شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

تِ اکسترانو

 
 
دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
 چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش

پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱

این نفس زدن ها


جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

شعرِ بی دفاع

 
شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!

که خسته است؟!


دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!                          

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

بزرگترین مزیت یک شهر

اصلا مزیت شهر ما همین است
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

جایی برای ماندن!

تتمه ی دستمزدِ یک ماهم
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

مثل ...


مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیه­ی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

خنده ی تلخ!

 
بدونِ پول، قافیه هایت همه وام می شود
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته­ ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند

سرنوشت کرم های جمجمه ام


جوجه ات درونِ جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

عدالتش!


یک کفه ی ترازویِ عدالتش
مردیست که با وافورِ شکسته اش
رگش را زده
در کفه ی دیگر
زنیست تنها
با دو بچه ی عقب افتاده و کور 
مردی که در آن کفه کم آورده
خودِ زندگیست
که سنگینی کفه ی دیگر را
به دوش نمی کشد!
و تنها زمین است که دروغ نمی گوید
به جای به دوش کشیدنِ امانتش
می بلعدشان!

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

رازِ‌ رفتن ها

 
رفتنِ آدم ها اگر دستِ خودشان نباشد
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
 عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۱

حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی



فاصله ها
کِش نمی آيند
کِشت می آورند
پاره که شدی
هر تکه ات یک گوشه می پوسد!
بیا و آخرین انگشتِ علاقه ات را
قلابِ عصای سوالی کن دورِ گردنت
برگردان خودت را به قبلِ تمامِ فاصله ها
نقطه شو ته خطت
زیر حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی

بهمنِ آرامش!

مسافرانِ نوروزیِ در برف مانده
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ‌ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

آکواریوم روی سفره - راز ساقه طلایی - روستایی که دیگر نیست

من نمی دانم اگر که
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱

زندگی پلی استری

دیوارهای سفیدِ نوجوانیِ بدونِ پوستر
سقفِ­ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ‌ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانه­ی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

برای تو هم که نو شدن سال را نمی فهمی

دعوت از بازیگری که دیالوگهایش نیست
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!  
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ‌ روزهای عمرِ‌ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ‌ روزهای زمستانی را
خیالِ‌ شکوفه­های بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ‌ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرف­های ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ‌ زخمی
ترجمه­ی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰

تکرار

بعدِ‌ بیست و هفت سال ترسِ لو رفتنِ‌ سیگار پیشِ پدر
شنیدنِ خاطراتِ‌ جنسیِ‌ تلخِ دختری از روزگارِ‌ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسه­ی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ‌ رفتنت در نبودنت به تخمِ‌ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ‌ شب عید از همیشه­ی خدا‌ تنهاترند
در سکوتِ‌ قلیان خانه ها به فکرِ‌ بوسه­ای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ‌ کم رنگِ در حصارِ‌ دود مایوس!

پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva  - Million Alyh Roz Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰

اینجا بدونِ‌ من

نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ من
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ تو
آن طرفِ‌ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ‌ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ‌ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ تو
 پ.ن: اینجا بدون من نامِ فیلمی است از بهرامِ‌ توکلی.

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

روزهای یللی تللی!

در وسعتِ میهنت جا برایِ رویایِ تو کم
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ‌ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ ‌پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

جاده ها بسته ست

برف و سرما و کولاک و پیاده روی
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

انتخابت در برف!

پیامک ها و ژست های معصومانه شان که تمام شد
دلم برای جوان های امیدوارِ دور و برشان کباب شد
حضورِ‌ چشمگیرِ شناسنامه هایِ تشنه به نقشِ مهرها
حضورِ‌ پرشورِ‌ ما که گذشتیم از عادتِ خوابِ‌ ظهرها
صندوق های مانده در برف پسِ لودرها بر می گردند
تعرفه های یخ زده خدا را شکر گرم و سالم و بی گُردند     
برگه های شمرده را در قرارگاهش قرار می دهیم
و زنجیر به چرخ فرار را ترجیح بر قرار می دهیم!
کاندیدا حالا نشسته است پشتِ میز و یک ریز ....
کدام وعده ... دیگر تمام شد بخور و بپاش و بریز!

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰

آشفته ای!


در آسمانِ‌ سَرَت سقوط می کنند هواپیماهایِ‌ اِف
چالشیست هنوز برایت واژه یِ بی اِف جی اِف
صندوقچه های توبه تویِ دلت را قفل زدیُ
کلیدها را گم کردی و نشستی و جِر زدیُ
شانه زدم به زیرِ آن میزی که ...
به زیرِ یک پایه و با خیزی که ....
غافل از آن سه پایه ی دیگر که
پوسیده و نیست دیگر آن چیزی که ...
از گلم دلم کارَت به چک  و سیلی کشیدن
بفرما بنشینِ چهره ات دستورِ تامِ‌ بتمرگیدن
ماشینِ یکدنگی ام را کسی پنچر نمی کند
خارهای پشتِ من جز به من خنجر نمی کند

اسیرانِ‌ آزادی و عاشقانِ‌ اسارت


صلیبِ‌ سرخشان
نام من و تو را
به لیستِ اسیران نوشته است
دربندان آزادی!
همین ها
که مشق عشقِ‌ اسارت می کنند
تبصره های آزادیشان را
در قانونِ اساسی زیرِ بازوهاشان
نهان دارند

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

یاسینی به پایان رفتن


 همه ی سلول های نگاهت برای یک بوسه
در عصرهای شلوغِ‌ خیابان ها و سمبوسه
گفتم دریا یک چیز کم دارد ... بی کوسه
گفتی بیا بدویم از همین جا ... یک دو سه
با اتوبوسِ رفتنش از آرامشِ توالتش گذشت
تیشرتِ قیصر به تن و از چه گوارا گذشت
به آغوشِ‌ که محتاجی ... با آهنگِ‌ پیشوازت
هنوز نرفتی که برگردی ... آمدم به پیشوازت
شادی کجاست وقتی خوردنِ نانِ گندم هم
مردنِ‌ هر لحظه و یاسینی به پایانِ‌ رفتن هم

جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۰

ریل های پشت خانه


امتدادِ این خط را بگیر و برو
تا ایستگاهِ آخرِ آخرین خطِ این مترو
شما نمی دانید که کدام واژه ها
از دهانه ی آتش فشانِ‌ بالای شهر
پایین می روند
و از گلوی توالت های پایینِ شهر
بالا می زنند
تا به گه بکشند
رویاهای پاکی را
که هنوز نمی دانند
ریل های پشت خانه شان تا کجا می روند!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

کولاک بی تفاوتی


لرزان میانِ‌ برف و کولاک در یک شهرِ غریب
در انتظارِ چراغِ اتوبوسی و یک فریادِ‌ مهیب ...
بیلبوردهای تبلیغات سکوتِ‌ سرد را نمی فهمند
به کور سوی چراغی زنده می شویم و فریب ...
 مثل همیشه دویدیم و به جای خود برگشتیم 
مواد فروش ها بی تفاوت و باز جیب خود را گشتیم
هی سربازِ مامور، سربازِ سرِ پستت از زندگیِ منفور
کلبچه کن که از سوز سرما به انتظارِ ماشینِ گشتیم
به رویایِ‌ پشت این پیامک های گرم
به سربازی عبوس، جامانده از جنگِ نرم
به هم ریختن دستگاهِ‌ گوارشم و آرزویِ
یک تکه کیک و یک استکان چایِ‌ گرم

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

ای تنها ...

شرط نبند روی من ... نه اسبِ خوبی نیستم
یاغی و سرکش و دیوانه­ای ... نه با تو نیستم!
کتاب و جزوه های کاری و شیارهای پیشانیم
از اجبارِ زندگیست و گرنه من این نیستم
رفتن و ایستادن به روی دو پای نامطمئن
خودِ نرفتن است ... قرعه ام را ببین بگو چیستم
امروز تولدِ صادقِ هدایت است و خیالِ‌ او
به گوش من دوباره گفت چرا و چگونه زیستم
دلواپسِ صورتِ تبدارِ‌ تو بودم و هیچ پاپیِ
عکس­هایِ بیلبوردِ افتخارِ میدانِ شهر نیستم
بازیکنِ‌ فوتبالِ‌ِ همسنت که مربی می شود
با خودت می گویی که نه ... دیگر جوان هم نیستم!

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

ما به هم نمی رسیم!


صفحه های اینترنتمان باز نمی شود
تا واژه های بی حوصله مان را
در خودمان دفن کنیم
کودکِ‌ درون من جوجه اش را گم کرد
و گلدان کاکتوس همسایه ترک برداشت
آن ها که کنار هم نشسته اند
شانه به شانه
چه می فهمند؟

خبر نداری

رازهای تو
چونان دندانِ طلای پیرزنان‌ِ ایستاده در چهارچوبِ دروازه ی تنهایی
برق می زند
خبر نداری
به شهادت تاریخ
هیچ مردی تا به ابد
دل به‌ دندانِ‌ طلایِ‌ زنی نخواهد بست

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

دختری که می لنگید


تو گره بزن در شبِ تنهایی و سکوتت بافتنی ات را
من به خیالم باز می کنم مدام گره ساختگی ام را
سرد بود و پلیورت به رفتنم نرسید و یخ زدم میانِ‌
خاطره ای و فراموش می کنم سنگِ‌ قبر بچگی ام را
تصویر می کنم خاطراتِ‌ ندیده ی دختری را و تو هی گره بزن
دختری که از زبانِ‌ من با خودش لنگید و گفت که خدا آخر چرا
پاهایش به قدم هایش نرسید و گریه کنان بر زمین افتاد
دخترِ ‌شَلی که می افتد همه ی کوچه های پرشیبِ عمرش را
سرازیری موحشی ست که عامدانه به پیش گرفتم و تو هم بیا
که با بوسه ی گرمی زنده کنیم جنازه ی سرد غریزه هامان را

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

کودکانِ‌ برف


لخته نمی شوند
خون های روی برف
جاریند در جانِ‌ گلوله ها
گلوله های برف
تا تپنده بماند رویای آدم برفی
در ذهنِ شادِ‌ کودکان
کودکانِ‌ برف

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

در بهمن خویش


دلگرمیِ خوبیست حضورِ یک سایه
شکلات، رویِ آیفون از دخترِ همسایه
مادر بزرگِ‌ غمگینِ‌ این روزها تنها
بعدِ پدربزرگ، افسرده و سرد و بی سایه
تسبیح می ریزد آیه آیه ی خیالش را
بی مناسبت فریاد می زنم سلام بر دایه
در بهتِ بارشِ‌ این برفِ یکریزم که باز
تک زنگ می خورد گوشیم که برایِ ...
من درس و مشق را زندگی نمی کنم
زندگی را مشق و درس می کنم که ندایِ‌ ...
الو آژانس ... یک سورتمه و چند سگ لطفن
یک نفر در بهمنِ‌ خویش افتاده کنارِ...

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه می کنم


لابه لایِ درس پایِ تخته ام ...
به گوشیم نگاه می کنم
به راهِ خانه ام ...
به امتدادِ کوچه تان نگاه می کنم
شیطنتی ناشیانه است
بی عشق
بی قول و بی قرار
پس چرا به آرشیوِ گفته هایت مدام نگاه می کنم
یادِ ‌بودنت شبیه آرامشِ‌ نخِ دندان کشیدنست ...
از تل انبارِ خاطراتِ‌ کهنه ام
یکی را برون کشیده و نگاه می کنم

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی


در سیاهیِ موهای سینه ام یک موی سفید تاب خورده
در صلحِ‌ درونم بی دلیل بره ای یک گله گرگ را خورده
بر تنهاییِ کوچه ی یخ زده مان، هر شب شن و نمک پاشیدن
درست در وسط  زمستان بر برفِ کهنه بارانِ تند باریدن
تاکسی های نارنجی بی هیچ دلیلی بهتر از زردها بودند
کوچه ها خانه ی زن ها و خیابان ها پناهِ مردها بودند
او رفته و آن کوچه و آن خانه و درِ سه تاییش ...
در آغوشِ شوهرش، در خیالِ بچه و لای لایی اش ...
پیدا کردنِ‌ یک خال حینِ‌ خاراندنِ‌ شِکم یک راز نیست
مهمانیِ‌ غریبه ها با دریچه ی وبکم هیچ جذاب نیست
شهوتِ‌ یک رابطه، بی هیچ انگیزه ی رسیدنی
از صبح تا شب چتیدن و تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰

عشق زیرِ‌ برف


مرغِ ماهیخوارِ چشمت
برکه ی دنجی را شیرجه رفته
اما ماهیِ دلم دیگر
به سخاوتِ کرم‌ ماهیگیرها
عاشق نمی شود
دیدی
همین دیروزِ جمعه
آدم برفیِ نساخته ات را
لودرها از کوچه مان روفتند
تا جایی خارجِ شهر
در جمعِ‌ تنهاییمان
آب شویم

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

پالتوی پدرت را بپوش


پدرت
آن روز که بر سرش جیغ می کشیدی
دراز کشید ... تنها ... در مساحتِ باغچه اش
و با حسرتِ درختانِ گردوی نازا
گفت گنجشککم ...
جمله اش ناتمام ماند و مرد
ستونِ‌ خانه تان کج شد
دبوارها ترک برداشت
آه که مادرت ...
به شکوفه ی گیلاس ها نمی رسد
روزهای خوشِ مانده تان را
جیغ نکش
فرو می ریزد دیوارهای خانه ات
از برفِ‌ بیرون خبرت نیست
پالتوی پدرت را بپوش
گورستانِ‌ سرد به آمینِ فاتحه هایش نمی رسد

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۰

سربازانِ بی فتح و غنیمت


سربازِ رومیِ عاشقِ شکست خورده ی از جنگ برگشته
سربازِ به پله ی آخر، مار گزیده به جای نخست برگشته
سربازِ معشوقه ات در غیاب، در آغوشِ دیگری نشسته
دیگر برای خودت بجنگ، سربازِ‌‌ شمشیر در غلاف شکسته
فرمانده، هم سرباز، وطن، معشوقه، آدم ها، خدا، فرشته
نادیده آمدنت را بی فتح و غنیمت، اما تو دست و دل شکسته
فاتحانِ دشت های آزادیِ خویش، بی شمشیر، یارانِ خسته
از قدر ناشناسیِ مردمانِ بی انصاف، مردمانِ زبان بسته!

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

آبیِ سبز

دلم برای آن آبیِ سبزتنگ شده
ذهنم از پریدن از اوجِ خودم منگ شده
رازِ پوسیدنِ آونگِ درختانی را
که در عکسِ تو بر سرم چتر شده
از ترسِ‌حضورِ‌ یک تبر باید جست
آن بوسه که نازاده نفس گیر شده
رازِ کم آبیِ تک چشمه یِ این آبادی
رازِ خشکیدنِ چشمِ‌ تو شده
در پاسخِ این حالتِ چشمانِ تو هم باید گفت
شادیِ آمدنت برایِ من سوگ شده

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

به چه فکر می کنم

گوشیِ بدونِ شارژ در دستش
اخطارِ پرداختِ وام در وقتش
به چه فکر میکنم ... به زندگیِ سگی
به زنان مذهبی و مردانِ مرتدش
به سرطان خون، به تومور به یکی
به خانواده ی بیمارانِ در بندش
به تنهایی و خواهشِ پر تمنایِ زنی
به شهوتِ بیدار شده در بند بندش
به آنان که رفاقت نمی فهمند ... زکی
اگر حکایتِ مگس و قند است به وقتش

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

شراب پشت بخاری


پدر می گوید یک جنگ در پیش است
گرانیِ ارز، طلا و سکه ... در پیشش هیچ است
از قطعیِ برق،  گاز و حقوقش، از بی خوراکی ...
از شورش در شهر، خون و خونریزی  نداری باکی؟
من اما روحم جای دیگر است ... در بی قراری
تمامِ غمم این است که آیا می رسد شراب، پشتِ بخاری؟
کودکی هستم / کودکی در جنگ / میدان مینش یک کیندر گاردن
بی ترسِ از مرگ / تنها خیالم آهنگی لطیف از سِکرِت گاردن

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

به غم توپیدن


کوله به پشتت / یک روز برفی / از خود بریدن
بغضی در مشتت / در سردی برف / به دنیا ریدن
چایی زیر برف / درخت توی کادر / این عکس را بگیر
در صورتت برف / کادری بی درخت / سیگاری بگیر
رد پرنده / سه تا جای پا / زوزه­ی گرگی در کوله پشتی
هدف رفتن است/ بی راهِ فرار از خانه ی خود/ چون لاک پشتی
رودی یخ زده در برابرت / شهری بق  کرده در پشت سرت
کوهی غرق نور تو را می خواند / سفیدی محض در دور و برت
لنگان لنگان / در راه برگشت / اطراق کردن در وسطِ دشت
سنگک با پنیر / یک لیوانِ چای / بی پای برگشت
کوله به پشتت / یک روز برفی / به خود رسیدن
عصا در دستت / در سردی برف / به غم توپیدن

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۰

از این که چرا خودش نیست ...


آن گوشه باز کرده دوباره نوت بوکش را
آپدیت می کند صفحه ی فیس بوکش را
حسادت می کند به دوستانِ آن ورِ آبش
به دانشگاه و عکس هاشان در غیابش
ول کن تمام هویتت شده است یک آیکن
آنقدر چپ و راست / پایین و بالایش نکن
اسامی دوستانت را پشت هم سرچ می کنی
در سکوتِ پر ازدحامم خرچ خرچ می کنی
منتظر است چراغِ آمدنِ زنی زرد شود
با حرف زدنی بی پرده در خفا مرد شود
تا گرگ و میش ... که گرگِ شب میش می شود
از این که چرا خودش نیست دلش ریش می شود

یک وطن


خیس می خورد زیرِ دوش تمامِ زندگیم
می پیچم به خود میانِ ملحفه ی بچگیم
تو باز تنها شدی و یک پیامِ احمقانه
شروع می کنی گاه به گاه این بازیِ کودکانه
خیره به گوشیم که در خودم می لرزد ...
با لرزش او دوباره باز تن و دلم می لرزد...
پارچه می کشم کفش های بی واکسم را
ناخوانده پاک می کنم نامه های اینباکسم را
دو ماه گذشته از پایانِ خدمتم ... هنوز سربازم
بدونِ کارتِ پایانِ خدمتم در رویای هند و قفقازم
به نام خودم نیست قبض های پاسپورتم
هنوز هم در حسرت آن کفش هایِ اسپورتم
که دویدم من دویدم من کجا ... آخر رسیدم؟
نشستم من نشستم من ... تو را آنجا ندیدم
بیا چیزی بگو ...  تنها تسلای دلم باشد
بساز آن خانه ای را که حصارش یک وطن باشد

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

شعرت را بردار و برو - دختری را می شناسم ...


از دوست پسرش که خسته شد، می آید سراغِ من
پیامک ... که کجایم من، درد دارد ... [اما نه در  فراقِ من!]
که تو دکتر، مشاور،‌ روانشناس، روانکاو ... [گاو]
من چرا چون او؟ چگونه؟ ای خدا باید چه کار؟   
گوش کن معشقوقه ی دورم ..... ما را چه کار؟
با این همه ... این گوش ... این دل ... دردت را بگو
یک خط دو خط صد خط ... صد دل ...  [آن را هم] بگو
ناله ها این است که خسته، سرشکسته، رویِ تخت
لم داده، کز کرده، ناخوانده درس و امتحان ها سخت
مغزی که به درس و درسی که به مغزش نمی رود
او عامدانه از فکرِ س/ک/سیش بیرون نمی رود
حرف های او زخم های کهنه را باز می کند
نامه های نانوشته را دوباره باز ... باز می کند
دلم دوباره ریخت ... وقتی که با پیامکی دوباره رفت
زهرش دوباره ریخت ... خنده هایم را گرفت و رفت
-----------------------------------------------------
دختری را می شناسم
با رازهای بسیار در گلو
که اسمش یک قرار داد است
در عقدنامه ای فسخ شده
و از واژه ی زن بیزار است
دختری که مدام در رویاهایش
کابوس می آید
و نمی داند
خواب ها تعبیر نمی شوند
تعبیر می کنند

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۹۰

حواله کن!


نشسته روی صندلی ...  تیر می کشد ....  درد در خانه ی ما
فریاد می زند که بزدلی .... تفنگ می کشد ... مرگ بر آرامشِ ما
دود می شویم از کلاهکِ بخاری ها... از آفتابِ نگاهت بطوفانم
دور کن / مرا / ببر ... ای مرگ ...  من شایسته ی یک سرطانم
سکته، تصادف،‌ چربی، قندِ خون، فراموشی ...
طلاق، بدهی، خیانت، جنون ... خاموشی ... 
دیگر از چهره های زنده ی آشنا عکس نمی گیرم
بعدِ مرگِ هیچ کس، خیره به عکس ها ماتم نمی گیرم
برگه های آزمایشت را پاره کن، پیریِ زودرس را بهانه کن
دردها و غصه هایت را به آن جا که رسم است حواله کن!

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۰

هرگز به پنج نمی رسم!

شش، هفت، هشت ،هشت و نیم ... آخر چه فرق می کند؟
یک ده بده بریم ... پس این معلمم کِی درک می کند؟
دیپلم برای تو ... نمره برای من ... چیزی شبیه یک ...
در لیستِ کفن و دفن ....  در سطرِ یک ستونِ یک ...
مدیرِ مدرسه، همکار، معاون ها از من چه می خواهند نامت را؟
یک نمره می خواهند ... نادیده تلاشت را ... مشکلاتت را
نیم، یک، یک و نیم  ... با خودت چه کرده ای ... انگار به پنج نمی رسم
آشفته، خسته، مست .... با خودم چه کرده ام  ....آخر به ده نمی رسم
بردار خودکارِ آبیِ هم رنگش را و با دست خطِ خودش
یک تست. دو نقطه چین. یک رسم شکل از زبانِ خودش
دارم فرار می کنم بنویس نمره ی ماشینم را
یک دو سه چهار ترمز ... هرگز به پنج نمی رسم

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

دستش را بگیر


برای او که در خواب هم،‌ پدرش مرده
یک بسته ترامادول، دو پاکت سیگار لطفن
گریه/عطسه/ اشک ها  امانش نمی دهد
یک دستمال کاغذیِ دیگر لطفن
یک کلاس، هیاهو،  سی و سه صندلی
عمرا اگر برگردد آن روزها ... ولی
تسکین می دهد دلم را ... اگر
یک عکس ، یک کتاب، یک خبر لطفن
معشوق/معشوقه در خواب راهش نمی دهد
یک فرمِ تقاضای کار ... خودکار ... لطفن
چشم ها کم سو ، پاها قد نمی دهد
دستش را بگیر، آن طرفِ خیابان لطفن 

روح لباس ها


تا زمانی که آدم ها زنده اند لباس هایشان هم زنده است. اشتباه نکنید کهنه شدن مردن نیست. کهنگی روح لطیفی دارد. خاطره ای شیرین است. کهنگی بوی نم نیست. خنکی سایه ی یک درخت در بیابانی گرم است. این را می دانستم. اما تا امروز غروب فکر نمی کردم با مردن آدم ها لباس هایشان باز هم زنده می مانند. اشتباه می کردم. روح آدم ها داخل لباس ها می ماند. روی چوب لباسی ها . توی کشوی کمدها. حتی در زیرین ترین لایه های لباس در صندوقچه های مادربزرگ ها. همین است که لباس های تن مرده ها را نمی بخشند. حتی دفن هم نمی کنند. می سوزانند.

سیگار بهانه ست


مثلث نشسته ایم سوار بر پیکان
سیگار بهانه ست،  یک پُک دو تَکان
از آه مه می شد در حسرتِ شهری که ...
تنگ است کوچه هاش در خاطرِ مردی که ...
بُق کرد شیشه ها از بس که غمگینیم
تابلوی نقاشی تحلیل نمی خواهد؟
خنده بهانه است ما رنج  می کشیم
گرفتن ناخن آلارم نمی خواهد؟
من استاد می شدم تو یک مدیرِ خفن
مهندس، دکتر، خلبان، یک شاعرِ بی کفن
این بیست و چند سال، ما خواب بوده ایم
چون سگ دویده ایم، بیکار بوده ایم
مدادها کوتاه، خودکارها تمام، کاغذها سیاه
موهای سفید، شیارِ دور چشم، عمرِمان تباه

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شوند؟

بغل کرده خودش را میانِ بازوانِ صندلی
صندلی اما سنگینیِ درد را نمی فهمد
اعترافاتِ بی پروایِ دختری که
عشق را جز با زبان خود نمی فهمد
خیانت کرده به خود و
ناخواسته به من و
عمقِ درد را نمی فهمد
دارد فراموش می شود
جنازه ی تکیده ی پدربزرگی که
سرمای برف را نمی فهمد
در هیاهوی این سوال
که تا رسیدنِ سحر برف هایِ پشتِ دربِ مدرسه آب می شود؟
پیامکی که حرف های دلم در آن نوشته است
شعرهای من
به آن جا که باید
 نمی
رسد اما به کسی که
مرز میان گریه و خنده را
هیچ کس چون ما نمی فهمد

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...