شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

دختری که می لنگید


تو گره بزن در شبِ تنهایی و سکوتت بافتنی ات را
من به خیالم باز می کنم مدام گره ساختگی ام را
سرد بود و پلیورت به رفتنم نرسید و یخ زدم میانِ‌
خاطره ای و فراموش می کنم سنگِ‌ قبر بچگی ام را
تصویر می کنم خاطراتِ‌ ندیده ی دختری را و تو هی گره بزن
دختری که از زبانِ‌ من با خودش لنگید و گفت که خدا آخر چرا
پاهایش به قدم هایش نرسید و گریه کنان بر زمین افتاد
دخترِ ‌شَلی که می افتد همه ی کوچه های پرشیبِ عمرش را
سرازیری موحشی ست که عامدانه به پیش گرفتم و تو هم بیا
که با بوسه ی گرمی زنده کنیم جنازه ی سرد غریزه هامان را

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...