاری از امور روزانه تان را انجام نمی دهید.
وکیل شاکی) آیا این خودخواهی نیست؟
متهم دوم) این یک رابطه ی دو طرفه بود. از داشتن فرزند خرسند بودیم اما او را با خون دل بزرگ کردیم. مگر خوارکش، لباسش، هزینه ی تفریح و تحصیلش را ما با کار کردن تامین نمی کردیم؟ ما برای او پدری کرده ایم. مادری کرده ایم.
وکیل شاکی) خیلی ها برای یک حیوان خانگی هم این کارها را می کنند! شاید شما برای داشتن یک هدف در زندگی بچه دار شده باشید! یا شاید برای خسته نشدن از زندگی مشترکتان. معنای این جز خودخواهی چه چیزی می تواند باشد.
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس قداست پدر کجا می رود. قداست مادر.
قاضی) کافیست. دادگاه با واژه ی قداست بیگانه است.
.
.
.
.
حکم دادگاه: پدر و مادر (به خاطر ضعف قانون!) تبرئه شدند اما روز پدر و روز مادر از تقویم ها حذف شدند!
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹
نامه هایی به زبان انگلیسی!
دستم روی دستگیره ی در مانده بود که صدای خفه ی ناآشنایی از چند صد متر آن طرف تر می خواست که نروم. حرکات دست هایش مثل غریقی بود که ملتمسانه از سایه ی کم رنگی در ساحلی دور درخواست کمک کند. با این که تاکسی رفت و از نرفتنم اطمینان حاصل کرده بود اما سرعت گام هایش آهسته تر نشد. باید پیام مهمی داشته باشد. جلوتر که آمد بوی عرق تندش قبل تر آمد. قیافه اش برایم آشنا بود. اسمش را نمی دانستم. احوال پرسی گرمی کرد. از همان هایی که از موضع ضعف با آدم هم صحبت می شوند. گفت ببخشید شما به «رئال مادرید» نامه نوشتید؟ دیوانه نبود. نوشته بودم. اما خبرش از کجا رسیده بود. چه جذابیتی برای او داشت.
تابستان سال قبلش یک مجله ی پر از جدول های سه ستاره و چهار ستاره برای تعطیلات تابستانی خریده بودم. کنار یکی از جدول هایش آگهی زده بود که با هزار و هفتصد هشتصد تومان با هزاران شرکت و دانشگاه و باشگاه فوتبال مکاتبه کنید. خلاصه پولش را واریز کردم و بسته ی سفارشی رسید. آن وقت ها هنوز شهر ما اینترنت نداشت. اینترنت که هیچ حتی بعضی از ادارات دولتی هم کامپیوتر نداشتند. بسته را با اشتهایی وصف ناشدنی باز کردم. حدود صد صفحه کاغذ سایز آ چهار که پر از آدرس های پستی و اینترنتی بود با یک دفترچه ی راهنمای مکاتبه با چند ده متن نامه ی آماده ی به زبان انگلیسی. سال اول دبیرستان بودم. ریدینگ درس اول زبان انگلیسی مان را حفظ کرده بودم و فکر می کردم که در آینده ای نزدیک به زبان انگلیسی مسلط خواهم شد. علاقه ام به ارسال آن نامه ها آن هم به زبان انگلیسی آنقدر بود که یکی از بستگان را که معاون دبیرستان بود با اصرارهای مکررم وادار کردم که اجازه بدهد بازنویسی متون نامه ها را با کامپیوتر دبیرستانشان انجام بدهم. آن روزها در دبیرستان خودمان آن هم در کلاس فوق برنامه فقط برنامه نویسی داس می خواندیم. آن هم اکثرا تئوری و خیلی کم دستمان به کامپیوتر می خورد. کامپیوتر برای خودش ابهتی داشت. آن روز برای اولین بار با یک کامپیوتر تنها شدم. برای اولین بار از نزدیک با ویندوز روبه رو شدم. یاد گرفتم که با نرم افزار ورد تایپ کنم. کلمه به کلمه و حرف به حرف نامه های آماده را تایپ می کردم. هوا که تاریک شد و از مدرسه بیرون آمدیم پرینتِ چند نامه را در دست داشتم که از یک مدرک دانشگاهی برایم بسیار با ارزش تر بودند. حالا دغدغه ام شده بود هزینه ی پست خارجه. آن روزها معمولیش حدود دویست تومان بود. یادم هست که وقتی نامه ها را گذاشتم روی باجه ی پست، کارمند اداره ی پست نگاه تندی به من انداخت و گفت که باید بداند این نامه چیست، در غیر این صورت پستش نخواهد کرد. کلی برایش توضیح دادم. فکر می کرد که من کار بزرگی انجام داده ام. شاید چون پسرهایش از این کارها نکرده بودند. بعد از شنیدن حرف هایم با احترام خاصی با من صحبت می کرد. ما آدم ها وقتی که کسی کاری را که ما به ذهنمان خطور نکرده است انجام می دهد در نگاه اول فکر می کنیم که باید کار بسیار بزرگی انجام داده باشد. در حالی که در بیشتر موارد این طور نیست. کسی که دستش به هیچ سازی نخورده باشد مسلما نمی تواند سازی را بنوازد و کسی که در خانه ساز دارد لزوما نوازنده ی بزرگی نیست. حدود دو ماه بعد جواب چند تا از نامه هایم رسید. نامه ها را با پشتکاری باور نکردنی لغت به لغت ترجمه می کردم. نامه ای که به «رئال مادرید» نوشته بودم پاسخش هم انگلیسی بود. اما نامه ای که به «بایرن» نوشته بودم پاسخش آلمانی بود. از پاسخ رئال تا جایی که فهمیدم تقاضای کارت هواداری را نپذیرفته بود اما حاضر بود یک سری اجناس را در قبال هزینه ای به من بفروشد. حرف پول که شد بی خیال شدم چون نه پولی در بساط داشتم، نه از نزدیک دلار دیده بودم و نه می دانستم چطوری باید به یک حساب خارجی پول واریز کرد. اما بایرن فرمی برای پر کردن مشخصات فرستاده بود که احتمالا برای صدور کارت هواداری لازم داشتند. من اصراری به داشتن کارت هواداری نداشتم که مثلا کارتش را در دبیرستان به رخ دوستانم بکشم. خود نامه نگاری برایم جذاب بود. فرم را به معلم دبیرستانمان نشان دادم. گفت باید دیکشنری آلمانی به انگلیسی پیدا کنی. بعد انگلیسیش را فارسی کنی. نبود. انگلیسی به فارسیش را هم به زور پیدا کرده بودم. بی خیال آن هم شدم. نامه های بعدی هم داستان های خودشان را داشتند. مدتی همین کارها را ادامه دادم تا پدرم که همیشه از کارهای متفرقه ام شاکی بود مخالفت جدی اش را به طرز شدیدی با هر گونه فعالیت غیر درسی اعلام کرد. هر چند که بعضی وقت ها نامه ها و مجله هایی که فرستاده شده بود را به مهمان ها نشان می داد و از یک طرف افتخار می کرد که پسرش با خارج از کشور نامه نگاری می کند اما از طرف دیگر چون می دانست کار بی فایده و بی ارزشیست از ادامه دادنش منعم می کرد. بگذریم. من نقطه چین های نامه های آماده را پر می کردم و می فرستادم و از آن طرف برایم مجله می رسید. اما کسانی که از جزئیات خبر نداشتند فکر می کردند که من آنقدر زبانم پیشرفت کرده که بعد از خواندن چند ریدینگ انگلیسی آن هم در دبیرستان های ایران تسلط کافی و وافی پیدا کرده ام.
بعد از این سوالی که در ایستگاه تاکسی از من پرسیده شد فهمیدم که داستان نامه نگاری من خیلی جاها پیچیده و خیلی ها بی خود و بی جهت کفشان بریده. این موضوع بزرگنمایی همیشه ذهنم را به خودش مشغول می کند. جامعه ای که عینکش گاه بعضی چیزهای کوچک را آنقدر بزرگ می کند که چشمانش دیگر جایی را نمی بیند!
شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹
سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر
ما باید در حفظ و نگهداری برگه ی اعزام به خدمتمان کوشا باشیم و در صورت مشاهده ی هر گونه مغایرتی مراتب را اعلام نماییم. ما باید یک حساب در بانک سپه افتتاح کنیم تا حقوق سربازیمان به عابر بانکمان واریز شود. گویا پادگان قاشق، چنگال، بشقاب و لیوان ندارد. حوله، صابون، مسواک، خمیردندان، دمپایی و وجه نقد به مقدار مورد نیاز، مجوز عبور از گمرک پادگان را خواهند داشت. ما باید اکیدا از بردن دوربین فیلم برداری و عکاسی، ضبط صوت، رادیو، نوار کاست، دیسکت، لوح فشرده، تلفن همراه، چاقو و هرگونه اشیای زینتی و قیمتی خودداری کنیم. ما باید سر و صورتمان را در هنگام عزیمت با ماشین شمارهی چهار از پیش اصلاح کرده باشیم و وضعیت لباس هایمان ساده، متعارف و مناسب باشد. ما باید برگه ی اعلام محل مراجعه، قسمت دوم برگه ی واکسیناسیون، تصویر صفحات شناسنامه و کارت ملی و برگه ی اعزام به خدمتمان را که هفته ها در حفظ و نگهداری آن کوشیده ایم در هنگام عزیمت به همراه داشته باشیم. ما باید در ساعت و روز مقرر و در محل تعیین شده حاضر شده باشیم و به تذکرات مامورین سازمان وظیفه ی عمومی کاملا توجه نماییم. ما باید در طول مسیر اعزام به مرکز آموزش نظم و انظباط را رعایت نماییم.
این بایدها را بارها و بارها مرور می کنم. برگه ی اعزام به خدمت هم مثل خود سربازی بوی باید می دهد. خدمتی که پدربزرگ های ما اسمش را گذاشته بودند «اجباری» و دفترچه هم از آن به عنوان یک «وظیفه» یاد می کند. افتخار خدمتی که تنها شامل کسانی شده که بندها و تبصره های معافیتِ دفترچه ی سربازی مستقیم یا غیرمستقیم شامل حالشان نشده. سربازخانه ای کیلومتر ها آن طرف تر به خیال خود منتظر است تا غرور جوانیمان را زیر طنین صدای کادری هایش له کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر روی دیوارهایش ما را «خر» فرض کرده و می خواهد آدممان کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر فکر می کند که اگر گذارمان به حصار سیم های خاردارش نیفتد مرد نمی شویم. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر، در آینده ای که آن قدرها دور نخواهد بود موزه ای خواهد شد با مجسمه ی سربازانی که نماد نسل ما خواهند بود!
پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹
روزت مبارک است مادر
سلام مادر. یادت هست؟ این چه سوالیست که می پرسم. البته که یادت هست. هم من یادم هست. هم تو و هم برادرم. برادرم کلاس دوم بود. من کلاس پنجم . آن روزها هنوز پاشنه ی پاهایت ترک نخورده، دور چشم هایت چروک نیفتاده، رگ های پایت آبی نشده و موهایت سفید نبود و عینک نداشتی. آن عصر پاییزی را هیچ کداممان فراموش نمی کنیم. شیفت بعد از ظهر بودیم. قبل از رفتن به مدرسه پول هایمان را از قلک هایمان در آوردیم. باید آن قلک های فلزی سیاه را یادت باشد که داییم از بانک برایمان آورده بود. کلیدهایش را با چه مصیبتی پیدا کردیم. گوشه ی تاقچه گذاشته بودیدش. زیر همان روانداز پلاستیکی کِرِمی رنگ که با هم از دستفروش سرکوچه خریدیم. از مدرسه که بر گشتیم به تمام مغازه هایی که فکر می کردیم وسایل زنانه داشته باشند سرک کشیدیم. تا قبل از آن روز خانه ی ما «روز مادر» نداشت. مثل «جشن تولد» و «سالگرد ازدواج» می ماند. برنامه های تلویزیونی از روز مادر می گفتند و شعر و سرود پخش می کردند. ما هم می خواستیم برای مادرمان کادو بخریم. یادش بخیر. هوا تاریک شده بود. مغازه ها کم کم تعطیل می شدند. هنوز تصمیم نگرفته بودیم. به کادوهای بقیه نگاه می کردیم و پول خودمان. نمی رسید. به برادرم گفتم شانه ی مادرم شکسته. یکی از همان شانه های پلاستیکی بخریم. قرمزش را خریدیم. برادرم پیشنهادش همچنان جوراب زنانه بود. می شد با سر و کله زدن تخفیف بگیریم و بخریمش. همین کار را هم کردیم. برادرم خاطره های بچگیش را زیاد به یاد نمی آورد. من هم اگر نصف روز را با گوشی موبایلم سر کنم فراموشی می گیرم. اگر یادش بود برایش از آن لحظه هایی می گفتم که کادو را به مادرم دادیم. کادویی که کاغذ کادو نداشت. یک شانه ی پلاستیکی و یک جوراب. شما هم اگر جای من بودید موقع نوشتن گریه می کردید. سالِ بعد من برای ادامه ی تحصیلی که هیچ وقت ارزشش را نداشت از شهرمان رفته بودم. برادرم کادو خریده بود به جای هر دو تایمان. من دیگر هیچ وقت برای مادرم کادو نخریدم. چون یا خانه نبودم یا فراموش می کردم. مادرم چند وقتیست که پاهایش درد می کند. واریس دارد. پدرم هی اصرار می کرد که پیش این دکتر متخصص جدید ویزیت بگیرد. چند روز پیش رفته بود. نگفته بود واریس دارد. گفته بود استخوان هایش درد می کند. علائمِ استخوان درد من را توضیح داده بود. داروهایش را هم برای من گرفته بود. آخر هر چقدر در این چند ماهه اصرار کرد که برای استخوان دردم پیش دکتر بروم زیر بار نرفتم. آنقدر نرفتم که خودش به جای من رفت. هر روز یک لیوان شیر و مشتی قرص کلسیم می آورد و اصرار می کند سر بکشم. آدم نمی تواند خودش را بگذارد جای مادرش. نمی شود تا این اندازه فداکار بود.عجب ما آدم های ناسپاسی هستیم. امشب شام منزل یکی از اقوام دعوت داشتیم. برای مادرشان کادو خریده بودند. ای وای. ای وای. تو نگو روز مادر بوده. از دور به مادرم نگاه کردم. زل زده بود به دخترهای فامیلمان که مادرشان را می بوسیدند. نه این که انتظار داشته باشد. شاید دلش می خواست ما هم همین کار را می کردیم. خجالت کشیدم. میخواستم موقع برگشتن برایش کادو بخرم. به جیب هایم که نگاه کردم منصرف شدم. زمانه دیگر زمانه ی شانه ی پلاستیکی و جوراب خریدن نیست. جوان های بیکار و بی پس انداز همیشه باید سرشان را پایین بگیرند. این روزها همه برای مادرشان سکه و گردنبند می خرند. فقط در فیلم های بالیوود است که پسری به خودش اجازه می دهد دستِ خالی به مادرش بگوید روزت مبارک. این ها را برای دل خودم نوشتم. تو هیچ وقت نمی خوانیشان اما روزت مبارک است مادر!
سهشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹
جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...