پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

زمانی دایکی


زبان مادری من کُردی است اما همیشه فاصله ای بوده میان زبان مادریم (به معنای خاص کلمه) و آن چه باید به زبان کردی می خوانده ام. زبان مادری من، در جایی که زندگی می کنم هیچ مدرسه ای برای آموزش ندارد و شرایط جامعه ای هم که در آن زندگی می کنم حتی باعث شده که تقریبا بیشتر اشخاص نیاز جدی ای هم برای آموزش احساس نکنند. آن ها هم که به هر دلیلی پیگیر یادگیری زبان می شوند انگار زبانِ دیگری یاد گرفته اند! نبود آموزش در یک بازه ی تاریخی طولانی برای زبان مادری من در منطقه ای که زندگی می کنم، از زبان مادریمان انگار زیر شاخه ای دیگر خلق کرده. زیر شاخه ای که تلفیقی است از زبان ها و لهجه های مختلف و حتی گاه با ویژگی هایی منحصر به شهر محل سکونتم. شاعران و نویسندگان همشهری من همه به زبانی می نویسند که قواعد و کلماتش از آن شهر، استان و حتی گاه کشوری که در آن زندگی می کنیم نیست. پس نه خودشان از نوشته هایشان آن طور که باید خشنودند و نه خوانندگانشان. نه این که مشکل از آن ها باشد. استاندارد زبانی ای برای ما تعریف نشده. آموزش که نباشد چهل پنجاه کیلومتر فاصله ی جاده ای کلی بین قواعد و کلمات یک زبان فاصله می اندازد. این شهر پر است از آدم های مثل من. آدم هایی که همه ی آشنایی ای که با ریشه های زبان مادریشان دارند در حد بخش هایی از یکی دو کتاب به زبان کردی و گاه چند صفحه ای از یک روزنامه ی محلی است به اضافه ی برنامه های تصادفی ای که از شبکه های ماهواره ای کردی می بینند. اما بالاخره زبان مادریمان کردی است و حتی اگر بسیاری از کلمات را به کار هم نبریم آن ها را به احتمال بسیار یا قبلا شنیده و یا می توانیم معنای آن ها را بدون واسطه درک کنیم. همین آشنایی دست و پا شکسته ام به زبان مادری بعضی وقت ها ترغیبم می کند به خواندن رمان یا کتاب های شعر به زبان مادریم. بار اول که از «شیرزاد حسن» کتاب خواندم به زبان فارسی بود. اما صفحه به صفحه، پاراگراف به پاراگراف احساس می کردم که نویسنده با زبان مادریم با من حرف می زند. حتی خواندن کتابی از «یاشار کمال» نویسنده کرد که خودش هم به زبان کردی نمی نویسد هم این حس را به من القا کرده است! خواندن و شنیدن شعرهایی چند از «شیرکو بی کس»، «فرهاد پیربال»، «عبدالله پشیو» و «جلال ملکشا» هر چند که معنای بسیاری از کلماتش را درک نکنم، هر چند که می دانم مطمئنا بخشی از ظرافت های شعریشان هم از چشم هایم پنهان مانده، باز هم برایم جذاب و آرام بخش هستند و احساس می کنم این لذت چیزی جدا از شعرهایی است که به زبان انگلیسی و یا عربی خوانده و یا شنیده ام!
پ.ن: عنوان پست در زبان کردی به معنای زبان مادری می باشد!

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۹

این ناهدفمند زندگی - مراقبات!


این ناهدفمند زندگی

هدفش کجا بود
وقتی همه چیز دارد دور خودش می چرخد
کهکشان ها
الکترون ها
ما
و شما که هدفمند می کنید
این ناهدفمند زندگی را

----------------------------------------------

مراقبات!

وقتی دانش آموزی سر جلسه ی امتحاناتِ واحد مانده (همان تک درس) با نگاه ملتمسانه می خواهد که جواب یک سوال کوتاه نیم نمره ای را میان انبوه سوالات بدون پاسخ دیگرش بچپاند یا صحت یک سوال بیست و پنج صدمی را برای دلگرم شدنش بداند، چاره ای نیست جز این که مراقب امتحان خودش متقلب ترین فرد محل برگزاری امتحانات باشد! من ایمان دارم وقتی سر جلسه معنای یک لغت زبان انگلیسی را به دانش آموز می رسانی تا سال های سال یادش نمی رود. وقتی یک سوال دینی یا عربی را هم برایش نیمچه نیمه توضیح بدهی خیانتی به آینده اش نکرده ای! یکی از مراقبان حوزه ی امتحانات ما عشقش این است که وسط صندلی ها بچرخد و گیر بدهد به چیدمان صندلی ها. باور کنید بعضی جاها موزاییک ها را کج کار گذاشته اند اما باز هم گیرش را می دهد. برگه های کوچک تقلب را سنجاق می کند روی برگه های امتحانی. مثل عقابی که شکارهایش را دید می زند و یکهو به سمت آن حمله می برد به محض یکی دوبار مشاهده ی نگاه های کنجکاوشان برگه های امتحانیشان را می قاپد و از سالن بیرونشان می کند. مطمئنم ته دلش از این که مثل ما مترسکِ جالیزِ امتحانات نیست خوشحال است!

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

قبض هایی برای کمک به بیکاران!


امروز با یکی از دوستانم رفتیم اداره مخابرات. خط تلفن هنرستان مشکل داشت. نامه اي نوشته بودیم و از آن جا که کسی زیر بار بردن نامه نرفت این رسالت را هم انداختند گردن خودمان. از در که رفتیم تو از اتاق آقای a پرسیدیم که اتاق آقای مذکور در پشت نامه (که می شود آقای b) کجاست؟ درِ اتاق آقای b باز بود. گلدان بزرگی کنار پنجره، اتاق را باطراوت کرده بود اما برای لذت بردن از این طراوت و استفاده کردن از روشنایی لامپ های اضافی و گرمای سیستم گرمایشی کسی آن جا نبود! برای پیدا کردن آقای b رفتیم اتاق بغلی یعنی اتاق آقای c که به محض ورود کنجکاویش گل کرد که کارتان چیست و از نامه برایش گفتیم و مشکل خطوط تلفنمان. وقتی دید موضوع برایش جذابیت ندارد، آن طور که به نظر می رسید، دست به سرمان کرد و فرستادمان پیش آقای d. آقای d تاکید کردند که قضیه هیچ ربطی به ایشان ندارد که ناگهان آقای b که آن جا هرهر می خندید و مشغول طنازی بود اعلام حضور کرد. گفتیم این نامه برای شماست. بدون آن که دست به نامه بزند و یا آن را باز کند گفت در مورد چیست و هنوز پاسخمان تمام نشده بود ادامه داد که مربوط به آقای e است. رفتیم درِ اتاق آقای e بسته بود. برگشتیم پیش اقای d که در نهایت بی حوصلگی جواب داد که باید رفته باشند بیرون از اداره! وقتی دیدیم دستمان به جایی نمی رسد رفتیم آبدارخانه که رسالت تحویل نامه را بندازیم گردن یک بدبخت دیگر. نگو که زرنگ تر از این حرف هاست و زیر بار نمی رود و اینجا بود که آقای c سر رسید. دنبالمان آمده تا آبدارخانه. بالاخره نفهمیدیم که آقای c فضول بود یا واقعا با احساس مسئولیت پیگیر کارمان بود. به هر حال تاکیید کرد که آقای d که زیر بار نامه نرفته بود مسئول همین کارهاست و لازم نیست شما شخصا بروید دنبال آقای e. وقتی برگشتیم اتاق آقای d به سردی تحویلمان گرفت. داشت نامه را باز می کرد که اتاقش را ترک کردیم. اما این که واقعا آقای d نامه را ترتیب اثر خواهد داد یا نه هنوز هم برایمان جای سوال دارد!

این وضعیت ادارات دولتی اصلا برایم تازگی ندارد اما چیزی که عذابم می دهد این است که حقوق همه ی این آدم های بی مصرف را می نویسند روی قبض های تلفن ما!


یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

صرفه جویی، عادت یا ضرورت؟!


باور می کنیم همیشه حق با خیلی هاست، آن طور که سیاسیون می گویند، حتی اگر کل سیستم گرمایشی باشگاه را خاموش کرده باشند. بیشتر می دویم و سریع تر. خب این هم یک راه گرم شدن است. ترس از بدهکار شدن ترس کوچکی نیست پس همه لامپ های نه چندان اضافی را هم خاموش می کنیم. شعله های بخاری را کم می کنیم. زیر دوش حمام و روی کاسه توالت که می نشینیم به صدای پای آب فکر نمی کنیم. در اوج سرمای زمستان بر خلاف گذشته به جای یک ربع، تنها دو دقیقه ماشین هایمان را گرم می کنیم. وقت هم که زیاد بیاوریم مسیرهایمان را کوتاه می کنیم. بیشتر پیاده روی می کنیم. برای سلامتی مان هم بهتر است البته اگر لباس گرم بپوشیم. دیگر لقمه های بزرگ بر نمی داریم. کناره های نان را نمی چینیم تا خواب بد نبینیم! تا به کی ما اینقدر سر به راه خواهیم بود گذشت زمان مشخص خواهد کرد. آیا این رفتارهایی که یک شبه شکل گرفته اند برای همیشه در ما و اطرافیان ما خواهند ماند؟!
پ.ن: البته که همیشه حق با خیلی ها نیست!

جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

Insane


برمی خورم به این واژه. چقدر شبیه انسان است. در هر دو فرهنگ لغت داخل کامپیوترم به معنایش نگاه می کنم. «ديوانه ، مجنون ، بى عقل ، احمقانه». دوست ندارم معنایش این باشد! یعنی باورم نمی شود. می روم فرهنگ لغت قدیمیم را از قفسه ی کمد بر می دارم. تازه این جا چیزهای دیگری هم نوشته. Drive some body insane یعنی کسی را دیوانه کردن! Go insane هم یعنی دیوانه شدن! این دقیقا همان تصوری است که اطرافیان ما از انسان و انسان بودن دارند!
پ.ن: این نوشته به هیچ وجه علمی نیست!

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

جشن های بی بهانه!


ما از معدود خانواده های فامیل هستیم که شب یلدا را اصلا جدی نمی گیریم. برای خانواده هایی مثل ما که همیشه دور هم هستیم یلدا بهانه ی خوبی نیست برای جشن گرفتن. البته بقیه ی جشن ها و عیدها و مناسبت ها هم تقریبا برای ما همین حکم را دارد. نه این که خانواده ی سرد و کسل کننده ای داشته باشیم. تفاوت گذاشتن بین روزهای تکراری و اولویت گذاری بر حسب پی نوشت های تقویم را نمی پسندیم. جشن ازدواج و جشن تولد را که اصلا نداریم. در مورد عید قربان هم باید بگویم که با این که پدرم آدم دست و دلبازیست اما اصولا با قربانی کردن میانه ای ندارد. عید رمضان را هم تا وقتی پدربزرگ پدریم زنده بود می رفتیم روستا. حالا که رفته در خانه ی پدربزرگ مادریم جمع می شویم. تقریبا یکی دو روز بعد از آن هم یخچال های فامیل پر می شود از شربت های معده. جشن نوروز را هم بیشتر به خاطر تعطیلات و شب نشینی هایش دوست داریم. از وقتی که یادم می آید یکی دو بار بیشتر سفره ی هفت سین پهن نکرده ایم. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که همین طوری شادتر، راحت تر و بی دغدغه تریم. انار و هندوانه و آجیل را باید هر وقت که هوس کردیم و یا استطاعت خریدش بود بخوریم. لزومی ندارد بگذاریم در شبی که فقط چند دقیقه از شب های دیگر طولانی تر است بخوریم! از همه ی جشن های بی بهانه بدم می آید. حالا شما هی خرده بگیرید که حس ناسیونالیستیتان ضعیف است. اعتقادات مذهبی ندارید. خب همین است که هست. ما هر وقت عشقمان بکشد دور هم جمع می شویم!

دو سال پیش با یک سری از بچه های خوابگاه شب یلدای خوبی داشتیم. امروز صبح زود که بیدار شدم سه تا اس ام اس داشتم. هر کدامش مال یکی از دوستانی بود که آن شب دور هم بودیم. از یلدای آن شب یاد کرده بودند. من فکر می کنم آن یلدا بهانه ی خوبی بود برای جشن یلدا! (خب هر چیزی استثنا دارد رفیق! نظریه ی جامعه شناسی یا دیدگاه فلسفی که نیست. اعتقادات یک خانواده ی معمولی ست)

پ.ن 1: ما در مورد جشن هسته ای و جشن هدفمند کردن یارانه ها هیچ جهت گیری ای نداریم!

پپ.ن 2: چند دقیقه پیش تلفنی داستان ناراحت کننده ای را برایم تعریف کردند. گویا راننده های دو ماشینی که تصادف کوچکی با هم می کنند کنار خیابان در انتظار پلیس و کشیدن کروکی می نشینند که ماشین دیگری هر دویشان را زیر می گیرد و جانشان را از دست می دهند. اما نکته ی ناراحت کننده ای که باعث شده بود این خبر از صد کیلومتر آن طرف تر بدون این که ربطی به ما داشته باشد به من برسد این بود که یکی از آن راننده های متوفی بعد از هشت سال انتظار، چند ساعت بعد از مرگش صاحب یک پسر می شود. پسری که دیگر پدر ندارد!

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹

آن روزها که باید. نبودی. لطفا برای همیشه نباش!


آن روزها که باید، به جای پدرِ نداشته، در حقش پدری می کردند، سرشان توی زندگی خودشان بود. حالا که کار از کار گذشته ناپدرانه تحقیرش می کنند. مگر روزی که ترک تحصیل کرد کسی بود که دستی روی سرش بکشد و دوباره بنشاندش روی آن نیمکتی که شاید مسیر زندگیش را عوض می کرد تا آواره ی خیابان های بی انتهای زندگی نشود. تا در کوچه های بن بست پناه نگیرد. من دورادور شاهد بوده ام. هیچ کدام از شماهای به اصطلاح درجه اول. شما پدرنماها. به خودتان زحمت ندادید بروید تا دفتر مدرسه اش. پاکت شیرینی و هدیه بخورد توی سرتان. یک خبری می گرفتید. سفارشی می کردید. نه. هیچ کس برای فرزند پدر نمی شود. بهترین مادرهای دنیا هم پدر نمی شوند. شما که زندگی متاهلیش را نقد می کنید، روز خواستگاری و عقد و عروسیش کجا بودید؟ شما که می گویید دستش به کار نمی رود بچه های خودتان حالا چه کاره اند مگر؟ از تنهایی و بی کسی پای منقل نشاندندش. در کدام عید. در کدام تعطیلات، برای چند ساعت هم که شده، از وقتتان زدید و با یک بسته شکلات رفتید دم در خانه شان عید دیدنی. شما حتی یک سیلی پدرانه هم به او نزدید! حالا نیشتان از بناگوش باز است که معتاد شده. بی عرضه ست. خجالت می کشید از نسبت فامیلی نزدیکتان. آن روزها کجا بودید؟ نبودید. حالا چه می شود برای همیشه نباشید. زخم زبان هایتان دوای دردهایش نیست چرا نمی فهمید؟!

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

گمشده ی خاموش


بعد از این باران شدید باید یک جایی لاشه اش از زیر برف زده باشد بیرون. تنها افتاده کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. برف هایی که آب می شوند و در اعماق وجودش نفوذ می کنند، شب فرا نرسیده یخ خواهند زد تا بالاخره در نیمه های شب کم بیاورد. تنهایی و تاریکی و سرما هر چیزی را شکننده خواهد کرد. از داخل فرو خواهد ریخت. مثل بغضی خواهد ترکید. این سرنوشت بیشتر آن هایی بوده که در تنهایی شب زیر برف و باران در کمر کش کوه مانده اند و حالا خاطره ی همه ی صداها و تصویرها را فراموش کرده اند. ما هنوز امیدواریم. دکمه ی تکرار شماره گیری موبایل هایمان را پشت سر هم فشار می دهیم. بعد از یک روز در دسترس نبودن. حالا دیگر اما خاموش است. خاموش کنار سنگی سرد و یا در آغوش توده ای گل یخ زده. سگ جان بود و همین سگ جانیش من را عاشق خودش کرده بود. نا امیدانه تلفن را بر می دارم. الو امور مشترکین؟ ببخشید می خواستم سیم کارت تلفن همراهم را بسوزانم!


هوای تازه


حالا که فکر می کنم آنقدرها به گوشی موبایلی که گم کرده ام احتیاجی ندارم. من به چیزی بیشتر از یک گوشی موبایل، به چیزی بیشتر از یک فیلم ترسناک، به لذتی بیشتر از لیز خوردن روی برف، به آهنگی زیباتر از این که مشغول شنیدنش هستم. به شعری تاثیر گذارتر. من به یک کتاب جدید از نویسنده ای که تا به حال اسمش را نشنیده ام نیاز مبرم دارم. من به چیزی احتیاج دارم که ترس این جاده های یخ زده ی پرپیچ و خم، دلواپسی اتفاقات رخ نداده، نگرانی انبوه زمان های از دست رفته و نگاه های شکاک و سرد بازجویی های پی در پی ام را بی خیال شوم. من به یک پنجره ی جدید. به هوایی تازه محتاجم.
پ.ن: «هوای تازه» مجموعه شعری از احمد شاملو نیز هست!

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۹

ما همه کرم های یک لجنزاریم!


«بُرزو آدم نبود سیامک. هیچ کدوممون آدم نیستیم. آره. به خونه و خونواده ش می رسید. ولی یه بار شد از خودمون بپرسیم از کجا میاره خرجمون میکنه. هممون مثل کبک سرمون رو کردیم زیر برف. به روی خودمون هم نیاوردیم. هممون کرمای یه لجنزاریم سیامک»
«دیالوگ هایی از مریلا زارعی در فیلم کیفر – ساخته حسن فتحی»

واقعا چقدر؟ تا چه اندازه در گندهایی که در دور و برمان بالا می آید مقصریم. گاه تنها دیگران را مسبب اتفاقات ناگواری می دانیم که در اطرافمان رخ می دهد. چون نقش و وظیفه مان را خوب نمی شناسیم. یا می شناسیم و بی تفاوتیم. چون حسابمان را همیشه از دیگران جدا می دانیم جز زمانی که به نفعمان باشد. دوستِ همان دزدی که از دیوار همسایه بالا می رود یک روز از دیوار ما هم بالا خواهد رفت. همان چشم هایی که در برابر ما به دیگری دروغ می گویند پرده درِ چشم های دیگری خواهند شد که یک روز به ما دروغ خواهند گفت. البته که ما همه کرم های لجنزارهایی هستیم که خود برپا کرده ایم. در هم می لولیم و فقط چند تایمان شکار پرنده های شکاری می شوند. آن هایی که بالاتر می افتند. آن هایی که قرعه به نامشان می افتد!

محاکمه در خیابان


موسیقی دل نشین «محاکمه در خیابان» و دیالوگ های «نکویی» (محمد رضا فروتن) با آن صدای گرم و گیرایش، همه با هم می شوند آن چیزی که « مسعود کیمیایی» می خواسته به ما بفهماند. دنیای تیره ای پر از خیانت و دروغ با تصویرهایی که نه سیاه و سفیدند و نه رنگی. دنیایی که خیلی وقت ها با نیمچه حقیقتی قانعمان می کند. عین امیر (پولاد کیمیایی) که خیال می کند همه چیز را فهمیده تا حقیقت آخر داستان از پشت اشک های «عَبد» (حمیدرضا افشار) نمایان می شود و همه چیز همان دیالوگی می شود که فروتن در آبدارخانه ی شرکت ورشکسته اش می گوید. «آدم از خودش بدش میاد». آدمی که از گلفروش می خواهد سیم توی گل ها نکند تا درد نکشد، آدمی که در نهایت انزجار اعلام می کند که «از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید، بدم میاد»، در حقیقت در محاکمه ی زندگی بدون گناه محکوم می شود! محکوم به ندانستن. به فریب خوردن. به شکست. محکوم به مرگ!

سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

در زمستانِ این کوچه ی بن بست


انگار همین دیروز بود که از دامنه های توچال به سمت تله کابین های در حال حرکت، گلوله برف پرتاب می کردیم و به واکنش های گاه و بی گاه کوهنوردان می خندیدیم. همین دیروز بود که با این که بطری نفت و سیخ های کبابمان را فراموش کرده بودیم، نزدیکی های پلنگ چال با ابتکار از کلوش های نیمه خیسِ زیر برف و شاخه های خیس، بساط کبابمان را روبراه کردیم. همین دیروز بود که در استراحتگاه کلکچال به بخار لباس هایمان می خندیدیم و آن سوپ جوِ داغ را هورت می کشیدیم. همین دیروز بود که سیگار پشت سیگار از تجریش تا حافظ را پیاده می آمدیم و سرمای شب های زمستان را با بحث و شوخی و خنده و یکی دو استکان چای وسط راه فراموش می کردیم. دیگر نمی شود زمستان توی برف و گِل با بچه های دانشگاه بدمینتون و والیبال بازی کرد. حصیر انداخت روی برف و دو گروه چهار نفره لیگِ شِلِم (پاسور) راه انداخت. زمستان همان زمستان است و برف همان برف. اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. آن پیرمردها و پیرزن های کوهنورد را یادت هست. همان هایی که آزادی به بند کشیده شده شان را در ارتفاعات پرواز می دادند. همان هایی که نزدیکی های توچال با هم « مرغ سحر» و «بردی از یادم، دادی بر بادم» می خواندیم. همان هایی که تا می خواندیم «برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» به وجد می آمدند. پاهایمان از سرما سست می شد اما با همان بلندگوهای ضعیف موبایل هایمان ساعت ها دست در دست هم کُردی می رقصیدیم. حالا زمستان آن طرف شیشه ی اتاقم تنها معنای انجماد و سکون می دهد. در زمستانِ این کوچه ی بن بست خاطره ها هم دارد یخ می زند!

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

ما و برف – طرح جمع آوری گوشی های موبایل – دقیقا کجای شکمش؟!


ما و برف
اولین برف پاییزی هم با اختلاف چند ساعت از اولین باران پاییزی رسید. کشاورزها از همه بیشتر خوشحالند. خوشحالیشان دوچندان می شود وقتی به یکدیگر می گویند خدا بنده هایش را فراموش نمی کند و هی به نشانه ی تاکید برای هم سر تکان می دهند! بازاری ها هم که چشمشان به جیب کشاورزهاست بالطبع خوشحالند! نمی دانم صاحبان دکه های روزنامه فروشی و دستفروش های ترمینال و سرِفلکه و خانواده های راننده های کامیون ها دقیقا چه حسی نسبت به برف و باران دارند اما امروز که بیمارستان بودم به این فکر می کردم که پزشک های عمومی این روزها چقدر بازارشان داغ می شود! بیمار پشت بیمار با معاینه های بی دردسر و نسخه های تکراری. شاید هم این همه تکرار و سر و کله زدن با جماعت بیمار خودش طاقت فرسا باشد و به درآمدش نیارزد مگر این که پزشکش عاشق باشد. عاشق انسان و برف. عاشق انسان و باران. داخل کریدور پر است از بیمارهایی که آب بینی های پایین نیامده شان را مدام بالا می کشند! صف بیمارها آنقدر طولانی ست که می روم سراغ همان خوددرمانی خودمان! یک زمانی بی خود و بی جهت پنی سیلین برایمان می نوشتند. حالا دیگر اثر نمی کند! با این که داروخانه ها هم شده عین مغازه ها و از هیچ درخواستی دریغ نمی کنند اما از پنی سیلین می گذرم. یکی دو بسته قرص سرماخوردگی و مسکن و آموکسی سیلین و شربت اکسپکتورانت که توی یخچال باشد، نخورده هم آدم کمی حالش بهتر می شود!
--------------------------------------
طرح جمع آوری گوشی های موبایل!
امروز صبح معاون های مدرسه یکهو ریختند داخل کارگاه. طرح جمع آوری گوشی های موبایل! ما که دبیرستان بودیم گوشی موبایلی نبود که آوردنش به مدرسه ممنوع باشد. یکی از بچه ها با نگاه ملتمسانه ای گوشی اش را دزدکی آورد و داد به من تا قایمش کنم! معاون ها با لذت خاصی همه جا را بازرسی می کردند. جیب کاپشن ها. داخل کیف ها و کوله ها. پشت پنجره ها. توی جوراب ها. کارشان که تمام شد معذرت خواهی کردند و رفتند. احساس می کنم مهمترین کاری که امروز برای آن دانش آموز انجام دادم همان بود. چون شاد و خوشحال از این که گوشیش را پیدا نکرده بودند تا پایان ساعت چهارم با روحیه دو چندان در کارگاه فعالیت می کرد!
--------------------------------------
دقیقا کجای شکمش؟!
هم کلاس شدن با بچه های دبیرستانی در موسسه آموزش زبان دو مزیت عمده دارد. یکی آن که آدم برای چند ساعت هم که شده احساس شادابی و سرزندگی می کند. دوم این که همیشه اتفاقاتی می افتد که کلی سوژه برای خنده و نوشتن به آدم می دهند. امروز بعد از تمام شدن کلاس دو نفر از بچه ها سر یک شوخی ساده دعوایشان شده بود. گویا یکیشان شتلق! با لگد می زند توی بیضه های آن یکی. مصدوم، پسر یکی از آشنایان بود. با مسئول آموزشگاه رساندیمش بیمارستان و زنگ زدیم تا پدر و مادرش بیایند. مصدوم آنقدر سر و صدا راه انداخته بود که هر کسی از راه می رسید با کنجکاوی خاصی جلو می آمد. به محض این که می گفتیم فلان جایش ضربه خورده لبخند کوچکی می زدند و تاکید می کردند که حتما به پزشک متخصص نشانش بدهیم! نخندیدن در مقابل خنده های نهفته در لحن های جدی همیشه برایم دشوار بوده. در عین این که دلم برایش می سوخت و نگرانش بودم مشغول خنثی کردن بمب خنده ای بودم که هر زمان احتمال داشت بین آن همه آدم منفجر شود. پدرِ مصدوم که رسید. شروع کرد به داد و بیداد کردن که بچه ی من فلان و چه کسی جرئت کرده به بچه من ... و بالاخره تا پای 110 را نکشاند به بیمارستان دلش آرام نگرفت. با هر مصیبتی که شد اولیای دو طرف را نشاندیم پای مذاکره تا به نتایجی برسیم. واکنشِ مصدوم که از ترس پدر دو برابر می نالید و پدری که با بلند شدن ناله های پسر صدایش را دو برابر بلند می کرد و مردمی که مدام می آمدند و سرکی می کشیدند و با نیشخند می رفتند صحنه ی جالبی خلق کرده بود که تمام امشب را به آن می خندیدم! مخصوصا به آن پیرزنی که گیر داده بود که شکمش درد می کند یعنی دقیقا کجای شکمش؟!

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

تهران انار دارد!


اگر شما هم کرد یا افغانی بودید، این بخش از فیلم «تهران انار ندارد» برایتان فقط یک گزارش طنزآلود ساده نبود. از عمق وجودتان آزارتان می داد:
«بابک جان متولد لندن و ساکن شمال تهران است. شغل او مربوط به ساختمان است. او و همسرش دو نفری در یک خانه ی ششصد متری زندگی می کنند. بابک جان در شمال شهر برج سازی می کنند. آقا جعفر متولد کردستان و ساکن جنوب تهران است. کار او نیز در ارتباط با ساختمان است. آقا جعفر با خانواده اش در یک اتاق بیست متری زندگی می کند. آقا جعفر در جنوب شهر در کارخانه ی آجرپزی کار می کند. در محله آقا جعفر کردها و افغانی ها آجر درست می کنند. آجرهایی که آقا جعفر و همکارانشان می سازند به دست بابک جان به برج تبدیل می شود. برج شی ای عمودی، دراز و گرانقیمت است که از آجر درست می شود. در شمال تهران، کردها و افغانی های زیادی برج ها را درست می کنند. از این رو رونق برج سازی در شمال تهران، مستقیما موجب رونق کردستان و افغانستان می شود!»
و حال دیالوگ های «جعفر»، کارگر ارومیه ای، را با هم می خوانیم:
- «تهران شهر بسیار خوبیه. بسیار. مخصوصا خیلی کار شده از طرف شهرداری های قبلی. من حدود نوزده بیست سال قبل اومده بودم این طوری نبود وضعیتش. الان خیلی سرسبز. جاهای فضاهای سبز! اصلا شهر دگرگون شده. واقعا زیبا شده. خیلی زیبا شده. »
- «مردم مهربون داره. قشنگن. با صمیمی صفا هستن! »
- «من الان نزدیکه سه ماهه تهران هستم. مقداری هم پول داشتم با خودم. اینا رو گمش کردم من. الان تو خیابون تو پارکم. »
- «شب ها یک گشتی باید در خیابان ها تو پارکا بزنه! این وضعیت مردم رو واقعا ببینه.»
- «هیچ. نه اهمیت می دن. نه جواب می دن. بعد. همین طوری موندم دیگه!»
- «به قرآن من الان حدود سه ماهه تو تهرون هستم. وضعیت پارک ها. وضعیت خیابون ها. مردم گرسنه. مردم بی پول. بی خونه. افتادم تو خیابونا. بعد از اون طرفم! عده ای جایی ندارن بخوابن. گرسنه هستن. می رن تو پارک تو تخت! بخوابن. مامورا می ریزن سرشون. به والله قسم سگ رو اون طوری بیرون نمی کنن این مامورا این بدبختا رو از پارکا بیرون می کنن. با مشت با لگد می کشن رو زمین می اندازن بیرون. اینا بالاخره انسان هستن. هرچه باشه بشر هستن. خب بی پولن. بی خونه ن. گرسنه ن. »
- «من والا واقعا تهران رو خیلی خیلی دوست دارم. دوست داشتم دست زن و بچه م رو می گرفتم میومدم اینجا زندگی می کردم. منتها امکانات ندارم باید برگردم برم به شهر خودم تا ان شاالله در موقعیت های آینده.»
این آقا جعفرها من را یاد پدربزرگم می اندازند. پدر بزرگم سال ها مثل بیشتر هم روستایی هایش برای کار به تهران می رفته. سرطان که گرفت دوست نداشت برای شیمی درمانی برود تهران. به زور بردندش. به پسر عمه ام گفته بود که اگر حالش خوب شد یک روز می آید تهران. صندوق ماشینش را پر می کند از قند و روغن و گوشت و یک هفته ی تمام در تهران می خورد و تفریح می کند تا همه ی گرسنگی ها و تحقیرهایی که دیده را فراموش کند! پدر بزرگم مرد و هیچ وقت به آرزویش نرسید! این تقریبا داستان همه ی آقا جعفرهای تهران رفته است! حالا تهران کلی میدان تره بار دارد. کلی هم انار دارد. همین آقا جعفرها هستند که جعبه های انار را از کامیون ها خالی می کنند. داخل نایلونش می کنند. آبش را می گیرند تا تهران صبح زود که از دربند بالا می رود سر بکشد و حالش جا بیاید!

پ.ن: تهران انار ندارد مستندی است از مسعود بخشی.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹

دنیا به دندان هایش نمی ارزد


چند روزی بود که همه ی حواسم پیش دندان هایم بود و جرم های غلیظی که به شکلی غیر هنری روی آن خودنمایی می کرد. ذهنم پر بود از نگاه ها و انگشت هایی که در وصف آثار این نمایشگاه سیار سخن می راندند. رسیدگی من به دندان هایم عین گرفتن ناخن و کوتاه کردن موهایم است. نه این که هر چند وقت یک بار به آن برسم. نه. تا ناخن هایم آنقدر بلند نشود که یک جای خودم یا کسی را زخمی نکنم و یا کسی بابت آشفتگی موهایم توی جمع مزه پرانی نکند فکر کوتاه کردنشان به ذهنم هم خطور نمی کند. تا همین یکی دو سال پیش مادرم موقعی که خواب بودم ناخن هایم را می گرفت و خیلی وقت ها هم خودم جلوی آینه موهایم را یکی دو دقیقه ای کوتاه می کردم! با شناختی که از من. نه. ما که همدیگر را نمی شناسیم. اما شاید شما هم مثل من باشید. من در عین بی تفاوتی نسبت به این جور مسائل به محض این که خوره ی روحم بشوند واکنش نشان می دهم. مدتی لج می کنم و بر خلافش عمل می کنم. اما همین که دست از سرم بر می دارند ناگهان در یک اقدام انتحاری ناخن گیر را بر می دارم و حتی گوشه های لباس های نخ نما شده ام را هم چینم! بعدش هم یکی دو هزار تومان بیشتر می گذارم کف دست آرایشگر سر کوچه و یک ساعت تمام می دهم با قیچی و ماشین به جان موهایم بیفتد. در مورد دندان هایم هم در نهایت با وجود تنفری که از دندان پزشک ها دارم، رفتم که رنگ و لعابی به دندان هایم بدهند چون که خیلی خوب می دانم این مردم چون گرگان تنها به دندان های هم خیره می شوند! در ضمن می بایست مشاوره ای می گرفتم تا بلکه فکری به حال سوراخ ها و پوسیدگی هایشان بکنم که خدای نکرده روزی مجبور به ترک سیگار و کاهش مصرف چای نشوم. منشی مطب برخلاف انتظار تنها با سه هزار تومان رخصت ورود داد. راستش را بخواهید من زیاد به پزشک ها اعتماد ندارم. نه به داروهایشان و نه به توصیه هایشان. چه برسد به این که جایی از بدنم را بگذارم زیر دستشان. دست خودم نیست. نه این که چند تایشان دوست و فامیلمان بوده اند و از نزدیک افتخار آشناییشان را داشته ام احساس می کنم چیزی بارشان نیست. می گویم دکتر جان اوضاع دندان هایم اصلا مناسب نیست. با لحنی که کاملا مشخص است برای برگرداندنم در جلسات بعد برنامه ریزی می کند می گوید که خیلی هم دندان های خوبی دارم و مشکلات جزئی ای که هست را هم می شود در دو سه جلسه کاملا بر طرف کرد. حالا هر دو تایمان خوب می دانیم دو تای آخری کاملا از دست رفته اند و چهار تا سوارخ داریم و شش تا پوسیدگی شدید و سه تا پوسیدگی نصفه نیمه و آن نصف دیگرش هم به قول دوستانم مثل صف کلاس اول ابتدایی آشفته اند و عین سنگ قبرهای قدیمی هر کدامشان رویشان به یک طرف است. به ساعت که نگاه می کنم می بینم ده دقیقه بیشتر طول نکشیده. اما انگار دو ساعت تمام است روی اعصاب خودم و دندان هایم سوهانکاری می کند. هنوز دهنم را آب نکشیده ام که مهربانی های دکتر تمام می شود و می رود سراغ مریض بعدی و با یک اشاره کوچک منشی را می فرستد به بدرقه من تا از در بیرون نرفته سی و دو هزار تومان پول زبان بسته ی دیگر را هم از جیبمان بالا بکشند! سی و پنج هزار تومان. آن هم تنها برای ده دقیقه و با مصرف نصف لیوان اب، یک قاشق چای خوری خمیر و چند واتی هم برق یارانه ای! مگر سهم من از اجاره ی مطب و استفاده از آن دستگاه قراضه دندان پزشکی چقدر می شود؟! از پله ها که پایین می آمدم به این فکر می کردم که چرا رشته ی ریاضی را انتخاب کردم و خودم را دچار آن همه کتاب تخصصی برق کردم تا آخرش این بشود که شد که ناگهان زیر دلم و متعاقبا زیر پاهایم خالی شد. برگ جریمه مثل پرچم کشوری متخاصم که در میدان شهری به آتش کشیده شده به اهتزاز در آمده باشد از زیر برف پاکن با باد تکان میخورد. گیج و منگ اطراف را نگاه می کنم. هیچ کجای این خیابان لعنتی تابلوی پارک ممنوع ندارد! اما دیگر افسری نیست و اگر هم بود دیگر حوصله ای نیست! دنیا پر است از جریمه های بی خودی که بر ما تحمیل می شود و زندگی هم چیزی جز انتظار در صف بانک برای پرداخت کردن آن ها نیست. اگر ماشین برای پدرم نبود برگ جریمه را تکه تکه به باد می سپردم. مثل جرم دندان هایم. مثل زندگیم. پدرم همیشه می گوید یک دندان به یک دنیا می ارزد اما انگار دنیا به دندان هایش نمی ارزد؟!

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پاریس کوچولو!


شما هم باید شنیده باشید. نوجوان ها و جوان های بیشتر شهرهای ایران وقتی از شهر خودشان برای یک آدم غریبه تعریف می کنند می گویند که شهرشان به «پاریس کوچولو» معروف است. هر وقت این اصطلاح طنزآلود را می شنوم به گسترش روز افزون فرهنگی فکر می کنم که پدر بزرگ هایمان انکارش می کردند، پدرانمان سعی در گذراندنش از صافی شدند و هم نسلانمان با همین لحن طنزآمیز مجبور به پذیرشش شدند. اگر دقت کرده باشید وقتی می گویند پاریس کوچولو یعنی به شهرشان افتخار می کنند هر چند که به ظاهر شروع کنند به نقد برخی تغییرات فکری و ظاهری! آن ها واقعا افتخار می کنند به این که نمای شهرشان تغییر کرده. مردمانش خوش لباس تر و رفتارشان قالب جدیدی به خودش گرفته که در آن آزادی های فردی و اجتماعی گسترش یافته. شاید نسل گذشته وقتی این کلمه را به کار می بردند دندان هایشان را محکم روی هم فشار می دادند و آه می کشیدند که وای بر ما و فرهنگ و اعتقادات ما. اما این نسل دلش پاریس می خواهد. پاریس. هر چند که کوچک باشد!

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

راز مجسمه های یخی


هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

به کجا هیچ کس نمی داند


دوازده ماه از خدمتم مانده و هنوز حتی برای گرفتن عکس چهار در شش پاسپورتم هم اقدام نکرده ام اما هر شب با کلی امید و آرزو صفحه گوگل را باز می کنم و سرچ می کنم: مدارک مورد نیاز جهت صدور گذرنامه، مدارک لازم برای تحصیل در دانشگاه های آسیا و اروپا و آمریکا، شرایط گرفتن ویزای دانشجویی و کار، شرایط آزاد کردن مدرک و ترجمه آن، خاطرات رفتن از ایران، هزینه ی بلیط هواپیما و هر چه که آن شب آرزو کرده باشم. بعضی وقت ها آن قدر از رفتنم مثلا به یک کشور خاص اطمینان دارم که شروع می کنم به سرچ مقایسه هزینه های مسکن در شهرهای مختلف آن جا.
اگر نقاش بودم و می خواستم تصویری از شرایط فعلیم به شما بدهم. جوان پریشان و آشفته ای را ترسیم می کردم که هیچ حواسش نیست که نصف موهایش سفید شده و موهای پیشانیش تنک شده. اگر درست به نقاشی نگاه کنید خواهید فهمید که آن لحظه به هیچ کدام از این ها فکر نمی کند. حتی به این که در این هوای سرد با زیرپیراهن نازک و زیر شلواری گل و گشادش کجا می رود. سبک نقاشی نه مدرن است و نه پست مدرن. باید برای اواخر قرن هفدهم یا اوایل قرن هجدهم باشد. نه خانه ای دارد. نه ماشینی و نه هیچ چیز دیگر. البته شاید هم باشد. اما برف همه جا را گرفته. اگر خودتان را بگذارید جای آن که می رود و نگاهش طرف شما نیست شما هم لرزتان می گیرد از آن همه سرما. دنبال رد پا نگردید. رد دم پایی هایش روی برف نیفتاده. اما رفته. دارد می رود. به کجا هیچ کس نمی داند.

شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹

جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!


- سلام. خوبی؟ چه خبر؟
- سلام. مرسی. تو خوبی؟ اِی می گذره. تو چه خبر؟
- اِی ...

حبیب آقا بقال سر کوچه که می پرسد چه خبر یعنی یک چیزی بگو برویم پی کار و کاسبیمان. هم کلاسی های قدیمی که بگویند چه خبر یعنی بگو ببینم زندگی به کام من است یا تو. بعضی چه خبرها هم مادرانه است. پدرانه است. یعنی دلم برایت تنگ شده. آدم های زبر و زرنگ هم که بگویند چه خبر یعنی زحمتی داشتم برایتان. بعضی وقت ها هم چه خبر یعنی سر خط خبرها. اما تو که می گویی چه خبر. دلم می گیرد. یعنی حرفی برای گفتن پیدا نکرده ایم. یعنی خنده هایت کم شده. دلتنگی. تنها شده ای. تا می گویی چه خبر سرد می شود بدنم. کرخت می شود انگشتانم روی کیبورد. جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

کجایمان درد می کند؟


ترجیح می دهم بیشتر به «دکتر جک میکلر» در فیلم «دون ژوان دو مارکو» فکر کنم تا به آبدارچی مدرسه مان که کتری بزرگ و بدقواره آبدارخانه را درست و حسابی آب نمی کشد و برای وقتِ استراحت دوم یک قاشق چای خشک را با کمی آب نیمه جوش اضافه می کند به همان ته مانده چای وقتِ استراحتِ اول. اما مجبورم به این فکر کنم که چرا روانشناسی در ده روز مانده به بازنشستگیش به جای شمردن شماره های معکوس با تمام قدرت و انگیزه از تجربه تمام سال های کاریش برای کمک به بیمارش استفاده می کند اما تقریبا همه همکارهای من سال شمار معکوس بازنشستگیشان را هر ماه و شاید هر هفته و هر روز حساب می کنند.اینجا یک «فورد کاپولا» می خواهد که بیاید و از یکی از همین فضاهای کاری یک فیلم بسازد. بین این همه بیمار روانی یکیمان را برجسته کند تا که شاید حداقل فکری به حال یکی از این بیماری های همه گیر بشود و این قدر هر روز کاش کاش نکنیم. تا مایی که هر روز بیشتر از آن که با خانواده هامان باشیم در محیط کارمان هستیم به جای این همه پشت سر هم حرف زدن و زیر آب زدن و اخم و تخم کردن، کمی با هم مهربان تر باشیم. مایی که دائم برای ارتقای سمت و رضایت مافوق هایمان تن به تحقیر می دهیم اینقدر دروغکی قهرمان بازی درنیاوریم و با کوچک کردن همکارانمان جوانمردیمان را به رخ دیگران نکشیم که بیشتر از خانواده هایمان همکارهایمان ما را می شناسند! به جای گیردادن های بی مورد و سرک کشیدن در حوزه خصوصی یکدیگر حداقل کارمان را درست و حسابی انجام دهیم. همان چیزی که بابت آن پول می گیریم! کاپولایی باید بیاید و به ما نشان دهد که کجایمان درد می کند!

پدرخوانده و من دچار ترس می شوم!


در فیلم «جزیره دکتر مورو» (از جان فرانکن هیمر) زمانی که بازیگر نقش اول داستان جزیره را با موجوداتِ نیمه آدم - نیمه حیوانش ترک کرده می گوید: «... نگاهی به دوستانم می اندازم و به خاطر می آورم علاقه ام را به مردمِ حیوانی. احساس می کنم که انگار خوی حیوانی در آن ها فوران کرده و آن ها نه کاملا حیوان هستند و نه کاملا انسان. بلکه ترکیب ناپایداری از هردو. به اندازه خلقت های ناپایدارِ مورو و من دچار ترس می شوم» واقعا مرز بین انسان و حیوان کجاست؟!
-------------------------------
«پدرخوانده» (از فرانسیس فورد کاپولا) را هم دوباره دیدم. هنوز هم دیدنش برایم لذت بخش است. آن بخش مردنِ «دن کورلئونه» (مارلون براندو) را هر چند وقت یکبار آدم باید ببیند تا یادش بیاید که بازیگری یعنی چه. صحنه گریه کردنش بعد از مرگ پسرش، صحنه ی رویارویی مایکل (آل پاچینو) با آن دختر سیسیلی و اصلا کل فیلم را آدم باید چند وقت یکبار ببیند. بعضی دیالوگ هایش هم مثل موسیقی پس زمینه فیلم و تن صدای مارلون براندو برای مدت ها با آدم می ماند. البته سخن گفتن از فیلمی که تقریبا هر عاشق سینمایی آن را دیده سخت است و قصد من تحلیل فیلم نبوده و نیست!

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

گم شده


اگر یک روز مجبور به ازدواج شدم، می دهم اسم و عکسم را در تمام روزنامه های کثیر الانتشار چاپ کنند و بالای آن با فونت درشت بنویسند گم شده. بالاخره دختری تماس خواهد گرفت. نه برای دریافت مژدگانی و نه به خاطر ترحم و احساس وظیفه در مقابل اجتماع. چون فکر می کند که باید این کار را بکند. بدون هیچ شک و تردیدی گوشی اش را بر می دارد. شماره را که وارد می کند آب گلویش را قورت می دهد. اشک چشم هایش را که پاک می کند خش صدایش را صاف می کند و با لحنی کاملا جدی بدون آن که منتظر شود صدای کسی از پشت خط بیاید می گوید که مرا قبلا می شناخته و بهتر است تنهایم بگذارند! او تنها کسی است که می تواند همسر آینده ام باشد. او که تنهاییم را از من نخواهد گرفت!

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

مُردگی!


هفته و چهلمم که تمام شد دیگر تنها شدم. تنهایی مطلقی که فکرش را هم نمی توانی بکنی چون هنوز زنده ای و زندگی را نمی فهمی. تنها مردگانند که زندگی را، که مُردگی را، می فهمند. هر روز یک عده آدم غریبه می آیند، تاریخ تولد و مرگت را سرسری نگاه می کنند و با سن خودشان مقایسه اش می کنند و می روند. از نگاه هایشان مشخص است که برای دیدن ما نیامده اند. از ترس مردن خودشان است که می آیند اینجا. بله. برای تسکین درد نبودنشان. می دانند که بالاخره می آیند پیش ما. یکی دو هفته فکر و ذکرم شده بود این که چطور مدیریت زمان کنم تا از این تنهایی فاصله بگیرم. کاری که زنده بودنی می کردم. بعدها همه چیز ملموس تر شد. خب زمان یعنی تغییر. یعنی شمارش معکوس تا مرگ. وقتی که مرده ای و هیچ چیز تغییر نمی کند مدیریت زمان دیگر چه معنی دارد. اما نمی شد بیکار بمانم. پس مجبور شدم همان کاری را بکنم که دیگران می کنند. سرک کشیدن توی زندگی همدیگر. تفریح خوبی است. شاید زندگی فلسفه داشته باشد اما «مردگی» نه! فکر کنم مرده ها دیگر این حق را داشته باشند که پشت سر مرده حرف بزنند. همان کاری که خیلی از مرده ها متخصص این کارند. بالاخره خیلی از همین همسایه های من، هفتاد هشتاد سال از زندگی شان را در همین زمینه فعالیت کرده اند. بگذارید از همسایه ی تازه ام برایتان بگویم. اولین تجربه ام در تجسس در زندگی مرده های اطرافم است. برای شروع تمرین سختی است. پیرمرد غرغرویی که خیلی کم حرف می زند. بیشتر نق می زند و فحش می دهد. باورش نمی شود مرده. بیشتر مرده های قطعه های مجاور این روزها در مورد همسایه ی من حرف می زنند! گویا همه زنده که بوده اند می شناخته اندش جز من! از خساستش می گویند. از ثروت بزرگی که جا گذاشته. از تندخویی و پرخاشگریش. از تنهایی اش. از شرایط بد زندگیش و این که کسی دوستش نداشته. که دوستی نداشته. بیشتر مرده ها به او می خندند. طعنه می زنند. من اما دلم برایش می سوزد. چند روزیست نشسته روی سنگ قبرش. می خواهم بپرسم که دلش برای چه چیز دنیا تنگ شده. بپرسم که چرا همه ی عمرش را گوشه ی مغازه اش تنها گذرانده. مسافرتی نرفته. زن و بچه هایش را به خاطر خساستش رنجانده. با همسایه هایش خوب تا نکرده. دوستی نداشته. کتابی نخوانده. از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی ای لذت نبرده و هزار چرای دیگر. اگر زندگی را آن طور وحشتناک می دیده چرا خودکشی نکرده. اصلا از مرگ می ترسیده؟ یعنی واقعا از گذشته اش پشیمان نیست. اگر هست پس چرا گریه نمی کند. پس چرا بعد مردن هم با کسی حرف نمی زند که خالی شود. چرا سرش را نمی گذارد روی سنگ قبرش و زار زار نمی زند زیر گریه که دیگر این دنیا دست از سرش بردارند! ما مرده ها هم هنوز دردهای انسانی داریم. دلمان برای هم، دلمان برای خودمان و برای زنده ها می سوزد. مثل این که همه ی دردها با مرگ تمام نمی شوند. نکند ما هنوز زنده ایم. نکند مردنی در کار نباشد!

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

که می رسد


گیرم که به این کمربند زلزله
سوراخی اضافه کنید
وقتش که رسید
که می رسد
هیچ سگکی
قار و قور شکم های گرسنه
و عطش نگاه های تشنه را
تاب نمی آورد

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

لذت بعضی یاد دادن ها


امروز در یکی از مراکز فنی حرفه ای در مورد یکی از سیستم های حفاظتی ای که قبلا کار کرده بودم کنفرانس داشتم. تجربه ای متفاوت از تدریس در هنرستان های آموزش و پرورش است. اول این که تقریبا همه ی فراگیرانی که آن جا هستند هدف اصلی شان از شرکت در کلاس ها یادگرفتن است و این انگیزه ی مدرس را به شدت افزایش می دهد. دوم این که سن و سال های متفاوتی دارند و این رنج های سنی متفاوت مزایا و معایب خودش را دارد. بهترین مزیتش این است که کنترل کلاس خیلی ساده تر می شود. اما در معایبش می توان گفت که چون سطح آموخته های پیشین افراد متفاوت است باید مطالب به شیوه ای ارائه شود که برای دسته های پایینی سنگین و برای دسته های بالایی ساده و کسل کننده نباشد. اما جدای از این ها امروز یک چیزی مهم تر از این ها دستگیرم شد. لذت یاد دادن بدون چشم داشت مادی و خارج از فضای کاری را قشنگ درک کردم. یاد دادن چیزهایی که تک تک قسمت هایش را با تلاش و پشتکار آموخته بودم. لذت آموختن چیزهایی که برای یادگرفتنش منت کسانی را کشیده بودم که دوست نداشتند یک کلمه اش را هم یاد بگیرم چون فکر می کردند رقیب کاریشان می شوم. در حالی که یک روز خیلی ساده کیفم را برداشتم و صندلی ای که فکر می کردند دارد به صندلیشان نزدیک می شود را گذاشتم برای خودشان تا برای تنوع بعضی وقت ها روی آن هم خستگی در کنند!

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

دیگر چه تحول بزرگی باید اتفاق بیافتد؟!


صد سال دیگر هم روی ماشین هایشان بنویسند «لذتی که درگذشت هست در انتقام نیست» باز هم می کشند. بخششی در کار نیست. فعلا که اینجا همیشه خون، خون آورده. از وقتی که یادم هست این دوازدهمی ست. یکی از این طایفه و یکی از آن. رفته بوده سر زمین. شب که بر نمی گردد مادرش می فرستد دنبال برادرش که نکند. که همان شد که مادرش گونه هایش را با ناخن چنگ بزند و برادرش دست روی قرآن بگذارد که انتقام بگیرد.
بیشتر از سه دهه است که روستایشان مدرسه دارد. هفت هشت سالی هست که خانه بهداشت و مخابرات و خانه ی شورا هم دارند. روی «تپه سور» هم که بایستی مشخص است، دیش ماهواره هایشان بدن استثنا به راه است. نصف بیشتر جوان های روستا دانشگاه رفته اند. کلی معلم و دکتر و مهندس دارند. دیگر چه اتفاق مهمی باید بیافتد که دست از این کشت و کشتار بردارند!

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

چیست که این همه خوره ی روانم شده؟!


رنجیده که رنجیده! رنجیده چون ماجرا آن طور که فکر می کند نبوده. رنجیده چون حاضر نیست حتی شرح ماجرا را از زبان شخص سومی بشنود! چون خیلی چیزها را نمی خواهد بپذیرد. نمی خواهد و یا نمی تواند بپذیرید که ما هم آدمی هستیم مثل خودش و یا آدمی نیستیم مثل خودش! اما بالاخره حوزه ی خصوصی داریم. شخصیت داریم. کار و زندگی داریم. باید کم کم عادت کنم. به بی خیالی. به بی تفاوتی. نادیده گرفتن. اشتباه نکنید. بی مسئولیتی جدای از این هاست. آخر چقدر آدم باید عذاب بکشد به خاطر این که کسی در دنیای خودش بی خود و بی جهت از دستمان رنجیده باشد. چند سال پیش روی تکه کاغذی که به گمانم حالا دیگر بازیافت شده باشد و برای خودش کارتن وسیله ی به درد بخوری شده باشد یا شانه ی تخم مرغی و یا شاید هم یک گوشه ای مثل خودم بی مصرف! در انتظار چرخه ی بازگشت به طبیعت افتاده باشد، به هر حال، روی تکه کاغذ مذکور نوشتم که تمام تلاشم را خواهم کرد که هیچ گاه کسی را نرنجانم! و حالا می دانم که نمی شود. تمام تلاش آدم و کلی آدم دیگر هم به جایی نمی رسد. بعضی ها همین طوری می رنجند! اصلا رنجبرند. چون عادت دارند بی خود و بی جهت انتظار داشته باشند. چون دو دو تا چهارتایشان مشکل دارد. چون فقط از زاویه ی دید خودشان نگاه می کنند. یک زمانی از این عبارت «رنجیده که رنجیده» متنفر بودم. می گفتم یعنی چه رنجیده که رنجیده. مگر زندگی چقدر ارزش دارد که آدم دل کسی را برنجاند. خب همین الانش هم می دانم که زندگی ارزش این حرف ها را ندارد. اما خب کم کم دارد دستم می آید که بعضی وقت ها نمی شود کاری کرد. همین طور که زندگی ارزشش را ندارد بعضی از آدم ها هم ارزشش را ندارند! از گفتن همین جمله ی آخر هم عذاب وجدان دارم! اما نمی شود انکارش کرد. بعضی ها واقعا عین زندگی اند. ارزشش را ندارند آدم خیلی جدیشان بگیرد! نمی دانم چرا باز هم کسی در گوشم نجوا می کند که رنجیده که رنجیده یعنی چه! بس کن آقا این هم شد حرف! مطمئن باشید ترس از مجازات اخروی هم نیست! شاید ترس از عواقب اجتماعی آن باشد که خودم زیاد آن را باور ندارم. پس چیست که این همه خوره ی روانم شده؟ که این همه می رنجاندم!

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

I'm going to an island


کز کرده ام گوشه ی کارگاه. سرد است. خیلی سرد. فقط پاشنه ی پاهایم روی زمین است. نوک انگشت هایم یخ زده. مجوز روشن کردن شوفاژخانه را هنوز صادر نکرده اند. فنجان چای داغ خارج از موعد مقرر اداری و کاملا به هنگامی که می نوشم و «کریس دی برگی» که این روزها بیشتر از هر کسی با من است. فعلا همه ی ناسازگاری های دنیا در چهار حرف و یک کلمه خلاصه می شوند. ک و گ و ج و چ کیبوردم که تنها با ضربات محکم انگشت اشاره تن به روی صفحه آمدن می دهند و آن کلمه. خودم. مثل این که این منم که با دنیا سر ناسازگاری گذاشته ام و همه چیز و همه کس اینجا سر جای خودش است جز من که سر جای خودم نشسته ام! همه سرشان توی لاک خودشان است جز من که سرم توی لاک خودم است! زنگ های تفریح از پنجره ی کوچک کارگاه که هم سطح حیاط مدرسه است بچه ها را زیر نظر می گیرم. صحنه های زیبا و لذت بخشی ست. باور کنید در این هوای سرد هم از سر و کول هم بالا می روند. انگولک کردن تهویه ی کارگاه هنوز بعد از دو ماه جزء لاینفک تفریحاتشان است. می گذارمشان راحت باشند تا لحظات شیرین بازگو کردن شکستن تهویه ی کارگاه مدرسه بماند برای سال های سخت زندگیشان. بماند برای روزی که هم کلاسی های قدیمی در خیابان های شلوغ به هم می رسند. در تنهایی هایی که در اوج ازدحامند. دو نفر آن گوشه ی حیاط دستشان را انداخته اند گردن هم و راه می روند. یکی از آن دو نفر باید خودم باشد! معلوم است که دیگر چه می گوییم. از رویاهایی که خیلی هایشان هیچ وقت تحقق پیدا نکردند. مدیر مدرسه دو نفر را فرستاده دم در کارگاه. برای غارت! کمدی که بعد از کلی منت راهی کارگاهش کرده بودند تا کمی از نابسامانی درمان بیاورند را دوباره بر می گردانند. هر چقدر هم جر و بحث کردیم به جایی نرسید. دارم کم کم به این به جایی نرسیدن ها عادت می کنم. امروز رفته ام فروشگاه برای مدرسه وسایل بخرم. صاحب فروشگاه برگشته می گوید بلدی فاکتور بنویسی! فکر می کند که انباردار مدرسه ام یا شاید هم از این مستخدم های جوان که این روزها همه جا پیدا می شوند. از حرفش ناراحت نمی شوم. می گویم که چند باری نوشته ام. قیمت ها را که جمع می زنم دوباره خودش جمع می زند و سه باره هم جمع می زند! از این که درست است تعجب می کند! می گوید به حروفش هم درست است که جوان! آفرین!! بعضی وقت ها از دست پدرم عصبانی می شوم. کاش می گذاشت همان پادگان خدمت می کردم! حداقلش این بود که پادگانش در یک شهر بزرگتر بود! دو سال سرباز معلمی در این کارگاه نمور و میان این همه آشنای غریبه! چقدر دوست دارم بروم داخل محوطه با این بچه ها فوتبال بازی کنم.

پ.ن:
I Will
From At The End Of A Perfect Day
by Chris de Burgh
I'm going to an island
Where the sun will always shine
Where the moon is always riding on the sea
And when I go I'll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
Ah, ah ... I will
...

بازنگری آرزوها!


می خواهم بروم تا خط مقدم تمام جبهه های جنگ. نه برای جنگیدن و نه فقط برای گرفتن عکس. می خواهم کاری کرده باشم تا مشکل رکود کارخانه های اسلحه سازی طور دیگری حل شود. می خواهم بروم تا دهکده ی کوهپایه ای پای آتشفشان فعالی، آن طرف دنیا، که تازه دیروز فورانش آغاز شده. شاید که خاکستر آتشفشان نفس کودکی را بند آورده باشد. البته که بعضی وقت ها هم کاری از ما ساخته است. همیشه زمزمه ی آرزوهای پسر و دختر جوانی از زیر آوارهای زلزله به گوش می رسد. همیشه کودکی گرفتار سیل می شود. همیشه طوفان سقف خانه ای را با خودش می برد. اما همیشه کسی نیست که بشنود و ببیند. که کاری بکند. چرا ما با خودمان هم همدردی نمی کنیم! اصلا چطور است یک فیلم بسازیم و دنیا را تکان بدهیم یا یک کتاب تاثیر گذار بنویسیم و انگشت بگذاریم روی کل دردهای بشر. منظورم کل دردهایی ست که سراغ داریم. بد نیست آدم پله پله از این لجن زار سیاست برود پایین. بشود رئیس جمهور. نه. بشود یک مشاور مخفی تاثیرگذار. بخواهد که هر چه زندانی بی گناه است آزاد کنند. اتاق های شکنجه را موزه کنند و طناب های دار را بدهند مدارس برای ساعت درس تاریخ. نصف تاریخ ما را با دیدن همین طناب های دار می فهمند. می خواهیم دست دوستیشان را دراز کنند به سمت تمام دستهای کشیده و افتاده! می گوییم بدهند قانون را آن طور که روشنفکران جهان می خواهند بازنویسی کنند. می خواهم ... . چه خوب است که هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم که چه می خواهیم! تا که اگر یک روز فرصتی شد برای رسیدن به خواسته هامان، بشود کاری کرد!

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

همه چیز اینجا مشکوک است


عصر شما بخیر
امروز افغانستان
امروز عراق
ایران و پاکستان
شاهد یک انفجار خونین بود
شب شما بخیر
امروز در نیویورک
در لندن و پاریس
لای دشداشه ی عرب تباری در رختکن فاحشه خانه ای در کوچه ی بن بستی در نیویورک
زیر تابلوی کنترلی قطار مرگی در تفرجگاهی در حاشیه ی لندن
در کیف زنانه ی به جا مانده ای در کافه ی دنجی در جنوب پاریس
یک بسته ی مشکوک پیدا شد
صبح شما بخیر
اینجا لندن است
کمی آن طرف تر پاریس و کلی آن طرف تر نیویورک
گروه های مشکوکی دیروز در افغانستان
در عراق
ایران و پاکستان
مسئولیت تمام بسته های مشکوک جهان را به عهده گرفتند
و درست در مرکز بازار شهر
جنازه ها مشکوکند
تکه های گوشت و لنگه های کفش و لباس های سوخته مشکوکند
عصر شما بخیر
همه چیز اینجا مشکوک است

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

باید بروم. دیر یا زود!


شاید بالاخره باید اقرار کنم که نمی توانم از اینجا فرار کنم. بحث بر سر دل کندن نیست. من دلم هیچ جا بند نمی شود. نمی شود رفت. پدرم درست می گفت. خارج که هیچ. ما خیلی جاهای ایرانش را هم نمی توانیم برویم. من هر چه خیال می بافتم پدرم فقط می خندید. خنده هایش عاصیم کرده بود. می گفتم می شود با جیب خالی هم مسافرت کرد. رفت. دور شد از اینجا. دایی ام می گفت دنیا آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست. اگر راست می گویی با جیب خالی برو تا همین میدان خروجی شهر. راننده تاکسی های آشنا هم سوارت نمی کنند و تا این را می گفت همه هر هر می زدند زیر خنده. خب راست می گفت اما حرف من چیز دیگری بود. من حاضر بودم برای رسیدن به آرزوهایی که داشتم کنار خیابان کارتن خواب هم بشوم. کارگر ساختمانی هم بشوم. اصلا حاضر بودم توی معدن زغال سنگ هم جان بکنم. دایی ام اوایل می گفت خارج برای خارجی هاست! جای ماها نیست. بعدها کمی نظرش عوض شد. می گفت اینجا جای تو نیست! اما هیچ وقت جرئت نکرده تا به حال بگوید کاش بتوانی از این جا بروی. می گوید اینجا برای من کوچک است اما با رفتنم هیچ چیز درست نمی شود! پدرم که گوشش به حرف های من بدهکار نیست می خواهد یک کار دولتی پیدا کنم. صبح ساعت هفت و نیم بروم تا دو بعد از ظهر. زیاد از ساعت کاری هشت و نیم تا پنج بعد از ظهر خوشش نمی آید. فکر می کند که آدم درست و حسابی باید حقوق ماهیانه داشته باشد و به شدت معتقد است که این آب باریکه حتما باید باشد. می خواهد حقوق ماهیانه ام را کم کم پس انداز کنم و در همین بانک مسکن شعبه مرکزی شهرمان که خودش حساب دارد یک حساب پس انداز افتتاح کنم. کم کم از پول کارت اینترنت و هزینه های شخصی دیگرم کم کنم و هی با حسابم کار کنم تا بتوانم برای زمینی که احیانا آن اداره ی مذکور به کارمندانش می دهد و بالتبع به من هم خواهد داد وام بگیرم. یک خانه ی نقلی و جمع و جور داشته باشم و دست یک دختر به قول خودش پدر و مادر دار را بگیرم بگذارمش روی تخت دو نفره ی اتاق خوابمان تا برایش نوه بیاوریم. می گوید که می خواهد من برای خودم کسی باشم! اما نمی داند که این طور آدم نمی تواند برای خودش کسی باشد. این طور شاید بشود برای دیگران کسی شد! می خواهد اینجا بمانم و سرم توی لاک خودم باشد تا اقوام و آشنایان پشت سرمان چیز بدی نگویند و دائم می گوید که کاری نکنم که پس فردا مردم به ریشمان بخندند! به پدرم نمی شود گفت که اصلا گور بابای این ها که دست از سر زندگی ما بر نمی دارند. گور بابای این هایی که نمی گذارند برای خودمان زندگی کنیم و اینجاست که پدرم عمرا دلش نمی خواهد از اینجا تکان بخورم. می خواهد اینجا بمانم و قسمتی از یک امپراطوری خانوادگی باشم. یک امپراطوری عاطفی. همه دور هم. زیاد آرزوهای من را هم جدی نمی گیرد. می گوید ده سال تمام هم کار کنی شاید بتوانی آخرش دست زن و بچه ات را بگیری بروی مشهدی اصفهانی مازندرانی جایی. دست از این خیال پردازی هایت بردار. این کتاب ها مخت را خراب کرده اند. خراب. بگذارشان توی دو سه تا گونی. یک روز با هم آتششان می زنیم و بنشین زندگی ات را بکن. دست از این کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم بردار. این ها برای هیچ کس نان نمی شود. جیبت که خالی باشد برادرت هم احوالت را نمی پرسد. من به همه شان حق می دهم. آن ها همه درست می گویند. هیچ کس اینجا اشتباه نمی کند. من نمی خواهم نگران آینده باشم. نمی خواهم. یک روز سر به سرم گذاشته بود و می گفت مثلا فرض کن کارت پایان خدمتت را گرفتی. پاسپورتت هم درست شد. وسایلت را هم گذاشتی داخل چمدانت. بفرما. کجا می خواهی بروی. روی یکی دو میلیون تومان من معلم بازنشسته هم حساب کن. گفتم خب اولش می روم پیش یکی از همین وکلای مهاجرت. حرفم را قطع کرد و گفت زیاد به این تبلیغات شبکه های ماهواره ای نگاه کردی باورت شده. فکر کردی مشکلت دو روزه و سه سوته حل می شود. این طوری فقط پولت را هدر می دهی و دستت به هیچ کجا هم نمی رسد. گفتم اصلا از همین مرز عراق می روم. چند ماهی کارگری می کنم تا بشود یک کار مناسب تر پیدا کرد. دایی ام به حالت طنز تکرار می کند مناسب تر! مناسب تر! خودم را می زنم به نشنیدن و ادامه می دهم که ظرف یکی دو سال مجردی زندگی کردن و جان کندن بالاخره می شود پس اندازی کرد. نمی شود؟ حتی نمی گویند خب! دوباره ادامه می دهم که توی آن مدت هم می شود یک کاری کرد. مگر این همه مهاجر توی دنیا چطور مهاجرت می کنند. من هم یکی از آن ها. قرار نیست که توی کمپ بمانم و منتظر شانس و اقبال باشم. دلم هم نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرم و برای شما و دیگران مشکل درست کنم. خیالتان تخت. می خندد و می گوید دور این یکی را خط بکش برو سراغ بعدی. گفتم اصلا می روم هند یا ارمنستان. به بهانه ی ادامه تحصیل یا با یکی از همین تورها می روم دوبی یا تایلند. به بهانه ی کار می مانم. ویزای کار می گیرم. (خودم هم می دانم چرت می گویم! اما باید یک چیزی بگویم!) یعنی بین این همه کشور یک جای خالی برای من نیست؟ اصلا می روم استرالیا کانگرو بچرانم! می گوید خب که رفتی کار کردی. یک مقدار پول هم فراهم شد برای تحصیلت. طوری این جملات را می گوید که انگار پولی فراهم نمی شود! یک لیسانس دیگر هم می گذاری کنار همین لیسانست. تازه تا آن زمان دکترا هم بگیری می شود همین لیسانس امروزت. آن هم اگر وزارت علوم مدرکت را تا آن زمان قبول کند. همین آلانش هم آقای دکتر گفتن لوث شده. این جا هم اگر بخواهی می توانی کار کنی. درس بخوانی. مدرک بگیری. می روی آنجا که چه. می خواهم بگویم که مگر می شود اینجا زندگی کرد اما پدر در ادامه ی حرف هایش جدی تر است. به برگشتنت فکر کن. چهل ساله بر می گردی! پس اندازهایت هم می شود خرج بلیط های برگشت و سوغات هایی که تازه اگر بیاوری! از کجا معلوم بعد برگشتنت پدری مانده باشد یا مادری. نه زنی. نه بچه ای. نه شغلی. این جا هم می توانی زبانت را تقویت کنی! اینجا هم می توانی هر غلطی که دلت خواست بکنی! آن ها همه درست می گویند اما اینجا جای من نیست! مگر آدم فقط برای پول و تحصیل است که می خواهد برود. آدم تا جوان است باید برود ببیند و یاد بگیرد. تجربه کند. زندگی کند! گیرم که هر چه می گویید درست باشد. خب هر تصمیم بزرگی هزینه می خواهد. اینجا ماندن هم خودش هزینه ی بزرگیست برای من! حالا تو بگو. تو دیگر چرا نرفتی. تو هم که شدی مثل این ها. زن و بچه و شغل دولتی و دغدغه ی پرداخت اقساط وام های بانکی. تو بمان اما من رفتنی ام. دیر یا زود.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

ساده بگذریم از این همه قیل و قال


«کامو» در کتاب سقوطش از زبان «کلمانس» خاطره ای را بازگو می کند که مشابهش بارها در زندگی من اتفاق افتاده و امروز هم یکی از آن روزها بود. «کلمانس» پشت چراغ قرمز با موتور سواری برخورد لفظی و در نهایت فیزیکی پیدا می کند و با این که حق با او بوده و قدش بلندتر و قدرت بدنی اش بیشتر بوده و به قول خودش ترسو هم نبوده! اما بنا به دلایلی زمانی که به خودش می آید سیلی اش را خورده، طرف فرار کرده و صدای بوق های ممتد ماشین های پشت سرش وادارش می کند که شکست خورده و گیج و منگ به اتومبیلش برگردد و به راهش ادامه دهد. «کلمانس» در ادامه می گوید که مدت زمان زیادی را برای فراموش کردن این رخداد صرف کرده و پس از ختم ماجرا بارها آن صحنه را طوری که کتک خوردنش را تلافی کرده باشد، در ذهنش بازسازی کرده است. شبیه داستان نویسی که بارها داستانش را به عقب بر گرداند و هر بار آن را به گونه ای دیگر روایت کند تا بالاخره دق دلش خالی شود و آن طور که فشار آن تحقیر و به قول کامو «احساس بدبختی» را از خودش دور کند. امروز من هم بدون آن که تقصیری داشته باشم با یکی از همکارانم که تعادل روحی مناسبی ندارد درگیر شدم. هر چه تلاش کردم که کار به آن جا نکشد نشد. در حقیقت قربانی دعوای بین دو نفر دیگر شده بودم اما درگیری لفظی و تحقیرش ماند برای من. به واسطه ی شرایط محل کار و محیط بسته ی زندگیم نشد که پاسخ حرف هایش را از همان جنسی که گفته بود بدهم و همین مانده روی دلم. سنگینی می کند. از یک طرف دلم برایش می سوزد که آنقدر دلش و دنیایش کوچک است و مغزش هم چنان که جثه اش! از یک طرف هم دلم برای خودم می سوزد که درد می کشم و نمی توانم فریاد بزنم! حرف هایی که مثل سیلی بر یک طرفت وارد می آید و عیسی وار طرف دیگرت را برای سیلی بعدی پیش می کشی تا که شاید اندکی از احساس حقارت و بدبختی ات را کم کرده باشی و طرفت را به گونه ای دیگر زمین زده باشی. اما دردناک تر این که او هنوز پیروزمندانه به این فکر می کند که حق با او بوده و چه خوب کرده است که دهنش را تا جایی که توانسته باز کرده است! پس کی می رسد آن روزی که بتوانم ساده بگذرم از این همه قیل و از آن همه قال!

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

بیا


کاش می شد بیایی و چند روزی اینجا بمانی. شعله های بخاری کهنه ی اتاق آنقدر هست که هنوز هم دو تایمان را گرم نگه دارد. بیا تا با همسایه ی جدیدمان آشنایت کنم. تنها کسی ست که اینجا چاله ی تنهاییش از من عمیق تر است. پیرمردِ کمر خمیده ای ست که چند سالی ست زنش مرده و تازه از روستا کشان کشان آورده اندش اینجا که مابقی عمرش را به خیال پسر جوان و عروس بد خلقش، شهری زندگی کند. پیر دختر معلولی دارد که دو نفری طبق عادت روستا دم در خانه شان می نشینند و از صبح تا شب دو طرف کوچه ی باریک و بن بستمان را به آسمان ابری این روزها گره می زنند و درهای بسته و نگاه های همسایه های غریبه شان را آه می کشند. هر روز جلوی آیفون خانه می نشینم و دزدکی به تنهاییشان نگاه می کنم. نگو که تنهاییمان از یک جنس نیست. هست. دستش را پشت منحنی کمرش حلقه می کند و مدام می آید و می رود. تنهایی یعنی همین. آمدن و رفتن. رفتن سرگردانی نیست همچنان که آمدن نیست اما رفتن و آمدن عین سرگردانی ست. ما هر دو تمام روز را می آییم و می رویم بی آن که جایی رفته باشیم و یا از جایی برگشته باشیم. بی آن که به جایی رسیده باشیم. کلاس زبان که می روم پشت سر دو جین دانش آموز مدرسه ای تنها زل می زنم به وایت برد. باشگاه هم که می روم پشت سر یک ردیف پیرمرد که برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن، سر چشم و هم چشمی مثل تمام زندگی گذشته شان در تعقیب و گریزی نابرابر می دوند و می دوند، تنها دنبالشان می کنم. پشت سر ماندن یعنی تنهایی. دنبال کردن یعنی سرگردانی. سر کار هم بین همکارهایی که هر چه آشناتر می شویم فاصله مان بیشتر می شود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری سراغم می آید. آمدنت اجباری شده. بیا. اما قبل از آمدنت حتما خبر بده که باید چند تایی هم کتاب برایم بیاوری. این روزها احساس می کنم شبیه ماهی ای هستم که رودخانه اش خشک شده و می خواهد از باله هایش بال در بیاورد. می خواهم پرنده باشم. آسمانم نیست. بیا و پرده های اتاقم را با دست های خودت کنار بزن تا باز شدن این پنجره های بسته را که رفتن این ابرهای تیره را که پرواز در آسمان تنهاییم را که رهایی از این همه سرگردانی را باور کنم. بیا تا من هم برایت از پیرمرد شصت ساله ای بگویم که بعد از سی و چهار سال انتظار حالا یک پسر بچه ی شش ساله دارد و بخاری خانه اش را از ماه دوم تابستان روشن می کند تا که تک فرزندش سرما نخورد! حتما بیا کلی حرف برای گفتن خواهیم داشت!

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

تهویه های شکسته


بالاخره تهویه ی کارگاه را شکستند. چند روزی بود دور و برش می پلکیدند. می دانستم که برایش برنامه دارند. قصد دزدیدنش را نداشتند. فقط می خواستند نباشد. مزاحمتی هم برایشان نداشت که مثلا صدایش اذیتشان کند یا هر چیز دیگری. فقط می خواستند مدرسه که می آیند کاری کرده باشند. آن یکی که از بقیه قدش بلند تر بود چشمانش برق می زد. مدیر مدرسه می گفت که اگر می شناسمشان کافی ست لب تر کنم تا گوش مالیشان دهد. دلم نیامد بگویم که هر چهارنفرشان را می شناسم. شما هم اگر کنج کارگاه دزدکی از پشت میز کامپیوترتان حرکاتشان را زیر نظر داشتید می دانستید که نباید چیزی بگویید. یک ماه از سال تحصیلی گذشته و کلاس هایشان هنوز یکی در میان برگزار می شود. آن هایی هم که برگزار می شود یا تجهیزات ندارند و یا معلم هایشان تجربه و انگیزه ی لازم را ندارند. سرایدار و نظافتچی های مدرسه هم که دیگر بابای مدرسه نیستند. از ناپدری هم بدترند. دلشان به حال ساختمان مدرسه هم نمی سوزد! نظافت کارگاه ها و جابجایی وسایل مدرسه را گذاشته اند به عهده ی دانش آموزها. مدیرها هم نمی توانند یا نمی خواهند بگویند که بالای چشمتان ابروست و این بچه ها وظیفه شان چیز دیگری ست. یا مسن و از کار افتاده اند و یا پارتی شان آنقدر کلفت است که گوششان به این حرف ها بدهکار نیست. این بچه ها کلاس درس مناسب و معلم دلسوز و با تجربه می خواهند. برنامه ریزی درست و حسابی. چیز زیادی نیست. حقشان است. با گوشمالی دادن و تهدید کردن هیچ گره ای باز نمی شود. گیرم که تهویه ی کارگاه را هم سالم نگه داشتید. تهویه فدای سرشان. تهویه ی شکسته برای ما بهترین پیام است. یعنی ما مشکل داریم. یعنی به دادمان برسید! مگر ما به آن ها یاد داده ایم که حرف های دلشان را چه طور بزنند. اصلا مگر ما به آن ها اجازه داده ایم؟!

اتاق اساتید


دوباره صبح می شود و خودم را وسط توده ای از معلم های کسل کننده و غرغرو در اتاق اساتید پیدا می کنم. احساس دانش آموز مردودی ای را دارم که برگه ی امتحانش را دارند در دفتر مدرسه جلوی آن همه نگاه تحقیر کننده ی بی تفاوت تصحیح می کنند. اینجا همان جایی ست که زمان دانش آموزی خودمان اسمش دفتر مدرسه بود و آرزویمان این بود که به بهانه ی آوردن چند شاخه گچ یا تخته پاکنی که خودمان پشت پنجره قایمش می کردیم به آن جا سرکی بکشیم. آن روزها صرفا به کسانی که در دانشگاه درس می دادند استاد می گفتند. دبیرستان که می رفتیم مشکلمان این بود که به دبیرها بگوییم آقا یا آقا معلم و من به شخصه با همان فامیلیشان خطابشان می کردم. خوب یادم هست که بچه هایی که آن زمان معلم ها را دست می انداختند بهشان می گفتند استاد! حالا هم تقریبا همین طور است. بچه ها فامیلیمان را صدا می زنند. خوش بختانه تا به حال هیچ دانش آموزی به من یکی استاد نگفته اما بخش اداری مدرسه همه جا روی در و دیوار و فرم و هر چه دستشان می رسد می نویسند استاد و اساتید. بگذریم. اساتید با چشم های خسته و صورت های سنگیشان دور میز حلقه زده اند. سه نفرشان گیر داده اند به روزنامه ای که تاریخش برای نه روز پیش است. دو نفرشان دقیقا گوشه های یک صفحه را گرفته اند و دانسته یا ندانسته به سمت خودشان کشش می آورند. خوشبختانه کسی که هر روز بحث حقوق و مزایا و اضافه کار و تورم و مصوبه های مجلس را پیش می کشد امروز کلاس ندارد. این یکی هم به کار همیشگیش مشغول است. سر و کله زدن با بخش نامه های جدید. آن یکی هم که از همه جوان تر است پشت سر هم خمیازه می کشد و با گوشی اش ور می رود. دو نفری هم که بعضا خنده ای روی لبشان نقش می بندد و احوال پرسی گرم و صمیمانه ای دارند، کله هایشان را کرده اند توی هم و پچ پچ می کنند. یکیشان با دست اشاره می کند که کنارشان بنشینم. ترجیح می دهم سر جای خودم بمانم. بغل دستیم هم دو بار پشت سر هم می پرسد امروز صبحانه بخوریم یا نه؟ مانده ام که من وسط این جمع چکار می کنم که ناگهان صدای گوشیم بلند می شود. یک اس ام اس ناشناس. از همان هایی که هیچ وقت جوابشان را نمی دهم. سرایدار با سینی کوچکش که استکان های بدقواره ی آبدارخانه را رویش به زور جا داده با گام های لرزان تو می آید. بالاخره اساتید چشم هایشان به نشانه ی رضایت اندکی بازتر می شود. چند نفری دست مریزادی می گویند و دوباره به حالت اولشان بر می گردند. به من که می رسد می خندد. می خواهم بگویم که یا سینی اش را عوض کند و یا دوباره اش کند. آبدارخانه که همین بغل است. اما چیزی نمی گویم. خب اینجا بیشتر اوقات همه ساکتند. حتما آن ها هم نمی خواهند چیزی بشنوند. البته روی در و دیوار هم چیزی ننوشته که مثلا سکوت را رعایت فرمایید یا مثلا سیگار نکشید و یا مثل دوران مدرسه ی ما که روی دیوار دفتر نوشته بودند «تشویق کنید نه تنبیه» و ما همیشه «تنبیهش» شاملمان می شد و حالا ننوشته ها هم شامل حالمان می شود. خب حتما فهمیده اند که دیگر دیوار نوشته ها جواب نمی دهد. با خودم می گویم کاش حداقل یکیشان سیگاری بود و زل می زدم به سیگار کشیدنش و این چند دقیقه مصاحبت با اساتید کمی قابل تحمل تر می شد. یعنی در حوزه ی اختیارات ما هست که بگوییم کمی صدای بلندگوی مراسم صبحگاه را کمتر کنند. بیچاره دانش آموزها. چقدر هم کشش می آورند. یکباره به سرم می زند اس ام اس ناشناس را بدون پاسخ نگذارم. ببخشید شما؟ «فلانی ام. حالت چطوره؟» بعد از این همه مدت. حتما کاری دارد. اما چرا زنگ نمی زند. خجالتی بود؟ یادم نمی آید. حتما مقدمه چینی می کند. از این که بعد از آن همه مدت خبری از من گرفته بود تشکر کردم. واقعا هم پسر خوبی بود. اما جز چند صباحی در آن روزهای اول دانشگاه زیاد با هم نشست و برخاستی نداشتیم. البته با همه همین طوری بود. در همان اس ام اس اول بعد از تشکر خداحافظی می کنم. در پاسخش نوشته اولین دوست و بهترین دوستش بودم. من؟ همیشه فکر می کردم که جز سلام و احوال پرسی چیزی بین ما نبوده! دیگر اس ام اسی رد و بدل نشد. مثل این که واقعا می خواسته خبری از من بگیرد. من بهترین دوست کسی بوده ام و خبر نداشته ام! لایه ی نازک چربی مانندی روی سطح استکان چای را گرفته. اهمیت نمی دهم. یک باره سر می کشم. احساس می کنم هم دانشگاهی قدیمیم هم یکی بوده مثل همین هایی که امروز در اتاق اساتید کنارم نشسته اند. یکی از همین بی تفاوت ها و شاید بی دوست ها!

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

برای مایی که روی زمینیم!


به رسانه های دنیا خبر دهید. تعداد ما خیلی بیشتر است. خیلی بیشتر از سی و سه نفر. خیلی بیشتر از سی و سه هزار نفر و حتی بیشتر از سی و سه میلیون نفر. افکار عمومی باید در جریان باشند. ما که فکر می کنیم برای شما خبر داغی باشد. کل درآمد حاصله را هم بین خود تقسیم کنید. به خیلی هایتان پیشاپیش بگوییم که خبر سیاسی نیست. لازم نیست عکاس و خبرنگار بفرستید، مستند تهیه کنید، کنفرانس خبری بگذارید و تحلیل گر سیاسی خبر کنید. نمی خواهد رئیس جمهورها بیایند. مجلس قانون تصویب کند و گروه های سیاسی بیانیه بدهند و فعالان حقوق بشر تومارِ امضا جمع کنند. نمی خواهد. کافی ست فردا در یکی از خبرهایتان بگویید حالا که معدن چیان شیلی را نجات داده اید فکری به حال آن ها بکنید. آن ها که روی زمین گرفتار شده اند!

Freedom Songs


Occasionally, I hear my popular old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. In that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voice for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our Teens passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:

Occasionally, I listen to my favorite old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. During that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voices for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our teen years passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

گنگ است!


از آن بالا همه چیز را می بیند. به اسب ها و الاغ ها نگاه می کند. به شترها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی و حتی به شباهتش با پلنگ ها هم خیره می شود. با همه شان غریبه است. خیلی خوب می داند که این همه حیوان چرا و چگونه برای بقا به جان هم افتاده اند اما چیزی نمی گوید. نه این که نخواهد. نمی تواند. دست خودش نیست. گلو برای بغض کردن دارد اما صدایش در نمی اید. ساز گلویش را پاره کرده اند! زرافه ی گنگ صدایش نه به زمین که به هیچ آسمانی نمی رسد!
پ.ن: حنجره ی زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!... تنه‌اش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخ‌هایش به گاو وحشی و گوش‌هایش به گوش الاغ شباهت دارد و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوستی شبیه پلنگ ... .

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

Proper teaching instead of predictions


I am working at a training school. Most of our young students don’t have motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have the capacity for mathematics and relative sciences to humanism. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who haven’t proper qualifications to study. Inability of families for compliance their primary requirements and eliminate their main personal problems. Sometimes everybody of teachers ignored their main right. Right of proper educate in their capacity and in their situations. Because they suppose their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties. Proper teaching instead of these predictions!

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am working at a training school. Most of our young students don’t have much motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have an aptitude for mathematics and humanities. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who don’t have proper circumstances to study. Inability of families in providing their primary needs to eliminate their main personal problems is one of the issues. Sometimes all of teachers ignore their main right; the right of proper education in their capacity and under their circumstances. Because they assume their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties: Proper teaching instead of these predictions!

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

کاکتوس های شکسته


دفترچه ی خدمات درمانی شوهرش را دزدکی برداشته و می خواهد که برایش بخوانم. دیشب بیماریش را در گوگل سرچ کرده بودم. با دیدن اسم آزمایش می شد همه چیز را فهمید. گفتم مگر می شود دست خط این دکترها را خواند! دفترچه را می بندد و مطمئنم که تلویزیون نگاه نمی کند. خط دیدش آن طرفی ست. چگونه می شود به کسی که از افسردگی کاکتوس گلدان خانه اش دلش می گیرد از امید درمان یک بیماری لاعلاج سخن گفت!

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

Telling story and Sense of responsibility


In Iranian primitive society grandmothers had a big duty. Narrate. They were a storyteller. However, my grandmother never told me any story even her life’s story. It’s clear that everybody will have their stories. Perhaps she hadn’t able or hadn’t liked to speak about them. What’s the reason of this silence? My grandfather had a very time to tell a story to his grandchild. However, he doesn’t tell me any story either. Certainly, all these silences have their reasons. Most of this reason contains one important factor. Sense of responsibility. They hadn’t comprehended their duties on our society.

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Telling Stories and Sense of Responsibility
Traditionally, in Iranian society, grandparents have had a big duty: to narrate. They were storytellers. However, my grandmother never told me any stories; not even her own life story. It’s clear that everybody has a life story. Perhaps my grandmother couldn’t, or didn’t like to speak about hers. What’s the reason for her silence? And my grandfather, although he has lots of time to tell stories to his great-grandchild, just like my grandmother, he never told me any stories either. Certainly, their silence has reasons. Reasons which include one important factor: lack of sense of responsibility. They had not comprehended their duties as grandparents in our society.

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

afraid of writing in English


I am afraid of writing in English. And I know that I have to overcome my fear by writing more and more. My brain is full of ideas for writing .About my memories and my experiences and all my wishes. In our region learning English is difficult .Because our city is very small and faraway. Internet speed is very slow and it’s cost is high. No one of academy teaching in English and no one of local TV channel pay much attention to this international language. Bookstores don’t sell books in original language. Traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motive to study English. And in this traditional living learning English is unnecessary.

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am afraid of writing in English, and I know that I have to overcome this fear by writing more and more. My brain is full of ideas to write about; about my memories, my experiences, and all my wishes. In our region learning English is difficult because our city is very small and remote. Internet speed is very slow and it’s cost is high. There is no school for academic studies in English, no local TV channel that pays much attention to this international language, bookstores don’t sell books in original languages, and traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motivation to study English, and in this traditional style of living, learning English becomes unnecessary.

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

گریه نکنم؟


این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!

جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

از نگفته ها و نکرده هایمان


از کاهیِ کاغذِ نشریات
پرینت های ناشیانه ی صفحات وب
دست نوشته های مچاله ی سطل های زباله ی دانشکده
پاکت های خالی سیگار
تفاله های خشک ته استکان روی میز
کپی ناخوانای شناسنامه
رنگ پوشه ی پرونده
و مردمک چشم های من و تو
که پرده های گوشمان
از حنجره های محرمان هم در بکارت است
می ترسند
اسم هایمان را در گوش هم می خوانند
سوال هایشان را به ستون می چینند
و زل می زنند به دست خط های آشفته مان
من تو را نمی شناسم
اما گمان مبر غریبه ایم
آن ها که حرف های زیادی برای نگفتن دارند
جمله هایشان ناگزیرمحتاج حرف های اضافه است
از من تو را می شناسم
از حتی نمی شناسمت
و کلمه کلمه ی تکذیب و اعتراف و بنویس هایمان
از نگفته هایمان
از نکرده هایمان
می ترسند

پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

مرد شدن!


پسر همسایه دیگر برای خودش مردی شده. این را درست بعد از این که زنش را دم در خانه ی پدرش به من نشان دادند فهمیدم. البته اگر کمی بیشتر دقت می کردم شاید می توانستم ظرف همین یکی دو هفته از نحوه ی خوش و بش کردنش بفهمم که بله تازه او دیگر برای خودش مردی شده. خب سرش را پایین می اندازد و در حین این که گردنش را کج می کند دست هایش را بالا می برد. پدرش هم دقیقا به همین شکل حال و احوال می کند. نمی دانم چرا آدم نمی تواند بزرگ تر شدن دوستان هم سن و سالش را آن طور که باید قبول کند. شاید چون نمی تواند بزرگ تر شدن خودش را بپذیرد. چند سالی بود که هر وقت بر می گشتم شهرستان و از دور چشممان به جمال هم روشن می شد راهش را کج می کرد و می رفت. شاید چون هیچ وقت دانشگاه قبول نشد با دیدن من یاد ناکامی هایش می افتاد. نمی دانم. اما شاید اگر حال و روزگارم را از چشم های خودم می دید دیگر راهش را کج نمی کرد و گردنش را بالاتر می گرفت و سینه اش را هم چه بسا جلو می داد. به هر حال نمی شود این را پنهان کرد که او دیگر برای خودش مردی شده چون حالا هم یک بچه ی تپل مپلی دارد و هم یک وانت بار سرحال! حالا که دارم این ها را می نویسم ساعت از سه نصف شب گذشته و صدای روی هم ریختن آجرهایی که پشت سر هم روی خانه ی همسایه پرتاب می شوند دوباره روی این نکته مهر تاکید می گذارد که پسر همسایه برای خودش مردی شده. او دارد برای خانواده اش سقفی رو به راه می کند. هر چقدر هم با مرد شدن خودت مشکل داشته باشی نمی توانی این را منکر شوی که دوستانت یکی یکی دارند برای خودشان مردی می شوند!

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

مصاحبات!


چند روز دیگر مصاحبه دارم. همان گزینشی که باید اسمش به گوشتان خورده باشد. امروز از چند نفر از دوستانم که قبلا مصاحبه داده بودند مقداری سوال جمع آوری کردم که برای آن روز آماده باشم. و حالا من مانده ام و توده ای از سوال هایی که جواب هایش بیشتر از سوال هایش به فکر وا می داردم.
- مشخصات کامل؟ (جزئیات مقاطع مختلف تحصیلی؟ شغل قبلی؟ شغل پدر؟ و ...)
- شخصا چه کتاب هایی مطالعه می کنید با چه موضوعی و از کدام نویسنده؟
- روزنامه هایی که می خوانید؟
- دوستان؟
- کارکرد ماهواره در جامعه را چگونه ارزیابی می کنید؟
- نظر شما در رابطه با اقتصاد و سیاست کشور چیست؟
- آخرین راهپیمایی که در آن شرکت کردید؟ محل تجمع؟ سخنرانان؟ پرچم کدام کشورها را آتش زدند؟ (روز قدس؟ روز دانش آموز؟ بیست و دوم بهمن؟ و ...)
- آخرین نماز جمعه ای که شرکت کرده اید کی بوده؟ امام جماعت مسجد؟
- از نقاط ضعف و قوتتان برایمان بگویید؟
- برخوردتان در جمع چگونه است؟
- آخرین خبری که شنیده اید در چه رابطه ای بود و نظرتان در آن باره چیست؟
- اصول دین؟
- نماز و اذان و اقامه؟ (اوقات شرعی؟ انواع نماز؟ وضو؟ غسل؟ تیمم؟ نیت؟ حمد و سوره؟ رکوع؟ سجود؟ تشهد؟ قنوت؟ سلام؟ نماز اعیاد؟ نماز میت؟ نماز خسوف و کسوف و باران؟ تفاوت اذان و اقامه؟ تفاوت نماز جمعه و نماز عید؟ قصر و جمع و ...)
- حج؟
- آیا روزه می گیرید؟
- پاشو دو رکعت نماز بخون.
- قوه مقننه؟ (رئیس مجلس؟ تعداد نمایندگان؟ طیف ها و اقلیت ها؟ نمایندگان شهرتان؟ و ...)
- قوه ی مجریه؟ ( رئیس دولت؟ معاونان؟ اعضای کابینه؟ و ... )
- قوه ی قضاییه؟ (رئیس قوه ی قضاییه؟ انتخاب؟ و ... )
- شورای نگهبان؟ (رئیس شورای نگهبان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ و ...)
- مجلس خبرگان؟ (رئیس مجلس خبرگان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ نمایندگان استانتان؟ مدت زمان نمایندگی؟ و ...)
- بالاترین مقام کشوری؟ وظایف مردم در برابر آن؟
- نوع پوشش؟ (شلوار لی یا پارچه ای؟ و ...)
- و ...
و کلی سوال های دیگر که بیشترشان برای تشخیص صحت جواب های دیگر پرسیده می شوند. در جواب خیلی از سوال های بالا مانده ام! نه این که بلد نباشم. مانده ام!

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

با من بدوید


ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

کنار آمدن و کوتاه آمدن


سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹

چانه نمی زنم


از قضای روزگار
در صف تمام عروسی های خاندان ما
همیشه مرده ای بر زمین می افتد
تا روی دست های مهمانان
شاباش کنان و فاتحه گویان
رهسپار خانه ی بختش شود
گفتم چیزی نمانده بود
راننده ای با برگه های بیمه نامه اش
شاهرگم را بزند
چه فایده
آن ها فقط به پر کردن قبض های جریمه شان فکر می کنند
برای خط گرفتن و کم کردنش
چانه نمی زنم
بهتر است آدم با دندان دردش کنار بیاید
کارش از عصب کشی گذشته
پدرم می گفت بیست و شش سال برای کشیدنش زود است
شام و نهارت که ساندویچ باشد و کیک و ماء الشعیر
با یک طرف دندان هایت هم می توانی روزهایت را سر کنی
کیک وسط گلویم گیر می کند
آن طرف خیابان چند نفر دور سرش حلقه زدند
معتادی که روی زمین افتاد
از سواری های بین شهری می ترسم
نه از مرگ نه
از زمین گیر شدن
اما ترس همیشه مانع بزرگی نیست
روی صندلی عقب هم که بنشینم
جاده زیر پایم باشد
انگار فرمان در دست و ترمز و کلاچ و گاز زیر پایم است
یکی دو سبقت ممنوعه
یکی دو بار دلم می لرزد
قبض جریمه را از پنجره پرت می کند بیرون
دلم برایش می سوزد و خنک می شود
این جاست که دندان دردهای قدیمی تازه می شوند
همه اش همین سیگار لعنتی ست
چهار نخ مارلبورو لطفا
با معده ی خالی که سیگار می کشی
پیامک های بی جوابت را بهتر فراموش می کنی
همیشه خاکسترها به زمین می ریزند
و دود هیچ سیگاری در نهایت به چشم های آسمان نمی پاشد
دستیار کمیسر با ولادمیر دیدار نمی کند
و نتیجه فوتبال برای هیچ تماشاگری مشخص نمی شود
دختری با مانتو و روسری و موهای مشکی اش نگاهم می کن
دپنجره ها حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند
دوباره بر می گردم لب پنجره
چشم ها و کفش هایش هم مشکی ست
راننده ای دنبال آدرسی می گردد
سرش را بیرون می آورد
اما چیزی نمی پرسد
دندان درد از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است
خودم خوب می دانم
هم سن و سال های من ازدواج کرده اند
بچه هایشان مهد کودک می روند
شغل و مسکن و ماشین دارند
من هم سعی می کنم من بعد
هر شب مسواک بزنم
از همین فردای پس فردا
همان تکه ای که لق می زد
پوسیده جدا می شود
زیر شیر آب یک طرفش هنوز برق می زند
دندان دردم فروکش می کند
برگه های جریمه پرداخت می شوند
صبح شب زفاف فرا می رسد
و صدای جیرجیرک ها
که زمانی از پلک زدن ستاره ها بود
آخرین چیزیست که می خواهم به یاد بیاورم

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

از سرباز تا فرمانده


در یکی از مراکز تربیت معلم برایمان دوره ی آموزش سرباز معلمی گذاشته اند و منی که روزگاری به خاطر معلم بودن پدرم از برچسب معلمی متنفر بودم حالا قرار است به مدت دو سال همان راه را دوباره بروم. تفاوت محیط های نظامی و غیرنظامی تا حدی ست که بعد از خروج از پادگان و آمدن به اینجا احساس راحتی ای می کنیم که وصف ناپذیر است. آموزش فرماندهان پادگان و استادان باتجربه ای که آموزش و پرورش برای ما انتخاب کرده است یک تفاوت عمده دارد. در پادگان می خواستند از ما یک سرباز بسازند اما آموزش و پرورش می خواهد از هر کداممان یک فرمانده بسازد. تفاوت دیگری که اینجا با پادگان دارد این است که اینجا ما را همکار خودشان می دانند اما در پادگان واژه ای به اسم همکار و شبیه آن وجود ندارد. مادون ها همیشه زیردست مافوق ها هستند. از انصاف خارج نشویم تمامم تلاششان را می کنند که از ما یک معلم خوب بسازند هر چند که استادی که به ما می گوید نباید اجازه بدهیم دانش آموز سر کلاسمان بخوابد خودش نمی تواند کلاسش را آنقدر جذاب برگزار کند که از بسته شدن پلک های من جلوگیری کند و استادی که درباره ی تنظیم وقت کلاس و مطالب درسی سخنرانی می کرد مانده بود نیم ساعت آخر کلاس خودش را چطور تمام کند. خنده دارتر این که استادی که روش های مدیریت در کلاس را تدریس می کرد کلاس از کنترلش خارج شد و یکی از دوستانمان را از کلاس بیرون کرد. استادانی که بر لزوم تدریس صحیح در کلاس تاکیید می کنند به وضوح در کلاس هایشان با سخنان بی منبع ، خود ساخته و نامستدل به شعورمان توهین می کنند تا حدی که گاه شرح های متفاوت و حتی متناقضی از یک قضیه ، حادثه و یا تعریف ساده ی علمی دارند. مهم ترین چیزی که در طول این دوره آموخته ام این است که معلمی یک هنر شخصی است. معلمی که روی سن کلاس بازی می کند، روی تخته نقاشی و در برابر دانش آموزانش چون خطیبی بزرگ سخنرانی و یا چون سقراط به بحث می نشیند. شما می توانید اصول تدریس را به کسی بیاموزید اما آن چه که دانش آموز از معلمش می آموزد تنها نتیجه ی آموخته های اصول تدریس او نخواهد بود! تجارب هر انسانی منحصر به شخصیت و شرایط خاص زمانی و مکانی اوست و شاید هیچ ارزشی برای دیگران نداشته باشد. چند نمونه از توصیه های شفاهی استادانمان را برایتان می نویسم:
- در دبیرستان و مخصوصا در جلسه ی اول کلاسی با دانش آموزان شوخی نکنید چون جلسه های بعد با تیربار هم سر کلاس بروید دیگر کلاس کنترل نمی شود!!!
- اگر چند نفر سر کلاس درس پر رو بازی! در آوردند می توانید با قاطعیت یک نفر را از کلاس بیرون کنید تا حساب کار دستشان بیاید!!!
- یک هفته ی اول روی میز بکوبید تا یک سال با اعصاب آرام تدریس کنید!!!
و ....
در اکثر این توصیه ها آن ها ناتوانی هایشان در تدریس و کنترل کلاس را با روش های شخصی پاسخ گفته اند و حتی در ذهنشان به این فکر نکرده اند که شاید راه بهتری برای اداره ی کلاس بوده باشد. من حاضر به تکرار این تجربه ها نیستم حتی اگر به مشکل بربخورم. تمام این روش ها از دید من چیزی جز ناتوانی معلم در کلاس درس نبوده و نیست.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...