یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی


در سیاهیِ موهای سینه ام یک موی سفید تاب خورده
در صلحِ‌ درونم بی دلیل بره ای یک گله گرگ را خورده
بر تنهاییِ کوچه ی یخ زده مان، هر شب شن و نمک پاشیدن
درست در وسط  زمستان بر برفِ کهنه بارانِ تند باریدن
تاکسی های نارنجی بی هیچ دلیلی بهتر از زردها بودند
کوچه ها خانه ی زن ها و خیابان ها پناهِ مردها بودند
او رفته و آن کوچه و آن خانه و درِ سه تاییش ...
در آغوشِ شوهرش، در خیالِ بچه و لای لایی اش ...
پیدا کردنِ‌ یک خال حینِ‌ خاراندنِ‌ شِکم یک راز نیست
مهمانیِ‌ غریبه ها با دریچه ی وبکم هیچ جذاب نیست
شهوتِ‌ یک رابطه، بی هیچ انگیزه ی رسیدنی
از صبح تا شب چتیدن و تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...