سال سوم راهنمایی که مدرسه ام را عوض کردم در روزهای آخر سال، به بیشتر همکلاسی ها و معلمانم برگه ی سفیدی دادم که برایم چند خطی «یادگاری» بنویسند. با این که آدم منظمی نیستم اما تا امروز نگهشان داشته ام و حالا بعد از سال ها از گوشه ی کمد بیرونشان کشیده ام.
- معلم درس «حرفه و فن» دل خوشی از من نداشت. ظاهرش و حتی بسیاری از رفتارش شبیه پدرم بود. شاگرد اول کلاس بودم. نمی توانستم منتظر بمانم تا حرف های خسته کننده اش تمام شود. می پریدم وسط قطار جمله هایش. عصبانی می شد. این اتفاق بارها تکرار شد. در کاغذی که به او داده ام تنها یک بیت شعر نوشته! «مزن بی تامل به گفتار دم / نیکو گوی گر دیر گوی چه غم»
- معلم درس «علوم تجربی» آدم پا به سن گذاشته ای بود. اعتقاد داشت هر معلمی در خدمت سی ساله اش در آموزش و پرورش سه دوره خواهد داشت. ده سال اول از تدریسش می آموزد. ده سال دوم با تدریسش می آموزاند. ده سال سوم دانش آموزان را خر می کند! همیشه با خنده تاکید می کرد که فراموش نکنیم در دوره ی سوم تدریسش است! با تجربه و مهربان بود. نه او زیاد با ما کاری داشت نه ما به او. روزی که کاغذ را به او دادم با این که شاگرد اول بودم اسم کاملم را نمی دانست. متنش را از قبل نوشته بود. اسم کاملم را در جای خالی متنش نوشت و امضا کرد! نوشته از من رضایت کامل دارد. مطمئنم که در موقع نوشتن حتی مرا به یاد نداشته!
- معلم ریاضی آن سال از آن دسته معلم هایی بود که در چهار یا پنج مدرسه درس می داد. روزهای جمعه با معلم های دیگرمان در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کرد. فوتبالش بدک نبود. شاید تنها تفریحش بود. از زبان سعدی نوشته «علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن»! کاش هیچ وقت این برگه را به او نمی دادم. معلم خوبی نبود!
- با صفاترین معلممان، جغرافیا و تاریخ و مدنی درس می داد. نوشته که اگر کاره ای شدم نسبت به مردم محروم خدمتگزار باشم.
- معلم بد عنق ورزشمان تنها نوشته که امیدوار است موفق و شادکام باشم. به خاطر تمام ورزش های صبحگاهی اجباری از او متنفر بودم!
- از معلم «تعلیمات دینی» خاطره ی خوبی دارم. کلاسش بعد از نهار شروع می شد. با غذا ماست خورده بودم. قبل از شروع کلاس سرم را گذاشتم روی دسته ی صندلی، بیدار که شدم کلاس تمام شده بود. از بغل دستیم پرسیدم که معلممان فهمیده که من خواب بودم؟ گویا به بغل دستیم گفته بود کاپشنم را روی دوشم بیاندازد که سرما نخورم! آدم نازنینی بود. هر چند که در برگه ای که به او داده ام نوشته «تعاونو علی البر و التقوا ... »!
- سرپرست های خوابگاه دانش آموزیمان کلی از من تعریف کرده اند. به هیچ کدامشان علاقه ای نداشتم. سلامت روانشان هنوز هم برایم جای تردید دارد!
- استاد درس «هنر و خوش نویسی» همان حرف های معلم تعلیمات دینیمان را به گونه ی دیگری زده. روی یک کاغذ گلاسه با خط نستعلیق و جوهر بنفش نوشته خدا را فراموش نکن!
- مدیر مدرسه مان نوشته که کار کردن با دانش آموزی مثل من برایش جای افتخار و مباهات بوده! خصوصیاتی که برای من بر شمرده هیچ کدامشان در من وجود ندارد. باید منظورش کس دیگری بوده باشد!
- معلم «پرورشی»مان متن برنامه ی صبحگاهِ مدرسه را برایم پاکنویس کرده!
- معلم زبان انگلیسیمان Dear Hamid را خیلی قشنگ نوشته!
- «دفتردار» مدرسه که نمره ها را از لیست معلم ها وارد کارنامه ها می کرد شعری در رعایت «ادب» برایم نوشته. گویا به نمره های انضباط بیش از اندازه توجه می کرده!
- مستخدم مدرسه، به هیچ وجه پیرمرد نبود! جوان ورزشکار و از تحصیل بازمانده ای بود که بعضی وقت ها با بارفیکس رفتن در حیاط مدرسه خودی نشان می داد. نوجوان خوش بر و رویی نبودم! نمی دانم چرا برایم شعر عاشقانه نوشته!
و اما دوستانم :
- یکی از دوستانم نوشته «باز این چه شورش است که در خلق عالم است ... »! آدرس خانه شان را هم نوشته. زیر امضای کاملا دایره وارش هم نوشته «جهت تخریب کاخ فراموشی»!
- یکی از حسودترین بچه های کلاسمان آرزو کرده که مرا در مراحل بالاتر ببیند!
- این شعرها سر تیر بعضی از این «یادگاری» ها هستند:
«زندگی چیست خون دل خوردن/ اولش رنج و آخرش مردن»! - «اگر روزی تو را کردم فراموش/ بدان شمع وجودم گشته خاموش» - «زاغکی قالب پنیری دید/ به دهن برگرفت و زود پرید»!!! - «در گلستان طبیعت ما گل پژمرده ایم/ رنگ پیری را نداریم در جوانی مرده ایم»! - «طلب کردم ز دانایی یکی پند/ مرا بفرمود با نادان مپیوند»! - « بهار آمد به صحرا و در و دشت/ جوانی هم بهاری بود و بگذشت»!! - «درخت غم به جانم کرده ریشه/ به درگاه خدا نالم همیشه»! - «مرا خون شد ز هجرت گر دلی بود/ ترا ویرانه شد گر منزلی بود» - «خدایا کسی را با کسی آشنا مکن/ اگر آشنا کردی جدا مکن» و ...
- چند نفری شعرهایی که معلم ادبیاتمان پای تخته برای «تجزیه و ترکیب!» می نوشت را بازنویسی کرده اند! و تقریبا بیشتر هم کلاسی هایم تعالیم دینیشان را به من هم توصیه کرده اند!
- تقریبا همه از کلمه ی «موفق و موید» استفاده کرده اند حتی معلم هایمان! و تعداد زیادی از هم کلاسی هایم خواسته اند که من از «قطار زندگی» جا نمانم!
- یکی از دوستانم به من کبریت کاغذی هدیه داده! بی گمان از دوستان ناباب بوده!
صدای اخبار بامدادی از تلویزیون بلند می شود. باید صبح شده باشد. برگه ها را جمع می کنم. دوباره می گذارمشان گوشه ی کمد. جایی که سال هاست بخشی از نوجوانیم را در خودش جای داده است.
پ.ن: بعضی از شعرها ممکن است تحریف شده باشند! یا منبع نداشته باشند! خب این ها را من ننوشته ام!
سهشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹
یادگاری!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...