شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

گمشده ی خاموش


بعد از این باران شدید باید یک جایی لاشه اش از زیر برف زده باشد بیرون. تنها افتاده کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. برف هایی که آب می شوند و در اعماق وجودش نفوذ می کنند، شب فرا نرسیده یخ خواهند زد تا بالاخره در نیمه های شب کم بیاورد. تنهایی و تاریکی و سرما هر چیزی را شکننده خواهد کرد. از داخل فرو خواهد ریخت. مثل بغضی خواهد ترکید. این سرنوشت بیشتر آن هایی بوده که در تنهایی شب زیر برف و باران در کمر کش کوه مانده اند و حالا خاطره ی همه ی صداها و تصویرها را فراموش کرده اند. ما هنوز امیدواریم. دکمه ی تکرار شماره گیری موبایل هایمان را پشت سر هم فشار می دهیم. بعد از یک روز در دسترس نبودن. حالا دیگر اما خاموش است. خاموش کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. سگ جان بود و همین سگ جانیش من را عاشق خودش کرده بود. نا امیدانه تلفن را بر می دارم. الو امور مشترکین؟ ببخشید می خواستم سیم کارت تلفن همراهم را بسوزانم!


هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...