آنقدر رژه رفته ایم که کف پاهای همه مان درد می کند. پوتین هایمان در همین چند روز برق تازگیشان را از دست داده اند. «بدو رو» دوباره «بدو رو» از نو «بدو رو»!
ظرف های نهارمان را نشسته به صفمان می کنند که سرگرد قرار است سخنرانی کند. نه قدرت بیان داشت و نه جذبه. اما انصافا بسیار با ادب تر و موقرتر از زیردست هایش بود. همان هایی که موقع سخنرانی خسته شدند و رفتند. نکته ی جالب این جاست که به ما آموزش احترام نظامی می دهند و خودشان با بی احترامی تمام و با وجود تذکر سرگرد یکی یکی مراسم را ترک کردند و تا آخر مراسم برنگشتند! و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم که در نظام همیشه «سر دوشی» تضمین کننده ی احترام یک نفر نیست!
امشب اولین آشمان را خوردیم و رسما «آشخور» شدیم!
نگهبان شب شده ام. سه نفریم. باید مواظب درهای خروجی و اتاق های آسایشگاه باشیم. مخصوصا طبقه های بالای تخت ها. افتادن از آن ارتفاع روی این موزاییک های سخت آن هم موقع خواب خطرناک است. بیرون آسایشگاه ها روی یکی از کوه های مجاورِ پادگان، نورافکن های پاسگاهی که به گمانم مخابراتی ست خودنمایی می کند. برای چند لحظه خودم را می گذارم جای نگهبان هایی که در زمان جنگ روی برج های مخابراتی نگهبانی می دهند. پاسبخش که «اسم شب» را گفت یاد فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم می افتم. آن اسمِ شب های پر جذبه که از سرِ هوش و ذکاوت بود. این جا تقریبا همه چیز مذهبی ست حتی اسم شب ها! چند نفری را داخل محوطه «ایست» می دهم. این ایست ها با ایست های زمان جنگ متفاوت است. بیشتر یک جور شوخی و گیر دادن است. وسط تخت های آسایشگاه قدم می زنم. خیلی ها هنوز خوابشان نبرده. بعضی ها هم دزدکی در ساعات خاموشی با هم حرف می زنند. عده ای می خندند. عده ای خاطره تعریف می کنند و عده ای هم خروپف.
در جلسه ای که امروز در حسینیه برای سربازها گذاشته بودند و بعد از هفت روز اسمش را گذاشته بودند افتتاحیه حدود صد باری صلوات فرستادیم. یک بیانیه هم از طرف همه ی سربازها خواندند بدون این که قبل از خواندنش حتی یک بندش با احدی در میان گذاشته شده باشد. به آیین نامه بیشتر شبیه بود تا بیانیه. فیلم کوتاهی را هم از پسربچه ی چهارده ساله ای که در جنگ عراق کشته شده بود پخش کردند. تمام بعد از ظهر به قربانیانِ جنگ فکر می کردم.
اولین نوبت نظافت سربازیمان هم سر رسید. زیر تخت ها، داخل پنجره ها، کف سالن ها، شیشه ی پنجره ها، محوطه ی آسایشگاه. تقریبا همه جا را باید جارو می زدیم و تِی می کشیدیم. جمع کردن آشغال های داخل چمن ها و اگر فرمانده عشقش بکشد تک تک این برگ های سپیدار که باد آن ها را از یک گوشه به گوشه ی دیگر می برد را باید با دست جمع کنیم! شب هم می بایست سلف را تمیز کنیم و فردا صبح هم نوبت توالت هاست! هفته ای یکبار این سیکل برای هر گروه تکرار می شود.
کلاس های عقیدتی هم بخشی از این دوره است. یکی دو روزیست که شروع شده اند. تخریب تمام دستاوردهای علوم انسانی غرب که ظرف صدها سال به وجود آمده اند در چند جلسه و با استدلال های خاص خودشان و تحمیل ایدئولوژی ای خاص بیشترِ آن چیزیست که آموزش داده می شود. خسته کننده است. آن اندازه که فکرش را هم نمی توانی بکنی.
به هر کدام از ما تفنگی هم تحویل داده اند. نه گلنگدن دارد نه فشنگ. اسباب بازی تمرینی و نمایشی مان است. نحوه ی در دست گرفتن آن در حالات مختلف و باز و بسته کردنش را هم آموزش می دهند. زیاد سنگین نیست اما بار مسئولیتش سنگین است. یک کوله، کلاه کائوچویی، ماسک، فانسقه و ملحقاتش را هم به ما داده اند.
مدتیست با بچه های آسایشگاه می جوشم. بیشترشان بچه های شرق و جنوبند. از نگاه من تفاوت های زیادی با بچه های غرب و شمال دارند. کمتر می خندند. مذهبی ترند. پیوندهای قومی و زبانیشان کم رنگ تر است. سن ازدواجشان هم پایین تر است. اکثرا نامزد دارند. لباسِ فرم که می پوشند اساتید خیلی هایشان را با هم اشتباه می گیرند. البته بچه های ساده تر و بی غل و غش تری هم هستند. آن قدر ساده که بعضی وقت ها فکر می کنی که دارند سرِ کارت می گذارند اما بعدا می فهمی که کاملا جدی اند!