چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

علامت های تعجب


روزنامه ها دلشان غنج می رود
وقتی برنج گران
و مرغ نایاب می شود
همیشه در کساد زندگی
خبرهای گران
ارزان می شود
در یکی از این روزهای جشنواره ای
شعار سیب زمینی نبودن
در افشای قرارداد یک دروازه بان فوتبال
سیمرغ بلور می گیرد
شعاری که از همین زمین های خاکی
و همین کوچه های پایین شهر
کارش گرفته بود
و امروز شاعران همان شعارها
سیب زمینی به شکم بسته
درتاریکی شب
از نایلون های سفید خجالت می کشند
آه که چقدر علامت های تعجب
در انتهای جمله ها نفرت انگیزند
یک راز نادانسته در من است
که خواب دیشبی را
فراموش کرده ام

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

یک پنجشنبه ی سرما خورده


دیروز تا حوالی شش و نیم مشغول پیگیری تدارکات غرفه ی شرکت بودیم. بیرون که زدم هوا تاریک و سرد بود. نم نمک باران می بارید. با یک موتور گذری خودم را رساندم به درب سئول نمایشگاه. تاکسی نبود که نبود. پیاده خودم را رساندم سر چمران. پل هوایی از دور معلوم بود. با یک تصمیم اشتباه که خودم هم دلیلش را نمی دانستم در جهت معکوس شروع کردم به پیاده روی. با ترس و لرز چند صد متر پایین تر از عرض اتوبان گذشتم. از آن کارهای احمقانه که گاهی آدم بدون آن که دلیل منطقی ای برای آن داشته باشد انجام می دهد. از اتوبان جان سالم به در بردم اما دچار سرما خوردگی شدیدی شدم و همین بهانه ی خوبی بود که پنجشنبه را سر کار نروم. کفه ی کفش هایم را عوض کنم. لباس هایم را غرقاب کنم! با خیال راحت بروم استخر و مهم تر از همه این که تا ساعت دو ظهر خوابیده باشم و بعد از یک قلب شربت اکسپکتورانت و یک حبه آموکسی سیلین  لم داده سیگار بکشم و علیرضا قربانی گوش کنم و مسابقات کشتی لیگ را بدون صدا نگاه کنم. پنجشنبه های سرما خورده جمعه های غمگینی نیستند.

امید


آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس
که زمستان سال گذشته
پا به پای سیگارهایت آمده بود
بدون هیزم
بدون سیگار
بدون رمق
آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس می کشیدی
با چشم های خسته
که آتش از مردمکانش
از دور پیدا بود

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱

بونجوغ مادام

 
گاه عادت می کنیم
به سر پا ایستادن توی اتوبوس
و گاه دیر رسیدن هایمان را
در کورس ماشین ها جبران می کنیم
به ارتفاع این نقشه فاصله هست
میان شرشر باران و گلوله های برف
آدرس قبرستان ظهیر الدوله گوشه ی دفترت بود
و تو پشت میز کارت
شارلاتان بودن را به فرانسه مشق می کردی
بونجوغ مادام
سه روز بعد از پایان دنیا مبارک است

منظومه های بی پایان


آخر دنیا هم که باشد
از بغض های کوچکت
در گوشه ای از این جهان
حیاتی دیگر رقم خواهد خورد
آری
بعد از انفجاری بزرگ

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

من خوشبینم


آینده جای خوبی ست
برای پشه ها هم
درست مثل ببرها و فلامینگوها
منطقه های حفاظت شده خواهد بود
و حشره کش ها هم
حکم سلاح های کشتار دسته جمعی می گیرند
آینده جای خوبی ست
تا بدان اندازه که برای آدم ها
درست مثل ماهیان دریاهای آزاد
فصل های منع صید می گذارند
باید خوشبین باشی
اگر سهم بیشتر زمین
هم چنان آب بماند!

در تاریکی شهر


آن چشم های سبز
در سیاه ترین شب های بخت من
گربه ای بیش نبود
 که از هراس باران
به  کوتاه ترین سایه بان شهر
پناه می آورد
فرصت رو به اتمام بود
چشم های سبز زرد
و چشمک های زرد قرمز شدند
تا پشت نا بهنگام ترین تقاطع زندگی ات
جا بمانی و در برابر بغض هایت
رد نگاه هایش
سو سو زنان
در تاریکی شهر گم شود

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

بلیط باغ وحش


طول می کشد درخت ها
 قدم زنان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
سایه ای پیدا کنند
طول می کشد سنگفرش ها
کشان کشان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
گنجشکی پیدا کنند
تو باید ارامتر ساندویچت را گاز بزنی
بچسپی به صندلی های پارک
تا درخت ها در حوضچه ی پارک برایت میوه بشویند
و سنگفرش ها زیباترین شعر تنهایی را
با حزن صدای کفش و برگ و باد برایت دکلمه کنند
می توانی حرف های مرا باور نکنی
فقط آن ها که به گنجشک ها غذا می دهند
می توانند از جیب های خالیشان
بدون شعبده
بلیط باغ وحش در آورند

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱

کسی در انتهای این جهان


عابران می گفتند
زنی پشت فرمان ماشینش
سیگاری تکانده است
و خاکستر بی خیالیش
نشسته روی جنازه ی مردی
که آخرین ماشه اش را چکانده است
عابران می گفتند
مردی در ازدحام خیابان
سیگاری تکانده است
و خاکستر دردهایش
نشسته روی دست لمس گدایی
که دیگر رمقی برایش نمانده است
عابران می گفتند
ناشناسی سر این کوچه
سیگاری تکانده است
و خاکستر بغض هایش
نشسته روی موهای مردی که
خوشه چین میوه های مانده است
عابران می گفتند
کسی درانتهای این جهان
بی گمان سیگاری تکانده است
 

پارک ها و کوچه ها


به یک ساعت هم نمی کشد. هر پنج پارک کوچک محله را قدم می زنی و دست آخر سس خردل و گوجه را پشت سر هم می ریزی روی ساندویچت و برای چند لحظه سعی می کنی به هیچ چیز فکر نکنی. خیلی وقت بود تا به این اندازه فراغت نداشتم. پسر جوانی که کوله پشتی سیاه کهنه اش را گذاشته بود زیر سرش و دراز کشیده بود روی صندلی های پارک من را یاد روز اولی می اندازد که در به در همین اطراف دنبال خانه می گشتیم. پسر دخترهایی که دارند خستگی قرارهای عاشقانه شان را در می کنند و بازنشسته ها و بچه ها. پارک ها اکثرا جاهای خلوتی هستند (که می تواند خیلی هم خوب باشد!). نه این که تعداد پارک ها خیلی زیاد باشد و یا در جاهای دوری از دسترس مردم باشند. جدای از دشواری زندگی و کمبود وقت اصلا انگار مردم هم مثل شهرداری ها به پارک فقط به شکل ریه های شهر نگاه می کنند. برای خیلی ها هم پارک جای آدم های بیکار، معتاد و مارموز است و در نهایت پارک به جای این که به اکثر مردم احساس امنیت و آرامش بدهد، آن ها را می ترساند!
و اما کوچه ها و خیابان های این روزها. من تا به حال عراق و عربستان نرفته ام ولی فکر نکنم آن جا هم سر کوچه هایشان تا به این اندازه شبیه مدینه و شام هزار سال پیش باشد. همان جوان هایی که تمام تابستان سر همین کوچه تا نصفه های شب بلند بلند می خندیدند و فحش می دادند و دعوا می کردند و قلیان بار می گذاشتند و زغال می چرخاندند و به زن ها نمره می دادند حالا دارند سکوهای گلی مراسم محرم درست می کنند و لباس سیاه می پوشند. لذت می برند از این که دیوارهای نصف کوچه را با پارچه های سیاه و سبز تیره با نوشته های قرمز و شمع های زرد پوشانده اند. عشق می کنند ده نفری سه ساعت تمام علم آرایی کنند. اصلا خیلی هایشان تمام سال بدنسازی می روند برای همین روزها. مد لباس بدن نما دارند روزنامه ها. با همین رنگ ها و همین نوشته ها. روی شیشه ی ماشین هایشان ارادتمندیم هایی می نویسند که هیچ گاه پای عملش پیش نمی آید و صدای نوحه از پخش ماشین هایشان به دو کیلومتر آن طرف تر هم می رسد و کوچه ای که قرار است راهی باشد برای رسیدن از خیابان به خانه، بن بستی می شود که آن طرفش نه آرامشی ست و نه خانه ای. شبیه بازی های بچگی هامان که تمام روز با خاک و سنگ و آجر خانه می ساختیم و هوا که تاریک می شد یک دو سه می گفتیم و همه را خراب می کردیم!
پ.ن: ضمن احترام به اعتقادات همه ی این جوان ها این ها را نوشته ام .

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

گربه ای زیر ماشین در باران


تمام امروز باران بارید. صبح را در خانه ماندم تا شارژ اینترنت تمام شد. بالاخره تکانی به خودم دادم و زیر باران خودم را رساندم به فلافلی های هفت چنار. باران کوتاه نمی آمد. روزنامه ام هم خیس شد. نشد داخل پارک آگهی های استخدامش را ببینم. برگشتم خانه. کاپشن خیسم را به سختی به میخ روی دیوار آویزان کردم. سریع کتری را گذاشتم روی گاز. سیگار توی باران چایی می خواهد. چایی داغ توی استکان های بزرگ شیشه ای ساده با نعلبکی. کلی گشتم. انگار این نزدیکی ها قهوه خانه نیست. صبح گفتم بروم یکی از این کاریابی های خارجی را ببینم. ولی با خودم گفتم مگر آن کاریابی داخلی که چهار هزار تومانش را گرفت و پیدایش نشد چه غلطی کرده که این ها با این اوضاع مملکت بکنند. پتو را کشیدم روی سرم و باز خوابیدم. پیرزن طبقه ی پایین دوباره پیدایش شد. می گوید چرا بعد از تعمیراتِ لوله کشی، پله ها را تمییز نمی کنیم. ده هزار تومان دادم بدهد یکی تمیزش کند و دست از سرمان بردارد. جاهایی که رفته ام برای مصاحبه همه شان بعد مسافت دارند. هر کدامشان هم یک جای کارشان می لنگد. یکی سه تا دختر پر حرف چپانده توی یک اتاق کوچک و صندلی خالی ای که وسطشان چشمک می زد شبیه صندلی های خیس و کثیف پارک در روزهای بارانیست. آدم دوست ندارد برود چنین فضایی کار کند. با این حال قرار است هفته ی بعد در مورد کار حرف نهایی را بزنیم. دومی هم که مدیر عاملش انگار همان جوانی بود که با او صحبت کردم. اصلا دوست ندارم مدیر عامل شرکتی که توی آن کار می کنم بچه سال باشد و کم تجربه. وضعیت این کار هم ماند برای هفته ی بعد. اه اه چقدر حالم به هم می خورد از این فیلم های الکیِ دانشگاهی که هیچ کدامشان شبیه نصف واقعیت هم نیست و با چند تا قیافه ی دختر پسر جذاب و دیالوگ های نصف چپی نصف راستی  و تحریک های جنسی زیر پوستی به خوردمان می دهند. چاره ای نیست. در خانه ای که صدای سکوت از در و دیوارش می چکد تلویزیون شبیه یک روزنامه ی حزبی توی زندان هم نباشد بی شباهت به مجله های آرایشگاه ها نیست!

قایم موشک

 

همین روزهاست که پاییز از قایم موشک بازیش با زمستان خسته شود . باید به فکر پیدا کردن یک بخاری دست دوم باشیم. بدون شغل بودنِ این روزهایم حس عجیبی دارد. هم خوب است. هم بد. تقریبا به همه ی جاهایی که فکرش را می کردم رزومه فرستادم. حالا باید بنشینم استراحت کنم و منتظر تلفن باشم. دیروز رفتم کاریابی هفت تیر. کلی دختر ریخته بودند آنجا. با خودم گفتم چرا این همه دختر برای خودشان کار بهتری دست و پا نمی کنند. این روزها که همه مدرک دارند! دو تا از دخترها داشتند با هم کل کل می کردند. سرِ پرینت گرفتن رزومه، من هم وارد کل کل و یکی به دو شدنشان شدم و زدم بیرون. اصلا دوست نداشتم کار آینده ام را اینها پیدا کنند و نصف حقوق ماه اولم بشود ماتیک و پنکک روی صورتشان. کاریابی بعدی هم هنگام ثبت نام فقط منتظر چهار هزار تومان هزینه ی ثبت نامم بود.  تا جا داشت سوال پرسیدم و او فقط منتظر بود که پولش را بگیرد و بگوید نفر بعد. لذت می بردم از این که پولش را آخر حرف هایم بدهم. پولش را که گرفت بدون آن که سوال اساسی ای بپرسد برگه هایم را گذاشت زیر برگه های دیگر و نفر بعد. پریروز در اقدامی که اسمش را فقط می شود گذاشت انتحار از شرکت زدم بیرون و هر چه تماس گرفتند دیگر برنگشتم. حتی برای خودم هم دلیل خیلی موجهی نداشتم. فقط دوست داشتم یک تغییری ایجاد بشود و از روزمرگی های این مدت اندکی کاسته باشم.  که زدم بیرون. امروز گوشه ی یک سایت لینکی را دیدم برای کمک به محک (حمایت از کودکان سرطانی). گفتم چقدر خوب می شود آدم ها گوشه ی وبلاگشان این طور لینک هایی را داشته باشند. نه فقط برای محک. اصلا برای خودشان. که مثلا پول قرض بگیرند و یا از دوستانشان بخواهند که پنجشنبه ها دست جمعی بروند استخر. هر چه که باشد خنده دار تر از حرف های لوله کش سر کوچه مان نیست که نشئه کرده بود و می گفت هر چند وقت یک بار دوستانش را دور هم جمع می کند و به مناسب تولد خدا شام می دهد.

تیاتر آ‍‍‍‍پارتمانی


دو سه روزیست که صبح ها با صدای زنگ در بیدار می شویم. از چشمی در که نگاه می کنم پیرزن طبقه ی پایین با ژست خاص خودش ایستاده و با این که اصلا دوست ندارم نیم ساعت پشت سر هم فک زدنش را تحمل کنم در را باز می کنم. سقف آشپزخانه اش که زیر خانه ی ما با شد چکه می کند. پارچه ای با خودش آورده تا بگذاریم روی سوراخ ظرفشویی! این که چقدر ایده ی خوبی باشد که ما را از باز کردن شیر آشپزخانه باز دارد را نمی دانم. این روزها ظرف ها و قوری و استکانهایمان را هم در حمام می شوییم! منتظریم که صاحب خانه بیاید و فکری به حال نشتی پنهان فاضلاب آشپزخانه بکند. اما گفتن همه ی این حرف ها چیزی جز یادداشت های روزانه نیست. مهم ترین جای داستان این است که پیرزن داستانِ ما به حدی از مرگ می ترسد که تصور کردنش برایم دشوار است. مدام می گوید اگر سقف ریخت و یک آجر خورد توی سرم. اگر سیم برق آتش گرفت و اگر و اگر. دیروز که ساعت شش صبح مرا برده سقف خانه اش را ببینم قلبش مثل گنجشک می زد. عکس جوانی هایش را روی میز توالتش گذاشته و جز ته چهره ای کم نور هیچ نشانی از آن دختر زیبای سیاه و سفید در او نمانده. زیر چشم های ترسناک و سردش را ناشیانه مداد سیاهی می کشد و طوری یک نفس حرف می زند که انگار برای زندگی کردن احتیاجی به اکسیژن گرفتن نداشته باشد. گاهی دستکش سفیدی به دستش دارد و با کالسکه ی خریدش کشان کشان از پله ها پایین می رود! یک بار می خواهد در اوج مهربانی برای ما مجانی پرده بدوزد و یک بار هم تهدید می کند که اگر فاضلاب را درست نکنیم شکایت می کند و صد و ده را خبر می کند! شاید اگر جای این بازیگران تئاترهای خیابانی امروز بودم روی آن حوضچه ی پارک شهر از داستان های اسطوره ای مذهبی خانه ای روی آب نمی ساختم. تئاتریست برای خودش پیر زن همسایه. پیرزنی تنها که از مرگ دیوانه وار می ترسد!
پ.ن۱: خب هر کسی از فلج و ناتوان شدن و نابودی سرمایه اش می ترسد! به وقت پیری و تنهایی هم بیشتر! اما یک جای این جواب می لنگد!
پ.ن۲: پلیس آمد. اتفاق خاصی نیفتاد. مقصر مشخص نشد. چیزی تغییر نکرد. رفت!

باران


بیا و چشم های من باش. زمانی که کودکی کشان کشان دست در دست مادرش به مدرسه می رود. در پاییزی که بی گمان از چشمانِ دختری آغاز شده و در سرمایی که با مرگ یک هم اتاقی قدیمی فرا می رسد. چشم های من که باشی آن زن و مرد کره ای و یا شاید هم چینی را بیشترِ روزها در ایستگاه توپخانه خواهی دید و می توانی از راه دور بدون آن که زنی پایش را روی پله برقی ها گذاشته باشد وسعت ترسش را بخوانی. باران می بارد و تو که چترت را گرفته بودی روی سرت. دلت گرفته بود و گفتی که زندگی برای تو یعنی تل انبار شدنِ هر روزه ی آدم به روی خودش و من که خیس باران بودم حس کودکی را داشتم که توپش را گرفته اند و بازی اش نمی دهند.

نسل آزمون های چهار جوابی




یکی از شخصیت های داستانی موراکامی می گوید که بر خلاف آن چه دکارت می گوید گاهی آدم ها فکر می کنند تا نباشند! من هم تا حد بسیار زیادی با این جمله ی ادبی موافقم. یادم هست حسین پناهی در یکی از شعرهایش گفته بود که مردم فرانسه دیگر به جای کافه های روشن فکری به استادیوم ها می روند تا دیگر فکر نکنند. آن هم یک معنای دیگر فرار از بودن است. اصلا گاهی آدم ها دوست دارند که نباشند. با فکر کردن. با فکر نکردن. وقتی آدم از بودنش خسته می شود می رود پای برج میلاد می نشیند روی یکی از صندلی های کِی وان و ارزان ترین پیتزای منو را سفارش می دهد و به آدم هایی که از پله برقی ها بالا و پایین می روند نگاه می کند و با خودش می گوید مارگاریتا. مارگاریتا. وقتی آدم از بودنش خسته می شود یک جا بند نمی شود. می رود پارک سر کوچه. دربند. ازبکستان. دوبی. کانادا. نه برای نمایشگاه های تجاری و دیدن آثار باستانی و رقص در کازینوها و نه برای گرداندن کاکائوهای تلخ به هنگام بازگشت بین فامیل و همکاران! برای یک جا نماندن است که می گریزد. حس فراری همیشگی او را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند. اینترنت را زیر و رو می کند تا آزمونی پیدا کند و دست آخر دستمزد چند روزش را می دهد تا برای چند روز هم که شده با یوزر و پسوردش برود داخل یک زندگی چهار جوابی. جایی که گزینه های زیاد کلافه اش نکنند!

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

رویا

نفس زنان در خفقان بی آر تی
در اندیشه ی این زندگی زاقارتی
بغل دستی ات هندز فری در گوش
طوری که تازه برگشته از اکس پارتی
مثل پشه ای چسپیده به دیوار توالِت
انتظار یک ضربه ی کاری در خیالِت
چشمانی همیشه انگار تو را می پایند
این چنین درگیر تشویش است احوالِت
در خیابان های این شهر پوشالی
میان مردمانِ جیبِ خالی، پزِ عالی
روی وانتی درشت نوشته که
فکر و کارت همیشه، پروفشنالی
زل زده ایم به مانیتور و بالا رفتن ارز
غمِ نان، اجاره و بیکاری و قرض
بیهوده و بچه گانه بود شاید که
رویای زندگیِ ساده، بی ترس و لرز

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

کجا می توانم پیدایش کنم


به ندرت پیش می آید که از میان ایمیل های اسپم چیز به درد بخوری بشود پیدا کرد. تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه. با این که همه این ها قابل پیش بینی ست اما به ندرت پیش می آید وسواسم اجازه دهد بدون دیدن موضوع هایشان پاکشان کنم. امروز مقاله ای از ادوارد سعید را بینشان پیدا کردم. ادوارد سعید را دوران دانشجوییم گاه میخواندم و نوشته هایش را دوست داشتم. وقتی نوشته های کسی را دوست داری و به او حسادت نمی کنی شاید معنی اش این باشد که گوشه ای از خودت را درون او پیدا کرده ای. نوشته ی جدیدش را چند پاراگراف می خوانم. وسط راه بر می گردم. دوباره میخوانم. نمی رسم. به نقطه های آخر نمی رسم. من لای این پاراگراف ها جامانده ام. بدجور مانده ام. کسی که تمام فکر و ذکرش این بشود که پروتکل فلان مدار الکترونیکی به فلان آهن پاره میخورد یا نه. قیمت فلان آیتم از بهمان مناقصه را چطور می شود مشخص کرد. فلان آزمون را چطور می شود ماست مالی کرد که بشود با تکه کاغذهایش ناشیانه موشکی برای فرار تا زد دیگر برایش چه توفیری دارد که روزنامه ی ساعت هفت را داغ داغ بخرد یا اخبار آخر شب را خواب نبیند. آن هم همه اش به خاطر یک حقوق کارگری. معلوم است که بین کجا می توانم پیدایش کنم هاروکی موراکامی و مبحث نوزده نظام مهندسی کدامشان را در سبد کوچک کتابت جا می دهی و اینجاست که جا می مانی وسط پاراگراف ها و تمام آرزوهای بیست و دو سالگی ات و بیست و سه چهار سالگی هایت اسپم می شوند. شبیه تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه!

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

کدام چهار راه است


روزهای پی در پی از سر ناچاری
تن دادن به کارهای اجباری
بوی آشغال سر کوچه بی حرکت
ایستاده در مرز ناخوادآگاهی و هوشیاری
صبحانه ات سیگار و چای
ناهار خودخوری
شام از ترس نوشابه و درد معده
دوغ می خوری
دندان عقل تو را کشیده اند و خون می خوری
فشار آب استخر و فکرهای بیخودی
روی سرت سقوط می کنند
مثل مانیتورهای مترو
هر چند ثانیه یکبار
در ایستادن قطار
سکوت می کنند
تقلای آهسته ی دست ها و پاها به زیر آب
لب خوانی ماهیانِ در احتضار روی آب
نفس کم می اوری و شیرجه می زنی به روی مرگ
نفس کم می آوری و تن باز می دهی به زندگی و جنگ
کدام چهار راه است
که همه ی چراغ ها به وقت رسیدنت
سبز می شوند
راننده ها به گداها گل می دهند
و در انتظار عبورت از تقاطع ها
شیشه ی ماشین هایشان را برق می اندازند
کدام چهار راه است
که تمام مسیرها را
به روی تو باز می گذارد

از تو چگونه می شود گریخت


آرام آرام بزرگ می شود
بی آن که بویی برده باشی
و آینه چیزی گفته باشد
درست مثل بینی ات
تنهایی را می گویم
حتی نمی شود
زیر تیغ و چسپ پنهانش کرد
پیشانی کودکی ات
چروک های صورت پدر را
آنقدر تقلید کرد
که شکسپیر هم
در معمای منحنی هایش
در می ماند
تا دیگر
به چارلی چاپلین نخندی
قصابی و مرغ فروشی های سر کوچه
از راننده تاکسی های کر و لال
مسیرشان را مستقیم تر می روند
راهمان را کج می کنیم
از تو چگونه می شود گریخت
تنهایی!

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

خاورمیانه نامرد است



خاورمیانه
هر از چند گاهی
بساطش را
دور میدانی پهن می کند
همه چیز آرام است
تا که یک روز
سبزی هایش فروش نمی روند
و بوی گند همه جا را می گیرد
آسمان را به زمین گره می زند
کودکش را سر می برد
برادرش را روانه ی چاه
و زنش را زنده به گور می کند
آتش به استخوان رسیده
ساختمان بورس را
گوجه باران می کند
شعار می دهد
گوجه و خون را شاهد می گیرد
و از میان تمام صندلی ها
می چسپد به پایه های نزدیک ترینش
تن کرختش را به زور بالا می کشد
هر چه بالاتر
صندلی اما بلندتر
آسمانی تر می شود
خاورمیانه نامرد است
وقتی دستش به جایی نمی رسد
انتحار می کند
صندلی ها پشت سر هم سقوط می کنند
آزادی ول می شود دور میدان
 وسط خیابان
درست وسط عمله ها
دانشجوها
بازاریان
از جوی خیابان ها سرازیر می شود
و گندش از فاضلاب های بیرون شهرها
بلند می شود

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسمان بی ابر و بی گنجشک


کالباس و سالاد اولویه
زندگی را سرد نمی کنند
هم چنان که غذای گرم
دلیل تن فروشی یک زن نیست
بی شک آن مرد
که پیک جنسی زنش بوده
یک روز
در صبح های زودِ نوجوانیش
روی دیوارهای خانه ی دختری
با تکه گچ سفید جا مانده از تخته ی مدرسه اش
دزدکی نوشته است
که دوستت دارم
از آسمان بی ابر و بی گنجشک این روزها
تنها قطره های آب کولر است
که بر آسفالت تفتیده ی شهر می بارد

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

شعر از پشت شیشه ها


از کریمخان تا جمهوری
شعر از پشت شیشه های اتوبوس
جوراب های ساقه بلند زنانه است
زیر چشمی هم که شده
نگاهشان می کنی
پیاده که می شوی
هم چون یک موشِ خیابانی
امتداد خیابان را می گیرد و می رود
بی آن که زنی را
ترسانده
بی آن که دلی را
لرزانده باشد
این طرف شیشه ها
باید هم که شعر
مردانه باشد!

یک روز صبح


گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.

دود و اکالیپتوس


حالا چشم هایت را ببند
و نفس بکش شهری را
که برای گم شدن
دوستش می داشتی
بوی تنهایی و دود و اکالیپتوس می دهد
چشم هایت را که باز می کنی
بر نگرد
حتما پشت سرت
آگهی تور ساحل مدیترانه است
و در برابرت
درشت نوشته اند
که در این مکان
مرغ منجمد توزیع نمی گردد!

حلزون ها

حلزون ها
هر روز صبح
که از خواب بیدار می شوند
می دانند که شب های فردا هم
بی خانه نمی مانند
و هر چه جان بکنند هم
خانه هاشان دو تا نمی شود
حلزون ها
نه این که نتوانند
نمی خواهند که بدوند
این ماییم که در میله های مترو هم
جای نشستن دست هایمان نیست
و هم چنان سایه ی دست هایمان روی دیوار
حلزونی در خیالمان
همیشه می دود

زندگی های ایستاده

 
ابر کوچکی آمد و شهر بزرگ را گریست و رفت. دخترِ تکیده ی خیابانِ نواب با کیفِ دستی و آب معدنی همیشگی اش، تکیه به دیوار ایستاده باز. او همیشه ایستاده. شکسته ایستاده است. تکیه به نا امن ترین شهر زمین و امید به مترسک هایی که هیچ حواسشان به نگاه هایش نیست. توده ای از گرما و بوی عرق و خیالِ آدم هایی که حالت از فکر و تنهاییشان به هم می خورد، روی سرت جمع شده و تو میله ی واگن را گرفته ای که نیفتی روی بغل دستی و فحش نخوری. زندگی های ایستاده. مرده های زندگی های ایستاده. دهان های مرده های زندگی های ایستاده. بوی تعفن دهان های مرده های زندگی های ایستاده. شاید لازم نیست چیزی جایی تکانی بخورد تا برای تمام مرده های زیر باران سری تکان خورده باشد. امروز در مترو دو جوان که هیچ کس را آدم حساب نمی کردند برای ترد شدن لایه های نیمکره ی پایین زمین غصه می خوردند. با خودم گفتم که چقدر خوب می شود. روز حادثه دیگر جنازه ای روی زمین نمی ماند. اخبار دیشب بود گویا. زمین رستورانی دو نفر را قورت داده بود. زمین را نمی دانم. ولی زندگی همیشه ترد بوده. به پنجره ها و شیشه ها فکر کن. به انعکاس پیرزنی تنها در شیشه های یک پنجره و به زیبایی دختران پشت پرده و لذتِ باد. چراغ خانه های آدم های تنها همیشه دیر خاموش می شود و باد هم هرگز همه چیز را با خود نمی برد. آه جنازه ی بی صاحبِ روی پشت بام. پیر زن تنهای همسایه. دختر تکیده ی خیابان نواب. دخترِ عطر فروش مترو و انبوه آدم های توی سرت که داد می زنند. هم حشره کشه هم چراغ خواب. نیازی به قرص های سمی نداره. باطری قلمی نیم قلمی هشت تاش هزار. کیف جای مدارک. برای کارت مترو. کارت ویزیت. عابر بانک. دستمال کاغذی. جوراب سه تا دو هزار. خودکار رنگی دوازده تا دو هزار. لواشک ترش و شیرین. سوزن نخ کن. مسواک. خمیر دندان. آدامس. سی دی خام. چراغ قوه آقا. چراغ قوه خانم. برای شارژ نیازی به برق و باطری نداره. عطر. ادکلن. ساعت. ساعت. ساعت؟!

شب تاریکی بود

 
برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده. چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت. صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده . یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!

تهران زیر پارازیت


اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پله­ی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱

عکس های پشت و رو


داورِ هیچ جشنواره ای
پی نخواهد برد
که پر رنگ ترین خاطراتت در این عکس ها
چقدر کم رنگ افتاده اند
دشتِ زیبایی ست
پدر بی گمان در پیِ هیزم است
و طبیعت برای مادر
هم چنان آشپزخانه ای دلگیر می نماید
اما در کادرِ عکس ها
ما کنارِ آتشیم بی پدر
دورِ سفره ایم بی مادر
همیشه پشتِ این عکس ها
سوایِ تاریخ ها و شماره ها و نام ها
چهره های نیفتاده ایست
عکس هایی پشت و رو
برای فرزندانِ بی چشم و رو

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

سودای درخت


باغبان نیست
آن که در اعماقِ دریاچه ی یک سد
و وسط اتوبان
نهال می کارد
تا خون بهای سقطِ میوه های نطفه نبسته را
از جیبِ مامِ وطن بستاند
تاجریست
که درخت را به زمین می فروشد

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

زندگیِ آجری


تکه تکه ی روزهای زندگیش را
همچون نانِ دیگران
آجر کرد
تا دیوارِ خانه هایش را
چین چین بالا ببرد
باید خنده ها و مهربانی های بسیار
لای حصارهای بلند تنهایی اش
مدفون شده باشد
اما یک روز صبح زود
که زل زده بود به گچ بری های سقف
دیر شد
و به یکباره فاصله ها کم
سقف رویاهای کوچکش
پایین آمد
آنقدر پایین
که سنگ مزارش شد

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسانسورها!


از آقای الف بگو. شروعش چطور بود. با چقدر وام؟ وااه. چه شهامتی! پس نه. پادوِ نماینده های مجلس بوده. سرمایه اولیه ش؟ هیچی! ولی مسلما آدمِ با عرضه ای بوده که به اینجا رسیده. هر چند به قول شما پشتش به یه جاهایی گرم بوده. آقای ب؟ باور کردنش سخته! پروژه ی پنج میلیاردی رو با پنجاه میلیون کلنگ زدن. یعنی کل واماش رو با رشوه گرفته! جرئت نمی خواد! وامِ اولش رو با رشوه توی آسانسور گرفت. اونم به یه آدم ناشناس. آسانسورها بعضی وقت ها بیشتر از آن که فکر کنی آدم را بالا می برند. فقط باید به سقوط فکر نکنی! راستی اون فامیلتون چی؟ از بازار پول جمع کرده. نزول خوارایی تو بازار هستن که از عظمت تشکیلاتشون کله ی آدم سوت می کشه! اون خودکار رو بده حساب کنم. آدمِ خودشو میخواد گرفتن این همه پول با این نرخ سود! چه طوری خوابش می بره. از آقای جیم نگفتی. با چند سری هندی کم چینی ساده کار ور می داشت! یعنی ما هم اینجوری میشیم؟! فکرِ یه کار بزرگ با یه سرمایه کوچیک خیلی وسوسه کننده ست. شکستن تابوی اخلاقیِ پولِ نزول. یعنی ما هم حاضر میشیم پولِ دیگران رو بذاریم تو حسابمون و باهاش کار کنیم و ته دلمون بهشون بخندیم. فحش خور شدن دردناکه! یعنی نمیشه کار کرد و درست و انسانی پیش رفت. نمیشه؟ میخوام با یک حد قابل قبولی از استرس کار کنم. یه شغل کوچیک با یه درآمد متوسط. پس به هیچ جا نمی رسی. خطر کن. اگه خوردم زمین؟ خب پا میشی! اگه نشد! تو ترسویی. البته ببخشیدا. اصلا مگه ترس بده. آره حق با توه. بده. خب از کارای کوچیک شروع می کنیم. آره باید همین کار رو بکنیم. راستی چند نفر رو توی این شهر می شناسی که کارای بزرگ کردن و شکست خوردن. چرا؟ بدشانسی! خب شاید دلیلش این باشه که عاقلانه به آب نزدن. نه بابا.این شهر پر از آدماییه که بی گدار به آب زدن و آب به زانواشون هم نرسیده...
 و مایی که در پولِ اجاره خانه هایمان مانده ایم تا روشنای صبح فکر می کنیم و شرکت فنی مهندسی می زنیم و کارخانه و گاوداری و مرغداری و سیگار تعارف می کنیم. دیگر از ادامه تحصیل در اروپا و آمریکا نمی گوییم. از این که فلانی استاد دانشگاه شد یا کارمند فلان اداره. ذهنِ آدم گرسنه پروسه نمی شناسد. پس امیدوار می شویم و سیگار تعارف می کنیم. همیشه زیاد طول نمی کشد که چیزی ته دلمان سقوط می کند و باز سیگار تعارف می کنیم. دست آخر که دستمان از دنیا کوتاه می شود فیلسوف می شویم و سیگار تعارف می کنیم. از انسان و شعر و هنر حرف می زنیم و ارتباطشان با پول تا سیگارمان ته بکشد. آسمان روشن می شود و خمارِ سیگار می شویم. خمارِ کار. خمارِ پول و خمارِ خواب. خواب. نقطه سر حرف!

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

ب


در جاده ی یک شبِ تنهایی
نورهای خیالم را
بالا و پایین می کنم
که راه گم نکرده باشم
و خیالِ تو نیز آسوده بگذرد
باران اگر ببارد
باران اگر
باران
با
با هر باران خاطره ی دوستی پشت پنجره
شسته می شود
و بعد هر باران
همیشه غروب است
و روحِ روستاهای آبادی نشده
هر غروب
از در و پنجره های خانه های متروکه شان
زوزه می کشد
تا در سکوتِ یک شب نارس
لامپِ کم سوی چند خانه ی کاهگل
به قلب بی قرارِ من
عشق را بفهماند
پشتِ دودِ سیگارِ خلوتم
پیرمردی به روی جاده های زمستانِ سال بعد
پتویِ گرم می کشد
به فکر لوله های گاز و غلطک آسفالتی که می رسد
و من
به فکرِ روزهای نیامده
به فکرهای نیامده
به نیامده
به
ب

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

آخرین باران


همان چیزی که واهمه اش را داشتیم. باران هم باریدن گرفت. طوری که انگار کسی گِل بپاشد به شیشه ها. جمع شده ایم پشت پنجره و سرهایمان را چسپانده ایم به شیشه. مدت هاست آفتاب را ندیده ایم. همسایه ی روبرویی که با بچه هایش پشت بام را خاک روبی می کردند خودشان را می کشند تو. تلویزیونِ پایتخت از حاصلخیزی زمین های سال بعد می گوید و پزشکِ جوانی با ماسکِ سفیدش در توانایی تطبیق پذیری بدن با شرایط جوی تئوری می بافد. هواشناسی بارش خاک و باران امروز را مناسب ارزیابی می کند و تنها نگران است برخی مناطق توام با گل گرفتگی معابر باشد. پدر ایستاده در برابر پنجره و با خودش می گوید از خاکیم و به خاک باز می گردیم و مادرم در تاکیدش پشت سر هم سرفه می کند. لودرها و کامیون ها تمام این ماه را کار کرده اند و بارش خاک هنوز ادامه دارد. گویا باید به این شرایط عادت کنیم. یعنی این خاک ها از کجا می آیند. کی می خواهند تمام شوند. دیروز کولاک شن یکی از روستاهای اطراف را مدفون کرده. آن هایی هم که جان سالم به در برده اند حال و روز چندان خوشی ندارند. بیمارستان ها پر شده. ادارات و کارخانجات تعطیل شده. چیزی شبیه فضای رمانِ کوریِ ساراماگو. بارانی از خاک همه را کور و شهر را به گه کشیده. راه های ارتباطی را بسته و زیرساختهای ارتباطی را از کار انداخته. می گویند کمک ها در راه است اما زمان می برد چون کاری از دست هلی کوپترهای نجات بر نمی آید. این باران، خاکِ مرده های کجاست که جهنمشان اینجا شده. که جهنممان اینجا شده ... .
پ.ن: آره جان خودش!

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۱

روزهای خرداد


کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار می شوم خبری از برف نیست و دیش ماهواره مان که زیر برف مدفون شده بود دارد آفتاب می گیرد و تلویزیون عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب تبلیغ می کند. پرده را کنار می زنم. آسمان کوچه مان یک دست آبیست و تو که گنجشک های رنگ کرده ات را دوست می داشتم روزهاست که پرنده ای هوا نکرده ای. رفتن چیز عجیبی نیست. اصلا ماندن گند می زند به هر چه رابطه است. با این که هیچ کس بعد بازگشتش شبیه خودش نیست من اما همیشه باز می گردم. به روزهای رفته ام در بودنت. به روزهای نیامده در نبودنت.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

کشیش ها هم اعتراف می کنند


از نخِ دندانت
خون می چکد
و لبانِ بسته ات می گویند
که در تاریخِ تکاملِ مرغ
دامن به خون نیاغشته ای
در سفیدی چشم هایمان
خونِ قاتلِ ترسویی ست
آمیخته به خون هزاران پرنده ی آزاد در سینه
غافل از آن که خون
بر شانه ها بال نمی رویاند
خوراکِ اژدهای رویِ شانه هاست
تلاش بیهوده ست
نه با معاونت و مشارکت
که با هیچ واژه ای
بارِ انکارِ گناهت کم نمی شود
سرت را پایین بگیر
کشیش ها هم
اعتراف می کنند
گناه زیر زبان مزه می دهد

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

این شهر مجهز به دوربین مدار بسته است



تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمن­های پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین­ های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

دشوارِ زندگی


نگاهِ پر حماقتش
طعنه می زند
که زندگی سخت ساده است
بی آن که بداند
زندگیِ ساده ی جمعی را
 سخت تر کرده
آن که شانه از زیر بار گندمی می دزدد
که جگر سوخته ای را
لایِ نانش می گذارد
سنگینی شکمش فرداها
خستگی شانه های شکسته را
آتل نمی شود!

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

تیزی های ناگزیر


می توانیم انتخاب کنیم
که چاقوها چگونه به رقص درآیند
ناگزیر اما
بر سینه هامان فرود خواهند آمد
این تیزی های زنگ زده

دره ی دوزخ


کجا می روند این فکرهای پریشان
که عمودترین سربالایی ها را
پرشتاب تر از تمامی سقوط ها
به پیش می گیرند
مقصد این رودهای سبز کجاست
که هر چه شاخه هایشان را هرس می کنم
به یک دره ی خشک هم نمی رسند

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

بفهمان به خودت


تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصه­ی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

بزرگراهِ بن بست!


اتوبوسی که پرسپکتیو بزرگراهِ سفرت را
در قبال کلوز آپ دختری در آینه
از تو بگیرد
قصابی یک جنین نه ماهه است
در یک استادیوم صد هزار نفری
کدام اتوبوس شب است
که تصویر راه های نرفته ام را
بر شیشه های تاریکش
آشکار نمی کند
آینده ترسناک است
بیا در روز سفر کنیم
تا از گریه ی کودکی که صدایش
از همه ی صندلی ها می آید
ویران نشویم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

شصت و چهار


شصت و چهارمینش بودیم
از شمارشِ تقویمِ یک سده
سربازی در آخرین خانه
از شطرنجِ نسل های قبل با زندگی
سربازها همیشه گمان می کنند
برای وزیر شدن
باید بدونِ برگشت
از میان قلعه ها و اسب ها و فیل ها گذشت
تا به آخر رسید
دریغا که در پرتگاهِ آخرین
خدا هم خوب می داند
عدالت سخت ناعادلانه است
تولدِ یک وزیر و زیر و رو شدنِ قلعه
سربازی را زنده نمی کند
برای نسلی که اسب و فیل را باغ وحش
و شاه را تاریخِ یک عکس می داند
خانه ی شصت و چهارم
آغاز خوبی نیست!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

سنگریزه های سفید



گورستانی از معشوقه ها پشتِ سر دارم
که گاهی در سینه ی قبرِ دوست داشتنشان
سنگریزه های سفید می ریزم
بی آن که تبرک های سبز و سیاه و سفیدشان را
مچبندِ زندگیِ بی ساعتم کنم
با این که گاه به گاه زنده می شوند
اما گل های باغچه ی هیچ کدامشان را
نمی شود قلمه زد
باید تمام روزهای مشترکتان را بریزی کنار یک خیابان شلوغ
و با حراجِ خاطرات و اشانتیون خنده هایت
سنگِ قبر و کارت شارژ  بخری
دراز بکشی روی سنگِ سرد
و برای پیامک های تبلیغاتی
کجایی های گرمِ عاشقانه بفرستی
بیا برای دوست داشتن های سقط شده
دو ترا بایت گور دسته جمعی حفر کنیم
و در آخر کنار خودمان دراز بکشیم
و در خودمان دفن شویم
بعد آن قول بده دیگر با هیچ باران بهاری نروییم
و به آغوش زمستان سال قبل برگردیم
روی صندلی های ترمینالی بخوابیم
که هر روز عاشقِ یکی از مسافرانش می شود

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

داستان یک لیوان


مردی که در آن دکه
از چایِ  کیسه ای مشتریانش
آرامشِ کم رنگش را
لیوان لیوان سر می کشد
در صفِ شاش برای تستِ اپیوم
از شرمِ آینه
لیوانِ کم حوصلگی اش را مچاله می کند
لیوانی که معلق میانِ جوب ها
به سلامتی اش
بالا و پایین می رود

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

تِ اکسترانو

 
 
دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
 چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش

پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱

این نفس زدن ها


جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

شعرِ بی دفاع

 
شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!

که خسته است؟!


دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!                          

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...