نمی خواستیم مثل دیگران باشیم یا آن طور که دیگران می خواستند. این را حق خودمان می دانستیم و دیگران اسمش را گذاشتند خودخواهی و ناخلفی و نتیجه اش هم این شد که بچه های خوبی برای پدر و مادرمان به حساب نیامدیم. بچه های خوب بچه هایی مطیع و فرمانبردار بودند نه یاغی و سرکش. بچه هایی که می گفتند «بشین» می نشستند و بدون فرمان «پاشو» بلند نمی شدند. دست به سینه بودند و پایشان را در جمع دراز نمی کردند. تا دلت بخواهد کم حرف بودند. سر ساعت می خوابیدند و سر ساعت بیدار می شدند. مشقشان فراموش نمی شد و مدرسه شان هم هیچ وقت دیر نمی شد. بچه های خوب نماز می خواندند. روزه می گرفتند. در یک چشم به هم زدن بزرگ می شدند و ازدواج می کردند. درسشان را آن قدر ادامه می دادند که جزء تحصیل کرده های رده بالای فامیل قرار می گرفتند. بچه های خوب باید یک کار دولتی در شهر خودشان پیدا می کردند و خیلی زود صاحب یک خانه ی سه یا چهار طبقه می شدند. یک طبقه برای خودشان و یک طبقه برای پدر و مادرشان و بقیه اش را هم اجاره می دادند. دو سه دهنه مغازه هم اگر داشتند دیگر حرف نداشتند. بچه های خوب افتخار پدر و مادرشان می شدند وقتی در یک مهمانی خانوادگی از شغل دائمی و زن و بچه شان می گفتند یا از خانه و ماشینِ زیر پایشان. بچه های خوب در تعطیلات دست پدر و مادرشان را می گرفتند و می بردند مسافرت. بله ما بچه های خوبی نشدیم چون دسته چکمان به درد ضمانت وام بانکی دیگرانِ فامیل نمی خورد. چون با کمک هزینه ی دانشگاه حج عمره نمی رفتیم و هیچ گاه در نماز جمعه شرکت نمی کردیم. چون نصف عمرمان پای اخبار تلویزیون و کامپیوتر و کتاب های ضاله گذشت. چون با دوستانمان زیاد بیرون رفتیم و لباس هایمان بوی سیگار می داد. ما فرزندان نا خلف و خودخواهی بودیم.
جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹
فرزندان خودخواه و ناخلفی هستیم
نمی خواستیم مثل دیگران باشیم یا آن طور که دیگران می خواستند. این را حق خودمان می دانستیم و دیگران اسمش را گذاشتند خودخواهی و ناخلفی و نتیجه اش هم این شد که بچه های خوبی برای پدر و مادرمان به حساب نیامدیم. بچه های خوب بچه هایی مطیع و فرمانبردار بودند نه یاغی و سرکش. بچه هایی که می گفتند «بشین» می نشستند و بدون فرمان «پاشو» بلند نمی شدند. دست به سینه بودند و پایشان را در جمع دراز نمی کردند. تا دلت بخواهد کم حرف بودند. سر ساعت می خوابیدند و سر ساعت بیدار می شدند. مشقشان فراموش نمی شد و مدرسه شان هم هیچ وقت دیر نمی شد. بچه های خوب نماز می خواندند. روزه می گرفتند. در یک چشم به هم زدن بزرگ می شدند و ازدواج می کردند. درسشان را آن قدر ادامه می دادند که جزء تحصیل کرده های رده بالای فامیل قرار می گرفتند. بچه های خوب باید یک کار دولتی در شهر خودشان پیدا می کردند و خیلی زود صاحب یک خانه ی سه یا چهار طبقه می شدند. یک طبقه برای خودشان و یک طبقه برای پدر و مادرشان و بقیه اش را هم اجاره می دادند. دو سه دهنه مغازه هم اگر داشتند دیگر حرف نداشتند. بچه های خوب افتخار پدر و مادرشان می شدند وقتی در یک مهمانی خانوادگی از شغل دائمی و زن و بچه شان می گفتند یا از خانه و ماشینِ زیر پایشان. بچه های خوب در تعطیلات دست پدر و مادرشان را می گرفتند و می بردند مسافرت. بله ما بچه های خوبی نشدیم چون دسته چکمان به درد ضمانت وام بانکی دیگرانِ فامیل نمی خورد. چون با کمک هزینه ی دانشگاه حج عمره نمی رفتیم و هیچ گاه در نماز جمعه شرکت نمی کردیم. چون نصف عمرمان پای اخبار تلویزیون و کامپیوتر و کتاب های ضاله گذشت. چون با دوستانمان زیاد بیرون رفتیم و لباس هایمان بوی سیگار می داد. ما فرزندان نا خلف و خودخواهی بودیم.
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹
مهمانی خسته
قرار نیست کسی بیاید پس به مهمانی می رویم. پس خانه چه می شود؟ پس من چه؟ به مهمانی زخم زبان ها به بهانه ی ماهی قزل آلا. به مهمانی اخم های زنی در کلبه ی پوسیده ی دلش. برف هیچ زیبا نیست وقتی شبیه خاکسترهای سیگار می شود که روی لباس هایت پخش شده اند. خاورمیانه هم مثل من هر روز آبستن یک انقلاب می شود و چقدر از انقلاب بدم می آید وقتی مردم مصر با سنگ به جان هم افتند. خسته ام. خسته تر از تمام مجری های اخبارهای شبانگاهی دنیا که از حرف های تکراریشان خسته اند. خسته از زنی که چشم هایش حرف نمی زنند. خسته از مردی که در رفتنش، در آمدنش و حتی در ماندنش دروغ می گوید. کسی نیامد و ما به مهمانی رفتیم. برای ماندن هم باید مثل رفتن انقلاب کرد!
جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹
این نردبانِ ژنتیک
عکسان
یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹
زندگی با طعم سیگار و روغن حیوانی
با وام کمیتهی امداد یک وانت سفید گرفته بود و روزی دو سه بار داخل شهر بار می برد و بقیه ی روز هم یا ماشین را جلوی خانه پارک می کرد یا بی هدف در خیابان ها می چرخید. قسط های همان سال اولش را هم هیچ وقت نتوانست پرداخت کند و افتاد گردن ضامن ها. با این که مشکل قلبی داشت باز هم روزی دو پاکت سیگار می کشید. آن طور که به نظر می رسید به سلامتیش اهمیت نمی داد. پشت سر هم از سیگارش کام می گرفت و می گفت مرگ و زندگی دست خداست. دفعه ی آخر هم که کارش به بیمارستان کشید به خاطر هزینه های درمانی قید معالجه را زد و برگشت خانه تا این که همین امروز سکته کرد و مرد. نمی خواهم داستان تکراری مرگ یک ندار را برای شما تعریف کنم. او ندار بود اما برای به دست آوردن مال و منال هم زیاد به آب و آتش نمی زد. مشکل قلبی داشت اما دست از روغن حیوانی و پاکت سیگارش نمی کشید حتی اگر از سوپری سر کوچه شان قرض می گرفت! اصلا انگار زندگی بدون سیگار و روغن حیوانی از گلویش پایین نمی رفت. وضعیت بازار کار خوب نیست اما او هم تلاش چندانی نمی کرد. با زنش می نشست پای تلویزیون و سریال دیدن. در یکی از همین شب های سرد زمستان نیم ساعت تمام مشغول تنظیم دیش ماهواره شان بود تا سریال یکی از شبکه های عربی را از دست ندهد! مستاجر بود اما در حیاطشان یک کرسی قدیمی چوبی گذاشته بود و تابستان ها تا نصفه های شب قلیان می کشید و چای می خورد. یکی می گفت بی عرضه است و به فکر کار و کاسبی نیست. یکی می گفت دست خودش نیست و کاری از دستش بر نمی آید. یکی می گفت بی خیال و خوش گذران است. آدم بی آزاری بود و تنها طلبکاران و ضامن های وامش را رنجانده بود. یک چیز این آدم همیشه مرا به فکر فرو می برد. یعنی واقعا کاری از دستش بر نمی آمد یا نمی خواست زندگی را آنقدرها جدی بگیرد. شاید اگر کمی بیشتر دنبال کار و پول بود می توانست هزینه های درمانش را بپردازد و کمی بیشتر سایه اش بالای سر زن و بچه اش باشد یا حداقل به جای بدهی یک خانه ی نقلی برایشان جا می گذاشت. این ها همه حرف هایی ست که ما بعد مرگش می زنیم. یعنی ما حق داریم آدم ها را به این سادگی نقد کنیم؟!
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
پیشنهاد بی شرمانه!
هر کسی که به آدم پیشنهاد کار بدهد لزوما دوست آدم نیست. این یکی از اولین و بزرگترین تجربه های کاری من تا به حال بوده. شاید این جمله به نظر خیلی ها واضح و روشن برسد اما اگر بیکار باشید و یا کاری با دستمزد پایین داشته باشید و کسی به شما پیشنهاد کار بدهد به احتمال خیلی زیاد در حسن نیت او شک نخواهید کرد و حتی از او هم بابت پیشنهادش از ته دل سپاسگزار خواهید بود. بگذارید اصل داستان را برایتان بگویم.
پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹
توده های نفرت انگیز!
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!
یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹
این که نشد زمستان و این که نشد برف!
پارو را بر می دارم و تن و جان را می زنم به دریای برفی که آن طرف پنجره زیر آفتاب برق می زند. برف های بالکن و حیاط را جاروب می کنم و سعی می کنم به وضعیت ناودان های یخ زده سروسامانی بدهم. چند سالی ست که تا این اندازه برف نیامده اما باز هم پیرمردِ همسایه که سال های پربارش و سردِ دهه های پنجاه و شصت را دیده می گوید این که نشد زمستان! این که نشد برف! آن طور که می گویند، دیشب مسافرانِ زیادی درجاده های خارج از شهر گیر افتاده بودند. مسافرخانه ها و مساجد هم پر شده اند از مسافرانی که ماشین هایشان را گذاشته اند و با ماشین های راهسازی خودشان را رسانده اند به شهر. مدرسه ها هم امروز تعطیل بود. یعنی دانش آموزهای این دوره می دانند که معلم هایشان هم از تعطیل شدن مدارس خوشحال می شوند. این چیزی بود که موقع جاروب کردن برف ها به آن فکر می کردم. ما که دانش آموز بودیم همیشه فکر می کردیم با تعطیل شدن مدرسه معلم هایمان ضدحال بدی می خورند! مخصوصا روزهایی که امتحان داشتیم و می رفتیم تا دمِ در مدرسه و می گفتند که برگردید امروز تعطیل است! شاید دست و پا و صورتمان یخ می زد اما برف دلمان را خنک می کرد و از خوشحالی راه مدرسه و خانه را گلوله برف پرتاب می کردیم و روی برف ها لیز می خوردیم و همدیگر را هل می دادیم روی برف ها و فرار می کردیم! مثل این که حق با پیرمرد همسایه است. این که نشد زمستان و این که نشد برف!
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹
زندگی روی داربست ها
بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رسیدند. جنازه اش را قبلا تهران شسته بودند اما باز هم تابوت را از روی دست های جمعیت بردند داخل غسالخانه. نزدیکانش قبل از تدفین باید صورتش را می دیدند. مگر سهم این روستا از سقوطِ کارگران بر داربست های ساختمان های بلند تهران چقدر است؟ سومین نفری بود که من می شناختم. برف و سرما همه جا را گرفته. هر چه تلاش کردند که جنازه در روشنایی روز دفن شود نشد. حالا باید جنازه را زیرِ تنها نور افکن قبرستان دفن کنند. چند شاخه درخت خشک را آتش می زنند تا حلقه ی عزادارن تا دفن شدن جسد دور آن جمع شوند. سرکارگرها و مهندس ها هم تا اینجا آمده اند. هیچ کس آن ها را مقصر نمی داند. این دسته از مرگ ها را در سرنوشت خود می دانند. بستگانِ درجه یک هم بدون هیچ اعتراضی تنها گریه می کنند. شاید اگر اینجا در روستای خودشان از داربست می افتاد پایین، مردنش تا به این اندازه مظلومانه نبود که در دیار غربت. شاید اگر اینجا کارخانه ای بود و استخدام می شد، امروز بعد از ظهر دست زن و بچه اش را می گرفت و برای سرسره بازی می رفتند بیرون اما حالا زن و بچه اش روی همین برف ها شیون می کنند. شاید اگر روی دیوارهای همان جا که کار می کرد می نوشتند اول ایمنی بعد کار، شاید اگر یک دوره ی آموزش ایمنی در کار گذرانده بود، شاید اگر ... .
پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹
از اینجا بروید
آهای گنجشک ها
آسمانِ ماست و امواج این دکل ها
از اینجا بروید
که کمباین ها دیگر بر زمین گندم نمی پاشند
و از گرسنگی مردند آن ها که بر برف ها خرده نان پاشیدند
آهای گنجشک ها
آنها که کیسه بر سر آفتاب گردان ها می کشند
کباب گنجشک زیر دهانشان مزه می کند
از اینجا بروید
حتی اگر یک توده ی پرفشار در راه است
در باد تف مکنید!
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹
عکس های قدیمی، خاطره هایی رو به خورشید
زن ها بهترین لباس هایشان را می پوشیدند و مردها حتما صفایی به صورتشان می دادند. بچه های کوچک را هم به زور می نشاندند یک گوشه کنار خودشان. آن که دوربین دستش بود طوری که آدم مهمی باشد مدام در آمد و شد بود، دستوراتش را بدون استثنا همه می پذیرفتند وقتی می گفت شما بیا این طرف، نه شما سر جای خودت بایست، آن دو نفر جایشان را عوض کنند. حاضرین در عکس همیشه می ترسیدند که نکند بهترین عکس هایشان بسوزد و تقریبا همیشه خاطره های رو به خورشید می سوختند و تصویرهای اتاق های کم نور محو می شدند. هر خانواده ای دو سه تا آلبوم عکس بیشتر نداشت. عکس هایی هم که گرفته می شد بارها و بارها تماشا می شدند آنقدر که آلبوم ها و عکس ها می شدند جزء لاینفک خانه. مثل امروز نبود که یک گوشه ی حافظه ی کامپیوترهایمان خاک بخورند و بعضی هایشان حتی بدون یک بار دیده شدن خیلی راحت جایشان را بدهند به یک سری عکس، فیلم یا برنامه ی دیگر یا ذخیره شوند روی لوح فشرده ای درگورستان لوح های فشرده! حالا دیگر جدا از دوربین های دیجیتال تقریبا همه ی گوشی های موبایل، کامپیوترهای شخصی و حتی بعضی خودکارها هم دوربین دارند. چیز بدی نیست. خیلی هم خوب است. اما تکنولوژی نگاه ما را به عکس تغییر داده. بیشتر عکس ها دیگر حتی با جلوه ی سیاه و سفید هم آن حس نوستالژیک را ندارند. وقتی خیلی ساده وسط مهمانی گوشی موبایلمان را به سمتی می چرخانیم و دکمه اش را فشار می دهیم و به صفحه اش نگاه می کنیم که به به عجب عکسی شده، خیلی خوب است اما این عکس دیگر آن عکس نیست. خوب یا بدش را نمی گویم. بعضی وقت ها دوست دارم آن عکس قدیمیم را که در سه یا چهار سالگیم گرفته اند و روی دکور شیشه ای خانه ی پدربزرگم در روستا گذاشته اند را برگردانم به خانه ی خودمان اما دوباره پشیمان می شوم. آن عکس برای خاطره ی پدربزرگی بوده که دیگر نیست و حالا می رسد به خانه ی کاهگلی ای که خاطره ی ما از پدربزرگمان است. آن عکس شاید یک روز بسوزد، حسادت بچه ی بازیگوشی پاره اش کند، گم شود و یا هر بلایی سرش بیاید. اما آن عکس یک گوشه ی ذهن من هنوز هست. عکسی که مثل انبوه عکس های متوالی ای که می گیریم اسلاید به اسلاید از حافظه ی خودمان و کامپیوترهایمان پاک نمی شود. نمی خواهم بگویم عکس هم عکس های قدیم که عکس و عکاسی و حتی هنر عکاسی بسیار پیشرفته کرده اما کاش اسم دیگری برای عکس های امروزه می گذاشتند!
جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹
در بابِ خود را از پای در آوردن!
بعد از ظهرها که مدرسه ای نبود و حوصله مان سر می رفت با یکی از دوستانم شروع می کردیم به خیابانگردی. آن خیابانگردی ها جدا از این که چشم و گوشمان را نسبت به آن چه در شهر می گذشت بازتر می کرد به مثابه دوره ای بود برای آموزش بحث کردن. یک روز دوستم شروع کرد به ناسزا گفتن به یکی از اقوامشان که تازه از ایران رفته بود. گفت از وقتی که رفته حرف های کفر آمیز می زند. منکر وجود خدا می شود. خواست که نظرم را راجع به این موضوع بداند. ما فقط پانزده سال داشتیم و همه ی آن چه که از الهیات می دانستیم همان چیزی بود که در بچگی هایمان پای منبر شنیده بودیم و در کتاب های درسی خوانده بودیم. گفتم کاش می شد دلیل حرف هایش را می شنیدیم. دوستم برگشت و گفت مرتیکه یا خودش را گم کرده و یا می خواهد بگوید با بقیه فرق دارد. آخر کدام احمقی منکر وجود خدا می شود. چند وقت بعد در یکی از همان خیابان ها ایستاده بودیم کنار بساط کتاب های دست دوم. کتاب های صادق هدایت را گذاشته بودند کنار هم. معلم ادبیاتمان گفته بود که صادق، آدم پوچگرایی بوده و از آن جا که به حقیقت پشت کرده مجبور به خودکشی شده. دوستم گفت بیا این هم کتاب های همان که معلممان می گفت. گفتم صادق هم مثل آن فامیل شما فکر می کرده. خندید و گفت خب آخرش را که خودت می دانی. زد خودش را کشت! از آن روز تا سال ها چرایی خودکشی ماند توی ذهنم. اوایل فکر می کردم هر کسی که خودش را می کشد حتما قبل از مرگ منکر وجود خدا بوده. بعد خبر خودکشی یکی از هم شهری هایم نظرم را عوض کرد. می گفتند که خواهرش را با نامزدش که گویا هنوز عقد نکرده بودند تنها دیده و از دردِ بی آبرویی خودش را کشته! بعد خودسوزی چند زن در روستاهای اطراف به خاطر مشکلات خانوادگی. خودکشی چند جوان به خاطر بیکاری و بی پولی و آدم هایی که به خاطر خدا به خودشان بمب می بستند. خلاصه کلی دلیل پشت این خودکشی ها بود. اطرافیان من همه ی این خودکشی ها را به ضعف شخصیتی ربط می دادند. تا حدی می شد حرف هایشان را قبول کرد اما نمی توانستم قبول کنم که خودکشی هدایت هم مثل آن ها بوده. بعدها نظریه هایی در این مورد خواندم. بیشتر نظریه ها به آن هایی که خودکشی می کنند مثل یک بیمار نگاه می کردند. بیماری که از خودکشی به مثابه آخرین جنگی نگاه می کند که در زندگی با آن رو به روست. خیلی ها با احساس شکست و خیلی ها با احساس پیروزی خودشان را از پای در می آورند! اما خودکشی صادق از نظر من نه بوی شکست می داد و نه بوی پیروزی. کسی که با باز کردن شیر گاز خودش را می کشد یعنی در اوج بی تفاوتی مرده. مردن او حتی مثل بعضی ها برای پیدا کردن پاسخِ سوال دنیای بعد از مرگ هم نبود چون خودش جوابش را خیلی خوب می دانست. مدتی فکر می کردم که چون قید و بندی نداشته، چون بهانه ای برای ادامه دادن نداشته این تصمیم را گرفته. شاید حتی فکر می کرده که نوشتن هم بهانه ی خوبی برای زندگی اش نبوده. تنها زمانی می توانستم جواب سوالم را پیدا کنم که خودم هم مثل او فکر می کردم و مثل او زندگی می کردم. اما شاید می توانستم مثل او فکر کنم اما نمی شد مثل او زندگی کرد. بعضی وقت ها قید و بندها، بهانه ها و لذت هایی که دائم در انتظارشان هستیم بهانه ای می شوند برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. من فکر می کنم که زندگی بعضی وقت ها تقریبا همان قدر می ارزد که صادق فکر می کرده اما در همه ی این تلاش های بی هدف روزمره، همه ی این شادی ها و غم ها می تواند لذتی هم نهفته باشد. لذتی که شاید بخش کوچکی از عمرمان باشد اما مدام تحریکمان می کند به ماندن و تاثیر گذاشتن. به هدفمند کردن دنیایی که هیچ هدفی برای آن نیست. همه ی این ها را نوشتم که کاش آن هایی که می خواهند نباشند را با افکار شخصیمان متهم نکنیم. شاید تنها یک خطا بر آن ها وارد باشد، مشکلاتی که در نبودنشان برای اطرافیانشان به وجود می آورند!
پ.ن: امیدوارم لذت های زندگی حالاحالاها در دهانتان مزه کند!
پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹
سینما پارادیزو
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹
ما همه آدم نیستیم!
دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹
من سردم است
ژاکت ضخیمی که همه فکر می کنند از «تاناکورا» خریده ام را هم تنم کرده ام و تا گردن خزیده ام زیر پتو. درجه ی بخاری را هم چرخانده ام تا آخر. مدتی است بیشتر از چهار ساعت پشت سر هم نمی توانم بخوابم. خوابم از چهار ساعت که بیشتر بشود سردم می شود و تشنه! با این که خیلی خوب می دانم بعدش چه اتفاقی می افتد اما باز هم چند لیوان پشت سر هم آب می خورم. مثل همیشه بدنم سرد می شود. لرزم می گیرد و هر چه خودم را می چسپانم به بخاری باز هم گرما اثری نمی کند. بلند می شوم می نشینم پای میز کامپیوتر. از سرما می نویسم. از باد سردی که از زیر پرده ها خودش را تو می کشد. از پسر خاله ی کلاس اولیم که هر شب می آید خانه ی ما با پدرم بخوانیم و بنویسیم تمرین می کنند. از مادری که هر وقت نیم ساعت بخندد فکر می کند بعد از آن حتما اتفاق بدی خواهد افتاد. از یکی از آشناهایمان که فکر می کند کسی از کارهایش سر در نمی آورد و مدام دروغ می گوید و سیگار می کشد و تنها کاری که در زندگیش انجام می دهد این است که خودش خوش بگذراند و نزدیکانش را دل نگران کند. حرف هایم که تمام می شود احساس می کنم کمی گرم تر شده ام. تشنگیم هم تمام شده اما باز هم خوابم نمی برد. «فرهاد مهراد» گوش می کنم و «فریدون فروغی». هوا که روشن می شود انگار نه انگار روز دیگریست!
شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹
گاهی هم خودت را بگذار جای خودت!
داری خودت را با آن ورزشکار نوزده ساله مقایسه می کنی که چند هزار نفر دارند دور تا دور استادیوم برایش کف می زنند، با آن خواننده ی بیست ساله که آلبومش پرفروش ترین آلبوم سال شده، با آن جوان بیست و سه چهار ساله که هر بار که گوشی تلفنش را بر می دارد بیست سی کانتینر جنس را از آن طرف مرز می آورد این طرف. داری خودت را با نویسنده هایی که نوشته هایشان را دوست داری، با بازیگرانی که بازیشان را می پسندی، با هر که مقایسه می کنی فراموش نکن هر چند یکبار هم خودت را با خودت مقایسه کن. خودی که دوستان و نزدیکانت بهتر می شناسندش!
پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹
زمانی دایکی
زبان مادری من کُردی است اما همیشه فاصله ای بوده میان زبان مادریم (به معنای خاص کلمه) و آن چه باید به زبان کردی می خوانده ام. زبان مادری من، در جایی که زندگی می کنم هیچ مدرسه ای برای آموزش ندارد و شرایط جامعه ای هم که در آن زندگی می کنم حتی باعث شده که تقریبا بیشتر اشخاص نیاز جدی ای هم برای آموزش احساس نکنند. آن ها هم که به هر دلیلی پیگیر یادگیری زبان می شوند انگار زبانِ دیگری یاد گرفته اند! نبود آموزش در یک بازه ی تاریخی طولانی برای زبان مادری من در منطقه ای که زندگی می کنم، از زبان مادریمان انگار زیر شاخه ای دیگر خلق کرده. زیر شاخه ای که تلفیقی است از زبان ها و لهجه های مختلف و حتی گاه با ویژگی هایی منحصر به شهر محل سکونتم. شاعران و نویسندگان همشهری من همه به زبانی می نویسند که قواعد و کلماتش از آن شهر، استان و حتی گاه کشوری که در آن زندگی می کنیم نیست. پس نه خودشان از نوشته هایشان آن طور که باید خشنودند و نه خوانندگانشان. نه این که مشکل از آن ها باشد. استاندارد زبانی ای برای ما تعریف نشده. آموزش که نباشد چهل پنجاه کیلومتر فاصله ی جاده ای کلی بین قواعد و کلمات یک زبان فاصله می اندازد. این شهر پر است از آدم های مثل من. آدم هایی که همه ی آشنایی ای که با ریشه های زبان مادریشان دارند در حد بخش هایی از یکی دو کتاب به زبان کردی و گاه چند صفحه ای از یک روزنامه ی محلی است به اضافه ی برنامه های تصادفی ای که از شبکه های ماهواره ای کردی می بینند. اما بالاخره زبان مادریمان کردی است و حتی اگر بسیاری از کلمات را به کار هم نبریم آن ها را به احتمال بسیار یا قبلا شنیده و یا می توانیم معنای آن ها را بدون واسطه درک کنیم. همین آشنایی دست و پا شکسته ام به زبان مادری بعضی وقت ها ترغیبم می کند به خواندن رمان یا کتاب های شعر به زبان مادریم. بار اول که از «شیرزاد حسن» کتاب خواندم به زبان فارسی بود. اما صفحه به صفحه، پاراگراف به پاراگراف احساس می کردم که نویسنده با زبان مادریم با من حرف می زند. حتی خواندن کتابی از «یاشار کمال» نویسنده کرد که خودش هم به زبان کردی نمی نویسد هم این حس را به من القا کرده است! خواندن و شنیدن شعرهایی چند از «شیرکو بی کس»، «فرهاد پیربال»، «عبدالله پشیو» و «جلال ملکشا» هر چند که معنای بسیاری از کلماتش را درک نکنم، هر چند که می دانم مطمئنا بخشی از ظرافت های شعریشان هم از چشم هایم پنهان مانده، باز هم برایم جذاب و آرام بخش هستند و احساس می کنم این لذت چیزی جدا از شعرهایی است که به زبان انگلیسی و یا عربی خوانده و یا شنیده ام!
چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹
این ناهدفمند زندگی - مراقبات!
این ناهدفمند زندگی
هدفش کجا بود
دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹
قبض هایی برای کمک به بیکاران!
امروز با یکی از دوستانم رفتیم اداره مخابرات. خط تلفن هنرستان مشکل داشت. نامه اي نوشته بودیم و از آن جا که کسی زیر بار بردن نامه نرفت این رسالت را هم انداختند گردن خودمان. از در که رفتیم تو از اتاق آقای a پرسیدیم که اتاق آقای مذکور در پشت نامه (که می شود آقای b) کجاست؟ درِ اتاق آقای b باز بود. گلدان بزرگی کنار پنجره، اتاق را باطراوت کرده بود اما برای لذت بردن از این طراوت و استفاده کردن از روشنایی لامپ های اضافی و گرمای سیستم گرمایشی کسی آن جا نبود! برای پیدا کردن آقای b رفتیم اتاق بغلی یعنی اتاق آقای c که به محض ورود کنجکاویش گل کرد که کارتان چیست و از نامه برایش گفتیم و مشکل خطوط تلفنمان. وقتی دید موضوع برایش جذابیت ندارد، آن طور که به نظر می رسید، دست به سرمان کرد و فرستادمان پیش آقای d. آقای d تاکید کردند که قضیه هیچ ربطی به ایشان ندارد که ناگهان آقای b که آن جا هرهر می خندید و مشغول طنازی بود اعلام حضور کرد. گفتیم این نامه برای شماست. بدون آن که دست به نامه بزند و یا آن را باز کند گفت در مورد چیست و هنوز پاسخمان تمام نشده بود ادامه داد که مربوط به آقای e است. رفتیم درِ اتاق آقای e بسته بود. برگشتیم پیش اقای d که در نهایت بی حوصلگی جواب داد که باید رفته باشند بیرون از اداره! وقتی دیدیم دستمان به جایی نمی رسد رفتیم آبدارخانه که رسالت تحویل نامه را بندازیم گردن یک بدبخت دیگر. نگو که زرنگ تر از این حرف هاست و زیر بار نمی رود و اینجا بود که آقای c سر رسید. دنبالمان آمده تا آبدارخانه. بالاخره نفهمیدیم که آقای c فضول بود یا واقعا با احساس مسئولیت پیگیر کارمان بود. به هر حال تاکیید کرد که آقای d که زیر بار نامه نرفته بود مسئول همین کارهاست و لازم نیست شما شخصا بروید دنبال آقای e. وقتی برگشتیم اتاق آقای d به سردی تحویلمان گرفت. داشت نامه را باز می کرد که اتاقش را ترک کردیم. اما این که واقعا آقای d نامه را ترتیب اثر خواهد داد یا نه هنوز هم برایمان جای سوال دارد!
این وضعیت ادارات دولتی اصلا برایم تازگی ندارد اما چیزی که عذابم می دهد این است که حقوق همه ی این آدم های بی مصرف را می نویسند روی قبض های تلفن ما!
یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹
صرفه جویی، عادت یا ضرورت؟!
باور می کنیم همیشه حق با خیلی هاست، آن طور که سیاسیون می گویند، حتی اگر کل سیستم گرمایشی باشگاه را خاموش کرده باشند. بیشتر می دویم و سریع تر. خب این هم یک راه گرم شدن است. ترس از بدهکار شدن ترس کوچکی نیست پس همه لامپ های نه چندان اضافی را هم خاموش می کنیم. شعله های بخاری را کم می کنیم. زیر دوش حمام و روی کاسه توالت که می نشینیم به صدای پای آب فکر نمی کنیم. در اوج سرمای زمستان بر خلاف گذشته به جای یک ربع، تنها دو دقیقه ماشین هایمان را گرم می کنیم. وقت هم که زیاد بیاوریم مسیرهایمان را کوتاه می کنیم. بیشتر پیاده روی می کنیم. برای سلامتی مان هم بهتر است البته اگر لباس گرم بپوشیم. دیگر لقمه های بزرگ بر نمی داریم. کناره های نان را نمی چینیم تا خواب بد نبینیم! تا به کی ما اینقدر سر به راه خواهیم بود گذشت زمان مشخص خواهد کرد. آیا این رفتارهایی که یک شبه شکل گرفته اند برای همیشه در ما و اطرافیان ما خواهند ماند؟!
جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹
Insane
برمی خورم به این واژه. چقدر شبیه انسان است. در هر دو فرهنگ لغت داخل کامپیوترم به معنایش نگاه می کنم. «ديوانه ، مجنون ، بى عقل ، احمقانه». دوست ندارم معنایش این باشد! یعنی باورم نمی شود. می روم فرهنگ لغت قدیمیم را از قفسه ی کمد بر می دارم. تازه این جا چیزهای دیگری هم نوشته. Drive some body insane یعنی کسی را دیوانه کردن! Go insane هم یعنی دیوانه شدن! این دقیقا همان تصوری است که اطرافیان ما از انسان و انسان بودن دارند!
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹
جشن های بی بهانه!
ما از معدود خانواده های فامیل هستیم که شب یلدا را اصلا جدی نمی گیریم. برای خانواده هایی مثل ما که همیشه دور هم هستیم یلدا بهانه ی خوبی نیست برای جشن گرفتن. البته بقیه ی جشن ها و عیدها و مناسبت ها هم تقریبا برای ما همین حکم را دارد. نه این که خانواده ی سرد و کسل کننده ای داشته باشیم. تفاوت گذاشتن بین روزهای تکراری و اولویت گذاری بر حسب پی نوشت های تقویم را نمی پسندیم. جشن ازدواج و جشن تولد را که اصلا نداریم. در مورد عید قربان هم باید بگویم که با این که پدرم آدم دست و دلبازیست اما اصولا با قربانی کردن میانه ای ندارد. عید رمضان را هم تا وقتی پدربزرگ پدریم زنده بود می رفتیم روستا. حالا که رفته در خانه ی پدربزرگ مادریم جمع می شویم. تقریبا یکی دو روز بعد از آن هم یخچال های فامیل پر می شود از شربت های معده. جشن نوروز را هم بیشتر به خاطر تعطیلات و شب نشینی هایش دوست داریم. از وقتی که یادم می آید یکی دو بار بیشتر سفره ی هفت سین پهن نکرده ایم. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که همین طوری شادتر، راحت تر و بی دغدغه تریم. انار و هندوانه و آجیل را باید هر وقت که هوس کردیم و یا استطاعت خریدش بود بخوریم. لزومی ندارد بگذاریم در شبی که فقط چند دقیقه از شب های دیگر طولانی تر است بخوریم! از همه ی جشن های بی بهانه بدم می آید. حالا شما هی خرده بگیرید که حس ناسیونالیستیتان ضعیف است. اعتقادات مذهبی ندارید. خب همین است که هست. ما هر وقت عشقمان بکشد دور هم جمع می شویم!
پپ.ن 2: چند دقیقه پیش تلفنی داستان ناراحت کننده ای را برایم تعریف کردند. گویا راننده های دو ماشینی که تصادف کوچکی با هم می کنند کنار خیابان در انتظار پلیس و کشیدن کروکی می نشینند که ماشین دیگری هر دویشان را زیر می گیرد و جانشان را از دست می دهند. اما نکته ی ناراحت کننده ای که باعث شده بود این خبر از صد کیلومتر آن طرف تر بدون این که ربطی به ما داشته باشد به من برسد این بود که یکی از آن راننده های متوفی بعد از هشت سال انتظار، چند ساعت بعد از مرگش صاحب یک پسر می شود. پسری که دیگر پدر ندارد!
دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹
آن روزها که باید. نبودی. لطفا برای همیشه نباش!
آن روزها که باید، به جای پدرِ نداشته، در حقش پدری می کردند، سرشان توی زندگی خودشان بود. حالا که کار از کار گذشته ناپدرانه تحقیرش می کنند. مگر روزی که ترک تحصیل کرد کسی بود که دستی روی سرش بکشد و دوباره بنشاندش روی آن نیمکتی که شاید مسیر زندگیش را عوض می کرد تا آواره ی خیابان های بی انتهای زندگی نشود. تا در کوچه های بن بست پناه نگیرد. من دورادور شاهد بوده ام. هیچ کدام از شماهای به اصطلاح درجه اول. شما پدرنماها. به خودتان زحمت ندادید بروید تا دفتر مدرسه اش. پاکت شیرینی و هدیه بخورد توی سرتان. یک خبری می گرفتید. سفارشی می کردید. نه. هیچ کس برای فرزند پدر نمی شود. بهترین مادرهای دنیا هم پدر نمی شوند. شما که زندگی متاهلیش را نقد می کنید، روز خواستگاری و عقد و عروسیش کجا بودید؟ شما که می گویید دستش به کار نمی رود بچه های خودتان حالا چه کاره اند مگر؟ از تنهایی و بی کسی پای منقل نشاندندش. در کدام عید. در کدام تعطیلات، برای چند ساعت هم که شده، از وقتتان زدید و با یک بسته شکلات رفتید دم در خانه شان عید دیدنی. شما حتی یک سیلی پدرانه هم به او نزدید! حالا نیشتان از بناگوش باز است که معتاد شده. بی عرضه ست. خجالت می کشید از نسبت فامیلی نزدیکتان. آن روزها کجا بودید؟ نبودید. حالا چه می شود برای همیشه نباشید. زخم زبان هایتان دوای دردهایش نیست چرا نمی فهمید؟!
شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹
گمشده ی خاموش
بعد از این باران شدید باید یک جایی لاشه اش از زیر برف زده باشد بیرون. تنها افتاده کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. برف هایی که آب می شوند و در اعماق وجودش نفوذ می کنند، شب فرا نرسیده یخ خواهند زد تا بالاخره در نیمه های شب کم بیاورد. تنهایی و تاریکی و سرما هر چیزی را شکننده خواهد کرد. از داخل فرو خواهد ریخت. مثل بغضی خواهد ترکید. این سرنوشت بیشتر آن هایی بوده که در تنهایی شب زیر برف و باران در کمر کش کوه مانده اند و حالا خاطره ی همه ی صداها و تصویرها را فراموش کرده اند. ما هنوز امیدواریم. دکمه ی تکرار شماره گیری موبایل هایمان را پشت سر هم فشار می دهیم. بعد از یک روز در دسترس نبودن. حالا دیگر اما خاموش است. خاموش کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. سگ جان بود و همین سگ جانیش من را عاشق خودش کرده بود. نا امیدانه تلفن را بر می دارم. الو امور مشترکین؟ ببخشید می خواستم سیم کارت تلفن همراهم را بسوزانم!
هوای تازه
حالا که فکر می کنم آنقدرها به گوشی موبایلی که گم کرده ام احتیاجی ندارم. من به چیزی بیشتر از یک گوشی موبایل، به چیزی بیشتر از یک فیلم ترسناک، به لذتی بیشتر از لیز خوردن روی برف، به آهنگی زیباتر از این که مشغول شنیدنش هستم. به شعری تاثیر گذارتر. من به یک کتاب جدید از نویسنده ای که تا به حال اسمش را نشنیده ام نیاز مبرم دارم. من به چیزی احتیاج دارم که ترس این جاده های یخ زده ی پرپیچ و خم، دلواپسی اتفاقات رخ نداده، نگرانی انبوه زمان های از دست رفته و نگاه های شکاک و سرد بازجویی های پی در پی ام را بی خیال شوم. من به یک پنجره ی جدید. به هوایی تازه محتاجم.
پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹
ما همه کرم های یک لجنزاریم!
«بُرزو آدم نبود سیامک. هیچ کدوممون آدم نیستیم. آره. به خونه و خونواده ش می رسید. ولی یه بار شد از خودمون بپرسیم از کجا میاره خرجمون میکنه. هممون مثل کبک سرمون رو کردیم زیر برف. به روی خودمون هم نیاوردیم. هممون کرمای یه لجنزاریم سیامک»
محاکمه در خیابان
موسیقی دل نشین «محاکمه در خیابان» و دیالوگ های «نکویی» (محمد رضا فروتن) با آن صدای گرم و گیرایش، همه با هم می شوند آن چیزی که « مسعود کیمیایی» می خواسته به ما بفهماند. دنیای تیره ای پر از خیانت و دروغ با تصویرهایی که نه سیاه و سفیدند و نه رنگی. دنیایی که خیلی وقت ها با نیمچه حقیقتی قانعمان می کند. عین امیر (پولاد کیمیایی) که خیال می کند همه چیز را فهمیده تا حقیقت آخر داستان از پشت اشک های «عَبد» (حمیدرضا افشار) نمایان می شود و همه چیز همان دیالوگی می شود که فروتن در آبدارخانه ی شرکت ورشکسته اش می گوید. «آدم از خودش بدش میاد». آدمی که از گلفروش می خواهد سیم توی گل ها نکند تا درد نکشد، آدمی که در نهایت انزجار اعلام می کند که «از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید، بدم میاد»، در حقیقت در محاکمه ی زندگی بدون گناه محکوم می شود! محکوم به ندانستن. به فریب خوردن. به شکست. محکوم به مرگ!
سهشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹
در زمستانِ این کوچه ی بن بست
انگار همین دیروز بود که از دامنه های توچال به سمت تله کابین های در حال حرکت، گلوله برف پرتاب می کردیم و به واکنش های گاه و بی گاه کوهنوردان می خندیدیم. همین دیروز بود که با این که بطری نفت و سیخ های کبابمان را فراموش کرده بودیم، نزدیکی های پلنگ چال با ابتکار از کلوش های نیمه خیسِ زیر برف و شاخه های خیس، بساط کبابمان را روبراه کردیم. همین دیروز بود که در استراحتگاه کلکچال به بخار لباس هایمان می خندیدیم و آن سوپ جوِ داغ را هورت می کشیدیم. همین دیروز بود که سیگار پشت سیگار از تجریش تا حافظ را پیاده می آمدیم و سرمای شب های زمستان را با بحث و شوخی و خنده و یکی دو استکان چای وسط راه فراموش می کردیم. دیگر نمی شود زمستان توی برف و گِل با بچه های دانشگاه بدمینتون و والیبال بازی کرد. حصیر انداخت روی برف و دو گروه چهار نفره لیگِ شِلِم (پاسور) راه انداخت. زمستان همان زمستان است و برف همان برف. اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. آن پیرمردها و پیرزن های کوهنورد را یادت هست. همان هایی که آزادی به بند کشیده شده شان را در ارتفاعات پرواز می دادند. همان هایی که نزدیکی های توچال با هم « مرغ سحر» و «بردی از یادم، دادی بر بادم» می خواندیم. همان هایی که تا می خواندیم «برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» به وجد می آمدند. پاهایمان از سرما سست می شد اما با همان بلندگوهای ضعیف موبایل هایمان ساعت ها دست در دست هم کُردی می رقصیدیم. حالا زمستان آن طرف شیشه ی اتاقم تنها معنای انجماد و سکون می دهد. در زمستانِ این کوچه ی بن بست خاطره ها هم دارد یخ می زند!
یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹
ما و برف – طرح جمع آوری گوشی های موبایل – دقیقا کجای شکمش؟!
ما و برف
اولین برف پاییزی هم با اختلاف چند ساعت از اولین باران پاییزی رسید. کشاورزها از همه بیشتر خوشحالند. خوشحالیشان دوچندان می شود وقتی به یکدیگر می گویند خدا بنده هایش را فراموش نمی کند و هی به نشانه ی تاکید برای هم سر تکان می دهند! بازاری ها هم که چشمشان به جیب کشاورزهاست بالطبع خوشحالند! نمی دانم صاحبان دکه های روزنامه فروشی و دستفروش های ترمینال و سرِفلکه و خانواده های راننده های کامیون ها دقیقا چه حسی نسبت به برف و باران دارند اما امروز که بیمارستان بودم به این فکر می کردم که پزشک های عمومی این روزها چقدر بازارشان داغ می شود! بیمار پشت بیمار با معاینه های بی دردسر و نسخه های تکراری. شاید هم این همه تکرار و سر و کله زدن با جماعت بیمار خودش طاقت فرسا باشد و به درآمدش نیارزد مگر این که پزشکش عاشق باشد. عاشق انسان و برف. عاشق انسان و باران. داخل کریدور پر است از بیمارهایی که آب بینی های پایین نیامده شان را مدام بالا می کشند! صف بیمارها آنقدر طولانی ست که می روم سراغ همان خوددرمانی خودمان! یک زمانی بی خود و بی جهت پنی سیلین برایمان می نوشتند. حالا دیگر اثر نمی کند! با این که داروخانه ها هم شده عین مغازه ها و از هیچ درخواستی دریغ نمی کنند اما از پنی سیلین می گذرم. یکی دو بسته قرص سرماخوردگی و مسکن و آموکسی سیلین و شربت اکسپکتورانت که توی یخچال باشد، نخورده هم آدم کمی حالش بهتر می شود!
--------------------------------------
طرح جمع آوری گوشی های موبایل!
امروز صبح معاون های مدرسه یکهو ریختند داخل کارگاه. طرح جمع آوری گوشی های موبایل! ما که دبیرستان بودیم گوشی موبایلی نبود که آوردنش به مدرسه ممنوع باشد. یکی از بچه ها با نگاه ملتمسانه ای گوشی اش را دزدکی آورد و داد به من تا قایمش کنم! معاون ها با لذت خاصی همه جا را بازرسی می کردند. جیب کاپشن ها. داخل کیف ها و کوله ها. پشت پنجره ها. توی جوراب ها. کارشان که تمام شد معذرت خواهی کردند و رفتند. احساس می کنم مهمترین کاری که امروز برای آن دانش آموز انجام دادم همان بود. چون شاد و خوشحال از این که گوشیش را پیدا نکرده بودند تا پایان ساعت چهارم با روحیه دو چندان در کارگاه فعالیت می کرد!
--------------------------------------
دقیقا کجای شکمش؟!
هم کلاس شدن با بچه های دبیرستانی در موسسه آموزش زبان دو مزیت عمده دارد. یکی آن که آدم برای چند ساعت هم که شده احساس شادابی و سرزندگی می کند. دوم این که همیشه اتفاقاتی می افتد که کلی سوژه برای خنده و نوشتن به آدم می دهند. امروز بعد از تمام شدن کلاس دو نفر از بچه ها سر یک شوخی ساده دعوایشان شده بود. گویا یکیشان شتلق! با لگد می زند توی بیضه های آن یکی. مصدوم، پسر یکی از آشنایان بود. با مسئول آموزشگاه رساندیمش بیمارستان و زنگ زدیم تا پدر و مادرش بیایند. مصدوم آنقدر سر و صدا راه انداخته بود که هر کسی از راه می رسید با کنجکاوی خاصی جلو می آمد. به محض این که می گفتیم فلان جایش ضربه خورده لبخند کوچکی می زدند و تاکید می کردند که حتما به پزشک متخصص نشانش بدهیم! نخندیدن در مقابل خنده های نهفته در لحن های جدی همیشه برایم دشوار بوده. در عین این که دلم برایش می سوخت و نگرانش بودم مشغول خنثی کردن بمب خنده ای بودم که هر زمان احتمال داشت بین آن همه آدم منفجر شود. پدرِ مصدوم که رسید. شروع کرد به داد و بیداد کردن که بچه ی من فلان و چه کسی جرئت کرده به بچه من ... و بالاخره تا پای 110 را نکشاند به بیمارستان دلش آرام نگرفت. با هر مصیبتی که شد اولیای دو طرف را نشاندیم پای مذاکره تا به نتایجی برسیم. واکنشِ مصدوم که از ترس پدر دو برابر می نالید و پدری که با بلند شدن ناله های پسر صدایش را دو برابر بلند می کرد و مردمی که مدام می آمدند و سرکی می کشیدند و با نیشخند می رفتند صحنه ی جالبی خلق کرده بود که تمام امشب را به آن می خندیدم! مخصوصا به آن پیرزنی که گیر داده بود که شکمش درد می کند یعنی دقیقا کجای شکمش؟!
شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹
تهران انار دارد!
اگر شما هم کرد یا افغانی بودید، این بخش از فیلم «تهران انار ندارد» برایتان فقط یک گزارش طنزآلود ساده نبود. از عمق وجودتان آزارتان می داد:
«بابک جان متولد لندن و ساکن شمال تهران است. شغل او مربوط به ساختمان است. او و همسرش دو نفری در یک خانه ی ششصد متری زندگی می کنند. بابک جان در شمال شهر برج سازی می کنند. آقا جعفر متولد کردستان و ساکن جنوب تهران است. کار او نیز در ارتباط با ساختمان است. آقا جعفر با خانواده اش در یک اتاق بیست متری زندگی می کند. آقا جعفر در جنوب شهر در کارخانه ی آجرپزی کار می کند. در محله آقا جعفر کردها و افغانی ها آجر درست می کنند. آجرهایی که آقا جعفر و همکارانشان می سازند به دست بابک جان به برج تبدیل می شود. برج شی ای عمودی، دراز و گرانقیمت است که از آجر درست می شود. در شمال تهران، کردها و افغانی های زیادی برج ها را درست می کنند. از این رو رونق برج سازی در شمال تهران، مستقیما موجب رونق کردستان و افغانستان می شود!»
و حال دیالوگ های «جعفر»، کارگر ارومیه ای، را با هم می خوانیم:
- «تهران شهر بسیار خوبیه. بسیار. مخصوصا خیلی کار شده از طرف شهرداری های قبلی. من حدود نوزده بیست سال قبل اومده بودم این طوری نبود وضعیتش. الان خیلی سرسبز. جاهای فضاهای سبز! اصلا شهر دگرگون شده. واقعا زیبا شده. خیلی زیبا شده. »
- «مردم مهربون داره. قشنگن. با صمیمی صفا هستن! »
- «من الان نزدیکه سه ماهه تهران هستم. مقداری هم پول داشتم با خودم. اینا رو گمش کردم من. الان تو خیابون تو پارکم. »
- «شب ها یک گشتی باید در خیابان ها تو پارکا بزنه! این وضعیت مردم رو واقعا ببینه.»
- «هیچ. نه اهمیت می دن. نه جواب می دن. بعد. همین طوری موندم دیگه!»
- «به قرآن من الان حدود سه ماهه تو تهرون هستم. وضعیت پارک ها. وضعیت خیابون ها. مردم گرسنه. مردم بی پول. بی خونه. افتادم تو خیابونا. بعد از اون طرفم! عده ای جایی ندارن بخوابن. گرسنه هستن. می رن تو پارک تو تخت! بخوابن. مامورا می ریزن سرشون. به والله قسم سگ رو اون طوری بیرون نمی کنن این مامورا این بدبختا رو از پارکا بیرون می کنن. با مشت با لگد می کشن رو زمین می اندازن بیرون. اینا بالاخره انسان هستن. هرچه باشه بشر هستن. خب بی پولن. بی خونه ن. گرسنه ن. »
- «من والا واقعا تهران رو خیلی خیلی دوست دارم. دوست داشتم دست زن و بچه م رو می گرفتم میومدم اینجا زندگی می کردم. منتها امکانات ندارم باید برگردم برم به شهر خودم تا ان شاالله در موقعیت های آینده.»
این آقا جعفرها من را یاد پدربزرگم می اندازند. پدر بزرگم سال ها مثل بیشتر هم روستایی هایش برای کار به تهران می رفته. سرطان که گرفت دوست نداشت برای شیمی درمانی برود تهران. به زور بردندش. به پسر عمه ام گفته بود که اگر حالش خوب شد یک روز می آید تهران. صندوق ماشینش را پر می کند از قند و روغن و گوشت و یک هفته ی تمام در تهران می خورد و تفریح می کند تا همه ی گرسنگی ها و تحقیرهایی که دیده را فراموش کند! پدر بزرگم مرد و هیچ وقت به آرزویش نرسید! این تقریبا داستان همه ی آقا جعفرهای تهران رفته است! حالا تهران کلی میدان تره بار دارد. کلی هم انار دارد. همین آقا جعفرها هستند که جعبه های انار را از کامیون ها خالی می کنند. داخل نایلونش می کنند. آبش را می گیرند تا تهران صبح زود که از دربند بالا می رود سر بکشد و حالش جا بیاید!
پ.ن: تهران انار ندارد مستندی است از مسعود بخشی.
چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹
دنیا به دندان هایش نمی ارزد
چند روزی بود که همه ی حواسم پیش دندان هایم بود و جرم های غلیظی که به شکلی غیر هنری روی آن خودنمایی می کرد. ذهنم پر بود از نگاه ها و انگشت هایی که در وصف آثار این نمایشگاه سیار سخن می راندند. رسیدگی من به دندان هایم عین گرفتن ناخن و کوتاه کردن موهایم است. نه این که هر چند وقت یک بار به آن برسم. نه. تا ناخن هایم آنقدر بلند نشود که یک جای خودم یا کسی را زخمی نکنم و یا کسی بابت آشفتگی موهایم توی جمع مزه پرانی نکند فکر کوتاه کردنشان به ذهنم هم خطور نمی کند. تا همین یکی دو سال پیش مادرم موقعی که خواب بودم ناخن هایم را می گرفت و خیلی وقت ها هم خودم جلوی آینه موهایم را یکی دو دقیقه ای کوتاه می کردم! با شناختی که از من. نه. ما که همدیگر را نمی شناسیم. اما شاید شما هم مثل من باشید. من در عین بی تفاوتی نسبت به این جور مسائل به محض این که خوره ی روحم بشوند واکنش نشان می دهم. مدتی لج می کنم و بر خلافش عمل می کنم. اما همین که دست از سرم بر می دارند ناگهان در یک اقدام انتحاری ناخن گیر را بر می دارم و حتی گوشه های لباس های نخ نما شده ام را هم چینم! بعدش هم یکی دو هزار تومان بیشتر می گذارم کف دست آرایشگر سر کوچه و یک ساعت تمام می دهم با قیچی و ماشین به جان موهایم بیفتد. در مورد دندان هایم هم در نهایت با وجود تنفری که از دندان پزشک ها دارم، رفتم که رنگ و لعابی به دندان هایم بدهند چون که خیلی خوب می دانم این مردم چون گرگان تنها به دندان های هم خیره می شوند! در ضمن می بایست مشاوره ای می گرفتم تا بلکه فکری به حال سوراخ ها و پوسیدگی هایشان بکنم که خدای نکرده روزی مجبور به ترک سیگار و کاهش مصرف چای نشوم. منشی مطب برخلاف انتظار تنها با سه هزار تومان رخصت ورود داد. راستش را بخواهید من زیاد به پزشک ها اعتماد ندارم. نه به داروهایشان و نه به توصیه هایشان. چه برسد به این که جایی از بدنم را بگذارم زیر دستشان. دست خودم نیست. نه این که چند تایشان دوست و فامیلمان بوده اند و از نزدیک افتخار آشناییشان را داشته ام احساس می کنم چیزی بارشان نیست. می گویم دکتر جان اوضاع دندان هایم اصلا مناسب نیست. با لحنی که کاملا مشخص است برای برگرداندنم در جلسات بعد برنامه ریزی می کند می گوید که خیلی هم دندان های خوبی دارم و مشکلات جزئی ای که هست را هم می شود در دو سه جلسه کاملا بر طرف کرد. حالا هر دو تایمان خوب می دانیم دو تای آخری کاملا از دست رفته اند و چهار تا سوارخ داریم و شش تا پوسیدگی شدید و سه تا پوسیدگی نصفه نیمه و آن نصف دیگرش هم به قول دوستانم مثل صف کلاس اول ابتدایی آشفته اند و عین سنگ قبرهای قدیمی هر کدامشان رویشان به یک طرف است. به ساعت که نگاه می کنم می بینم ده دقیقه بیشتر طول نکشیده. اما انگار دو ساعت تمام است روی اعصاب خودم و دندان هایم سوهانکاری می کند. هنوز دهنم را آب نکشیده ام که مهربانی های دکتر تمام می شود و می رود سراغ مریض بعدی و با یک اشاره کوچک منشی را می فرستد به بدرقه من تا از در بیرون نرفته سی و دو هزار تومان پول زبان بسته ی دیگر را هم از جیبمان بالا بکشند! سی و پنج هزار تومان. آن هم تنها برای ده دقیقه و با مصرف نصف لیوان اب، یک قاشق چای خوری خمیر و چند واتی هم برق یارانه ای! مگر سهم من از اجاره ی مطب و استفاده از آن دستگاه قراضه دندان پزشکی چقدر می شود؟! از پله ها که پایین می آمدم به این فکر می کردم که چرا رشته ی ریاضی را انتخاب کردم و خودم را دچار آن همه کتاب تخصصی برق کردم تا آخرش این بشود که شد که ناگهان زیر دلم و متعاقبا زیر پاهایم خالی شد. برگ جریمه مثل پرچم کشوری متخاصم که در میدان شهری به آتش کشیده شده به اهتزاز در آمده باشد از زیر برف پاکن با باد تکان میخورد. گیج و منگ اطراف را نگاه می کنم. هیچ کجای این خیابان لعنتی تابلوی پارک ممنوع ندارد! اما دیگر افسری نیست و اگر هم بود دیگر حوصله ای نیست! دنیا پر است از جریمه های بی خودی که بر ما تحمیل می شود و زندگی هم چیزی جز انتظار در صف بانک برای پرداخت کردن آن ها نیست. اگر ماشین برای پدرم نبود برگ جریمه را تکه تکه به باد می سپردم. مثل جرم دندان هایم. مثل زندگیم. پدرم همیشه می گوید یک دندان به یک دنیا می ارزد اما انگار دنیا به دندان هایش نمی ارزد؟!
جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹
پاریس کوچولو!
شما هم باید شنیده باشید. نوجوان ها و جوان های بیشتر شهرهای ایران وقتی از شهر خودشان برای یک آدم غریبه تعریف می کنند می گویند که شهرشان به «پاریس کوچولو» معروف است. هر وقت این اصطلاح طنزآلود را می شنوم به گسترش روز افزون فرهنگی فکر می کنم که پدر بزرگ هایمان انکارش می کردند، پدرانمان سعی در گذراندنش از صافی شدند و هم نسلانمان با همین لحن طنزآمیز مجبور به پذیرشش شدند. اگر دقت کرده باشید وقتی می گویند پاریس کوچولو یعنی به شهرشان افتخار می کنند هر چند که به ظاهر شروع کنند به نقد برخی تغییرات فکری و ظاهری! آن ها واقعا افتخار می کنند به این که نمای شهرشان تغییر کرده. مردمانش خوش لباس تر و رفتارشان قالب جدیدی به خودش گرفته که در آن آزادی های فردی و اجتماعی گسترش یافته. شاید نسل گذشته وقتی این کلمه را به کار می بردند دندان هایشان را محکم روی هم فشار می دادند و آه می کشیدند که وای بر ما و فرهنگ و اعتقادات ما. اما این نسل دلش پاریس می خواهد. پاریس. هر چند که کوچک باشد!
پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹
راز مجسمه های یخی
هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟
سهشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹
به کجا هیچ کس نمی داند
دوازده ماه از خدمتم مانده و هنوز حتی برای گرفتن عکس چهار در شش پاسپورتم هم اقدام نکرده ام اما هر شب با کلی امید و آرزو صفحه گوگل را باز می کنم و سرچ می کنم: مدارک مورد نیاز جهت صدور گذرنامه، مدارک لازم برای تحصیل در دانشگاه های آسیا و اروپا و آمریکا، شرایط گرفتن ویزای دانشجویی و کار، شرایط آزاد کردن مدرک و ترجمه آن، خاطرات رفتن از ایران، هزینه ی بلیط هواپیما و هر چه که آن شب آرزو کرده باشم. بعضی وقت ها آن قدر از رفتنم مثلا به یک کشور خاص اطمینان دارم که شروع می کنم به سرچ مقایسه هزینه های مسکن در شهرهای مختلف آن جا.
اگر نقاش بودم و می خواستم تصویری از شرایط فعلیم به شما بدهم. جوان پریشان و آشفته ای را ترسیم می کردم که هیچ حواسش نیست که نصف موهایش سفید شده و موهای پیشانیش تنک شده. اگر درست به نقاشی نگاه کنید خواهید فهمید که آن لحظه به هیچ کدام از این ها فکر نمی کند. حتی به این که در این هوای سرد با زیرپیراهن نازک و زیر شلواری گل و گشادش کجا می رود. سبک نقاشی نه مدرن است و نه پست مدرن. باید برای اواخر قرن هفدهم یا اوایل قرن هجدهم باشد. نه خانه ای دارد. نه ماشینی و نه هیچ چیز دیگر. البته شاید هم باشد. اما برف همه جا را گرفته. اگر خودتان را بگذارید جای آن که می رود و نگاهش طرف شما نیست شما هم لرزتان می گیرد از آن همه سرما. دنبال رد پا نگردید. رد دم پایی هایش روی برف نیفتاده. اما رفته. دارد می رود. به کجا هیچ کس نمی داند.
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹
جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!
- سلام. خوبی؟ چه خبر؟
- سلام. مرسی. تو خوبی؟ اِی می گذره. تو چه خبر؟
- اِی ...
حبیب آقا بقال سر کوچه که می پرسد چه خبر یعنی یک چیزی بگو برویم پی کار و کاسبیمان. هم کلاسی های قدیمی که بگویند چه خبر یعنی بگو ببینم زندگی به کام من است یا تو. بعضی چه خبرها هم مادرانه است. پدرانه است. یعنی دلم برایت تنگ شده. آدم های زبر و زرنگ هم که بگویند چه خبر یعنی زحمتی داشتم برایتان. بعضی وقت ها هم چه خبر یعنی سر خط خبرها. اما تو که می گویی چه خبر. دلم می گیرد. یعنی حرفی برای گفتن پیدا نکرده ایم. یعنی خنده هایت کم شده. دلتنگی. تنها شده ای. تا می گویی چه خبر سرد می شود بدنم. کرخت می شود انگشتانم روی کیبورد. جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!
چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹
کجایمان درد می کند؟
ترجیح می دهم بیشتر به «دکتر جک میکلر» در فیلم «دون ژوان دو مارکو» فکر کنم تا به آبدارچی مدرسه مان که کتری بزرگ و بدقواره آبدارخانه را درست و حسابی آب نمی کشد و برای وقتِ استراحت دوم یک قاشق چای خشک را با کمی آب نیمه جوش اضافه می کند به همان ته مانده چای وقتِ استراحتِ اول. اما مجبورم به این فکر کنم که چرا روانشناسی در ده روز مانده به بازنشستگیش به جای شمردن شماره های معکوس با تمام قدرت و انگیزه از تجربه تمام سال های کاریش برای کمک به بیمارش استفاده می کند اما تقریبا همه همکارهای من سال شمار معکوس بازنشستگیشان را هر ماه و شاید هر هفته و هر روز حساب می کنند.اینجا یک «فورد کاپولا» می خواهد که بیاید و از یکی از همین فضاهای کاری یک فیلم بسازد. بین این همه بیمار روانی یکیمان را برجسته کند تا که شاید حداقل فکری به حال یکی از این بیماری های همه گیر بشود و این قدر هر روز کاش کاش نکنیم. تا مایی که هر روز بیشتر از آن که با خانواده هامان باشیم در محیط کارمان هستیم به جای این همه پشت سر هم حرف زدن و زیر آب زدن و اخم و تخم کردن، کمی با هم مهربان تر باشیم. مایی که دائم برای ارتقای سمت و رضایت مافوق هایمان تن به تحقیر می دهیم اینقدر دروغکی قهرمان بازی درنیاوریم و با کوچک کردن همکارانمان جوانمردیمان را به رخ دیگران نکشیم که بیشتر از خانواده هایمان همکارهایمان ما را می شناسند! به جای گیردادن های بی مورد و سرک کشیدن در حوزه خصوصی یکدیگر حداقل کارمان را درست و حسابی انجام دهیم. همان چیزی که بابت آن پول می گیریم! کاپولایی باید بیاید و به ما نشان دهد که کجایمان درد می کند!
پدرخوانده و من دچار ترس می شوم!
در فیلم «جزیره دکتر مورو» (از جان فرانکن هیمر) زمانی که بازیگر نقش اول داستان جزیره را با موجوداتِ نیمه آدم - نیمه حیوانش ترک کرده می گوید: «... نگاهی به دوستانم می اندازم و به خاطر می آورم علاقه ام را به مردمِ حیوانی. احساس می کنم که انگار خوی حیوانی در آن ها فوران کرده و آن ها نه کاملا حیوان هستند و نه کاملا انسان. بلکه ترکیب ناپایداری از هردو. به اندازه خلقت های ناپایدارِ مورو و من دچار ترس می شوم» واقعا مرز بین انسان و حیوان کجاست؟!
شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹
گم شده
اگر یک روز مجبور به ازدواج شدم، می دهم اسم و عکسم را در تمام روزنامه های کثیر الانتشار چاپ کنند و بالای آن با فونت درشت بنویسند گم شده. بالاخره دختری تماس خواهد گرفت. نه برای دریافت مژدگانی و نه به خاطر ترحم و احساس وظیفه در مقابل اجتماع. چون فکر می کند که باید این کار را بکند. بدون هیچ شک و تردیدی گوشی اش را بر می دارد. شماره را که وارد می کند آب گلویش را قورت می دهد. اشک چشم هایش را که پاک می کند خش صدایش را صاف می کند و با لحنی کاملا جدی بدون آن که منتظر شود صدای کسی از پشت خط بیاید می گوید که مرا قبلا می شناخته و بهتر است تنهایم بگذارند! او تنها کسی است که می تواند همسر آینده ام باشد. او که تنهاییم را از من نخواهد گرفت!
پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹
مُردگی!
هفته و چهلمم که تمام شد دیگر تنها شدم. تنهایی مطلقی که فکرش را هم نمی توانی بکنی چون هنوز زنده ای و زندگی را نمی فهمی. تنها مردگانند که زندگی را، که مُردگی را، می فهمند. هر روز یک عده آدم غریبه می آیند، تاریخ تولد و مرگت را سرسری نگاه می کنند و با سن خودشان مقایسه اش می کنند و می روند. از نگاه هایشان مشخص است که برای دیدن ما نیامده اند. از ترس مردن خودشان است که می آیند اینجا. بله. برای تسکین درد نبودنشان. می دانند که بالاخره می آیند پیش ما. یکی دو هفته فکر و ذکرم شده بود این که چطور مدیریت زمان کنم تا از این تنهایی فاصله بگیرم. کاری که زنده بودنی می کردم. بعدها همه چیز ملموس تر شد. خب زمان یعنی تغییر. یعنی شمارش معکوس تا مرگ. وقتی که مرده ای و هیچ چیز تغییر نمی کند مدیریت زمان دیگر چه معنی دارد. اما نمی شد بیکار بمانم. پس مجبور شدم همان کاری را بکنم که دیگران می کنند. سرک کشیدن توی زندگی همدیگر. تفریح خوبی است. شاید زندگی فلسفه داشته باشد اما «مردگی» نه! فکر کنم مرده ها دیگر این حق را داشته باشند که پشت سر مرده حرف بزنند. همان کاری که خیلی از مرده ها متخصص این کارند. بالاخره خیلی از همین همسایه های من، هفتاد هشتاد سال از زندگی شان را در همین زمینه فعالیت کرده اند. بگذارید از همسایه ی تازه ام برایتان بگویم. اولین تجربه ام در تجسس در زندگی مرده های اطرافم است. برای شروع تمرین سختی است. پیرمرد غرغرویی که خیلی کم حرف می زند. بیشتر نق می زند و فحش می دهد. باورش نمی شود مرده. بیشتر مرده های قطعه های مجاور این روزها در مورد همسایه ی من حرف می زنند! گویا همه زنده که بوده اند می شناخته اندش جز من! از خساستش می گویند. از ثروت بزرگی که جا گذاشته. از تندخویی و پرخاشگریش. از تنهایی اش. از شرایط بد زندگیش و این که کسی دوستش نداشته. که دوستی نداشته. بیشتر مرده ها به او می خندند. طعنه می زنند. من اما دلم برایش می سوزد. چند روزیست نشسته روی سنگ قبرش. می خواهم بپرسم که دلش برای چه چیز دنیا تنگ شده. بپرسم که چرا همه ی عمرش را گوشه ی مغازه اش تنها گذرانده. مسافرتی نرفته. زن و بچه هایش را به خاطر خساستش رنجانده. با همسایه هایش خوب تا نکرده. دوستی نداشته. کتابی نخوانده. از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی ای لذت نبرده و هزار چرای دیگر. اگر زندگی را آن طور وحشتناک می دیده چرا خودکشی نکرده. اصلا از مرگ می ترسیده؟ یعنی واقعا از گذشته اش پشیمان نیست. اگر هست پس چرا گریه نمی کند. پس چرا بعد مردن هم با کسی حرف نمی زند که خالی شود. چرا سرش را نمی گذارد روی سنگ قبرش و زار زار نمی زند زیر گریه که دیگر این دنیا دست از سرش بردارند! ما مرده ها هم هنوز دردهای انسانی داریم. دلمان برای هم، دلمان برای خودمان و برای زنده ها می سوزد. مثل این که همه ی دردها با مرگ تمام نمی شوند. نکند ما هنوز زنده ایم. نکند مردنی در کار نباشد!
دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹
که می رسد
گیرم که به این کمربند زلزله
سوراخی اضافه کنید
وقتش که رسید
که می رسد
هیچ سگکی
قار و قور شکم های گرسنه
و عطش نگاه های تشنه را
تاب نمی آورد
شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹
لذت بعضی یاد دادن ها
امروز در یکی از مراکز فنی حرفه ای در مورد یکی از سیستم های حفاظتی ای که قبلا کار کرده بودم کنفرانس داشتم. تجربه ای متفاوت از تدریس در هنرستان های آموزش و پرورش است. اول این که تقریبا همه ی فراگیرانی که آن جا هستند هدف اصلی شان از شرکت در کلاس ها یادگرفتن است و این انگیزه ی مدرس را به شدت افزایش می دهد. دوم این که سن و سال های متفاوتی دارند و این رنج های سنی متفاوت مزایا و معایب خودش را دارد. بهترین مزیتش این است که کنترل کلاس خیلی ساده تر می شود. اما در معایبش می توان گفت که چون سطح آموخته های پیشین افراد متفاوت است باید مطالب به شیوه ای ارائه شود که برای دسته های پایینی سنگین و برای دسته های بالایی ساده و کسل کننده نباشد. اما جدای از این ها امروز یک چیزی مهم تر از این ها دستگیرم شد. لذت یاد دادن بدون چشم داشت مادی و خارج از فضای کاری را قشنگ درک کردم. یاد دادن چیزهایی که تک تک قسمت هایش را با تلاش و پشتکار آموخته بودم. لذت آموختن چیزهایی که برای یادگرفتنش منت کسانی را کشیده بودم که دوست نداشتند یک کلمه اش را هم یاد بگیرم چون فکر می کردند رقیب کاریشان می شوم. در حالی که یک روز خیلی ساده کیفم را برداشتم و صندلی ای که فکر می کردند دارد به صندلیشان نزدیک می شود را گذاشتم برای خودشان تا برای تنوع بعضی وقت ها روی آن هم خستگی در کنند!
جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹
دیگر چه تحول بزرگی باید اتفاق بیافتد؟!
صد سال دیگر هم روی ماشین هایشان بنویسند «لذتی که درگذشت هست در انتقام نیست» باز هم می کشند. بخششی در کار نیست. فعلا که اینجا همیشه خون، خون آورده. از وقتی که یادم هست این دوازدهمی ست. یکی از این طایفه و یکی از آن. رفته بوده سر زمین. شب که بر نمی گردد مادرش می فرستد دنبال برادرش که نکند. که همان شد که مادرش گونه هایش را با ناخن چنگ بزند و برادرش دست روی قرآن بگذارد که انتقام بگیرد.
بیشتر از سه دهه است که روستایشان مدرسه دارد. هفت هشت سالی هست که خانه بهداشت و مخابرات و خانه ی شورا هم دارند. روی «تپه سور» هم که بایستی مشخص است، دیش ماهواره هایشان بدن استثنا به راه است. نصف بیشتر جوان های روستا دانشگاه رفته اند. کلی معلم و دکتر و مهندس دارند. دیگر چه اتفاق مهمی باید بیافتد که دست از این کشت و کشتار بردارند!
چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹
چیست که این همه خوره ی روانم شده؟!
رنجیده که رنجیده! رنجیده چون ماجرا آن طور که فکر می کند نبوده. رنجیده چون حاضر نیست حتی شرح ماجرا را از زبان شخص سومی بشنود! چون خیلی چیزها را نمی خواهد بپذیرد. نمی خواهد و یا نمی تواند بپذیرید که ما هم آدمی هستیم مثل خودش و یا آدمی نیستیم مثل خودش! اما بالاخره حوزه ی خصوصی داریم. شخصیت داریم. کار و زندگی داریم. باید کم کم عادت کنم. به بی خیالی. به بی تفاوتی. نادیده گرفتن. اشتباه نکنید. بی مسئولیتی جدای از این هاست. آخر چقدر آدم باید عذاب بکشد به خاطر این که کسی در دنیای خودش بی خود و بی جهت از دستمان رنجیده باشد. چند سال پیش روی تکه کاغذی که به گمانم حالا دیگر بازیافت شده باشد و برای خودش کارتن وسیله ی به درد بخوری شده باشد یا شانه ی تخم مرغی و یا شاید هم یک گوشه ای مثل خودم بی مصرف! در انتظار چرخه ی بازگشت به طبیعت افتاده باشد، به هر حال، روی تکه کاغذ مذکور نوشتم که تمام تلاشم را خواهم کرد که هیچ گاه کسی را نرنجانم! و حالا می دانم که نمی شود. تمام تلاش آدم و کلی آدم دیگر هم به جایی نمی رسد. بعضی ها همین طوری می رنجند! اصلا رنجبرند. چون عادت دارند بی خود و بی جهت انتظار داشته باشند. چون دو دو تا چهارتایشان مشکل دارد. چون فقط از زاویه ی دید خودشان نگاه می کنند. یک زمانی از این عبارت «رنجیده که رنجیده» متنفر بودم. می گفتم یعنی چه رنجیده که رنجیده. مگر زندگی چقدر ارزش دارد که آدم دل کسی را برنجاند. خب همین الانش هم می دانم که زندگی ارزش این حرف ها را ندارد. اما خب کم کم دارد دستم می آید که بعضی وقت ها نمی شود کاری کرد. همین طور که زندگی ارزشش را ندارد بعضی از آدم ها هم ارزشش را ندارند! از گفتن همین جمله ی آخر هم عذاب وجدان دارم! اما نمی شود انکارش کرد. بعضی ها واقعا عین زندگی اند. ارزشش را ندارند آدم خیلی جدیشان بگیرد! نمی دانم چرا باز هم کسی در گوشم نجوا می کند که رنجیده که رنجیده یعنی چه! بس کن آقا این هم شد حرف! مطمئن باشید ترس از مجازات اخروی هم نیست! شاید ترس از عواقب اجتماعی آن باشد که خودم زیاد آن را باور ندارم. پس چیست که این همه خوره ی روانم شده؟ که این همه می رنجاندم!
دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹
I'm going to an island
کز کرده ام گوشه ی کارگاه. سرد است. خیلی سرد. فقط پاشنه ی پاهایم روی زمین است. نوک انگشت هایم یخ زده. مجوز روشن کردن شوفاژخانه را هنوز صادر نکرده اند. فنجان چای داغ خارج از موعد مقرر اداری و کاملا به هنگامی که می نوشم و «کریس دی برگی» که این روزها بیشتر از هر کسی با من است. فعلا همه ی ناسازگاری های دنیا در چهار حرف و یک کلمه خلاصه می شوند. ک و گ و ج و چ کیبوردم که تنها با ضربات محکم انگشت اشاره تن به روی صفحه آمدن می دهند و آن کلمه. خودم. مثل این که این منم که با دنیا سر ناسازگاری گذاشته ام و همه چیز و همه کس اینجا سر جای خودش است جز من که سر جای خودم نشسته ام! همه سرشان توی لاک خودشان است جز من که سرم توی لاک خودم است! زنگ های تفریح از پنجره ی کوچک کارگاه که هم سطح حیاط مدرسه است بچه ها را زیر نظر می گیرم. صحنه های زیبا و لذت بخشی ست. باور کنید در این هوای سرد هم از سر و کول هم بالا می روند. انگولک کردن تهویه ی کارگاه هنوز بعد از دو ماه جزء لاینفک تفریحاتشان است. می گذارمشان راحت باشند تا لحظات شیرین بازگو کردن شکستن تهویه ی کارگاه مدرسه بماند برای سال های سخت زندگیشان. بماند برای روزی که هم کلاسی های قدیمی در خیابان های شلوغ به هم می رسند. در تنهایی هایی که در اوج ازدحامند. دو نفر آن گوشه ی حیاط دستشان را انداخته اند گردن هم و راه می روند. یکی از آن دو نفر باید خودم باشد! معلوم است که دیگر چه می گوییم. از رویاهایی که خیلی هایشان هیچ وقت تحقق پیدا نکردند. مدیر مدرسه دو نفر را فرستاده دم در کارگاه. برای غارت! کمدی که بعد از کلی منت راهی کارگاهش کرده بودند تا کمی از نابسامانی درمان بیاورند را دوباره بر می گردانند. هر چقدر هم جر و بحث کردیم به جایی نرسید. دارم کم کم به این به جایی نرسیدن ها عادت می کنم. امروز رفته ام فروشگاه برای مدرسه وسایل بخرم. صاحب فروشگاه برگشته می گوید بلدی فاکتور بنویسی! فکر می کند که انباردار مدرسه ام یا شاید هم از این مستخدم های جوان که این روزها همه جا پیدا می شوند. از حرفش ناراحت نمی شوم. می گویم که چند باری نوشته ام. قیمت ها را که جمع می زنم دوباره خودش جمع می زند و سه باره هم جمع می زند! از این که درست است تعجب می کند! می گوید به حروفش هم درست است که جوان! آفرین!! بعضی وقت ها از دست پدرم عصبانی می شوم. کاش می گذاشت همان پادگان خدمت می کردم! حداقلش این بود که پادگانش در یک شهر بزرگتر بود! دو سال سرباز معلمی در این کارگاه نمور و میان این همه آشنای غریبه! چقدر دوست دارم بروم داخل محوطه با این بچه ها فوتبال بازی کنم.
پ.ن:
From At The End Of A Perfect Day
by Chris de Burgh
I'm going to an island
Where the sun will always shine
Where the moon is always riding on the sea
And when I go I'll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
Ah, ah ... I will
...
بازنگری آرزوها!
می خواهم بروم تا خط مقدم تمام جبهه های جنگ. نه برای جنگیدن و نه فقط برای گرفتن عکس. می خواهم کاری کرده باشم تا مشکل رکود کارخانه های اسلحه سازی طور دیگری حل شود. می خواهم بروم تا دهکده ی کوهپایه ای پای آتشفشان فعالی، آن طرف دنیا، که تازه دیروز فورانش آغاز شده. شاید که خاکستر آتشفشان نفس کودکی را بند آورده باشد. البته که بعضی وقت ها هم کاری از ما ساخته است. همیشه زمزمه ی آرزوهای پسر و دختر جوانی از زیر آوارهای زلزله به گوش می رسد. همیشه کودکی گرفتار سیل می شود. همیشه طوفان سقف خانه ای را با خودش می برد. اما همیشه کسی نیست که بشنود و ببیند. که کاری بکند. چرا ما با خودمان هم همدردی نمی کنیم! اصلا چطور است یک فیلم بسازیم و دنیا را تکان بدهیم یا یک کتاب تاثیر گذار بنویسیم و انگشت بگذاریم روی کل دردهای بشر. منظورم کل دردهایی ست که سراغ داریم. بد نیست آدم پله پله از این لجن زار سیاست برود پایین. بشود رئیس جمهور. نه. بشود یک مشاور مخفی تاثیرگذار. بخواهد که هر چه زندانی بی گناه است آزاد کنند. اتاق های شکنجه را موزه کنند و طناب های دار را بدهند مدارس برای ساعت درس تاریخ. نصف تاریخ ما را با دیدن همین طناب های دار می فهمند. می خواهیم دست دوستیشان را دراز کنند به سمت تمام دستهای کشیده و افتاده! می گوییم بدهند قانون را آن طور که روشنفکران جهان می خواهند بازنویسی کنند. می خواهم ... . چه خوب است که هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم که چه می خواهیم! تا که اگر یک روز فرصتی شد برای رسیدن به خواسته هامان، بشود کاری کرد!
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
همه چیز اینجا مشکوک است
عصر شما بخیر
امروز افغانستان
امروز عراق
ایران و پاکستان
شاهد یک انفجار خونین بود
شب شما بخیر
امروز در نیویورک
در لندن و پاریس
لای دشداشه ی عرب تباری در رختکن فاحشه خانه ای در کوچه ی بن بستی در نیویورک
زیر تابلوی کنترلی قطار مرگی در تفرجگاهی در حاشیه ی لندن
در کیف زنانه ی به جا مانده ای در کافه ی دنجی در جنوب پاریس
یک بسته ی مشکوک پیدا شد
صبح شما بخیر
اینجا لندن است
کمی آن طرف تر پاریس و کلی آن طرف تر نیویورک
گروه های مشکوکی دیروز در افغانستان
در عراق
ایران و پاکستان
مسئولیت تمام بسته های مشکوک جهان را به عهده گرفتند
و درست در مرکز بازار شهر
جنازه ها مشکوکند
تکه های گوشت و لنگه های کفش و لباس های سوخته مشکوکند
عصر شما بخیر
همه چیز اینجا مشکوک است
شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹
باید بروم. دیر یا زود!
شاید بالاخره باید اقرار کنم که نمی توانم از اینجا فرار کنم. بحث بر سر دل کندن نیست. من دلم هیچ جا بند نمی شود. نمی شود رفت. پدرم درست می گفت. خارج که هیچ. ما خیلی جاهای ایرانش را هم نمی توانیم برویم. من هر چه خیال می بافتم پدرم فقط می خندید. خنده هایش عاصیم کرده بود. می گفتم می شود با جیب خالی هم مسافرت کرد. رفت. دور شد از اینجا. دایی ام می گفت دنیا آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست. اگر راست می گویی با جیب خالی برو تا همین میدان خروجی شهر. راننده تاکسی های آشنا هم سوارت نمی کنند و تا این را می گفت همه هر هر می زدند زیر خنده. خب راست می گفت اما حرف من چیز دیگری بود. من حاضر بودم برای رسیدن به آرزوهایی که داشتم کنار خیابان کارتن خواب هم بشوم. کارگر ساختمانی هم بشوم. اصلا حاضر بودم توی معدن زغال سنگ هم جان بکنم. دایی ام اوایل می گفت خارج برای خارجی هاست! جای ماها نیست. بعدها کمی نظرش عوض شد. می گفت اینجا جای تو نیست! اما هیچ وقت جرئت نکرده تا به حال بگوید کاش بتوانی از این جا بروی. می گوید اینجا برای من کوچک است اما با رفتنم هیچ چیز درست نمی شود! پدرم که گوشش به حرف های من بدهکار نیست می خواهد یک کار دولتی پیدا کنم. صبح ساعت هفت و نیم بروم تا دو بعد از ظهر. زیاد از ساعت کاری هشت و نیم تا پنج بعد از ظهر خوشش نمی آید. فکر می کند که آدم درست و حسابی باید حقوق ماهیانه داشته باشد و به شدت معتقد است که این آب باریکه حتما باید باشد. می خواهد حقوق ماهیانه ام را کم کم پس انداز کنم و در همین بانک مسکن شعبه مرکزی شهرمان که خودش حساب دارد یک حساب پس انداز افتتاح کنم. کم کم از پول کارت اینترنت و هزینه های شخصی دیگرم کم کنم و هی با حسابم کار کنم تا بتوانم برای زمینی که احیانا آن اداره ی مذکور به کارمندانش می دهد و بالتبع به من هم خواهد داد وام بگیرم. یک خانه ی نقلی و جمع و جور داشته باشم و دست یک دختر به قول خودش پدر و مادر دار را بگیرم بگذارمش روی تخت دو نفره ی اتاق خوابمان تا برایش نوه بیاوریم. می گوید که می خواهد من برای خودم کسی باشم! اما نمی داند که این طور آدم نمی تواند برای خودش کسی باشد. این طور شاید بشود برای دیگران کسی شد! می خواهد اینجا بمانم و سرم توی لاک خودم باشد تا اقوام و آشنایان پشت سرمان چیز بدی نگویند و دائم می گوید که کاری نکنم که پس فردا مردم به ریشمان بخندند! به پدرم نمی شود گفت که اصلا گور بابای این ها که دست از سر زندگی ما بر نمی دارند. گور بابای این هایی که نمی گذارند برای خودمان زندگی کنیم و اینجاست که پدرم عمرا دلش نمی خواهد از اینجا تکان بخورم. می خواهد اینجا بمانم و قسمتی از یک امپراطوری خانوادگی باشم. یک امپراطوری عاطفی. همه دور هم. زیاد آرزوهای من را هم جدی نمی گیرد. می گوید ده سال تمام هم کار کنی شاید بتوانی آخرش دست زن و بچه ات را بگیری بروی مشهدی اصفهانی مازندرانی جایی. دست از این خیال پردازی هایت بردار. این کتاب ها مخت را خراب کرده اند. خراب. بگذارشان توی دو سه تا گونی. یک روز با هم آتششان می زنیم و بنشین زندگی ات را بکن. دست از این کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم بردار. این ها برای هیچ کس نان نمی شود. جیبت که خالی باشد برادرت هم احوالت را نمی پرسد. من به همه شان حق می دهم. آن ها همه درست می گویند. هیچ کس اینجا اشتباه نمی کند. من نمی خواهم نگران آینده باشم. نمی خواهم. یک روز سر به سرم گذاشته بود و می گفت مثلا فرض کن کارت پایان خدمتت را گرفتی. پاسپورتت هم درست شد. وسایلت را هم گذاشتی داخل چمدانت. بفرما. کجا می خواهی بروی. روی یکی دو میلیون تومان من معلم بازنشسته هم حساب کن. گفتم خب اولش می روم پیش یکی از همین وکلای مهاجرت. حرفم را قطع کرد و گفت زیاد به این تبلیغات شبکه های ماهواره ای نگاه کردی باورت شده. فکر کردی مشکلت دو روزه و سه سوته حل می شود. این طوری فقط پولت را هدر می دهی و دستت به هیچ کجا هم نمی رسد. گفتم اصلا از همین مرز عراق می روم. چند ماهی کارگری می کنم تا بشود یک کار مناسب تر پیدا کرد. دایی ام به حالت طنز تکرار می کند مناسب تر! مناسب تر! خودم را می زنم به نشنیدن و ادامه می دهم که ظرف یکی دو سال مجردی زندگی کردن و جان کندن بالاخره می شود پس اندازی کرد. نمی شود؟ حتی نمی گویند خب! دوباره ادامه می دهم که توی آن مدت هم می شود یک کاری کرد. مگر این همه مهاجر توی دنیا چطور مهاجرت می کنند. من هم یکی از آن ها. قرار نیست که توی کمپ بمانم و منتظر شانس و اقبال باشم. دلم هم نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرم و برای شما و دیگران مشکل درست کنم. خیالتان تخت. می خندد و می گوید دور این یکی را خط بکش برو سراغ بعدی. گفتم اصلا می روم هند یا ارمنستان. به بهانه ی ادامه تحصیل یا با یکی از همین تورها می روم دوبی یا تایلند. به بهانه ی کار می مانم. ویزای کار می گیرم. (خودم هم می دانم چرت می گویم! اما باید یک چیزی بگویم!) یعنی بین این همه کشور یک جای خالی برای من نیست؟ اصلا می روم استرالیا کانگرو بچرانم! می گوید خب که رفتی کار کردی. یک مقدار پول هم فراهم شد برای تحصیلت. طوری این جملات را می گوید که انگار پولی فراهم نمی شود! یک لیسانس دیگر هم می گذاری کنار همین لیسانست. تازه تا آن زمان دکترا هم بگیری می شود همین لیسانس امروزت. آن هم اگر وزارت علوم مدرکت را تا آن زمان قبول کند. همین آلانش هم آقای دکتر گفتن لوث شده. این جا هم اگر بخواهی می توانی کار کنی. درس بخوانی. مدرک بگیری. می روی آنجا که چه. می خواهم بگویم که مگر می شود اینجا زندگی کرد اما پدر در ادامه ی حرف هایش جدی تر است. به برگشتنت فکر کن. چهل ساله بر می گردی! پس اندازهایت هم می شود خرج بلیط های برگشت و سوغات هایی که تازه اگر بیاوری! از کجا معلوم بعد برگشتنت پدری مانده باشد یا مادری. نه زنی. نه بچه ای. نه شغلی. این جا هم می توانی زبانت را تقویت کنی! اینجا هم می توانی هر غلطی که دلت خواست بکنی! آن ها همه درست می گویند اما اینجا جای من نیست! مگر آدم فقط برای پول و تحصیل است که می خواهد برود. آدم تا جوان است باید برود ببیند و یاد بگیرد. تجربه کند. زندگی کند! گیرم که هر چه می گویید درست باشد. خب هر تصمیم بزرگی هزینه می خواهد. اینجا ماندن هم خودش هزینه ی بزرگیست برای من! حالا تو بگو. تو دیگر چرا نرفتی. تو هم که شدی مثل این ها. زن و بچه و شغل دولتی و دغدغه ی پرداخت اقساط وام های بانکی. تو بمان اما من رفتنی ام. دیر یا زود.
سهشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹
ساده بگذریم از این همه قیل و قال
«کامو» در کتاب سقوطش از زبان «کلمانس» خاطره ای را بازگو می کند که مشابهش بارها در زندگی من اتفاق افتاده و امروز هم یکی از آن روزها بود. «کلمانس» پشت چراغ قرمز با موتور سواری برخورد لفظی و در نهایت فیزیکی پیدا می کند و با این که حق با او بوده و قدش بلندتر و قدرت بدنی اش بیشتر بوده و به قول خودش ترسو هم نبوده! اما بنا به دلایلی زمانی که به خودش می آید سیلی اش را خورده، طرف فرار کرده و صدای بوق های ممتد ماشین های پشت سرش وادارش می کند که شکست خورده و گیج و منگ به اتومبیلش برگردد و به راهش ادامه دهد. «کلمانس» در ادامه می گوید که مدت زمان زیادی را برای فراموش کردن این رخداد صرف کرده و پس از ختم ماجرا بارها آن صحنه را طوری که کتک خوردنش را تلافی کرده باشد، در ذهنش بازسازی کرده است. شبیه داستان نویسی که بارها داستانش را به عقب بر گرداند و هر بار آن را به گونه ای دیگر روایت کند تا بالاخره دق دلش خالی شود و آن طور که فشار آن تحقیر و به قول کامو «احساس بدبختی» را از خودش دور کند. امروز من هم بدون آن که تقصیری داشته باشم با یکی از همکارانم که تعادل روحی مناسبی ندارد درگیر شدم. هر چه تلاش کردم که کار به آن جا نکشد نشد. در حقیقت قربانی دعوای بین دو نفر دیگر شده بودم اما درگیری لفظی و تحقیرش ماند برای من. به واسطه ی شرایط محل کار و محیط بسته ی زندگیم نشد که پاسخ حرف هایش را از همان جنسی که گفته بود بدهم و همین مانده روی دلم. سنگینی می کند. از یک طرف دلم برایش می سوزد که آنقدر دلش و دنیایش کوچک است و مغزش هم چنان که جثه اش! از یک طرف هم دلم برای خودم می سوزد که درد می کشم و نمی توانم فریاد بزنم! حرف هایی که مثل سیلی بر یک طرفت وارد می آید و عیسی وار طرف دیگرت را برای سیلی بعدی پیش می کشی تا که شاید اندکی از احساس حقارت و بدبختی ات را کم کرده باشی و طرفت را به گونه ای دیگر زمین زده باشی. اما دردناک تر این که او هنوز پیروزمندانه به این فکر می کند که حق با او بوده و چه خوب کرده است که دهنش را تا جایی که توانسته باز کرده است! پس کی می رسد آن روزی که بتوانم ساده بگذرم از این همه قیل و از آن همه قال!
یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹
بیا
کاش می شد بیایی و چند روزی اینجا بمانی. شعله های بخاری کهنه ی اتاق آنقدر هست که هنوز هم دو تایمان را گرم نگه دارد. بیا تا با همسایه ی جدیدمان آشنایت کنم. تنها کسی ست که اینجا چاله ی تنهاییش از من عمیق تر است. پیرمردِ کمر خمیده ای ست که چند سالی ست زنش مرده و تازه از روستا کشان کشان آورده اندش اینجا که مابقی عمرش را به خیال پسر جوان و عروس بد خلقش، شهری زندگی کند. پیر دختر معلولی دارد که دو نفری طبق عادت روستا دم در خانه شان می نشینند و از صبح تا شب دو طرف کوچه ی باریک و بن بستمان را به آسمان ابری این روزها گره می زنند و درهای بسته و نگاه های همسایه های غریبه شان را آه می کشند. هر روز جلوی آیفون خانه می نشینم و دزدکی به تنهاییشان نگاه می کنم. نگو که تنهاییمان از یک جنس نیست. هست. دستش را پشت منحنی کمرش حلقه می کند و مدام می آید و می رود. تنهایی یعنی همین. آمدن و رفتن. رفتن سرگردانی نیست همچنان که آمدن نیست اما رفتن و آمدن عین سرگردانی ست. ما هر دو تمام روز را می آییم و می رویم بی آن که جایی رفته باشیم و یا از جایی برگشته باشیم. بی آن که به جایی رسیده باشیم. کلاس زبان که می روم پشت سر دو جین دانش آموز مدرسه ای تنها زل می زنم به وایت برد. باشگاه هم که می روم پشت سر یک ردیف پیرمرد که برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن، سر چشم و هم چشمی مثل تمام زندگی گذشته شان در تعقیب و گریزی نابرابر می دوند و می دوند، تنها دنبالشان می کنم. پشت سر ماندن یعنی تنهایی. دنبال کردن یعنی سرگردانی. سر کار هم بین همکارهایی که هر چه آشناتر می شویم فاصله مان بیشتر می شود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری سراغم می آید. آمدنت اجباری شده. بیا. اما قبل از آمدنت حتما خبر بده که باید چند تایی هم کتاب برایم بیاوری. این روزها احساس می کنم شبیه ماهی ای هستم که رودخانه اش خشک شده و می خواهد از باله هایش بال در بیاورد. می خواهم پرنده باشم. آسمانم نیست. بیا و پرده های اتاقم را با دست های خودت کنار بزن تا باز شدن این پنجره های بسته را که رفتن این ابرهای تیره را که پرواز در آسمان تنهاییم را که رهایی از این همه سرگردانی را باور کنم. بیا تا من هم برایت از پیرمرد شصت ساله ای بگویم که بعد از سی و چهار سال انتظار حالا یک پسر بچه ی شش ساله دارد و بخاری خانه اش را از ماه دوم تابستان روشن می کند تا که تک فرزندش سرما نخورد! حتما بیا کلی حرف برای گفتن خواهیم داشت!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...