هر روز چند نفری زیر گرمای آفتاب از حال می روند و اعزامشان می کنند بیمارستان. خوشحالم بر خلاف آن چه فکر می کردم در این شرایط آن قدرها ضعیف نیستم.
از بلندگوی اردوگاه اعلام می کنند که می توانیم برای جلوگیری از ورود عقرب به چادرها از چادرِ خدمات نفت بگیریم. نصف بچه های داخل چادر می گویند که نفت نمی خواهیم. بوی بد می دهد. آیه الکرسی می خوانیم! نه این که زرنگ بازی در بیاورند. واقعا اعتقاد دارند. بالاخره خودم این کار را کردم.
هوا هنوز کاملا روشن نشده. نور فانوس را کم کرده ایم و هیچ جا دیده نمی شود. شب ها آنقدر سرد می شود که هر کس که پتویش کنار می رود گوشه ی اولین پتویی که دستش می رسد را می کشد طرف خودش! صبح موقع آنکارد فهمیدم که پتوی من آن طرف چادر افتاده و یک پتوی کامل از روبه رو و دو نصفه پتو از طرفینم کشیده ام روی خودم!
دیدن این منورها و فشنگ ها و انفجارها در زمانِ آموزشی هیجان آدم را بر می انگیزد. وای به روزی که جنگی اتفاق بیافتد. آن روزها دیگر دیدن این نورها و انفجارها به هیچ وجه لذت بخش نخواهد بود!
دیشب شایعه کردند که ساعت دوازده شب «خشم شب» داریم. تا ساعت دوازده و نیم همه بیدار بودند. خبری نشد. اکثر بچه ها با فانسقه و بعضا حتی با پوتین خوابیده بودند. در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت. نزدیکی های صبح بود که آژیرها روشن شد. خوشبختانه اینبار با تجهیزات کامل داخل سنگر دراز کشیده بودم. دیشب همه فکر می کردند که با بیدار ماندنمان یک دستی می زنیم. اما باز خودمان یک دستی خوردیم!
بعد از گذشتن از تپه ها، جاده های خاکی و نیزارهای اطراف پادگان آخرین راهپیمایی اردویمان هم تمام شد. با فلاسک های پر از شربت و ترانه های انقلابی به استقبالمان آمدند. آدم فکر می کند بعد از پیروزی از یک عملیات بزرگ به اردوگاه بازگشته ایم!
در اردوگاه که دسترسی به حمام وجود ندارد مجبوری که یا در تاریک روشنِ صبح با ماشین 911 قدیمی اردوگاه، حمام بروی و یا این که صبح با خیال راحت بخوابی و دزدکی بعد از ظهر حمامِ صحرایی بروی! من که دومیش را انتخاب کردم. زیر پیراهنم کم کم داشت سیاه می شد. وقتی که شستمش پنج دقیقه طول نکشید خشک شد! گرمای مرداد ماه و حمله ی مورچه ها از زمین و مگس ها از هوا نمی گذارند داخل چادر استراحت کنیم. یک طرفِ چادر را که در جهت باد است خیس می کنیم و همان جا تکیه می دهیم به میله های چادر و سعی می کنیم با شوخی و خنده زمان را بگذرانیم.
امروز پسر چهارده پانزده ساله ای را دیدم که با دوچرخه آمده بود پشت فنس های پادگان و سیگار می فروخت. بچه ها می گفتند لیست خرید می گیرد و هر چه بخواهی می آورد. از این طور بچه های با جربزه خوشم می آید.
اردوی پایانی هم بعد از رزمایش تمام شد. اما موقع برگشتن به آسایشگاه اتفاق عجیبی افتاد که فکرش را هم نمی کردم. پول و وسایل چند نفر از بچه ها مفقود شده بود. نکته ی خنده دار این بود که یکی از بچه ها گفته بود که گوشی موبایلش را دزدیده اند! گوشی موبایلی که ورودش به پادگان جرم است! حفاظتِ پادگان آمد و بعد از یکی دو ساعت بالاخره دزد پیدا شد. یکی از همان هایی بود که ادعا کرده بود از او هم دزدی شده. گوشی موبایل را داخل کمدِ او پیدا کرده بودند. خیلی ها حدس می زدند او باشد اما راستش را بخواهید من باورم نمی شد.
مراسم اختتامیه هم با حاشیه هایش که ارزش بازگو کردن ندارد تمام شد. به دلیل اتفاقاتی که افتاد یکی از فرماندهان ارشد پادگان تهدید کرد که به خاطر تنبیه همه را یک روز بعد ترخیص خواهند کرد. گویا فرمانده ی پادگان موافقت نکرده بود. یکی دو ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و بعد بالاخره برگه های سبزمان را دادند.
با همه ی بچه های آسایشگاهِ صد و بیست نفره مان دوست بودم. کلی آشنا و دوست هم در گروهان ها و گردان های دیگر پیدا کرده بودم. اما با دوازده سیزده نفری صمیمی تر از بقیه بودم. بعد از نیم ساعت دست دادن و روبوسی و در آغوش گرفتن این مرحله از زندگیمان هم تمام شد. دو ماهی که یاد و خاطره اش به گمانم تا مدت ها در ذهن هر سربازی باقی خواهد ماند. دوستانم را بیشتر از آن چه که خودشان فکر می کردند دوست داشتم. بیشتر از آن چه که نشان می دادم. اما آن ها به احتمال زیاد برای همیشه دیگر نخواهند بود و ما تنها می توانیم خاطره هایمان را دوست داشته باشیم.