لرزان میانِ برف و کولاک در یک شهرِ غریب
در انتظارِ چراغِ اتوبوسی و یک فریادِ مهیب ...
بیلبوردهای تبلیغات سکوتِ سرد را نمی فهمند
به کور سوی چراغی زنده می شویم و فریب ...
مثل همیشه دویدیم و به جای خود برگشتیم
مواد فروش ها بی تفاوت و باز جیب خود را گشتیم
هی سربازِ مامور، سربازِ سرِ پستت از زندگیِ منفور
کلبچه کن که از سوز سرما به انتظارِ ماشینِ گشتیم
به رویایِ پشت این پیامک های گرم
به سربازی عبوس، جامانده از جنگِ نرم
به هم ریختن دستگاهِ گوارشم و آرزویِ
یک تکه کیک و یک استکان چایِ گرم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر