شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

پالتوی پدرت را بپوش


پدرت
آن روز که بر سرش جیغ می کشیدی
دراز کشید ... تنها ... در مساحتِ باغچه اش
و با حسرتِ درختانِ گردوی نازا
گفت گنجشککم ...
جمله اش ناتمام ماند و مرد
ستونِ‌ خانه تان کج شد
دبوارها ترک برداشت
آه که مادرت ...
به شکوفه ی گیلاس ها نمی رسد
روزهای خوشِ مانده تان را
جیغ نکش
فرو می ریزد دیوارهای خانه ات
از برفِ‌ بیرون خبرت نیست
پالتوی پدرت را بپوش
گورستانِ‌ سرد به آمینِ فاتحه هایش نمی رسد

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...