انگار همین دیروز بود که از دامنه های توچال به سمت تله کابین های در حال حرکت، گلوله برف پرتاب می کردیم و به واکنش های گاه و بی گاه کوهنوردان می خندیدیم. همین دیروز بود که با این که بطری نفت و سیخ های کبابمان را فراموش کرده بودیم، نزدیکی های پلنگ چال با ابتکار از کلوش های نیمه خیسِ زیر برف و شاخه های خیس، بساط کبابمان را روبراه کردیم. همین دیروز بود که در استراحتگاه کلکچال به بخار لباس هایمان می خندیدیم و آن سوپ جوِ داغ را هورت می کشیدیم. همین دیروز بود که سیگار پشت سیگار از تجریش تا حافظ را پیاده می آمدیم و سرمای شب های زمستان را با بحث و شوخی و خنده و یکی دو استکان چای وسط راه فراموش می کردیم. دیگر نمی شود زمستان توی برف و گِل با بچه های دانشگاه بدمینتون و والیبال بازی کرد. حصیر انداخت روی برف و دو گروه چهار نفره لیگِ شِلِم (پاسور) راه انداخت. زمستان همان زمستان است و برف همان برف. اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. آن پیرمردها و پیرزن های کوهنورد را یادت هست. همان هایی که آزادی به بند کشیده شده شان را در ارتفاعات پرواز می دادند. همان هایی که نزدیکی های توچال با هم « مرغ سحر» و «بردی از یادم، دادی بر بادم» می خواندیم. همان هایی که تا می خواندیم «برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» به وجد می آمدند. پاهایمان از سرما سست می شد اما با همان بلندگوهای ضعیف موبایل هایمان ساعت ها دست در دست هم کُردی می رقصیدیم. حالا زمستان آن طرف شیشه ی اتاقم تنها معنای انجماد و سکون می دهد. در زمستانِ این کوچه ی بن بست خاطره ها هم دارد یخ می زند!
سهشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹
در زمستانِ این کوچه ی بن بست
انگار همین دیروز بود که از دامنه های توچال به سمت تله کابین های در حال حرکت، گلوله برف پرتاب می کردیم و به واکنش های گاه و بی گاه کوهنوردان می خندیدیم. همین دیروز بود که با این که بطری نفت و سیخ های کبابمان را فراموش کرده بودیم، نزدیکی های پلنگ چال با ابتکار از کلوش های نیمه خیسِ زیر برف و شاخه های خیس، بساط کبابمان را روبراه کردیم. همین دیروز بود که در استراحتگاه کلکچال به بخار لباس هایمان می خندیدیم و آن سوپ جوِ داغ را هورت می کشیدیم. همین دیروز بود که سیگار پشت سیگار از تجریش تا حافظ را پیاده می آمدیم و سرمای شب های زمستان را با بحث و شوخی و خنده و یکی دو استکان چای وسط راه فراموش می کردیم. دیگر نمی شود زمستان توی برف و گِل با بچه های دانشگاه بدمینتون و والیبال بازی کرد. حصیر انداخت روی برف و دو گروه چهار نفره لیگِ شِلِم (پاسور) راه انداخت. زمستان همان زمستان است و برف همان برف. اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. آن پیرمردها و پیرزن های کوهنورد را یادت هست. همان هایی که آزادی به بند کشیده شده شان را در ارتفاعات پرواز می دادند. همان هایی که نزدیکی های توچال با هم « مرغ سحر» و «بردی از یادم، دادی بر بادم» می خواندیم. همان هایی که تا می خواندیم «برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» به وجد می آمدند. پاهایمان از سرما سست می شد اما با همان بلندگوهای ضعیف موبایل هایمان ساعت ها دست در دست هم کُردی می رقصیدیم. حالا زمستان آن طرف شیشه ی اتاقم تنها معنای انجماد و سکون می دهد. در زمستانِ این کوچه ی بن بست خاطره ها هم دارد یخ می زند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر