-----------------------------
اتوبوس از لاینی به لاینی تاخت می زند. بوق. بوق. صدای بوق های بی ملاحظه ی راننده خواب مسافران را مشوش کرده. ماشین های جلویی عرصه را باز می گذارند تا هم راننده به سرویس بعدی اش برسد و هم ما به مقصدمان. بوی دود و توده ی عظیم گرما به استقبالمان می آید. تهران هنوز زنده است اما ریه هایش از آزادی تا انقلاب خس خس می کند!
-----------------------------
مسافرها سرشان توی لاک خودشان است. دو نفر پشت دیوارهای ترمینال گلاویز شده اند. یقه ی همدیگر را می کشند و فحش می دهند. طوری که مطمئن باشند کسی واسطه شان نمی شود سر و ته قضیه را هم می آورند و می روند. دستفروش هایی که لباس کردی پوشیده اند با ساک های سبز آمریکایی رنگ و رو رفته شان که باید پر از آن ادکلن ها و ساعت هایی باشد که در دست گرفته اند، زیر آفتاب گرمی که روی شهر پهن شده در انتظار نگاه پرسشگری ایستاده اند. راننده های تاکسی ای که برای قاپیدن مسافر تا وسط محوطه ی ترمینال پیش آمده اند و مسافرهای سرگردانی که حتی حوصله ی پاسخ دادن به سوال هایشان را هم ندارند. جوانی که حجم بزرگی از ساندویچ های آماده را از اتوبوسی به اتوبوس دیگر می کشاند با شاگرد اتوبوسی که می خواهد حرکت کند جر و بحث می کند. ترمینالی که باید پر از هیجان باشد آروغ می کشد. همسفرانم چندان اشتیاقی به پیاده شدن ندارند. با این وصف تهران همه ی زندگی این مسافرهاییست که بیشترشان برای کار و تحصیل آمده اند. همه ی این زندگی نکبتی شان!
-----------------------------
قبل از اعزاممان به خاطر یک تکه کاغذ که آدرس تعاونی اتوبوس رانی و محل اعزاممان را نوشته اند، باید ساعت شش صبح در «میدان سپاه» حاضر شویم. برگه ای که می توانستند با همان برگه ی اعزام برایمان پست کنند! راننده ی آژانسی که مرا به آن جا می رساند دست راستش معلول است. به سختی دنده را عقب جلو می کند. دزدکی به انگشت هایش که خشک و بی حرکت مچاله شده اند نگاه می کنم. از این دسته آدم هایی که با زندگی می جنگند خوشم می آید. از آب و هوا می گوییم و ساعات کاری آژانسشان. زیاد گرم نمی گیرد. شاید می خواهد انرژیش را برای ادامه ی یک روز کلافه ی کننده دیگر ذخیره کند!
-----------------------------
یکی دو هزار نفری در ضلع شمالی میدان جمع شده اند. بعضی ها با پدر و مادرشان. بعضی ها با برادر و خواهرشان و بعضی ها هم با همسر یا دوست دخترشان آمده اند. خیلی ها هم مثل من تنها. تقریبا همه موهایشان را از ته تراشیده اند. با وجود داشتن آن حیاط بزرگ نیم ساعتی پشت در نگهمان می دارند. پشت در گذاشتن آدم ها، همیشه تحقیر آمیز است. بالاخره یکی از درها باز می شود. سیل جمعیت جاری می شود. افسر وظیفه ای آن طرف در، به طرز ناشیانه ای دارد اسپند دود می کند. می خواهد از زیر دروازه ی گنبدی شکلی بگذریم. نه قرآنی روی دروازه هست نه پرچمی. اصرارشان بر گذشتنمان از زیر دروازه چه بود نمی دانم. شروع می شود. «نگهبانا درها رو ببندید. دیگه کسی نیاد تو. اینجا بشین. اون جا نشین. از این طرف. از اون طرف. این طرفیا برن پیش اون طرفیا. اون طرفیا بیان جلوتر. کسی اون طرف نشینه. کسی هیچ طرف نشینه. همه می تونن برن. همه سر ساعت مقرر ترمینال باشن!»