در سیاهیِ موهای سینه ام یک موی سفید تاب خورده
در صلحِ درونم بی دلیل بره ای یک گله گرگ را خورده
بر تنهاییِ کوچه ی یخ زده مان، هر شب شن و نمک پاشیدن
درست در وسط زمستان بر برفِ کهنه بارانِ تند باریدن
تاکسی های نارنجی بی هیچ دلیلی بهتر از زردها بودند
کوچه ها خانه ی زن ها و خیابان ها پناهِ مردها بودند
او رفته و آن کوچه و آن خانه و درِ سه تاییش ...
در آغوشِ شوهرش، در خیالِ بچه و لای لایی اش ...
پیدا کردنِ یک خال حینِ خاراندنِ شِکم یک راز نیست
مهمانیِ غریبه ها با دریچه ی وبکم هیچ جذاب نیست
شهوتِ یک رابطه، بی هیچ انگیزه ی رسیدنی
از صبح تا شب چتیدن و تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر