شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روز نوشته های سربازی (4)


آنقدر رژه رفته ایم که کف پاهای همه مان درد می کند. پوتین هایمان در همین چند روز برق تازگیشان را از دست داده اند. «بدو رو» دوباره «بدو رو» از نو «بدو رو»!

ظرف های نهارمان را نشسته به صفمان می کنند که سرگرد قرار است سخنرانی کند. نه قدرت بیان داشت و نه جذبه. اما انصافا بسیار با ادب تر و موقرتر از زیردست هایش بود. همان هایی که موقع سخنرانی خسته شدند و رفتند. نکته ی جالب این جاست که به ما آموزش احترام نظامی می دهند و خودشان با بی احترامی تمام و با وجود تذکر سرگرد یکی یکی مراسم را ترک کردند و تا آخر مراسم برنگشتند! و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم که در نظام همیشه «سر دوشی» تضمین کننده ی احترام یک نفر نیست!

امشب اولین آشمان را خوردیم و رسما «آشخور» شدیم!

نگهبان شب شده ام. سه نفریم. باید مواظب درهای خروجی و اتاق های آسایشگاه باشیم. مخصوصا طبقه های بالای تخت ها. افتادن از آن ارتفاع روی این موزاییک های سخت آن هم موقع خواب خطرناک است. بیرون آسایشگاه ها روی یکی از کوه های مجاورِ پادگان، نورافکن های پاسگاهی که به گمانم مخابراتی ست خودنمایی می کند. برای چند لحظه خودم را می گذارم جای نگهبان هایی که در زمان جنگ روی برج های مخابراتی نگهبانی می دهند. پاسبخش که «اسم شب» را گفت یاد فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم می افتم. آن اسمِ شب های پر جذبه که از سرِ هوش و ذکاوت بود. این جا تقریبا همه چیز مذهبی ست حتی اسم شب ها! چند نفری را داخل محوطه «ایست» می دهم. این ایست ها با ایست های زمان جنگ متفاوت است. بیشتر یک جور شوخی و گیر دادن است. وسط تخت های آسایشگاه قدم می زنم. خیلی ها هنوز خوابشان نبرده. بعضی ها هم دزدکی در ساعات خاموشی با هم حرف می زنند. عده ای می خندند. عده ای خاطره تعریف می کنند و عده ای هم خروپف.

در جلسه ای که امروز در حسینیه برای سربازها گذاشته بودند و بعد از هفت روز اسمش را گذاشته بودند افتتاحیه حدود صد باری صلوات فرستادیم. یک بیانیه هم از طرف همه ی سربازها خواندند بدون این که قبل از خواندنش حتی یک بندش با احدی در میان گذاشته شده باشد. به آیین نامه بیشتر شبیه بود تا بیانیه. فیلم کوتاهی را هم از پسربچه ی چهارده ساله ای که در جنگ عراق کشته شده بود پخش کردند. تمام بعد از ظهر به قربانیانِ جنگ فکر می کردم.

اولین نوبت نظافت سربازیمان هم سر رسید. زیر تخت ها، داخل پنجره ها، کف سالن ها، شیشه ی پنجره ها، محوطه ی آسایشگاه. تقریبا همه جا را باید جارو می زدیم و تِی می کشیدیم. جمع کردن آشغال های داخل چمن ها و اگر فرمانده عشقش بکشد تک تک این برگ های سپیدار که باد آن ها را از یک گوشه به گوشه ی دیگر می برد را باید با دست جمع کنیم! شب هم می بایست سلف را تمیز کنیم و فردا صبح هم نوبت توالت هاست! هفته ای یکبار این سیکل برای هر گروه تکرار می شود.

کلاس های عقیدتی هم بخشی از این دوره است. یکی دو روزیست که شروع شده اند. تخریب تمام دستاوردهای علوم انسانی غرب که ظرف صدها سال به وجود آمده اند در چند جلسه و با استدلال های خاص خودشان و تحمیل ایدئولوژی ای خاص بیشترِ آن چیزیست که آموزش داده می شود. خسته کننده است. آن اندازه که فکرش را هم نمی توانی بکنی.

به هر کدام از ما تفنگی هم تحویل داده اند. نه گلنگدن دارد نه فشنگ. اسباب بازی تمرینی و نمایشی مان است. نحوه ی در دست گرفتن آن در حالات مختلف و باز و بسته کردنش را هم آموزش می دهند. زیاد سنگین نیست اما بار مسئولیتش سنگین است. یک کوله، کلاه کائوچویی، ماسک، فانسقه و ملحقاتش را هم به ما داده اند.

مدتیست با بچه های آسایشگاه می جوشم. بیشترشان بچه های شرق و جنوبند. از نگاه من تفاوت های زیادی با بچه های غرب و شمال دارند. کمتر می خندند. مذهبی ترند. پیوندهای قومی و زبانیشان کم رنگ تر است. سن ازدواجشان هم پایین تر است. اکثرا نامزد دارند. لباسِ فرم که می پوشند اساتید خیلی هایشان را با هم اشتباه می گیرند. البته بچه های ساده تر و بی غل و غش تری هم هستند. آن قدر ساده که بعضی وقت ها فکر می کنی که دارند سرِ کارت می گذارند اما بعدا می فهمی که کاملا جدی اند!

روز نوشته های سربازی (3)


نوشته های روی در و دیوار پادگان را در ذهنم مرور می کنم. دریغ از یک کلمه ی لطفا. دریغ از یک خواهمشند است. همه ی فعل ها امریست. جمله هایشان بوی احترام نمی دهد. یعنی خودشان می دانند که اجرای دستورات در فضایی غیر از پادگان با این ادبیات غیر ممکن است. لحن فرمانده ها هم مثل همه ی این دیوار نوشته هاست. دیکتاتور مآبانه. نظامی های زیادی دیده ام که می خواسته اند در خانواده هایشان هم با همین لحن حکومت کنند و ره به جایی نبرده اند!
پشه ها همه جا هستند. حتی زیر پتوها. هیچ راه فراری نیست. به کف پاها و سرهای تراشیده مان هم رحم نمی کنند. نیمه های شب بیدار می شوم. همه ی سربازها خوابیده اند. سایه ی نگهبان هایی که می آیند و می روند. از پشه ها به نگهبان ها پناه می برم. نیم ساعتی هم صحبتشان می شوم. خارش این شبه تاول های پشه ای که کم می شود دوباره می خوابم. البته با جوراب و لباس آستین بلند و زیرپیرهنی که دور سرم پیچیده ام!
امروز صبح بابت سر و صداهای های دیشب در زمانِ خاموشی تنبیه شدیم. کلی بشین پاشو و کلی عقبگردِ نشسته! البته تنبیه های دسته جمعی لذت خاص خودش را هم دارد!
ساعت شش صبح باید آنکادر کرده آسایشگاه را ترک کنیم. تخت بغل دستی من یک ساعت و نیم مانده به خروج آنکادر می کند و کنار تختش روی موزاییک ها دراز می کشد. این دسته از آدم ها دستگاه تولید استرسند. در عرض ده دقیقه می شود لباس پوشید و آنکادر کرد. بعد از ظهرها در زمان استراحت دو ساعت تمام روی تخت های اطراف می پلکد تا آنکادرش به هم نریزد. کاش قبل از خدمت کمی روانشناسی می خواندم. شاید می توانستم این دسته از آدم ها را بیشتر بشناسم.
امروز بیشتر از چهار ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و سخنرانی کردند. بیشترِ سخنرانی دفاع از اعتقادات شخصیشان بود. مقداری هم تلاش کردند که تفاوت فضای دانشگاه و پادگان را برایمان تشریح کنند! حدود دو ساعت هم تمرینِ رژه داشتیم. در گرمای تیرماه رژه رفتن آدم را یاد جنگ های جهانی می اندازد.
«مذهبت چیه؟» این سوال واقعا آزار دهنده است. «بچه ی کجایی؟» زیاد سوال بی ربطی نیست. می شود یک طوری با آن کنار آمد. اما «مذهبت چیه؟» پاسخی را در بر خواهد داشت که یا بین آدم ها مرز می گذارد و یا یک وحدت کاذب درست می کند. برچسپی روی پیشانی می گذارد. هنوز با آدم آشنا نشده می پرسند «مذهبت چیه؟!». نمی دانم که عادتشان شده یا واقعا سوال جدی است که در ذهنشان می چرخد. هر چه که هست همیشه پاسخش را با یک طنز یا واکنش بی ربط جواب می دهم. واضح تر بگویم. دست به سرشان می کنم. فرار می کنم. از خودشان. از سوال هایشان و شاید از خودم که نمی توانم آن چه را که باید بگویم!
انگار نه انگار فراگیرِیم. هر روز به بهانه ای جمعی و فردی تنبیهمان می کنند. پامرغی و غلط خوردن دور گروهان و بشین پاشو های مکرر. امروز یکی از بچه های گروهانِ مقابلمان را وادار کرده بودند که جدول های محوطه را وجب کند. یکی از دوستانمان را هم وادار کردند داخل جوب دراز بکشد. همین مانده که با یک شیشه بفرستنمان مورچه جمع کنیم! چند روز پیش هم دو نفر از بچه ها سر کلاس خوابشان برده بود. یکی از فرمانده ها فرستادشان که دو سه کیلومتری بروند تا دم دژبانی، کف دستشان را مهر بزنند و برگردند. این ها بیشتر معنای تحقیر می دهند تا تنبیه!

روز نوشته های سربازی (2)


اولین جمعه را گذاشتند نظافت عمومی. گفتند همه ی تخت ها و کمدها را بکشیم داخل محوطه. همه را تمیز کردیم. دستور رسید که حتی آشغال های داخل میله های تخت هم تخلیه شود. میله های تو خالی ای که هر کدام برای خودش سطل آشغالی بود. محوطه و آسایشگاه را هم می بایست جارو می کشیدیم. می خواستند در اولین روز تعطیلی مان زهر چشم بگیرند تا حسابِ کار دستمان بیاید. البته همیشه کسانی هستند که از زیر کار در می روند و بار یک تکلیف عمومی را به دوش دیگران می اندازند. این یک فرهنگ عمومی است. از زیر کار در رفتن و قانون شکنی همیشه بین ما ایرانی ها زشت نبوده و نیست. بعضی وقت ها موجب مباهاتمان هم هست. مایی که تاریخی پر از دیکتاتوری و قوانین ظالمانه داشته ایم و قهرمانانمان بزرگترین یاغیان و قانون شکنان زمان خود بوده اند با این طور قانون شکنی ها فکر می کنیم که قهرمانِ زمان خویشیم! حال آن که شکستن هر قانونی و شانه خالی کردن زیر هر باری قهرمانانه نیست. البته از انصاف هم خارج نشویم در این جور مواقع جلوی چشم هم که باشی کل کارها را می اندازند بهت!

لباس هایی را که شسته ام پشت ساختمانِ آسایشگاه پهن می کنم. تا خشک شدن لباس ها فرصتی ست که با چشم هایت از کوه های بلندی که سه طرف پادگان را محاصره کرده اند بالا بروی و کنار آن پرچم های در اهتزاز که از این جا نه رنگشان مشخص است نه آرمشان بنشینی و به سربازی زل بزنی که لباس هایش را شسته و تکیه داده به دیوار و در عظمت کوه های اطرافش گم شده است. کاش پادگان را بالای یکی از این کوه ها ساخته بودند که حداقل پرواز نگاه هایمان در حصار پادگان ممنوع نمی شد!

می خواهم تلفن کوتاهی به خانه مان بزنم که رسیده ام. اما مگر این کیوسک ها خالی می شوند. تکیه داده ام به جدول های کنار کیوسک ها و به سربازهای رومی ای فکر می کنم که برای کشورگشایی به شرق دور می رفتند. حتما پیک هایی داشته اند که نامه هایشان را به خانه برساند نه؟ به طور حتم داشته اند!

به دستور فرمانده دوباره باید موهایمان را از ته می زدیم. هر چه تلاش کردیم توجیهش کنیم که در برگه ی اعزاممان نوشته موهایمان باید با شماره ی چهار اصلاح شود به جایی نرسیدیم. تا صفرِ صفرش نکردیم دست از سرمان بر نداشت. داخل توالت ها بدونِ آینه با کلی شوخی و خنده موهای همدیگر را ماشین کردیم.

طرف آمده و می گوید با رکابی از این نواحی عبور نکنید. این ها مکان های مقدسی هستند چون فلانی در این پیاده روها قدم زده. باور کنید چیزی که در نگاهش دیدم کاملا مجابم کرد که به حرف هایش معتقد است. چقدر ما در مقدس کردن آدم ها و مکان ها مستعدیم!

هشدار داده اند که نبایستی به هر جای پادگان که دلمان خواست برویم. به دوستانم گفتم می خواهم به گردان های دیگر سرکی بکشم. از تجدید دوره می ترسانندم. بعضی ها برای این طور کارهای کوچک هم آدم را می ترسانند. تنهایی رفتم. چند تایی از همشهری هایم را پیدا کردم. رفتن به مناطق ممنوعه همیشه لذت بخش است!

هر روز بعد از بیدار باش و ورزش صبحگاهی، صبحانه را توزیع می کنند. باید این جا باشی و این سربازها را که هر کدام تکه پنیری، کره و مربایی، حلوا شکری ای چیزی روی نانشان مالیده اند و دارند یک گوشه ی حیاط با صورت های گرفته شان گاز می زنند ببینی. رضایتشان از زندگی همین است که در صورت هایشان دیده می شود. آدم ها وقتی صبح ها توی خودشان می روند حقیقتشان را نشان می دهند!

اینجا کلی ارشد داریم که از میان سربازها انتخاب می شوند. ارشد کل آسایشگاه. بعد می شود ارشد آسایشگاه یک، ارشد آسایشگاه دو، ارشد سلف، ارشد چای، ارشد بهداشت، ارشد آمار، ارشد امور فرهنگی و تا دلت بخواهد این جا برای هر چیزی یک ارشد حتما پیدا می شود. ارشد که می شوند شخصیتشان تازه مشخص می شود. خودشان را نشان می دهند. بعضی ها دندان هایشان بیرون می زند. گرگ می شوند. حتما می گویی کارشان سخت است. وظیفه شان را انجام می دهند. اما باید این جا باشی تا پاسخ سوالت را پیدا کنی.

روزنوشته های سربازی (1)


ساعت نه شب. ترمینال غرب. تعاونی چهار. رمه وار سوار اتوبوس ها می شویم. برای من که بخش زیادی از مسافرت هایم را با اتوبوس ها و مینی بوس های گذری انجام داده ام شکارِ یک صندلی در میان آن همه جمعیت مضطرب کار مشکلی نبود. اتوبوس حرکت می کند و سربازها برای دست هایی که آن طرف شیشه ها تکان می خورند دست تکان می دهند. من که تک و تنها به تهران رفته بودم کسی را برای بدرقه نداشتم. برای همه دست تکان می دادم حتی برای آن زن پا به سن گذاشته ای که پسرش را از دور نمی دید و تنها اتوبوس را با چشم دنبال می کرد و گریه می کرد.

یکی از نامطمئن ترین راننده هایی که تا به حال با او سفر کرده ام همانی بود که ما را به پادگان رساند. پیرمرد قرقرویی که به خاطر خساست راننده ی کمکی نداشت. دو سه ساعتی که گذشت فهمیدیم خوابش می آید. وسط راه هم یک لحظه چشم هایش رفت و رفتیم داخل خاکی و برگشتیم. با اصرار ما، دو سه ساعتی خوابید. مسیر نه ساعته را سیزده ساعته رفتیم!

جلوی دربِ آهنی بزرگِ پادگان همه را به خط می کنند. بعد از بازدیدِ سرسری کیف ها و کوله هایمان برای تحویل لباس و مشخص شدن وضعیت اسکان، جاده ی طولانی ای که انتهایش برایمان مبهم است را در پی می گیریم.

روی زبانه ی پوتین هایم می نویسم حمید 73. روی دمپایی و آستینِ لباس و دم پای شلوارم هم همین طور. این ها را به پیشنهاد یکی از هم آسایشگاهی هایم انجام داده ام. می گفت بچه های فلان شهر دستشان کج است کمدت را هم قفل کن! از حرفی که زد جا خوردم. او آدم ها را به سادگی در ذهنش طبقه بندی می کرد. فلان دسته خوبند. فلان دسته بد و آدم های هر دسته هم کاملا شبیه هم!

امروز آنقدر جلوی آفتاب نگهمان داشته اند که با وجود این که شب شده و داخل آسایشگاه دراز کشیده ام اما هنوز گرمای آفتاب را پشت گردنم احساس می کنم. اینجا داشتن قد بلند یک فضیلت بزرگ محسوب می شود. ما قبل از هر چیزی به ترتیب قد چیده می شویم. به ترتیب قد غذا می خوریم. به ترتیب قد جیره می گیریم. اصلا اینجا ما به ترتیب قد زندگی می کنیم. البته به ترتیب قد هم تنبیه می شویم که تنبیه نفرات اول بعضا سخت تر هم هست!

در گَردان های مختلفی تقسیممان کرده اند. گردان ما به اعتقاد همه جزء بهترین گردان هاست. همه دانشگاه رفته اند و اکثرا قرار است بعد از پایان دوره ی آموزشی در یکی از ارگان های دولتی به صورت «امریه» به کارگیری شوند. هر کدام از آسایشگاه های اینجا سی تختِ دو طبقه دارد که طبقه ی پایینِ آن، ارتفاعش کمتر از حد معمول است طوری که نمی شود کمرت را راست بگیری و بنشینی و حالا که دارم این ها را می نویسم دراز کشیده ام روی تخت. شکل نوشتنی که فقط در دورانِ ابتدایی داشتم.

جیره ای که به ما دادند همه اش همین بود. یک عدد صابونِ زرد رنگ که قیافه اش مبین کیفیتش است. یک بسته پودر رختشویی که همین امروز فهمیدم با آبِ پر از املاحِ اینجا اصلا کف نمی کند و یک برس برای تمیز کردن پوتین آن هم بدون واکس! چای خشکِ کیسه ای و قند را هم به شیوه ی تقسیم بین زلزله زدگان توزیع کردند.

بعد از دادن هر دستور باید یک کلمه ی مذهبی یا سیاسی را تکرار کنیم. مثلا بعد از دستور «از جلو نظام» باید بگویی « الله». خیلی دوست داشتم بدانم که قبل ترها یعنی مثلا در زمان رضا خان به جای این دستورها چه چیزهایی به کار می رفته. کسی جواب سوالم را نمی دانست. شاید از اعداد استفاده می شده یا یک کلمه ای که حسی ناسیونالیستی یا پیرو سلطنت بودن را بر می انگیخته. این احتمال هم وجود دارد که چیزی نمی گفته باشند یا اصلا چنین دستوری وجود نداشته بوده!

«پاشو آقا. مگه بچه مسلمون نیستی؟ پس فردا می خوای به بچه های مردم بگی نماز بخونن؟! »بالاخره آن قدر می آیند و می روند تا بیدارمان کنند. کلی جواب برای این سوال ها هست اما مگر می شود اینجا بحث کرد. از یکی از تخت های روبه روی من یکی می گوید «من که سرباز معلم نیستم، امریه ی دام پزشکی که به گاو و گوسفند نمی گوید نماز بخوان! ». خب برای آن سوالِ مسخره جواب خوبی بود اما استدلالش قابل قبول نیست! او را هم بیدار می کنند. همه باید نماز بخوانند پشت هر کدام از درهای توالت سه چهار نفری خمیازه می کشند. راستی چرا توالت ها دم صبح اینقدر بو می دهند! شاید شامه های ما اینقدر حساس می شوند!

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹

سربازی در این بازی


شهر زیباتر شده. درخت ها انگار بلندتر و سبزتر و آدم ها شادابتر و سرزنده تر. سوراخ آسفالت ها و شکستگی جدول ها توی ذوق نمی زند. این فریب تمام شهرهای مادریست. روزی که می خواهی ترکشان کنی تازه زیبا می شوند. رنگ و رو می آورند!

-----------------------------

اتوبوس از لاینی به لاینی تاخت می زند. بوق. بوق. صدای بوق های بی ملاحظه ی راننده خواب مسافران را مشوش کرده. ماشین های جلویی عرصه را باز می گذارند تا هم راننده به سرویس بعدی اش برسد و هم ما به مقصدمان. بوی دود و توده ی عظیم گرما به استقبالمان می آید. تهران هنوز زنده است اما ریه هایش از آزادی تا انقلاب خس خس می کند!

-----------------------------

مسافرها سرشان توی لاک خودشان است. دو نفر پشت دیوارهای ترمینال گلاویز شده اند. یقه ی همدیگر را می کشند و فحش می دهند. طوری که مطمئن باشند کسی واسطه شان نمی شود سر و ته قضیه را هم می آورند و می روند. دستفروش هایی که لباس کردی پوشیده اند با ساک های سبز آمریکایی رنگ و رو رفته شان که باید پر از آن ادکلن ها و ساعت هایی باشد که در دست گرفته اند، زیر آفتاب گرمی که روی شهر پهن شده در انتظار نگاه پرسشگری ایستاده اند. راننده های تاکسی ای که برای قاپیدن مسافر تا وسط محوطه ی ترمینال پیش آمده اند و مسافرهای سرگردانی که حتی حوصله ی پاسخ دادن به سوال هایشان را هم ندارند. جوانی که حجم بزرگی از ساندویچ های آماده را از اتوبوسی به اتوبوس دیگر می کشاند با شاگرد اتوبوسی که می خواهد حرکت کند جر و بحث می کند. ترمینالی که باید پر از هیجان باشد آروغ می کشد. همسفرانم چندان اشتیاقی به پیاده شدن ندارند. با این وصف تهران همه ی زندگی این مسافرهاییست که بیشترشان برای کار و تحصیل آمده اند. همه ی این زندگی نکبتی شان!

-----------------------------

قبل از اعزاممان به خاطر یک تکه کاغذ که آدرس تعاونی اتوبوس رانی و محل اعزاممان را نوشته اند، باید ساعت شش صبح در «میدان سپاه» حاضر شویم. برگه ای که می توانستند با همان برگه ی اعزام برایمان پست کنند! راننده ی آژانسی که مرا به آن جا می رساند دست راستش معلول است. به سختی دنده را عقب جلو می کند. دزدکی به انگشت هایش که خشک و بی حرکت مچاله شده اند نگاه می کنم. از این دسته آدم هایی که با زندگی می جنگند خوشم می آید. از آب و هوا می گوییم و ساعات کاری آژانسشان. زیاد گرم نمی گیرد. شاید می خواهد انرژیش را برای ادامه ی یک روز کلافه ی کننده دیگر ذخیره کند!

-----------------------------

یکی دو هزار نفری در ضلع شمالی میدان جمع شده اند. بعضی ها با پدر و مادرشان. بعضی ها با برادر و خواهرشان و بعضی ها هم با همسر یا دوست دخترشان آمده اند. خیلی ها هم مثل من تنها. تقریبا همه موهایشان را از ته تراشیده اند. با وجود داشتن آن حیاط بزرگ نیم ساعتی پشت در نگهمان می دارند. پشت در گذاشتن آدم ها، همیشه تحقیر آمیز است. بالاخره یکی از درها باز می شود. سیل جمعیت جاری می شود. افسر وظیفه ای آن طرف در، به طرز ناشیانه ای دارد اسپند دود می کند. می خواهد از زیر دروازه ی گنبدی شکلی بگذریم. نه قرآنی روی دروازه هست نه پرچمی. اصرارشان بر گذشتنمان از زیر دروازه چه بود نمی دانم. شروع می شود. «نگهبانا درها رو ببندید. دیگه کسی نیاد تو. اینجا بشین. اون جا نشین. از این طرف. از اون طرف. این طرفیا برن پیش اون طرفیا. اون طرفیا بیان جلوتر. کسی اون طرف نشینه. کسی هیچ طرف نشینه. همه می تونن برن. همه سر ساعت مقرر ترمینال باشن!»

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

به هم اتاقی های هم کلاسی هم دانشگاهیم!


به عکس هایتان نگاه می کنم. به عکس هایمان. به دست هایی که حلقه کرده ایم دور گردن های هم. به آن ها که روی تخت های خوابگاه کنار هم نشسته ایم. اتاق های به هم ریخته مان. استکان ها و زیر سیگاری های دست سازی که همه جای اتاق هست. مطمئنم که بعد از بازگشت به خانه هایتان دیگر در آن بطری های پلاستیکی نوشابه، چای نمی خورید. دیگر بعد از ناهار و شام، بی دغدغه کنار سفره لم نمی دهید روی بالش و سیگار نمی کشید. دیگر آن قدرها کتاب نمی خوانید. آن روزها ما در خیلی چیزها مشترک بودیم حتی در زیرپیرهن ها و جوراب هایمان. آخر هفته همه را می ریختیم داخل تشت و نظافت عمومی اعلام می کردیم. شستن دسته جمعی پتوها را فراموش نمی کنم. با «مهربان» زیر دوش دو نفری با رقص کردی پتوها را لگد می زدیم و می خندیدیم. بیچاره «مهدی». جمع کردن پتوها و رسیدن به سر و وضع اتاق هر روز با خودش بود. من و «سعید» و «مهربان» که لباس های خودمان را هم جمع نمی کردیم. لیوان ها را هم همین «مهدی» هفته ای یکبار به آب می رساند. به عکس ها نگاه می کنم. پاکت های سیگار همه جای اتاق هستند. بهمن کوچک. بهمن سفید. مگنای سفید. نگران سیگار آخر شب نباشید. «مهربان» چند نخی «کنت» داخل جیبش برای آخر شب نگه داشته. یادتان باشد پنجشنبه ی این هفته بساط بیاندازیم. «سعید» در بالکن اتاق هنوز دارد با موبایلش حرف می زند. به عکس هایی که در کلاس ها و آزمایشگاه های دانشکده گرفته ایم به دقت نگاه می کنم. ما واقعا دوستان خوبی بودیم. استادهایمان را یادتان هست؟ کاش امشب شما هم اینجا بودید. تنهایی نگاه کردن به این عکس ها آدم را غمگین می کند. تنهایی نمی شود به همکلاسی های خرخوان و نفهممان بخندیم. تنهایی نمی شود اعتراف کرد که ما مثل آن ها در مدیریت زمان و تحصیل و پولمان موفق نبودیم. تنهایی نمی شود از خاطره های توچال و درکه و دربند و داراباد و کردان و فشم بگویی و دلت نگیرد. تنهایی دوچرخه سواری پارک چیتگر صفا ندارد. تنهایی دیدن فیلم نمی چسپد. تنهایی نمی شود توی قطار کسی را دست انداخت و تنهایی حتی نمی شود کنار ساحل یک دعوای درست و حسابی راه انداخت. من دلم برای «شلم» و «بی دل» تنگ شده. برای چای «لیپتون» دم نکشیده. من دلم برای یک خنده ی سیر تنگ شده. به عکس های مسافرت «اشتهارد»مان نگاه می کنم. چند روز پیش با «جعفر» از آن روزها می گفتیم. «کیومرث» هم بالاخره زنگ زد. از همه تان خبر گرفت. گفتم «مرتضی» و «مصطفی» و «صادق» و «حمزه» ازدواج کرده اند و دیگر مال خودشان نیستند. کاش امشب همه دور هم بودیم. «مهربان» و «محسن» قلیانشان را چاق می کردند و تا نزدیکی های صبح در بالکن اتاق طبقه ی هفتم می نشستیم و چای می خوردیم و از تاریخ و فلسفه و ادبیات و سیاست و ماجراهای دانشکده می گفتیم. راستی عکس های شمال و جشن فارغ التحصیلی و عکس های مسافرت سمنانمان را من هنوز ندارم. اما نه. نفرستیدشان. نمی خواهم. این ها را هم باید یک جوری گم و گورشان کنم. با نگاه کردن به این روزهایی که دیگر بر نمی گردند دل آدم می گیرد. دیشب برادرم از شب امتحان دلش خون بود. گفتم یک روز دلت برای شب های امتحانت هم تنگ می شود.

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم!


رو به روی آینه ایستاده ام. هنوز لباس سربازی نپوشیده و پادگان ندیده خیال برم داشته است. با این برآمدگی شکم، بیشتر شبیه فرمانده ها هستم تا سربازها. باید موهای سرم را با نمره ی چهار بزنم. بودن این موهای وزوزی که سفیدیش به سیاهیش می چربد، زیاد با نبودنشان تفاوتی نمی کند مخصوصا برای کسی که در برنامه ی کوتاه مدتی که طبیعت برایش چیده تاس شدنش حتمی باشد. پدرم از تصور «بشین پاشو، کلاغ پر و پا مرغی» رفتن و صبح زود بیدار شدن های من ریسه می رود. مادرم در خیال خود، پسرش را سربازی تک و تنها و درمانده در جنگی جهانی و در محاصره ی دشمن تصور می کند. گفتم گریه نکن، قرار است دو ماهی دوره ی آموزشی را برویم و برگردیم یک جایی منشی ای، راننده ای، سرباز معلمی چیزی بشویم. گفت اگر آمریکا حمله کرد چه می شود؟ گفتم اگر با همین اتوبوسی که اعزاممان می کنند تصادف کردیم و مردیم چه می شود؟ می گوید خدا نکند و دوباره اشک هایش سرازیر می شود. دوباره خودم را در آینه برانداز می کنم. این که با پوشیدن لباس ها چه شکلی می شوم برایم جالب است. دوست دارم از پادگان که بیرون بزنم مردم با ترس نگاهم نکنند. از شهری که مردمش از سربازانش می ترسند می ترسم. دایی ام که سر خدمت سربازی بود، مادربزرگم روزی سه بار به سربازهای کشیک سر کوچه مان «خسته نباشی پسرم» می گفت. مثل این که تنها مادرهایی که پسرهایشان خدمت رفته اند به سربازها روی خوش نشان می دهند. سربازها هرگز باتوم هایشان به ناحق روی کسی بلند نمی شود اگر هم بشود دستشان دستِ خودشان نبوده! مگر عکس آن سربازی که گل قرمزی بر لوله ی تفنگش آویخته ندیده اید؟ این طور به ما نگاه نکنید ما فقط یک سرباز وظیفه هستیم روی پشت بام یک پادگان. در کیوسک یک اداره ی دولتی. تکیه داده به دکه ای در همین سه راهی بالاتر از خانه تان، پشت به تابلویِ چراغ راهنمایِ همان چهارراهی که هر روز صبح منتظر سبز شدنش هستید، زیر تیر برق یک کوچه ی بن بست که می آییم و می رویم!

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

داستان وبلاگ نویسی من!


بعد از مدت ها نیم نگاهی به آرشیو وبلاگم داشتم. می خواستم یک دید کلی نسبت به تغییرات افکارم در این سال ها داشته باشم. اولین باری نیست که دست نوشته های قبلیم را بازخوانی می کنم. خرداد پارسال هم همین کار را کردم. اما اشتباهی که پارسال مرتکب شدم را امسال مرتکب نمی شوم. دیگر قرار نیست وبلاگی حذف شود. سال هشتاد و سه و با ورودم به دانشگاه با پدیده ای به اسم وبلاگ آشنا شدم. آشنا شدن با اینترنت و وبلاگ درست مثل آشناییم با کامپیوتر خیلی دیر اتفاق افتاد. اولین ایمیلم را در مهر 83 با کمک یکی از همکلاسی هایم درست کردم. در سایت دانشگاه بود که به اینترنت اعتیاد پیدا کردم. کلاس هایم را به خاطر نشستن پای اینترنت تعطیل می کردم. اوایل وبلاگی ثبت کردم تا فقط داشته باشمش. مثل ایمیل. مثل تلفن همراه. مدتی سعی کردم مطالب جذابی که در اینترنت با آن روبه رو می شوم را در وبلاگی جمع آوری کنم. چند هفته ای نگذشت که به بیهودگی این کار پی بردم. بعد از آن تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم وبلاگ دیگری ثبت کنم تا از اتفاقاتی که در کلاس های دانشکده مان می افتاد بنویسیم. چند هفته ای بیشتر طول نکشید. دوستم به این کار علاقه ای نداشت. وبلاگ روی دستم ماند. شخصی ترش کردم. بعد از یک سال شده بود یک جور دفتر خاطرات. دفتر خاطراتی که نمی خواست از چشم همه پنهان بماند. دفتر خاطراتی که نوشته می شد تا کسانی که نمی شناسیشان آن را بخوانند و اظهار نظر کنند. در سایت های مختلف ارائه دهنده ی خدمات وبلاگی، وبلاگ های مختلف ثبت می کردم. کدهای مختلف می گرفتم. شمارنده و نظرسنجی و خبرنامه می گذاشتم. چند هفته یکبار فونت وبلاگ ها را عوض می کردم. بعد از دو سال کلی وبلاگ داشتم که در هر کدامشان در باره ی یک موضوع خاص می نوشتم. یکی دفتر خاطرات بود. یکی وبلاگی دانشجویی که مشکلات دانشکده و دانشگاه را در آن می نوشتم. وبلاگی برای معرفی شهرستان محل تولدم داشتم. وبلاگی علمی در زمینه ی رشته ی دانشگاهیم و وبلاگی آشفته که از خبر تا ادبیات و فلسفه را در بر می گرفت. بعد از دو سال سعی کردم از اینترنت و وبلاگ فاصله بگیرم. دلایل خودم را داشتم. بیشتر کتاب می خواندم. هفته ای یکی دو بار بیشتر سراغی از اینترنت نمی گرفتم. آن هم تنها برای ارسال پروژه های درسی به ایمیل اساتید و یا گرفتن مقاله و یا مطلبی کاملا مربوط به درس و دانشگاه از دنیای آشفته ی سایت ها. اما کتاب، روزنامه، تلویزیون و نشریه های داخلی دانشکده تنها مدتی توانستند مرا از اینترنت دور نگه دارند. دوباره برگشته بودم. اما نه با عطشی که قبلتر ها داشتم. ماهی دوبار وبلاگ شخصیم را به روز می کردم. بعضا هم به همراه چند نفر از دوستانم وبلاگ دانشجویی ای که راه انداخته بودم را به روز می کردیم. اینترنت و وبلاگ راه خود را به زندگیم باز کرده بودند. تا پایان دوران دانشجویی بعضی از وبلاگ های متفرقه ام را حذف کردم. دانشگاه که تمام شد وبلاگ دانشجوییم را هم حذف کردم. چند ماه بعد از فارغ التحصیلی شروع کردم به بازخوانی آرشیو دو وبلاگ شخصیم. یکی دست نوشته های هشتاد و سه تا هشتاد و پنج بود و یکی از هشتاد و پنج به بعد. تغییرات فکریم در وبلاگ اولی به حدی زیاد بود که حذفش کردم. حذف کردن وبلاگ یک جور فرار از گذشته است. مثل قاتلی که نمی خواهد ردی از جنایتش به جای بگذارد. نباید این کار را می کردم. شد. اما دومی را هنوز هم دارم. آدرس وبلاگ را یکی دوباری عوض کرده ام. از سال هشتاد و پنج به بعد بخشی از من شده است. در یک سالی که گذشت خانه نشین بودم. منتظر اعزام به خدمت و پوشیدن لباس و چکمه ی سربازی. چند روز بیشتر باقی نمانده. در این یک سال بیشتر از سال های قبل نوشته ام. باز هم خواهم نوشت و تا زمانی که سایت ارائه دهنده ی این وبلاگ سرجایش بماند و وبلاگ خوان ها به این جا روی خوش نشان بدهند همین جا خواهم ماند. صفحات وبلاگی زندگیم حالا رسیده است به فصلی به نام سربازی. مدتی نخواهم بود!

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

یادگاری!


سال سوم راهنمایی که مدرسه ام را عوض کردم در روزهای آخر سال، به بیشتر همکلاسی ها و معلمانم برگه ی سفیدی دادم که برایم چند خطی «یادگاری» بنویسند. با این که آدم منظمی نیستم اما تا امروز نگهشان داشته ام و حالا بعد از سال ها از گوشه ی کمد بیرونشان کشیده ام.
- معلم درس «حرفه و فن» دل خوشی از من نداشت. ظاهرش و حتی بسیاری از رفتارش شبیه پدرم بود. شاگرد اول کلاس بودم. نمی توانستم منتظر بمانم تا حرف های خسته کننده اش تمام شود. می پریدم وسط قطار جمله هایش. عصبانی می شد. این اتفاق بارها تکرار شد. در کاغذی که به او داده ام تنها یک بیت شعر نوشته! «مزن بی تامل به گفتار دم / نیکو گوی گر دیر گوی چه غم»
- معلم درس «علوم تجربی» آدم پا به سن گذاشته ای بود. اعتقاد داشت هر معلمی در خدمت سی ساله اش در آموزش و پرورش سه دوره خواهد داشت. ده سال اول از تدریسش می آموزد. ده سال دوم با تدریسش می آموزاند. ده سال سوم دانش آموزان را خر می کند! همیشه با خنده تاکید می کرد که فراموش نکنیم در دوره ی سوم تدریسش است! با تجربه و مهربان بود. نه او زیاد با ما کاری داشت نه ما به او. روزی که کاغذ را به او دادم با این که شاگرد اول بودم اسم کاملم را نمی دانست. متنش را از قبل نوشته بود. اسم کاملم را در جای خالی متنش نوشت و امضا کرد! نوشته از من رضایت کامل دارد. مطمئنم که در موقع نوشتن حتی مرا به یاد نداشته!
- معلم ریاضی آن سال از آن دسته معلم هایی بود که در چهار یا پنج مدرسه درس می داد. روزهای جمعه با معلم های دیگرمان در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کرد. فوتبالش بدک نبود. شاید تنها تفریحش بود. از زبان سعدی نوشته «علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن»! کاش هیچ وقت این برگه را به او نمی دادم. معلم خوبی نبود!
- با صفاترین معلممان، جغرافیا و تاریخ و مدنی درس می داد. نوشته که اگر کاره ای شدم نسبت به مردم محروم خدمتگزار باشم.
- معلم بد عنق ورزشمان تنها نوشته که امیدوار است موفق و شادکام باشم. به خاطر تمام ورزش های صبحگاهی اجباری از او متنفر بودم!
- از معلم «تعلیمات دینی» خاطره ی خوبی دارم. کلاسش بعد از نهار شروع می شد. با غذا ماست خورده بودم. قبل از شروع کلاس سرم را گذاشتم روی دسته ی صندلی، بیدار که شدم کلاس تمام شده بود. از بغل دستیم پرسیدم که معلممان فهمیده که من خواب بودم؟ گویا به بغل دستیم گفته بود کاپشنم را روی دوشم بیاندازد که سرما نخورم! آدم نازنینی بود. هر چند که در برگه ای که به او داده ام نوشته «تعاونو علی البر و التقوا ... »!
- سرپرست های خوابگاه دانش آموزیمان کلی از من تعریف کرده اند. به هیچ کدامشان علاقه ای نداشتم. سلامت روانشان هنوز هم برایم جای تردید دارد!
- استاد درس «هنر و خوش نویسی» همان حرف های معلم تعلیمات دینیمان را به گونه ی دیگری زده. روی یک کاغذ گلاسه با خط نستعلیق و جوهر بنفش نوشته خدا را فراموش نکن!
- مدیر مدرسه مان نوشته که کار کردن با دانش آموزی مثل من برایش جای افتخار و مباهات بوده! خصوصیاتی که برای من بر شمرده هیچ کدامشان در من وجود ندارد. باید منظورش کس دیگری بوده باشد!
- معلم «پرورشی»مان متن برنامه ی صبحگاهِ مدرسه را برایم پاکنویس کرده!
- معلم زبان انگلیسیمان Dear Hamid را خیلی قشنگ نوشته!
- «دفتردار» مدرسه که نمره ها را از لیست معلم ها وارد کارنامه ها می کرد شعری در رعایت «ادب» برایم نوشته. گویا به نمره های انضباط بیش از اندازه توجه می کرده!
- مستخدم مدرسه، به هیچ وجه پیرمرد نبود! جوان ورزشکار و از تحصیل بازمانده ای بود که بعضی وقت ها با بارفیکس رفتن در حیاط مدرسه خودی نشان می داد. نوجوان خوش بر و رویی نبودم! نمی دانم چرا برایم شعر عاشقانه نوشته!
و اما دوستانم :
- یکی از دوستانم نوشته «باز این چه شورش است که در خلق عالم است ... »! آدرس خانه شان را هم نوشته. زیر امضای کاملا دایره وارش هم نوشته «جهت تخریب کاخ فراموشی»!
- یکی از حسودترین بچه های کلاسمان آرزو کرده که مرا در مراحل بالاتر ببیند!
- این شعرها سر تیر بعضی از این «یادگاری» ها هستند:
«زندگی چیست خون دل خوردن/ اولش رنج و آخرش مردن»! - «اگر روزی تو را کردم فراموش/ بدان شمع وجودم گشته خاموش» - «زاغکی قالب پنیری دید/ به دهن برگرفت و زود پرید»!!! - «در گلستان طبیعت ما گل پژمرده ایم/ رنگ پیری را نداریم در جوانی مرده ایم»! - «طلب کردم ز دانایی یکی پند/ مرا بفرمود با نادان مپیوند»! - « بهار آمد به صحرا و در و دشت/ جوانی هم بهاری بود و بگذشت»!! - «درخت غم به جانم کرده ریشه/ به درگاه خدا نالم همیشه»! - «مرا خون شد ز هجرت گر دلی بود/ ترا ویرانه شد گر منزلی بود» - «خدایا کسی را با کسی آشنا مکن/ اگر آشنا کردی جدا مکن» و ...
- چند نفری شعرهایی که معلم ادبیاتمان پای تخته برای «تجزیه و ترکیب!» می نوشت را بازنویسی کرده اند! و تقریبا بیشتر هم کلاسی هایم تعالیم دینیشان را به من هم توصیه کرده اند!
- تقریبا همه از کلمه ی «موفق و موید» استفاده کرده اند حتی معلم هایمان! و تعداد زیادی از هم کلاسی هایم خواسته اند که من از «قطار زندگی» جا نمانم!
- یکی از دوستانم به من کبریت کاغذی هدیه داده! بی گمان از دوستان ناباب بوده!
صدای اخبار بامدادی از تلویزیون بلند می شود. باید صبح شده باشد. برگه ها را جمع می کنم. دوباره می گذارمشان گوشه ی کمد. جایی که سال هاست بخشی از نوجوانیم را در خودش جای داده است.

پ.ن: بعضی از شعرها ممکن است تحریف شده باشند! یا منبع نداشته باشند! خب این ها را من ننوشته ام!

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

پدر مادر شما متهمید!


(شاکی خودکشی کرده اما قبل از خودکشی، شکایتش را به دادگاه تقدیم کرده است. شاکی وکیلی استخدام کرده که مطابق وصیت نامه در صورت پیروزیش در دادگاه میراث دار تمام دارایی اش خواهد بود.)
وکیل شاکی) جناب قاضی ایشان در شبی نفرین شده نطفه ی فرزندی را کاشته اند که نمی خواسته به دنیا بیاید. دفتر خاطرات یکی از متهمان این را ثابت می کند.
متهم اول) مگر ما خودمان خودخواسته به دنیا آمده ایم؟ هیئت منصفه ی گرامی کدام یک از شما در به دنیا آمدنتان حق انتخاب داشته اید؟
وکیل شاکی) جناب قاضی هر دو ایشان تحصیلکرده هستند. مدرک لیسانس دارند. یک واحد اجباری از لیست دروس دانشگاهیشان «تنظیم خانواده» بوده. مطابق استعلام بنده از دانشگاه های مربوطه ایشان با نمره ی بالا این درس را گذرانیده اند. لذا می توانستند از حقوق جنسیشان با رعایت روش های ضد بارداری استفاده کنند.
متهم دوم) جناب قاضی. هیئت منصفه. همه ی ما می دانیم که این روش ها همگی درصدی از خطا دارند. ما قربانیانِ این درصدِ اندک هستیم.
وکیل شاکی) حقیقت ندارد! طبق ...
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس نسل بشر چگونه ازدیاد پیدا کند. ایشان مسئولیت ما را در قبال اجدادمان فراموش کرده اند. آن ها قافله ی بشریت را تا به این جا نرسانده اند که به دست ما هلاک شود. جناب قاضی علم هنوز به آن حد از توانایی نرسیده که بشر را به جاودانگی برساند و تا آن زمان ما محتاج به زاد و ولد هستیم. چه کسی پاسخگوی روح بشریت خواهد بود؟
قاضی) کافیست. قانون واژه ی روح را نمی شناسد.
وکیل شاکی) جناب قاضی. با توجه به اظهارات مندرج در وبلاگ خانوادگی متهمان، ایشان بچه را شیرینی و میوه ی زندگی می دانسته اند و حتی مادر خانواده برای تمام شدن حرف و حدیث های به وجود آمده پیرامون نازا بودنش از قبل تصمیم به داشتن بچه گرفته. برگه ای که در دست من مشاهده می کنید در پرونده ی پزشکی خانوادگی ایشان موجود بوده. پدر خانواده از قبل درخواستی مبنی بر استفاده از داروهایی داشته که جنسیت فرزند آینده اش را به دلخواه انتخاب کند. با توجه به تحقیقات بنده پدر خانواده به علت نداشتن پسر از طرف پدر و مادرش به شدت تحت فشار بوده است. با این حال حتی اگر به دنیا آمدن موکل من در آن شب خاص اتفاقی بوده باشد با توجه به این اظهارت احتمال به دنیا آمدن ایشان در روزهای دیگر بسیار محتمل بوده.
متهم اول) هیئت منصفه ی عالیقدر. مگر شما در این جامعه زندگی نمی کنید. مگر شما تحت تاثیر این فرهنگ بسیاری از امور روزانه تان را انجام نمی دهید.
وکیل شاکی) آیا این خودخواهی نیست؟
متهم دوم) این یک رابطه ی دو طرفه بود. از داشتن فرزند خرسند بودیم اما او را با خون دل بزرگ کردیم. مگر خوارکش، لباسش، هزینه ی تفریح و تحصیلش را ما با کار کردن تامین نمی کردیم؟ ما برای او پدری کرده ایم. مادری کرده ایم.
وکیل شاکی) خیلی ها برای یک حیوان خانگی هم این کارها را می کنند! شاید شما برای داشتن یک هدف در زندگی بچه دار شده باشید! یا شاید برای خسته نشدن از زندگی مشترکتان. معنای این جز خودخواهی چه چیزی می تواند باشد.
وکیل متهمان) من اعتراض دارم. پس قداست پدر کجا می رود. قداست مادر.
قاضی) کافیست. دادگاه با واژه ی قداست بیگانه است.
.
.
.
.
حکم دادگاه: پدر و مادر (به خاطر ضعف قانون!) تبرئه شدند اما روز پدر و روز مادر از تقویم ها حذف شدند!

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

نامه هایی به زبان انگلیسی!


دستم روی دستگیره ی در مانده بود که صدای خفه ی ناآشنایی از چند صد متر آن طرف تر می خواست که نروم. حرکات دست هایش مثل غریقی بود که ملتمسانه از سایه ی کم رنگی در ساحلی دور درخواست کمک کند. با این که تاکسی رفت و از نرفتنم اطمینان حاصل کرده بود اما سرعت گام هایش آهسته تر نشد. باید پیام مهمی داشته باشد. جلوتر که آمد بوی عرق تندش قبل تر آمد. قیافه اش برایم آشنا بود. اسمش را نمی دانستم. احوال پرسی گرمی کرد. از همان هایی که از موضع ضعف با آدم هم صحبت می شوند. گفت ببخشید شما به «رئال مادرید» نامه نوشتید؟ دیوانه نبود. نوشته بودم. اما خبرش از کجا رسیده بود. چه جذابیتی برای او داشت.
تابستان سال قبلش یک مجله ی پر از جدول های سه ستاره و چهار ستاره برای تعطیلات تابستانی خریده بودم. کنار یکی از جدول هایش آگهی زده بود که با هزار و هفتصد هشتصد تومان با هزاران شرکت و دانشگاه و باشگاه فوتبال مکاتبه کنید. خلاصه پولش را واریز کردم و بسته ی سفارشی رسید. آن وقت ها هنوز شهر ما اینترنت نداشت. اینترنت که هیچ حتی بعضی از ادارات دولتی هم کامپیوتر نداشتند. بسته را با اشتهایی وصف ناشدنی باز کردم. حدود صد صفحه کاغذ سایز آ چهار که پر از آدرس های پستی و اینترنتی بود با یک دفترچه ی راهنمای مکاتبه با چند ده متن نامه ی آماده ی به زبان انگلیسی. سال اول دبیرستان بودم. ریدینگ درس اول زبان انگلیسی مان را حفظ کرده بودم و فکر می کردم که در آینده ای نزدیک به زبان انگلیسی مسلط خواهم شد. علاقه ام به ارسال آن نامه ها آن هم به زبان انگلیسی آنقدر بود که یکی از بستگان را که معاون دبیرستان بود با اصرارهای مکررم وادار کردم که اجازه بدهد بازنویسی متون نامه ها را با کامپیوتر دبیرستانشان انجام بدهم. آن روزها در دبیرستان خودمان آن هم در کلاس فوق برنامه فقط برنامه نویسی داس می خواندیم. آن هم اکثرا تئوری و خیلی کم دستمان به کامپیوتر می خورد. کامپیوتر برای خودش ابهتی داشت. آن روز برای اولین بار با یک کامپیوتر تنها شدم. برای اولین بار از نزدیک با ویندوز روبه رو شدم. یاد گرفتم که با نرم افزار ورد تایپ کنم. کلمه به کلمه و حرف به حرف نامه های آماده را تایپ می کردم. هوا که تاریک شد و از مدرسه بیرون آمدیم پرینتِ چند نامه را در دست داشتم که از یک مدرک دانشگاهی برایم بسیار با ارزش تر بودند. حالا دغدغه ام شده بود هزینه ی پست خارجه. آن روزها معمولیش حدود دویست تومان بود. یادم هست که وقتی نامه ها را گذاشتم روی باجه ی پست، کارمند اداره ی پست نگاه تندی به من انداخت و گفت که باید بداند این نامه چیست، در غیر این صورت پستش نخواهد کرد. کلی برایش توضیح دادم. فکر می کرد که من کار بزرگی انجام داده ام. شاید چون پسرهایش از این کارها نکرده بودند. بعد از شنیدن حرف هایم با احترام خاصی با من صحبت می کرد. ما آدم ها وقتی که کسی کاری را که ما به ذهنمان خطور نکرده است انجام می دهد در نگاه اول فکر می کنیم که باید کار بسیار بزرگی انجام داده باشد. در حالی که در بیشتر موارد این طور نیست. کسی که دستش به هیچ سازی نخورده باشد مسلما نمی تواند سازی را بنوازد و کسی که در خانه ساز دارد لزوما نوازنده ی بزرگی نیست. حدود دو ماه بعد جواب چند تا از نامه هایم رسید. نامه ها را با پشتکاری باور نکردنی لغت به لغت ترجمه می کردم. نامه ای که به «رئال مادرید» نوشته بودم پاسخش هم انگلیسی بود. اما نامه ای که به «بایرن» نوشته بودم پاسخش آلمانی بود. از پاسخ رئال تا جایی که فهمیدم تقاضای کارت هواداری را نپذیرفته بود اما حاضر بود یک سری اجناس را در قبال هزینه ای به من بفروشد. حرف پول که شد بی خیال شدم چون نه پولی در بساط داشتم، نه از نزدیک دلار دیده بودم و نه می دانستم چطوری باید به یک حساب خارجی پول واریز کرد. اما بایرن فرمی برای پر کردن مشخصات فرستاده بود که احتمالا برای صدور کارت هواداری لازم داشتند. من اصراری به داشتن کارت هواداری نداشتم که مثلا کارتش را در دبیرستان به رخ دوستانم بکشم. خود نامه نگاری برایم جذاب بود. فرم را به معلم دبیرستانمان نشان دادم. گفت باید دیکشنری آلمانی به انگلیسی پیدا کنی. بعد انگلیسیش را فارسی کنی. نبود. انگلیسی به فارسیش را هم به زور پیدا کرده بودم. بی خیال آن هم شدم. نامه های بعدی هم داستان های خودشان را داشتند. مدتی همین کارها را ادامه دادم تا پدرم که همیشه از کارهای متفرقه ام شاکی بود مخالفت جدی اش را به طرز شدیدی با هر گونه فعالیت غیر درسی اعلام کرد. هر چند که بعضی وقت ها نامه ها و مجله هایی که فرستاده شده بود را به مهمان ها نشان می داد و از یک طرف افتخار می کرد که پسرش با خارج از کشور نامه نگاری می کند اما از طرف دیگر چون می دانست کار بی فایده و بی ارزشیست از ادامه دادنش منعم می کرد. بگذریم. من نقطه چین های نامه های آماده را پر می کردم و می فرستادم و از آن طرف برایم مجله می رسید. اما کسانی که از جزئیات خبر نداشتند فکر می کردند که من آنقدر زبانم پیشرفت کرده که بعد از خواندن چند ریدینگ انگلیسی آن هم در دبیرستان های ایران تسلط کافی و وافی پیدا کرده ام.
بعد از این سوالی که در ایستگاه تاکسی از من پرسیده شد فهمیدم که داستان نامه نگاری من خیلی جاها پیچیده و خیلی ها بی خود و بی جهت کفشان بریده. این موضوع بزرگنمایی همیشه ذهنم را به خودش مشغول می کند. جامعه ای که عینکش گاه بعضی چیزهای کوچک را آنقدر بزرگ می کند که چشمانش دیگر جایی را نمی بیند!

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر


ما باید در حفظ و نگهداری برگه ی اعزام به خدمتمان کوشا باشیم و در صورت مشاهده ی هر گونه مغایرتی مراتب را اعلام نماییم. ما باید یک حساب در بانک سپه افتتاح کنیم تا حقوق سربازیمان به عابر بانکمان واریز شود. گویا پادگان قاشق، چنگال، بشقاب و لیوان ندارد. حوله، صابون، مسواک، خمیردندان، دمپایی و وجه نقد به مقدار مورد نیاز، مجوز عبور از گمرک پادگان را خواهند داشت. ما باید اکیدا از بردن دوربین فیلم برداری و عکاسی، ضبط صوت، رادیو، نوار کاست، دیسکت، لوح فشرده، تلفن همراه، چاقو و هرگونه اشیای زینتی و قیمتی خودداری کنیم. ما باید سر و صورتمان را در هنگام عزیمت با ماشین شماره­ی چهار از پیش اصلاح کرده باشیم و وضعیت لباس هایمان ساده، متعارف و مناسب باشد. ما باید برگه ی اعلام محل مراجعه، قسمت دوم برگه ی واکسیناسیون، تصویر صفحات شناسنامه و کارت ملی و برگه ی اعزام به خدمتمان را که هفته ها در حفظ و نگهداری آن کوشیده ایم در هنگام عزیمت به همراه داشته باشیم. ما باید در ساعت و روز مقرر و در محل تعیین شده حاضر شده باشیم و به تذکرات مامورین سازمان وظیفه ی عمومی کاملا توجه نماییم. ما باید در طول مسیر اعزام به مرکز آموزش نظم و انظباط را رعایت نماییم.

این بایدها را بارها و بارها مرور می کنم. برگه ی اعزام به خدمت هم مثل خود سربازی بوی باید می دهد. خدمتی که پدربزرگ های ما اسمش را گذاشته بودند «اجباری» و دفترچه هم از آن به عنوان یک «وظیفه» یاد می کند. افتخار خدمتی که تنها شامل کسانی شده که بندها و تبصره های معافیتِ دفترچه ی سربازی مستقیم یا غیرمستقیم شامل حالشان نشده. سربازخانه ای کیلومتر ها آن طرف تر به خیال خود منتظر است تا غرور جوانیمان را زیر طنین صدای کادری هایش له کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر روی دیوارهایش ما را «خر» فرض کرده و می خواهد آدممان کند. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر فکر می کند که اگر گذارمان به حصار سیم های خاردارش نیفتد مرد نمی شویم. سربازخانه ای کیلومترها آن طرف تر، در آینده ای که آن قدرها دور نخواهد بود موزه ای خواهد شد با مجسمه ی سربازانی که نماد نسل ما خواهند بود!

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

روزت مبارک است مادر


سلام مادر. یادت هست؟ این چه سوالیست که می پرسم. البته که یادت هست. هم من یادم هست. هم تو و هم برادرم. برادرم کلاس دوم بود. من کلاس پنجم . آن روزها هنوز پاشنه ی پاهایت ترک نخورده، دور چشم هایت چروک نیفتاده، رگ های پایت آبی نشده و موهایت سفید نبود و عینک نداشتی. آن عصر پاییزی را هیچ کداممان فراموش نمی کنیم. شیفت بعد از ظهر بودیم. قبل از رفتن به مدرسه پول هایمان را از قلک هایمان در آوردیم. باید آن قلک های فلزی سیاه را یادت باشد که داییم از بانک برایمان آورده بود. کلیدهایش را با چه مصیبتی پیدا کردیم. گوشه ی تاقچه گذاشته بودیدش. زیر همان روانداز پلاستیکی کِرِمی رنگ که با هم از دستفروش سرکوچه خریدیم. از مدرسه که بر گشتیم به تمام مغازه هایی که فکر می کردیم وسایل زنانه داشته باشند سرک کشیدیم. تا قبل از آن روز خانه ی ما «روز مادر» نداشت. مثل «جشن تولد» و «سالگرد ازدواج» می ماند. برنامه های تلویزیونی از روز مادر می گفتند و شعر و سرود پخش می کردند. ما هم می خواستیم برای مادرمان کادو بخریم. یادش بخیر. هوا تاریک شده بود. مغازه ها کم کم تعطیل می شدند. هنوز تصمیم نگرفته بودیم. به کادوهای بقیه نگاه می کردیم و پول خودمان. نمی رسید. به برادرم گفتم شانه ی مادرم شکسته. یکی از همان شانه های پلاستیکی بخریم. قرمزش را خریدیم. برادرم پیشنهادش همچنان جوراب زنانه بود. می شد با سر و کله زدن تخفیف بگیریم و بخریمش. همین کار را هم کردیم. برادرم خاطره های بچگیش را زیاد به یاد نمی آورد. من هم اگر نصف روز را با گوشی موبایلم سر کنم فراموشی می گیرم. اگر یادش بود برایش از آن لحظه هایی می گفتم که کادو را به مادرم دادیم. کادویی که کاغذ کادو نداشت. یک شانه ی پلاستیکی و یک جوراب. شما هم اگر جای من بودید موقع نوشتن گریه می کردید. سالِ بعد من برای ادامه ی تحصیلی که هیچ وقت ارزشش را نداشت از شهرمان رفته بودم. برادرم کادو خریده بود به جای هر دو تایمان. من دیگر هیچ وقت برای مادرم کادو نخریدم. چون یا خانه نبودم یا فراموش می کردم. مادرم چند وقتیست که پاهایش درد می کند. واریس دارد. پدرم هی اصرار می کرد که پیش این دکتر متخصص جدید ویزیت بگیرد. چند روز پیش رفته بود. نگفته بود واریس دارد. گفته بود استخوان هایش درد می کند. علائمِ استخوان درد من را توضیح داده بود. داروهایش را هم برای من گرفته بود. آخر هر چقدر در این چند ماهه اصرار کرد که برای استخوان دردم پیش دکتر بروم زیر بار نرفتم. آنقدر نرفتم که خودش به جای من رفت. هر روز یک لیوان شیر و مشتی قرص کلسیم می آورد و اصرار می کند سر بکشم. آدم نمی تواند خودش را بگذارد جای مادرش. نمی شود تا این اندازه فداکار بود.عجب ما آدم های ناسپاسی هستیم. امشب شام منزل یکی از اقوام دعوت داشتیم. برای مادرشان کادو خریده بودند. ای وای. ای وای. تو نگو روز مادر بوده. از دور به مادرم نگاه کردم. زل زده بود به دخترهای فامیلمان که مادرشان را می بوسیدند. نه این که انتظار داشته باشد. شاید دلش می خواست ما هم همین کار را می کردیم. خجالت کشیدم. میخواستم موقع برگشتن برایش کادو بخرم. به جیب هایم که نگاه کردم منصرف شدم. زمانه دیگر زمانه ی شانه ی پلاستیکی و جوراب خریدن نیست. جوان های بیکار و بی پس انداز همیشه باید سرشان را پایین بگیرند. این روزها همه برای مادرشان سکه و گردنبند می خرند. فقط در فیلم های بالیوود است که پسری به خودش اجازه می دهد دستِ خالی به مادرش بگوید روزت مبارک. این ها را برای دل خودم نوشتم. تو هیچ وقت نمی خوانیشان اما روزت مبارک است مادر!

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!

پرسیدم آن روزهایی که در «خط مقدم جبهه» بوده کسی را هم کشته؟ سیاهی چشم هایش رفت و آن قدر که تمام چروک های صورتش را مرور کنم گوشه ی چشم هایش ایستاد. این سوال ها که فکر کردن نمی خواهد. آدم وقتی کسی را کشته باشد هیچ وقت فراموشش نمی شود. سیاهی چشم هایش که بر می گردد طوری که بخواهد یک قانون طبیعی را بازگو کند می گوید در جنگ کسی که نکشد کشته می شود. این پاسخ سوال من نبود. پرسیدم که آیا واقعا کسی را کشته یا نه. آدم هایی که با این ظرافت طفره می روند همیشه واقعیتی نگفته در سینه دارند. می گوید آدم وقتی پشت سنگر تیراندازی می کند یا خمپاره می اندازد نمی داند که چند کیلومتر آن طرف تر کسی را کشته یا نه. گفتم من اگر پشت آن خاکریز بودم اسلحه ام را به سمت آسمان نشانه می گرفتم تا هیچ وقت بعدها به این فکر نکنم که مبادا کسی را کشته باشم. دستش را می گذارد روی شانه هایم و می گوید اگر کسی برای کشتنت آمده باشد چکار می کنی؟ ته دلم می گویم فرار می کنم اما چون پاسخ احمقانه ایست عاجزانه در جوابش سکوت می کنم. سرجایش ایستاده بود اما هر لحظه احساس می کردم نزدیک تر می شود. چشم از من بر نمی داشت. جواب می خواست. از وطن می گفت. از ناموس. از شرف. گفتم از کشتن آدم ها می ترسم. گفت پایش که برسد تو هم آدم می کشی. ما همه قاتلان بالقوه ای هستیم. ساعت ها از جنگ و کشتار گفتیم. از جنگ«آوران»، از جنگ«افروزان». از جنگ«جویان». از سر«بازان». چند هفته ی بعد من هم باید لباس سربازی می پوشیدم. سربازی که حاضر بود کشته شود اما نکشد. سربازی ترسو. سربازی خائن. سربازی که حالا خودش پشت خاکریز دراز کشیده و گریه می کند. صدای سربازان دشمن را که می شنود. بلند می شود. اسلحه اش را از حالت تک تیر خارج می کند. رگباری از تیر به سمت دشمن شلیک می شود. حالا او خودش را، وطنش را و ناموسش را نجات داده است. قهرمانی که به تعداد گلوله هایش آدم کشته است. تصور آن لحظه ها هم مشکل است.
می گوید متجاوز آدم نیست پس کشتنش قتل نیست. مثل کشتن یک حیوان است. یک جور قربانی کردنش می داند. در راه وطن. در راه خدا. آن قدر خشم توی صورتش هست که حالا هم تفنگ دستش باشد دوباره همان هایی را که کشته می کشد. به او اطمینان می دهم که حق با اوست تا از عصبانیتش کاسته باشم. حق با اوست. حق با همه ی قربانیان جنگ است. همه ی آن ها که به جنگ می روند حتی اگر زنده و سالم برگردند قربانیان جنگند. همه ی آن ها که در کشورشان جنگ برپا می شود حتی اگر به جنگ نروند قربانیان جنگند. جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!

یکشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۹

به بهانه ی گرد و غبار بیابان های عراق در آسمان شهرهای ایران


صدام که رفت، آمریکا و متحدانش آمدند. شاید بهتر باشد بگوییم آمریکا و متحدانش که آمدند، صدام رفتنی شد. از آن روز به بعد عراق بوی کاغذ روزنامه می دهد اما انگار قرار است بوی باروت و خون همچنان روی این کشور بماند. بعد از فروپاشی عثمانی و تولد کشوری به نام عراق همیشه داستان همین بوده. اصلا خاورمیانه همین بوده. اکنون عراق مسلما الگوی دموکراسی برای کشورهای منطقه است اما هنوز نمونه ی کشوری ضعیف در چنگال بیگانه و متاثر از دخالت کشورهای مختلف است. بعد از صدام نفتکش های بیشتری به دریا انداخته شدند. بمب های خاموشِ چند صد ساله، فعال شدند و عراق هم اکنون میزبان المپیکِ سیاسیِ کشورهای متخاصم منطقه است. زندانی های سیاسی به خانه هایشان برگشتند. چریک ها از کوه ها به پارلمان سرازیر شدند. سرمایه گذاران خارجی و بازرگانان کشورهای دیگر، دست دوستی شان را به سمت عراق دراز کرده اند. گورهای دسته جمعی بسیاری کشف شدند و عراق برای مدتی طولانی سرخط خبرهای دنیا شده است. خبرهایی که مدام تکرار می شوند. مبارزه با تروریسم، برگزاری انتخابات و تشکیل کابینه و بررسی مهم ترین مصوبات پارلمان، حقوق اقلیت ها، جدال مذهبی ها با هم و با اسکولارها، تقابل سنت و مدرنیته، دخالت کشورهای بیگانه، نیروهای اشغالگر و هزاران خبر دیگر که بسیاری از آن ها در همه جای دنیا جز در عراق خبرهای معمولی ای هستند. افزایش تعداد شبکه های ماهواره ای و ترویج موسیقی و ترانه های شرقی و غربی و رقص های کردی و عربی و تانگو و بریک هم تلخی اخبار انفجارها و نا آرامی ها را کم رنگ نمی کنند. عراق هنوز پریشان است.
بعد از تغییرات در عراق، روابط ایران و عراق دوستانه تر شد. دیگر هیچ کس از دلایل آغاز جنگ سخن نمی گفت و کسی غرامت جنگ هشت ساله را پیش نمی کشید. دیدارهای روسای مختلف دو کشور بدون توجه به سابقه ی تلخ گذشته مدام صورت می گیرد. عراق می شود کشور دوست و برادر و ساکنان شهرهای مرزی ایران و عراق مات و مبهوت از فراموشی جنگ هشت ساله و ما که در بچگی هایمان به مورچه های نارنجی ِ بزرگِ تنفر برانگیز می گفتیم «مورچه های عراقی» باید به بچه هایمان بگوییم که آن ها تنها مورچه های نارنجی و بزرگی هستند که چندان دوست داشتنی نیستند. اتوبوس های زائران ایرانیِ کربلا، با پارچه نویسی های زرد و سفید و سبز و اتوبوس های مملو از بیماران عراقی که برای درمان به ایران می آیند در مرز دو کشور در رفت و آمدند. کامیون های مواد شوینده و سیمان و کامیون هایی که کسی نمی داند محموله هایشان چیست می آیند و می روند. قاچاقچی ها بازارشان داغ تر شده و پای بسیاری از جوانان بیکار شهرهای مرزی هم به قاچاق کالا باز شده که بعضی هایشان حتی جانشان را هم در این راه از دست می دهند. به نظر می رسد بعد از مدت ها روابط پر تنش ایران و عراق جای خودش را به روابط دوستانه ای داده است.
اما حالا که هواپیماهای جنگی از آسمانِ شهرهای مرزی سایه شان را کم کرده اند و رفته اند، گرد و غبارهای بیابان های عراق به آسمانشان آمده. عده ای بر این باورند که صدام زمانی با اقدامات موثری چون مالچ پاشی بیابان ها از این رخداد جلوگیری می کرده. عده ای هم این پدیده را یک پدیده ی جدید ناشی از گرم شدن کره ی زمین و خشکسالی های اخیر و از بین رفتن پوشش های گیاهی منطقه قلمداد می کنند. برخی هم ساختن سدهای بزرگ بر روی رودخانه های دجله و فرات و نابودی نخلستان های بزرگ مناطق مرزی در زمان جنگ تحمیلی را مسبب این اتفاقات می دانند. حالا این گرد و غبارها هر دلیلی که داشته باشد ایران باید عراق را موظف کند که در حل این بحران آب و هوایی تلاش هایی انجام دهد. این نوع مشکلات کینه های قدیمی را زنده خواهد کرد. مطمئن باشید آن اندازه که گرد و غبارهای بیابان های عراق مردم ایران را نسبت به عراق خشمگین کرده هیچ گاه خاکسترهای آتشفشان ایسلند تنفر مردم اروپا را نسبت به ایسلند بر نینگیخت. خاورمیانه است دیگر.

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

موهایی که در آسیاب سفید می شوند!


بیشتر از هر زمان دیگری سفیدی موهای سرم توجه دیگران را جلب می کند. با سفید شدن ده دوازده عدد از موهای ریشم تاسفشان بیشتر هم شده. بعضی جمله ها طبق یک عادتِ عمومی گفته می شوند. از یک جور حافظه ی جمعی می آیند. واکنشی هستند آماده در برابر مسئله ای رایج. مثلا وقتی جوان بیست و پنج ساله ای مثل من بیشتر موهای سرش سفید شده باشد و چند دانه ای هم موی سفید زیر چانه اش برق بزند همه باید در اولین اظهار نظرشان با خنده بگویند که باید کم کم آستین هایشان را برایم بالا بزنند و یا این که از پیری زودرس جوان های امروز و مشکل های جامعه بگویند و عده ای هم در حوزه ی علم ژنتیک اظهار فضل کنند. یکی از اقواممان معتقد است که من یک ویژگی منحصر به فرد دارم که کمتر جوانی از آن برخوردار است. مسن ترها خیلی صمیمانه مرا به جمعشان راه می دهند و هم سن و سال هایم هم بیشتر از حد معمول با من رابطه برقرار می کنند و این را بیشتر از موهای جو گندمیِ از پیشانی تنک شده ی نه چندان دلچسپِ یک جوان بیست و پنج ساله می داند. بعضی وقت ها به این فکر می کنم که سفیدی موهایم یک جور علامت مشخصه شده. مثلا اگر کسی اسمم را نداند و بخواهد نشانی از من به کسی بدهد شاید بگوید همان جوان بیست و چند ساله ای که موهایش تا نصفه سفید شده. این دسته از خصوصیات برای خود آدم هم که عادی شوند به دیگران یک حس سرد و غریب می دهند. مثل حس زیبا و گرمی نیست که از بلند قد بودن یک نفر حکایت کند. حس سردی مثل خطاب کردن آدمی با واژه ی دراز. بعضی از نزدیکانم که اکثرا جزء آدم های «الکی روحیه ساز و دل خوش کن» اطرافم هستند تا «حقیقت گوهای رک و روحیه خراب کن»، همیشه از ظرافت موهای جو گندمی می گویند. بعضی هایشان هم اصرار دارند که از رنگ مو استفاده کنم. اما دو سه سالی ست که تقریبا نسبت به این قضیه بی تفاوت شده ام. نمی خواهم در بند رنگ مو یا همین شامپوهای جدید باشم که موقع شستن موها را هم رنگ می زنند. برای کسی که چند روز یک بار هم شانه به موهایش نمی خورد، هفته ای یکی دو بار رنگ کردن موها و برنامه ریزی برای خرید رنگ موی با مارک و شماره ی رنگ خاص و شامپوی جدیدی که بعضی وقت ها نایاب بشود، قابل تحمل نیست. آن هم زمانی که عده ای در مورد استفاده کردن از این رنگ موها و شامپوها برای کسانی مثل من که پتانسیل ریزش مو دارند هشدار بدهند. این موهایی که در آسیاب سفید شده اند و از نشستن برف بر سبزه ی بهار زندگیم می گویند حتی اگر بخشی از شخصیت درونی مرا نساخته باشند، که ساخته اند، بخشی از شخصیتی شده اند که دیگران می شناسندش. با سفیدیشان کنار آمده ام اما هنوز به ریزششان عادت نکرده ام. جالب این که بعد از سال ها یک نکته ی بسیار مثبت در آن یافته ام و آن این است که آدم وقتی موهایش از جوانی سفید بشود پیریش را دیگر حتی با شیار پیشانی و چروک چشم و درد مهره های گردن و کمر هم جدی نمی گیرد. برای من که اگر تا آن زمان زنده بمانم بی گمان همین خواهد بود!

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹

برای همیشه رفته ای


یک روز در یکی از همین خیابان های شهر که مرا در کنج خود جای داده است دستِ دختر بچه ی کوچکت را گرفته ای و می روی. نه. هنوز ازدواج نکرده ای. پاکتِ میوه در بغل، از کنار دکه ی روزنامه ای رد می شوی. نه. آدم های خوشبخت که روزنامه نمی خوانند. میوه هایشان را هم می دهند کلفت ها بخرند. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر وقتی که ماشینت را پارک می کنی چشمانمان به هم می افتد. آپارتمان و حیاط و چراغ های آن طرف مال توست. پیاده روهای این طرف با چراغ های سوخته اش مال من. به یادت هستم. به یادم می آوری. نه. تو هیچ کس را به یاد نمی آوری. خودت را به آن راه بزن. چشمانم از فرط خماری بسته می شوند. بازشان که می کنم در برابرم ایستاده ای. من خوبم. تو خوبی. همه خوبند و هیچ کس از هیچ کس هیچ چیز نمی خواهد جز یک پاکت سیگار و آن اندازه پول که بشود برای چند ساعت خودش را بسازد. ساندویچی که برایم خریده ای را گاز می زنم و تو که در برابرم نشسته ای گریه نکن. یکی از همین روزها خلاص می شوم. خلاص. یک جو غیرت می خواهد. به گمانم هنوز دارمش. کجا رفتی؟ شما او را ندیده اید. بهانه ی شعرهایم را می گویم. نه. تو رفته ای. تو هیچ وقت نبوده ای. ساندویچ را دختری برای من خریده است که شبیه سال های دور اوست. گفتم گریه نکن بابایی. بالاخره یک روز می میرم و خلاص می شویم. هنوز ایستاده و گریه می کند. می خواهم دخترم باشد. همه ی پدرها باید دختری داشته باشند تا برایشان گریه کند. اما من که. نه. باید دختر تو باشد. ها؟ اگر دختر توست پس چرا برای من گریه می کند. بگو بخندد. حال و روزگار من خنده کم دارد. صدای زمین خوردن سکه ی عابری خیالت را دوباره از من گرفته است. نه. تو رفته ای. نیستی. هیچ گاه نبوده ای. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر رو به روی یک کتابفروشی ایستاده ای. اسم من از روی جلد یک کتاب صدایت می زند. اما تو رفته ای. برای همیشه رفته ای.

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

زیرِ همین خاک!


البته که «دیر رسیدن» بهتر از «هرگز نرسیدن» است اما «زود رسیدن» یک فایده اش همین است که هنوز در سایه ی معدود درختان محوطه ی قبرستان، کسی ماشینش را پارک نکرده. همه پیاده می شوند و زیر سایه ی درخت هایی که انگار آب و هوا و خاکِ قبرستان بهشان نمی سازد جمع می شوند. شیشه ها را پایین می کشم و صندلی را می خوابانم و از دور به جمعیتی نگاه می کنم که لباس سیاه پوشیده اند و مشغول بستن سنگ مزارِ از دست رفته شان هستند. شرکت کردن در مراسم عزا آزارم می دهد. پدر اصرار دارد پیاده شوم تا به قولِ او آداب معاشرت را کم کم یاد بگیرم. وقتی با مخالفتِ من رو به رو می شود از درِ احساس وارد می شود و می گوید که شاید یک روز ما رفتیم و خودت صاحب عزا شدی. باید شریک غم دیگران باشی تا شریک غمت باشند. در دنیای پدرم این استدلال کاملا منطقی و بی برو برگرد است. مو لای درزش نمی رود. به جمع استقبال کنندگانی می پیوندم که منتظر آمدن دسته ی صاحب عزا هستند. عده ای که بعد از ما رسیده اند آن طرف محوطه زیر تابش شدید آفتاب هی این طرف و آن طرف می روند. با یک چشم ورودی قبرستان را می پایند و با چشم دیگرشان طوری که به سایه نشینیِ ما غبطه بخورند ما را برانداز می کنند.
جوانِ هیجده نوزده ساله ی زن و بچه داری که کنارم نشسته و بعدا معلوم می شود همسایه ی دیوار به دیوار خانواده ی داغ دیده بوده صدای بچگانه اش را کلفت می کند و می پرسد این ماشینی که بچه را زیر گرفته شاسی بلند بوده یا نه؟ نمی دانم! مودبانه ترین جوابیست که برایش دارم. بچه ی سه چهار ساله ی همسایه اش که سهمش از تمام دارایی دنیا همین یک پسربچه بوده رفته است زیر چرخِ یک ماشین و او اولین سوالی که به ذهنش می رسد مارک و مدلِ ماشین است. تازه ول کن قضیه هم نمی شود و بعد از من همین سوال را از دوستِ پدرم می پرسد. خوشبختانه به جوابش نمی رسد چون مینی بوسِ خانواده ی صاحب عزا می رسد.
صحنه ی دردناکیست. در یک چشم به هم زدن حلقه ی پر ازدحامی جلوی درِ مینی بوس درست می شود. صدای ناله های پدری که فرزندش را صدا می زند بلند می شود. با خودم می گویم که چه خوب است که مراسم زن ها را از مردها جدا کرده اند. دیدن مادری که جگرگوشه اش را از دست داده اصلا قابل تحمل نیست. حلقه در یک چشم به هم زدن گسیخته می شود و پدر که دست هایش را روی سرش می کوبد به سمت محل دفن فرزندش راه می افتد. همان اولِ کار دو نفر از چپ و راست، دست هایش را محکم می گیرند و با دست کشیدن روی شانه هایش سعی می کنند آرامش کنند. بچه های خردسال را پایین دستِ قبرستان دفن می کنند. کاملا از بزرگترها جدایشان کرده اند. چون اعتقاد دارند که مشمول فاتحه نمی شوند همان قطعه ی اول که رهگذرها زیاد فاتحه نمی خوانند را هم جای مناسبی می دانند. قبرهای کوچکی که تقریبا هیچ کدامشان سنگ مزار ندارند. مادر بزرگ معتقد است بچه های نابالغی که می میرند در آن دنیا تبدیل می شوند به گنجشک های زیبایی که جلوی در باغ بهشت منتظر می مانند تا پدر و مادرشان برسند و شفاعتشان کنند. خودش دو سه تا از بچه هایش را در همان چند ماهگی از دست داده و معتقد است که آل آن ها را با خودش برده و سخت به این داستانی که تعریف می کند ایمان دارد.
همه ی جمعیت نگاهشان مانده روی چهره ی شکسته ی مردِ داغ دیده. وقتی که نزدیک قبر پسرش می شود دیوانه وار دستش را از دست آن دو نفر جدا می کند و زار زار خودش را می اندازد روی آن. نصف جمعیت شروع می کنند به گریه کردن. مثل این که با مردن فرزندها پدرها هم یتیم می شوند! وقتی ماشین بچه اش را زیر گرفته دستش در دستِ بچه اش بوده. از پهنای خیابان که می خواهند رد شوند ماشین از کنارشان که نه. از کنار او و از روی پسرش ... . صحنه ی دردناکیست. با دیدن این صحنه ها من از درون زخم بر می دارم اما هیچ وقت گریه نمی کنم. برای چند لحظه پدرِ آن کودک می شوم. در خیالم روی قبر کودکم گریه می کنم. خاک تازه ی مزارش را روی سرم می پاشم. هزار بار و هزار بار فریاد می زنم که اگر آن روز وسط خیابان بچه ام را بغل کرده بودم یا نیم متر عقب تر کشیده بودم شاید هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد. اصلا کاش آن روز می گذاشتم در خانه کارتون ببیند یا برود داخل کوچه با همبازی هایش قایم موشک بازی کند. خوشحالم که طرف آدمِ مذهبی ای است. آدم های مذهبی را در این جور لحظه ها می شود اندکی آرام کرد. به بهانه ی این که خواستِ خدا بوده یا جلوی تقدیر را نمی شود گرفت. همان دو نفری که دستش را قبلا گرفته بودند از روی مزار بلندش می کنند و به نوبت در آغوشش می گیرند. آخوندی که پشت سرشان ایستاده چند بار با گفتن کلمه ی الفاتحه دستور قرائت حمد و سوره می دهد و هر بار بعد از خواندن فاتحه دست های جمعیت به سمت صاحبان عزا بلند می شود و در آسمان تکان می خورند و همه با صدای بلند آرزوی صبر می کنند. صحنه ی جالبی ست. با وجود این که از مراسم عزا خوشم نمی آید اما از این ابراز صمیمانه ی احساس همدردی لذت می برم. احساس می کنم واقعا برای پدری که جگرگوشه اش را از دست داده اندکی تسکین بخش است. جمعیت همه سوار ماشین هایشان می شوند و می روند. سکوت دوباره بر قبرستان حکمفرما می شود. خانواده ای که مشغول نصب سنگ قبر عزیزشان بودند دوباره به کارشان ادامه می دهند. شاید تنها کسانی که واقعا درد آن پدر را می فهمیدند همین ها بودند. موقع برگشتن، تاریخ تولد و مرگ بعضی از سنگ قبرها را نگاه می کنم. خیلی هایشان از من جوانترند. به یکی از جوان هایی که می شناختمش نزدیک می شوم. هم مدرسه ای بودیم. ما کلاس سوم بودیم آن ها کلاس اول. به خاطر باران و برف روی قاب عکسش را با پارچه ای نازک پوشانده اند. می خواهم پارچه را بردارم و عکسش را نگاه کنم. دستم یاری نمی کند. بر می گردم. باورش برایم سخت است. یعنی یک روز در چند ده متری همین جا دفن می شوم؟ شاید بهتر باشد مثل بعضی ها به فکر خریدن قبری برای خودمان باشیم این طور تکلیفمان برای خودمان مشخص است.

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

لبخندها – لب مرز – مینی بوس

لبخندها
گوشه ی پرده را کنار می زنم. هوا هنوز روشن نشده. کوله پشتی، دوربین عکاسی و برگه های سفیدی که نباید فراموششان کنم. صدایی پشتِ سرم می گوید که مبادا چیزی را جا گذاشته باشم. سرم را که می چرخانم عقربه ی بزرگ ساعت، پنج دقیقه از چهار و نیم گذشته. چراغ های راه پله را روشن می کنم. کسی بیدار نمی شود. درِ راهرو مثل همیشه موقع باز شدن جیرجیرش بلند می شود. مدت هاست کسی لولای در را روغن نزده. پشت سرم را نگاه می کنم. مادر نیست. همیشه موقع رفتن، مادر را همین جا نگاه می کردم و می گفتم نگران نباشد چند روز دیگر بر می گردم. قفل فرمان موتورسیکلتم را باز می کنم و اولین هندل را می زنم. دومی. سومی و روشن می شود. عمدا موتور را وسط حیاط روشن می کنم تا همه بیدار شوند و از آن همه تنهایی بیرون بیایم. سکوتِ سنگینِ کوچه می شکند. چند گازِ کوچک می دهم. صدای بلند اگزوز، در حیاط می پیچد .هیچ کس از پشت پنجره سرک نمی کشد. باید کمی نگران باشم. برای خانه ای که دیگر هیچ کس نگرانِ هیچ کس نیست. هیچ کس دلش برای کسی که صبح زود بی خبر از خانه بیرون می زند شور نمی زند. خانه های بی مادر. خانه های بی پدر. خانه های بی همسر. خانه های مجردی را می گویم. یاد حرف های پدر میافتم. مادر این اواخر دیگر چیزی نمی گفت. می دانست که فکر ازدواج را از سر به در کرده ام. تنهاییم را و موتور سیکلتم را از خانه بیرون می کشم.
روستا به روستا. شهر به شهر. کوه به کوه. دشت به دشت. سیگار پشت سیگار. از تک درخت هایی که در دشتی خشک و بی آب هنوز سرپا ایستاده اند عکس می گیرم. از تنها پسر بچه ای که میان انبوه پسر بچه های کارگرِ مزارع نخود، لبخند می زند. از تنها دختر بچه ای که در کوره های آجرپزی، خشت ها را لبخندزنان لگدمال می کند. در به در به دنبال تصویر پیرزنی می گردم که در آن خانه های کاه گلی با دیوارهای ضخیمش پشتِ دار قالیش لبخند بزند. کوه به کوه در پی تصویر پیرمردی هستم که بیلش را روی شانه اش گذاشته باشد و بعد از آبیاری بوستان سیب زمینی و سبزیش، لبخند رضایت بر لب از زندگی، با یک دسته سبزی و یک بقچه سیب زمینی راه خانه را در پیش بگیرد. می خواهم تمام این عکس ها را بگذارم برای نسلی که لبخندهای نسلِ ما به آن ها نمی رسد. ما نباید فقط غصه هایمان را بگذاریم برای نسل بعد تا دق مرگشان کنیم. لبخند های ما بیشتر به درد آن ها می خورد. تاریخ، درد ما را بی کم و کاست برای آن ها باز خواهد گفت.
همه ی مادربزرگ ها و پدربزرگ های قصه گو و بذله گو را جمع می کنم و داستان ها و افسانه هایشان را ضبط و بازنویسی می کنم تا بدانند آرزوها و داستان ها و زندگی های ما چگونه بوده است. آن ها باید داستان های ما را بشنوند تا داستان های خودشان را داشته باشند! لبخندهای ما را ببینند تا لبخندهای خودشان را داشته باشند!

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم با یک دوربین عکاسی و یک موتور سیکلت، تمام ایران را ببینم و عکس بگیرم و روی کاغذ بیاورم. اما نه پول موتور سیکلتش جور شد و نه دوربین عکاسیش و نه مجالی برای رفتن بود!

---------------------

لب مرز
لب مرز ایستاده ام. بی کارت پایان خدمت و بی پاسپورت و بی ویزا. اینجا لب مرز، فرودگاه نیست. لب مرز، ایستگاه قطار نیست. لب مرز، ترمینال اتوبوس رانی نیست. لب مرز، لب مرز است. کوه و دشت و دریا و بیابان است. جایی که هیچ دستی پشت سرت تکان نمی خورد مگر این که قصد تیراندازی و متوقف کردنت را داشته باشد. از این جا به بعد را باید با قاطر و کشتی برویم. موتور سیکلتم را به اضافه ی تمام پس اندازم می دهم تا مرا از این مرزی که نباید باشد و هست بگذرانند. می روم تا رها شوم از جنگلی که هر چه خودت را کش می آوری دستت به آلوچه هایش نمی رسد. جنگلی که از زوزه ی گرگ هایش خواب به چشمت نمی آید و برای نوشیدن جرعه ای آب باید منتظر خواب تمساح ها بمانی.

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم فرار کنم و جرئتش را نداشتم!

---------------------

مینی بوس
می خواستم بزرگ تر که شدم یک مینی بوس داشته باشم تا در تمام زمستان های سرد، مسافران دست و پا یخ زده ی کنار جاده ها را سوار کنم. این آرزو برای روزهای زمستانی سردی بود که می خواستیم از روستا به شهر برگردیم و دست ها و پاهای کوچکمان طاقت سرما نداشتند. حالا اگر به آرزویم رسیده بودم هر بار یک کدامشان را می گذاشتم روی صندلی جلو تا پاهای یخ زده اش را کنار بخاری گرم کند و هر چه درد و غصه دارد برایم باز گو کند و پیاده که شد کرایه اش را به زوربچپانم ته جیب پیراهنش و بگویم همین که آمدی اینجا نشستی کرایه ی من. بعد شب می نشستم و به تمام آن هایی که سوارشان کرده بودم فکر می کردم و زندگی هایشان را می نوشتم برای آن هایی که قطار و هواپیما سوار می شوند.

دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

سقوط


سرپوشِ سنگینِ سیمانی چاه را بر می دارم و زل می زنم به حجم سبزِ آب. ترس در لرزش شانه هایش مشخص است وقتی سرش را نزدیک می کند به حلقه ی چاه. می پرسد سقوط از یک ساختمانِ ده طبقه وحشتناک تر است یا افتادن در یک چاه تاریک ده بیست متری. می گویم باید امتحانش کنیم. می خندد. لبه ی چاه و دست چپم را محکم می چسپد و سرش را می کشد داخل حلقه ی چاه. اسمم را دوبار تکرار می کند و با انعکاسش هر بار دو بار می خندد. انگار افتادن در چاه را بیشتر می پسندد. آب آنقدر بالا آمده که خنکایش به دادِ صورت های گر گرفته مان برسد. گره طناب را امتحان می کنم که شل نباشد. سطل را می دهم او بیاندازد داخل چاه و زل می زنم به چشم هایش تا شادی این بازی کودکانه را در نگاهش ببینم. سطل که به سطح آب می خورد مثل غریقی که خود خواسته، جانش را به آب بسپارد آرام آرام پایین می رود و به یکباره از چشم گم می شود. طناب را ناشیانه بالا می کشد. بیشترِ آب داخل سطل سرازیر می شود. سطل را کج می کنم تا گونه های نیمه سوخته اش را به آب برساند. می گوید قدیم ترها زندگی چقدر ساده و قشنگ بوده. نمی خواهم با جواب تلخی که برایش دارم تصویر خنده اش را مخدوش کنم. می خواهد سطل را دوباره بیاندازد. از انداختن سطل داخل چاه به هیجان می آید. می خندم و می گویم که نکند دنبال «یوذارسیف» می گردد. طوری نگاه می کند انگار می خواهد بگوید که یوسفش روی حلقه ی چاه رو به رویش ایستاده. داستانِ «شاهِ کچل» را برایش تعریف می کنم که سال ها پیش شنیده ام. از آرایشگری که رازِ کچل بودنِ شاه را برای چاه می گوید تا بارِ آن راز را کم کند. از شاخه ی نی ای که داخل چاه می روید و از چوپانی که از آن نی فلوتی می سازد و موقع نواختنش صدای فلوت می گوید که «شاه کچل است شاه کچل است». داستان که تمام می شود طوری که باورش شده باشد یک بار دیگر داخل چاه را نگاه می کند. می گوید همیشه در فیلم ها خودش را می گذاشته جای «زن های ژاپنی و کره ای» که از چاه آب می کشیدند. شاید منظورش «اوشین» یا «هانیکو» و یا شاید هم «یانگوم» باشد. می پرسم راستی «هنا دختری در مزرعه هم از چاه آب می کشید؟». حرفم را جدی می گیرد و آن قدر فکر می کند تا که سوالم را فراموش کند. از پاره سنگ هایی که قافله های تشنه از سر امید داخل چاه می اندازند می گوییم و سنگ کوچکی را بر می دارد که صدایش را در آب امتحان کند. کارِ درستی نیست اما مانعش نمی شوم. با تکه سنگِ او که چاه پر نمی شود. اصلا پر می شود فدای سرش. فرهاد برای شیرین کوه می کند من نمی توانم برای او یک چاه بکنم؟ هوا که کم کم تاریک می شود سرپوش سیمانی چاه را می گذارم و تمام راه برگشت از چاه های تاریکی که بوی ترس و مرگ می دهند می گویم. از جنازه های پوسیده ی مقتولان بیگناه. از ترس دستش را حلقه می کند دور کمرم. این صحنه ها را دوست دارم. سرش را که روی شانه ام می گذارد بیشتر. از صفحه ی حوادث روزنامه ها می گویم و از داستان هایی که به چاه ها ختم می شوند تا گرمای دست هایش بیشتر روی تنم باشد. دستی شانه هایم را تکان می دهد. می گوید که از سوپر مارکت سر کوچه برای صبحانه پنیر بگیرم. پرده ها را کنار می زند و می گوید که بچه ها مدرسه شان دیر شده. زن ها هیچ وقت آن چیزی نیستند که در خواب می بینیم!

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟

لرزش های متوالی گوشی روی سطح چوبی میز بیدارم می کند. الو ... الو و صدای بوق اشغال. گوشی در دست به خواب می روم. دوباره می لرزد و بیدار می شوم. الو ... الو. باز هم تماس قطع می شود. پلک هایم را به زور باز می کنم. تصویر صفحه ی موبایل هنوز واضح نیست. پلک هایم را تا جایی که می توانم بالا می کشم. دوازده تماس ناموفق. از چهار پنج از شش نفر. گوشی ای که در هفته لیست تماس هایش به چهار تا هم نمی رسد در یک ساعت شش تماس مختلف را نشان می دهد. باید اتفاق مهمی افتاده باشد. پتو را کنار می زنم و هاج و واج به شماره ها نگاه می کنم که گوشی تلفن داخل هال زنگ می خورد. برادرم است. می گوید که جواب های کنکور ارشد هر دوتایمان را از سایت سنجش بگیرم. نمی خواهم دل آزرده شود پس نمی گویم که آخر تو که می دانی هیچ کداممان دست به کتاب نبرده ایم پس این هیجانت دیگر چیست. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت بالا نمی آید. بی خیال می شوم و دوباره می گیرم می خوابم. صدای اعصاب خرد کن تلفن دوباره بلند می شود.
- الو. الو. سلام. چیکار کردی؟
صدایش می لرزد.
- سلام . خوبی . چه خبر؟ چی شد بالاخره خبری از ما گرفتی؟
صدایش هنوز می لرزد.
- اول بگو ببینم چیکار کردی؟
خودم را می زنم به نفهمی. به همان کوچه ای که اسمش را گذاشته اند «علی چپ»!
- چی رو چیکار کردم؟ اتفاقی افتاده؟ خدا بد نده.
با صدایی که پر از خشم و نفرت سرپوشیده است می گوید:
- بابا کنکور ارشد رو می گم. قبول شدی؟
خودم می دانم قبول نمی شوم. کسی که دو سال از درس و دانشگاه بریده باشد و هیچ انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشته باشد و تازه دستش هم به کتاب نخورده باشد تکلیفش مشخص است. با این وجود دوباره سر به سرش می گذارم. سر به سر گذاشتنِ آدم های فضول و حسود و خبر بیار و خبر ببر در این چنین لحظاتی به شدت عقده های آدم را خالی می کند.
- مگه اومده؟ نه! حالا بعدا می بینم.
- پسر تو چقدر خونسردی. شماره داوطلبیت رو بده خودم نیگا می کنم.
- (یکی نیست به این مرتیکه بگه که آخه تو بچه ت از من بزرگتره. چیکار به من داری؟) گمش کردم نمی دونم کجاست! حالا پیداش می کنم.
- خب حتما نیگا کردی بهم زنگ بزن.
بالاخره گورش را گم می کند و می رود پی کارش.
گوشی تلفن را هنوز سر جایش نگذاشته ام گوشی موبایلم زنگ می خورد. یکی از هم کلاسی های بدجنس و کنه ی دوران دبیرستانم است. بر نمی دارم. تلفن را هم از پریز می کشم. سرم را می گذارم روی بالش. اینبار خوابم نمی برد.
یک هفته ی سخت در پیش است. باید هی به این و آن پاسخ بدهی که نه امسال نه. ان شاء الله سال بعد و آن ها هی بگویند که چرا. تو حیفی. استعداد داری. امکاناتم که الحمد لله داری. جوونم که هستی. زن و بچه هم که نداری. مرض داری نمیخونی و از زندگی سختشان در گذشته ای دور می گویند و این که چرا خودشان درس نخوانده و دانشگاه نرفته اند و می خواهند به آدم ثابت کنند که بی عرضه و بی اراده است و هزار موعظه و نصیحت دیگر. به این فکر می کنم که بیشترشان حتی دوست ندارند سر به تنم باشد چه برسد به این که تحصیلاتی داشته باشم و کاره ای بشوم. بعضی هایشان که روان پریشند و دنبال سنگ صبوری برای دردِ دل کردن هستند. بعضی هایشان هم که عقده ی نصیحت کردن دارند.
گوشیم را دوباره روشن می کنم. هفت پیامکِ جدید. دو تایش تکراریست. چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟ ارشد رو زدن می دونی؟ من قبول نشدم تو چی؟ هیچ کدام را جواب نمی دهم.
کامپیوتر را روشن می کنم. باز هم بالا نمی آید. به سرم می زند که با فیلتر شکن و تغییر آی پی بازش کنم. جالب این که باز می شود. نه این که سایت فیلتر شده باشد بالا نمی آمد. اما خودم ذوق زده می شوم که سایت بالا آمده. با خودم می گویم که اگر کافی نت داشتم با این روش حالا می توانستم کلی پول به جیب بزنم. کافی نت چی ها که از این روش ها بلد نیستند. جوان هایی که جیبشان خالیست همیشه از این فکرها به سرشان می زند. بالاخره کپی کارت ورود به جلسه ی خودم و داداشم را با هزار بدبختی پیدا می کنم. مشخصات را وارد می کنم و بله. هیچ کداممان حتی لبِ مرز هم نیستیم. رتبه ی داداشم را با پیامک می فرستم. پیامکی که برمی گردد بوی لاشه ی خنده ی پوسیده ای می دهد. تلفن دوباره زنگ می خورد. شماره اش ناشناس است. بر می دارم.
- الو. سلام . خودتی؟ چیکار کردی؟
از قبول نشدنم که خیالش تخت می شود دیگر احوال خانواده را نمی پرسد و قطع می کند می رود پی کارش.
تا شب چند نفر دیگر زنگ می زنند تا خیالشان تخت شود که قبول نشده ام.
حالا نوبت کسانی شده که زنگ می زنند تا از قبول شدن خودشان و کسانشان خبر بدهند و بعد می شود نوبت کسانی که زنگ بزنند و دلِ پدر را به درد بیاورند که چرا بچه هایمان درس نمی خوانند و مثل بچه های مردم نیستند و بعد نوبت پدر است که به این فکر کند که چرا بچه هایش دیگر باعث افتخارش نیستند و بعد نوبت مادر است که حرص قبول نشدنمان را بگذارد روی تل انباری از غصه های روزمره اش.
این وسط کسی نیست بگوید که مگر این بدبخت بیچاره ها با لیسانسشان چه غلطی کرده اند که با فوق لیسانسشان بیشتر بکنند. چه خیری از این شانزده هفده سال تحصیلشان دیده اند که دو سال دیگر بیشترش را ببینند یا این که مگر چه گناه بزرگی مرتکب شده اند که دیگر نمی خواهند تن به درس خواندن و آرزوهای شما بدهند . آن ها هیچ وقت نمی فهمند که این دو سال سربازی اجباری هر لحظه سایه ی سنگینش روی سرمان است و دستمان به هیچ کاری نمی رود.
گوشیم را از روی کیس کامپیوتر بر می دارم که ساعت را نگاه کنم. چهار تماس ناموفق. سه پیامک جدید. کاش آنقدر تحملم بالا بود که با یک لبخند ساده تمام این ها را نادیده بگیرم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۹

آینده و ترسِ از نابودی!


بالا نوشت: این نوشته مقاله ی علمی - پژوهشی نیست.
«دانشمندانِ آینده نگر» بر این باورند که در آینده ای نه چندان دور، بشر بخشِ بسیار بزرگی از زندگیش را در «دنیایی مجازی» سپری خواهد کرد. ارتباطات مجازی، تحصیلات مجازی، کارِ مجازی و در یک کلمه زندگی ای متفاوت در دنیایی که وجود خارجی ندارد. دنیایی که معادلات آن بسیار متفاوت از معادلات کنونی خواهد بود. در چنین دنیایی، خنده دار نخواهد بود اگر «خاطرات واقعی» و «خاطرات مجازی»، که در دنیایی شبیه سازی شده شکل گرفته است، در هم بیامیزد. به احتمال زیاد دنیای جدیدی که در آینده در آن زندگی خواهیم کرد قبل از آن که در کرات دیگر شکل بگیرد در همین کره ی زمین و در همین شبکه های مجازی ای که بشر دست به آفرینش آن ها زده است شکل خواهد گرفت. در نگاه اول این چنین دنیایی اگر سراسر صلح و صفا هم نباشد بسیار زیباتر از دنیایی است با جنگ های جهانی بزرگ. اما هستند کسانی هم که آنقدر به آینده ی دنیا خوشبین نیستند.
بشرِ اولیه بعد از آن که از تطبیق شرایط زندگی خویش با محیط به تنگ آمد، دست به تغییر محیط اطرافش زد و آفرینشش را آغاز کرد تا جایی که زندگی بشر از غارها و کوه پایه ها به کلان شهرها و دنیا های مجازی برسد. بله. در آینده ای نه چندان دور بشر در دنیایی که خودش با اندیشه اش خواهد ساخت زندگی خواهد کرد و مطمئن باشید که فکری هم برای برطرف کردن نیازهای مادی اش خواهد کرد. این دانشمندان بر این باورند که بشر در آینده از تکنولوژی هایی برای افزایش توانایی های ژنتیکی خود سود خواهد برد. شاید با افزودن سخت افزارها و نرم افزارهایی به انسان ها توانایی هایی خاص را هم در او ایجاد کنند. مثلا به جای پنج حسی که در مواجهه به طبیعت از آن استفاده می کنیم از حس های دیگری هم بهره مند شویم. مسلما بالا بردن قدرت حافظه و قدرت پردازش یکی از همین توانایی ها خواهد بود. شگفت انگیز خواهد بود که انسان ها تبدیل به انسان-روبوت هایی بشوند با توانایی هایی خارق العاده و هیجان انگیز. انسان هایی نامیرا.
اما چیزی که در این میان ذهن هر کسی را به خودش مشغول می کند درکِ دنیایی ست که پیش رو خواهیم داشت. انسان هایی که با غبطه به پروازِ پرندگان، هواپیماها را ساختند شاید ابتدایی ترین آرزوهایشان را فراموش کردند. آسایش و آرامش و لذتِ پرواز. آن چه ما را بیشتر از هر چیزی از گسترش تکنولوژی می ترساند جایگزین شدنِ اندیشه ها و لذت هاییست که به قیمت نابودی زندگی برای نوع بشر تمام شود. قدرت طلبی های بی حد و حصر. لذت نابود کردن. مثلِ همان حسی که در ساحل دریا از ویران کردن خانه های شنی به بچه ها دست می دهد. بدون تردید تاریخ با این ترس ها هرگز بیگانه نبوده است. بعد از ساختن بمب های اتمی و هیدروژنی ترس از گسترش تکنولوژی و پیشرفت علم بسیار بیشتر از قبل شد. اینجاست که پیشرفت علم و تکنولوژی آن قدرها هم خوشایند به نظر نمی رسد. آن طور که دانشمندان می گویند شاید یک اشتباه در علم زیست شناسی و تکثیر گونه های خاصی از ویروس ها و عدم توانایی در کنترل زاد و ولد آن ها منجر به نابودی حیات در سراسر زمین بشود یا شاید قدرت گرفتن روبات های دست ساز انسان ها را به بردگی بکشد. در چند دهه ی اخیر بزرگترین خطری که از دید دانشمندان زمین را با یک خطر جدی روبر خواهد کرد تغییرات شدید آب وهوایی است. تغییراتی که به احتمال بسیار زیاد پیشرفت تکنولوژی در آن تاثیر بسزایی داشته است. البته بخش عمده ای هم از این واهمه از آینده به ترسِ از پیشرفت علم و تکنولوژی مرتبط نمی شود. ترسِ از طبیعت است و ترسِ از انسان. حتی اگر با ساختن فیلم های سینمایی عده ای بخواهد انسان ها را در برابر حوادث طبیعی و موجودات فضایی متحد کنند باز هم بی گمان بیشتر از هر چیزِ دیگری انسان مرعوب هم نوع خویش خواهد بود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

«ریزعلی خواجوی» ها را چه شد؟


ایثارگر. فداکار. جانفشان. از خود گذشته. کلماتی که کتاب ها، روزنامه ها، شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای و هرچه دهانِ باز و دستِ دراز است می خواهد به زور بر سینه و بر دوش و به پیشانی مردمی بچسپاند که این همه نیستند. کلماتی که کتاب های درسی پایه ی ابتدایی هم می خواهد در کله ی بچه هایی بچپاند که هنوز مرددند بین فین کردن یا داخل کشیدن خلطِ بینی شان.
اتفاقی که چند سالِ پیش در چند ده کیلومتری شهرمان رخ داده است را با نهایتِ تاسف و شرمندگی برایتان بازگو می کنم تا فداکاری این همه جانفشانِ وطنی را به خوبی لمس کنید. همان فداکارترین مردم دنیا را می گویم. خودمان. جاده ای که از شهرِ ما می گذرد یکی از پر ترددترین جاده های غربِ کشور است. جاده ای که اگر به پلاک های ماشین های عبوری اش نگاه کنید شماره های مخصوصِ بیشترِ استان ها و شهرهای ایران را در بینِ آن ها خواهید دید. گویا کامیونی بعد از واژگون شدنش در کنار جاده و پرت شدنِ راننده اش یک غلتِ اضافی می خورد و دستِ راننده زیرِ کامیون می ماند. آن طور که شاهدانِ عینی می گویند صدها ماشین، کنارِ جاده توقف می کنند و کنجکاوانه به این صحنه نگاه می کنند اما با دیدنِ لاستیکِ شعله ورِ ماشین هیچ کس به صحنه نزدیک نمی شود. می گویند که راننده گریه کنان فریاد می زده که دستش را قطع کنند و بیرونش بیاورند اما هیچ کس شهامت نزدیک شدن نداشته. همه ی آن چند صد نفری که در آن نیم ساعت آن جا می مانند از ترسِ انفجار از کامیون فاصله می گیرند. راننده در برابر چشمان همه ی آن ها آتش می گیرد و خاکستر می شود و آن ها تنها پنجه هایشان را قفل می کنند و گریه می کنند. بعد از تمام شدنِ ماجرا تقریبا بیشتر شاهدان بر این باور بوده اند که امکانِ نجات دادن راننده در یک ربع اول کاملا وجود داشته چون آتش بعد از یک ربع سراسرِ ماشین را پوشانده بوده. اما از میان آن همه راننده و مسافر حتی یک پترس وجود نداشت. یک ریزعلی خواجوی نبود. حالا شما به همه ی آن ها این حق را بدهید که تنها نگاه کنند و با گوشی هایشان شماره های اورژانس و پلیس را بگیرند اما به این هم فکر کنید که همه ی آن ها در خیال خود ایثارگرترین و فداکارترین مردمِ دنیا هستند! بعضی وقت ها مشت نمونه ی خروار نیست. امیدوارم همین باشد.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

تیر هوایی!


سایشِ لنگه های چوبیِ در شریف را به خودش آورد. از تنها روزنه ی پنجره ی با حلبی پوشانده شده ، کفش های فرشاد طول حیاط را طی می کرد و به زیر زمین می آمد. در را از پشت برایش باز کرد. صورت خونینِ فرشاد را که دید دستش سست شد و کتابش افتاد. فرشاد گفت باید فرار کنیم. به تو هم رحم نمی کند. خان به هیچ کس رحم نمی کند. حتی به تو که پسرش باشی.

زخم های فرشاد را که می بستم چهار ستون بدنم می لرزید. باندهایی را که از اتاق برداشته بودم دور سرش پیچیدم. زخم های گردنش را هم با روسری ای که مادرش در بقچه ی نان و پنیرش گذاشته بود بستم. از سرما می لرزید. دستِ چپش زیر شکنجه در رفته بود. پیراهنم را نصفه نیمه دور شانه هایش پیچیدم. بقچه را تکه تکه کردم و مثل شالی دور کتف و گردنش گره زدم. دست هایش را که جا انداختم فقط چشم هایش داد می کشید. گفت او را بگذارم و فرار کنم. دست هایش را بوسیدم و پیشانیش را خشک کردم. گفت که تفنگم را بردارم و خلاصش کنم. خندیدم و گفتم تا شریفش هست غم نداشته باشد. دستش را که حلقه می کردم دور گردنش، قسم خوردم که روستا را از شر پدر خلاص کنم.

هنوز فحش هایشان به هنگام شکنجه در گوشم می پیچید که سررسیدند. از لای تخته سنگ ها می دیدمشان. شریف می گفت هشت نفرند. رد خون را آمده بودند تا ویرانه های قلعه ی نادر. خان تفنگش را با یک دست گرفته بود و افسار اسبش را با دست دیگر. تیر هوایی که در کرد اسبش روی دو پا ایستاد و شیهه کشید. جلوتر از همه ایستاده بود. داد می زد که اول من را می کشد تا نوچه هایش بدانند که با رعیت جماعت نمی شود تا کرد. بعد شریف را می کشد تا رعیت بدانند که پاسخِ خان به خیانت گلوله است حتی اگر پسرش باشد.

چوپان هایی که گوسفندهای خان را به چرا می برند نی و چوبدستی سلاحشان نیست. چوپان بودن خودش در دستگاه خان منصب بالایی ست. چوپان برای خودش کسی ست. تفنگ دارد. ابهت دارد. اما انگار تمام چوپان های دنیا فاصله ای تا پیغمبر شدن ندارند. از آن طرف صخره ها چوپان آبادی تفنگش را به سمت خان نشانه رفته است.

خان افتاده بود روی زمین. هر هشت نفر مثلِ بچه های سه چهار ساله ای که پدرشان بمیرد بدون تکلیف بالای سرش ایستاده اند. آبادی از صدای تیر بیدار می شود. از مرگ فرشاد می گویند. از انتقام خان. از گلوله ای که از سینه ی شریف گذشته. خان آن طرفِ تپه در ذهن هیچ کس نمی میرد. چوپان هاج و واج به اطراف نگاه می کند. شریف تیر هوایی در می کند. آفتاب که غروب می کند روستا از پشت کوه بالا می آید.

هر روز که پدر نوچه هایش را دور خودش جمع می کند ساعت ها از روزنه ی همین پنجره ی حلبی گرفته شده از دور به آن ها نگاه می کنم و از این که نمی توانم برای آبادی کاری بکنم از خانه بیرون می زنم و روی صخره های روبروی آبادی پاهایم را بغل می کنم و برای کشتن پدر داستان می بافم. هر روز روی این تپه ها چوپان خشمگینی، آموزگار و پزشک غریبه ای و یا داماد عاشقی که با خان لج افتاده است پدر را از پای در می آورد. اما پسرِ خان تنها کارش تیر هوایی در کردن است. سراییدن داستان برای مردمی که نامه هایشان را میرزا می خواند مثل در کردن همان تیر هوایی آخر داستان است!

من روستایی نویسی هستم با زبانِ نامادری!


ناگزیرم از روستایی نوشتن. من با ترافیکِ لس آنجلس بیگانه ام پس نمی توانم از نابودیِ زمان پشت چراغ های قرمز بنویسم. من که در تمامِ عمرم تنها دو بار سوارِ هواپیما شده ام و منتظرِ آمدنِ هیچ مهمانی از آن طرفِ مرزها نیستم، گرد و غبارهای آتش فشانِ ایسلند ذهنم را به خودش مشغول نمی کند. در چند صد کیلومتری این جا هیچ ریلِ راه آهنی وجود ندارد پس برایِ من نوشتن شعر و تصویر سازیِ یک دیدارعاشقانه در ایستگاهِ راه آهن، مسخره کردن کسی جز خودم نیست. پس از هیچ کدامشان نمی نویسم. این جا نوشتن از خیلی چیزها هم به سختی شکستن یک تابوست. تو نخواهی توانست در فرهنگی که به هنگام جفتگیری دو لاک پشت در یک برنامه ی تلویزیونی همه سرخ می شوند و کله هایشان را بر می گردانند به سادگی از مشکلات پنهانِ روابط زناشویی بنویسی. برای ما که تکرارِ چند باره ی کلمه ی «تجاوز» در تلویزیون کانال را عوض میکند، گفتن و نوشتنِ بسیاری از چیزها سخت و دشوار است. نمی شود یک مذهب را بی پرده نقد کنی وقتی که همه ی اطرافیانت شالوده ی زندگیشان بر دین بنا شده است. چاره ای نیست از روستایی نوشتن. ما هنوز شهری نشده ایم. بچه که بودیم از شهر که به روستا می رفتیم احساسِ آزادی می کردیم اما بزرگ تر که شدیم تازه فهمیدیم که اسمِ تمام خیابان هایی که از روستاها به شهر می رسند آزادی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. من در کافه ای در فرانسه نیستم. نوشیدنی مورد علاقه ی من هم قهوه نیست و هیچ آدم تحصیلکرده ای هم در اطرافم نمی بینم. به من این حق را بدهید از بحثی که میانِ چند روشنفکرِ سیگارِ کوبایی به دست که در یک کافه ی روشنفکری سر می گیرد ننویسم و از استکان های قهوه ای نگویم که بی دلیل دسته هایشان رو به روی هم است. من می توانم از همسایه ی دیوار به دیوارمان بنویسم که لباس های کهنه ای را به تن کرده و با صدایِ بلند زنش را امر و نهی می کند. در حالی که کاروانی از بچه به دنبالش راه افتاده اند که وسایلی که در دستشان دارند نشان می دهد که می خواهند برای کندن «شنگ»، «گیلاخه»، «کنگر»، «پونه» و یا «قارچ» به دشت و کوه بزنند. من یک روستایی هستم با قلمی که ناچار است روستایی بنویسد. بر من خرده مگیر.
خرده مگیر که چرا قلمم را گریس نمی زنم. چاره ای نیست. من در ذهنم با زبانِ مادریم روان و سیال می اندیشم. اما انگشت هایم رویِ کیبورد همیشه پر از تردیدند. از این که نکند کلماتی را به زبانی که می نویسم تحت اللفظی ترجمه کرده باشم. از این که اصطلاحات را اشتباها معادل سازی نکنم. گاه یک زبان با یک فرهنگ سازگاری ندارند. هر زبانِ مادری ای در بطن یک فرهنگِ مادری رشد می کند. کلماتش از بطن آن فرهنگ می جوشند. جملاتش در بطن آن فرهنگ شکل می گیرند. چاره ای نیست از با زبانِ نامادری نوشتن. من زبانِ مادریم را نمی توانم روی کاغذ بیاورم. از بکارگیری کلمات و اصطلاحاتِ غیر استاندارد شده ی زبانِ محلیم می ترسم. از خوانده نشدنشان، از جدی نگرفتنشان و از احساسِ ناتوانیم خجالت می کشم. بر من خرده مگیر.

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

خوشکلترین هم کلاسی!


بالا نوشت: این شخصیت ترکیبی ست بسیار ناقص – در حد یک پست وبلاگی - از چند شخصیتِ دوران دانشجوییم که لزوما همکلاسیم نبوده اند اما از دید من ویژگی های بسیار مشترکی داشتند.
با چهره ای همیشه در هم و گرفته، رفتاری سرد و زننده، بیانی دل نچسپ و ناگیرا و شخصیتی آرام و مرموز هر روز مسیرِ بین دانشکده و کتابخانه و بوفه و سالن غذاخوری را در ساعاتِ بیکاریش می آمد و می رفت. از آن دسته آدم هایی نبود که به سادگی از کنارشان بگذری و در بود و نبودشان تفاوتی نباشد. به شدت بودنش تاثیرگذار بود. گاه عذاب آور و همیشه تامل برانگیز. یک جور ناامیدیِ سرگردان که حجمی از اندوه در فضای اطرافش به سرعت منتشر می شد. ناخواسته به محض دیدنش راهم را کج می کردم و بعضا حتی سعی می کردم تا جایی که ممکن است از او فاصله بگیرم. بعدها فهمیدم که این تنها واکنشِ فردیِ من نیست. روزهایی که کارِ بخصوصی با کسی داشت به شدت به پروپاچه اش می پیچید و روزهایی که احساس نیازی به کسی پیدا نمی کرد سرش را پایین می انداخت و هیچ کداممان را آدم هم حساب نمی کرد. در دوران دانشجویی همیشه بعد از بازگشت از تعطیلاتِ بینِ دو ترم و تطیلاتِ نوروز و تابستان که بچه ها مدتی همدیگر را نمی دیدند، دو سه روزی را باید صرفِ روبوسی و در آغوش گرفتن و احوال پرسی های خصوصی می کردیم. در تمام آن هشت نه ترمی که هم دوره بودیم حتی یک بار هم به یاد ندارم که بعد از این تعطیلات، واکنشِ صمیمی ای از او دیده باشم. در دانشکده های فنی مثل دانشکده ی ما تا دلت بخواهد آدمِ خشک و سرد پیدا می شود اما این نمونه یک نمونه ی منحصر به فرد بود که مدت ها تحلیلِ شخصیتش ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. در دوره ای کوتاه سعی کردم ارتباط نزدیکی با او برقرار کنم. آدم سر به زیر و اهل درس و مشقی بود. نه اهل دود و دم و رفیق بازی و دختر بازی بود و نه علاقه ای به مطالعه ی غیردرسی و ورزش و اردوی دانشجویی رفتن و نشریه ی دانشجویی درآوردن و سیاسی کاری های معمول دانشجویی داشت. سرش توی لاکِ خودش بود و حتی با هم اتاقی هایش در خوابگاه زیاد نمی جوشید. نمی دانم شاید گرمایِ ویژه ی بالایی داشت چون بالاخره مگر می شود آدم چهار پنج ماه تمام، هر شب با یک عده سر یک سفره بنشیند و در یک اتاق سه در چهار هم نفس و هم قفس باشد اما یک دوستی ساده هم نداشته باشد. مدتی از سر کنجکاوی تصمیم گرفتم از در دوستی وارد شوم. سلام و احوال پرسی گرمی با او می کردم و در سرویس خوابگاه بغل دستش می نشستم و بعضا در دانشکده، قبل از آمدن اساتید لم می دادیم به شوفاژ و گپ می زدیم. بعد از مدتی به نتایج عجیبی رسیدم. شاید باور نکنید اما کاملا تصویری معکوس از خودش نسبت به آن چه که بود را در ذهنش ساخته و پرداخته بود. من هم در بعضی موارد اشتباه کرده بودم. برخلاف آن چه فکر می کردم به شدت ذهنش درگیرِ مسائل خصوصی دخترهای کلاس و دانشکده بود. حتی بعد از چند ترم فهمیدم که عاشق یکی از هم کلاسی هایمان بوده! شاید هم کلاسی های دیگرم بعد از فارغ التحصیلی شان هم هیچ وقت نفهمیده باشند که هم کلاسی ای داشته اند که در واقع خودش را جزء روشن فکرترین، باهوش ترین، خوش قیافه ترین، مطلع ترین و مترقی ترین دانشجویان دانشگاه در تمام حوزه ها می دانسته. فراموش نمی کنم که در سالن غذاخوری دانشگاه، نشسته بودیم که ناگهان دست از غذا کشید و با یک جور احساس ندامت به من گفت که عذاب وجدان بزرگی را تحمل می کند چون فکر می کند که در دانشکده ظلم بزرگی در حق چند دختر انجام داده است. گفت که همیشه به آن ها نگاه می کرده و گاه با آن ها حرف می زده اما با دوری گرفتن از آن ها دچارِ شکست عشقی شان می کرده! شما اگر او را می شناختید حتما صدای خنده تان توجه آشپزهای غذاخوری را هم به خودش جلب می کرد که گوششان از خنده ها و شلوغی های معمول پر است اما من به هیچ وجه نخندیدم. جالب تر این که یک بار در جوابِ شوخیِ یکی از دوستانمان که به او گفته بود که تو بسیار زیبا هستی و با لفظِ خوشکلترین همکلاسی! خطابش کرده بود با جدیتی باور نکردنی در پاسخ گفته بود که نه فلانی این طوریام که می گن نیست! در تمامِ آن سال ها جدا از این مدتِ کوتاه جز از پروژه های هفتگی و پرسیدنِ سوال هایی که خودش هم جوابش را می دانست هیچ سخنی رد و بدل نکرده بودیم. می پرسید فلانی به نظرت چهارشنبه امتحانِ «مدار منطقی» داریم و من از سوالش می فهمیدم که بله امتحانِ «مدار منطقی» داریم و بدون آن که اطلاعی داشته باشم با یقینی کامل حرفش را تایید می کردم و همیشه هم درست در می آمد. می گفت فلانی به نظرت فلان همکلاسی مان پروژه ی این هفته را انجام داده و من از سوالش می فهمیدم که هم خودش پروژه را انجام داده و هم آن همکلاسیِ مذکور. بعد از مدت ها امشب خاطره اش در ذهنم زنده شد. احساس می کنم بعد از سال ها جوابِ سوالم را گرفته ام. همه ی ما با شخصیتی که در ذهنمان می سازیم فاصله های بسیار داریم و آن دوستمان به این علت انگشت نما بود که فاصله اش با خودش اندکی بیشتر از حد معمول بود! شاید ترسوتر و نازیباتر و کم هوش تر از آن چیزی که هستیم باشیم و شاید هم بالعکس. یک نوع خود شیفتگی بیش از حد. یک نوع خود کم بینی بیش از حد.

پ.ن 1: عنوان پست را گذاشتم «خوشکلترین همکلاسی». تا اگر احیانا یکی از «مهندس ترین» دوستانِ هم دوره ایم این متن را خواند به یاد آن روزها که به این اتفاق می خندیدیم لبخندی بر لبانش بنشیند. البته اگر هنوز مثل آن روزها پرجوش و پرخروش مانده باشند! پ.ن 2: از تصویر کردنِ اتفاقاتی که گمان می کردم در آن ناخواسته تخریبِ شخصیتی ای رخ بدهد صرف نظر کردم. بعد از تمام شدنِ پست، از انتخاب شیوه ی روایتم پشیمان شدم.

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

یک پایانِ تلخ، گاه آغازِ یک تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر است!


منم اتفاقا همون شب اون جا بودم. بابای دخترِ بود. مادرشم بود. برادرا و خواهراشم بودن. اومد خیلی مودبانه نشست و گفت خانمم گلم شما به دردِ همدیگه نمی خورید. نه قیافه تون به هم می خوره، نه سطحِ خونواده هاتون، نه فرهنگتون، نه زبانتون. نه تحصیلاتتون. محل زندگی خونواده هاتون هم از هم دوره. اگه یه چند روزیم هم صحبت شدید دلیلی نداره مطمئن بشید که همدیگه رو خوب شناختید و آشنایی کافی دارید. همین طور رک و پوست کنده داشت ادامه می داد که دخترِ از کوره در رفت. پرید وسطِ حرفش و با گستاخی خجالت آوری گفت ایناش به خودمون ربط داره. ما همه چی رو میدونیم. پیه همه چی رو هم به تنمون مالیدیم. اصل خواستنه که ما هم دیگه رو می خوایم.
من بودم دیگه ادامه نمی دادم اما بیچاره با این که خورده بود تو برجکش اما از سرِ دلسوزی روشو کرد به طرفِ پدر و مادرِ عروس و گفت ما با هم یه نسبت فامیلی داریم و به رسمِ وظیفه اومدیم و گفتیم. دلش آروم نگرفت و دوباره گفت دخترم عزیزم تو باید به شغلش به شخصیتش به همه چیزش فکر کنی. ازدواج بازیِ پلی استیشن نیست که اگه پشیمون شدی خیلی راحت بک و آندو رو بزنی و بدونِ هیچ مشکلی خدایِ نکرده برگردی سرِ جایِ اولت.
اما اینا که حرفِ حساب حالیشون نمیشه. یکی گفت «حسودیش میشه دخترایِِ خودش رو دستش مونده و عروسیِ دخترایِ فامیل رو می بینه». یکی گفت «از ذاتِ کثیفشه. دختر به این خوبی. پسر به این خوبی. خیلی هم به هم میان. ایشالا خوشبخت بشن. تا کور شود هر آن کس نتواند دید». یکی گفت « خودش پدر داره. مادر داره. فلانی پا شده نطق می کنه». من اون لحظه بغل دستش نشسته بودم. روشو کرد طرفِ من و گفت می بینی. آدم رو دعوت می کنن نظر بده. وقتی هم نظرت رو می گی پشتِ سرت که هیچ، تو صورت آدم نگاه می کنن و هزارتا حرفِ ناجور می زنن. نیم ساعتی نشست و دیگه چیزی نگفت و مراسم که تموم شد همون طور مودبانه دستِ زن و بچه ش رو گرفت و رفت.
هشت نه ماهی از اون شب گذشته. عروس خانم پاشو کرده تویِ یه کفش که طلاق می خواد. آقا دامادم می گه درخواستِ طلاق بدید میام امضا می کنم. میگن که به هم نمی خورن. تازه فهمیدن که قیافه هاشون، خونواده هاشون، فرهنگشون، زبانشون، تحصیلاتشون و کلی چیزایِ دیگه شون به هم نمی خوره. ضمنا تازه به این نتیجه رسیدن که برایِ یه دقیقه هم که شده نمی تونن همدیگه رو تحمل کنن. پسرِ می گه غرورم شکسته. دخترِ می گه شناسنامه م جوهری شده. پدرِ می گه آبرومون رفت. مادرِ می گه تا ابد دخترمون باید تو خونه بپوسه. آدم یادِ اون جمله ی معروفِ فیلم «درباه ی الی» میافته که می گفت «یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه». این جمله این جا اصلا صدق نمی کنه! تویِ یه جامعه ی سنتی بعضی وقتا یه پایانِ تلخ به یه تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر اضافه می شه!  
چند روز پیش زنگ زد. گفت فلانی یادته. من می گفتم ازدواج اینجا چه بخوای چه نخوای سنتیه! منطقِ خودشو داره. حالام می گم. طلاق به این سادگیا نیست. عواقب داره. بهشون بگو. گفتم فلانی خودتو قاطی نکن. اینا اگه حرفِ حساب سرشون می شد که این آخرِ داستانشون نبود!

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

«دفترنمره» لوح محفوظ و کتابِ مقدس!


«دفترنمره» های لعنتی. «صد آفرین» ها و «هزار و سیصد آفرین» های مضحک. اوایل که اسامی را به ترتیبِ الفبا می نوشتند دفتر نمره برایِ ما فقط یک جور لیستِ حضور و غیابِ صد برگ بود. بیشتر می گفتند دفترِ حضور و غیاب نه دفترِ نمره! البته بعضی وقت ها یک نشانه هایی هم در آن می گذاشتند که مثلا بترسانندمان که کلاس را نگذاریم رویِ سرمان. علامت هایی که از یک خطِ تیره ی کوچک شروع می شد و چهارتایش مربع می شد و شش تایش که دیگر آخرِ دنیا بود مربعی بود با ضربدری در وسط. و بعد از اتمام یک دور از این سیکل شش تایی با خط کش چند بار می کوبیدند وسطِ دستمان و همه چیز ختمِ به خیر می شد. دفتر نمره ابهتی نداشت. دفتر نمره چیزی بودی مثل عکس سه شخصیتی روی تخته سیاه. در نبودنش هم کلاس همان روند خودش را طی می کرد. بعضی وقت ها که معلممان سرش به مشکلات خانواده و کار و بارش گرم بود و دفترنمره اش را یادش می رفت یکی از بچه های ردیفِ اول کلاس می رفت و می آوردش که در بودنش کلاس حالت رسمی به خودش بگیرد. بعضی روزها حتی لای آن هم باز نمی شد تا آن پیشنهادِ احمقانه رسید. مدیرِ مدرسه با آن قیافه ی مرموزش آمد و ما مثلِ یک گروهِ ارتشیِ آموزش دیده همزمان «بر پا» شدیم و مثلِ یک گروهِ کٌرِ با تجربه ی کلیسا آن جمله ی تکراریمان را سر دادیم که «سلام خسته نباشید به کلاسِ ما خوش آمدید». از آن لحظه به بعد دفترنمره شد مثل یک کتابِ مقدس و هرچه کتاب های مقدس در دنیا جنگ به پا کرده بودند دفتر نمره هم رسالت خود را برعهده گرفت و آرامش و دوستی هایِ ما را به هم زد. ترتیبِ اسامی دفترنمره ها دیگر الفبایی نبود. معدلِ نمره های هفتگی ملاک بود. همه ی این چرندیات از جلسه ی اولیا و مربیان و بخشنامه ها می آمد. همیشه از این مدیرهای لعنتی بدم می آمد. پدرم هم در مدرسه ای دیگر در پایینِ شهر مدیر بود. شاید به همین خاطر بعضی وقت ها از پدرم هم بدم می آمد. گفتند که نفرِ اول را مبصرش می کنند و کارتِ تشویقش می دهند و همین جا بود که بعضی هایمان که باهوش تر بودیم و عقده ای تر، مثلِ سگِ هار به جانِ همدیگر افتادیم. مدعی ها گروه تشکیل می دادند. مثل لات های محل که هر کدام برایِ خودشان نوچه هایی داشتند. این دفترنمره بود که سلامتِ دوستی هایِ پاکمان را به مخاطره انداخت. دفترنمره های نفرین شده.  فکر می کردیم هرچه اِسممان بالاتر باشد در آینده آدم هایِ بزرگتر و کلفت تری می شویم. معروف تر می شویم. پول دارتر می شویم. خوشبخت تر می شویم. این نکبتِ دفترنمره ها به خانواده ها هم سرایت کرد. خانواده ها ما را به خاطرِ کارت هایِ تشویقمان دوست داشتند و به تعداد هزار آفرین هایمان رویِ سرمان دست می کشیدند. آن روزها گذشتند و دفترهای نمره و کارنامه ها و کارت های هزار و چند صد آفرین هم یا گم شدند یا در بایگانیِ ادارات پوسیدند و یا ماندنشان آنقدر نیارزید که در بوق و کرنا می کردند. بزرگتر که شدیم دیدیم که دنیا دفترنمره ها را به چیزش هم نمی گیرد. بالاترهایی بودند که میوه فروشِ سرِ محل شدند و پایین ترهایی که بساز و بفروش و دکتر و مهندسِ آزاد. بالاترهایی بودند که آنقدر بالا رفتند که خودشان را هم پشتِ سر گذاشتند و پایین تر هایی بودند که آنقدر پایین رفتند که با هیچ طنابی بالا نخواهند آمد. احمقانه ترین دفترنمره ها آن هایی بود که به ترتیبِ نمره ی اخلاق و انظباط چیده می شدند! سالِ سوم ابتدایی به تعدادِ دانش آموزان، دفترنمره های کوچک چاپ کردند و اسمش را گذاشتند کارنامه های ماهانه! و هر ماه می بایست دفترنمره های کوچکمان را با خودمان به خانه می بردیم تا ماتحتش را امضا کنیم. می ترسیدیم. دروغ می گفتیم. کوچک نمایی و بزرگنمایی می کردیم. جعل می کردیم. آن دفترنمره ها شده بودند معلمِ چیزهایی که نباید به آن سادگی می آموختیم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

تغییرِ نشانه های ابرازِ احترام!

منم اتفاقا همون شب اون جا بودم. بابای دخترِ بود. مادرشم بود. برادرا و خواهراشم بودن. از راه که رسید خیلی مودبانه نشست و گفت خانمم گلم شما به دردِ همدیگه نمی خورید. نه قیافه تون به هم می خوره، نه سطحِ خونواده هاتون، نه فرهنگتون، نه زبانتون. نه تحصیلاتتون. محل زندگی خونواده هاتون هم از هم دوره. اینا مشکلات کوچکی نیستن. اگه یه چند روزیم هم صحبت شدید دلیلی نداره مطمئن بشید که همدیگه رو خوب شناختید و آشنایی کافی دارید. همین طور رک و پوست کنده داشت ادامه می داد که دخترِ از کوره در رفت. پرید وسطِ حرفش و با گستاخی خجالت آوری گفت ایناش به خودمون ربط داره. ما همه چی رو میدونیم. پیه همه چی رو هم به تنمون مالیدیم. اصل رو خواستنه که ما هم دیگه رو می خوایم.
من اگه بودم دیگه ادامه نمی دادم اما بیچاره با این که خورده بود تو برجکش اما از سرِ دلسوزی روشو کرد به طرفِ پدر و مادرِ عروس و گفت ما با هم یه نسبت فامیلی داریم و به رسمِ وظیفه اومدیم و گفتیم. دلش آروم نگرفت و دوباره گفت دخترم عزیزم تو باید به شغلش به شخصیتش به همه چیزش فکر کنی. ازدواج بازیِ پلی استیشن نیست که اگه پشیمون شدی خیلی راحت بک و آندو رو بزنی و بدونِ هیچ مشکلی خدایِ نکرده برگردی سرِ جایِ اول.
اما اینا که حرفِ حساب حالیشون نمیشه. یکی گفت «حسودیش میشه دخترایِِ خودش رو دستش مونده و عروسیِ دخترایِ فامیل رو می بینه». یکی گفت «از ذاتِ کثیفشه. دختر به این خوبی. پسر به این خوبی. خیلی هم به هم میان. ایشالا خوشبخت بشن. تا کور شود هر آن کس نتواند دید». یکی گفت « خودش پدر داره. مادر داره. فلانی پا شده نطق می کنه». من اون لحظه بغل دستش نشسته بودم. روشو کرد طرفِ من و گفت می بینی. آدم رو دعوت می کنن نظر بده. وقتی هم نظرت رو می گی پشتِ سرت که هیچ، تو صورت آدم نگاه می کنن و هزارتا حرفِ ناجور می زنن. نیم ساعتی نشست و دیگه چیزی نگفت و مراسم که تموم شد همون طور مودبانه دستِ زن و بچه ش رو گرفت و رفت.
هشت نه ماهی از اون شب گذشته. عروس خانم پاشو کرده تویِ یه کفش که طلاق می خواد. آقا دامادم می گه شما درخواستِ طلاق بدید میام امضا می کنم. میگن که به هم نمی خورن. تازه فهمیدن که قیافه هاشون، خونواده هاشون، فرهنگشون، زبانشون، تحصیلاتشون و کلی چیزایِ دیگه شون به هم نمی خوره. ضمنا تازه به این نتیجه رسیدن که برایِ یه دقیقه هم که شده نمی تونن همدیگه رو تحمل کنن. پسرِ می گه غرورم شکسته. دخترِ می گه شناسنامه م جوهری شده. پدرِ می گه آبرومون رفت. مادرِ می گه تا ابد دخترمون باید تو خونه بپوسه. آدم یادِ اون جمله ی معروفِ فیلم «درباه ی الی» میافته که می گفت «یه پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه». این جمله این جا اصلا صدق نمی کنه! تویِ یه جامعه ی سنتی بعضی وقتا یه پایانِ تلخ به یه تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر اضافه می شه!  
چند روز پیش زنگ زد. گفت فلانی یادته. من می گفتم ازدواج اینجا چه بخوای چه نخوای سنتیه! منطقِ خودشو داره. حالام می گم. طلاق به این سادگیا نیست. عواقب داره. بهشون بگو. گفتم فلانی خودتو قاطی نکن. اینا اگه حرفِ حساب سرشون می شد که این آخرِ داستانشون نبود!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

90!


همین دو میلیون نفری که در نیمه شبِ یک روزِ غیرِ تعطیل، گوشی هایشان را بر می دارند و پاسخِ گزینه ی سوالی را به شماره ی مسابقه ی برنامه ی نود می فرستند را در نظر بگیر. از آن چند میلیون نفری هم که پایِ تلویزیون نشسته اند و تمامِ حواسشان به این است که بازیکنی که در تصویر نیست آفساید را پر کرده است یا نه و یادشان می رود پیامکشان را بفرستند هم بگذر و اصلا آن چند ده میلیون نفری هم که خوابشان را فدایِ فوتبالِ ایرانی و تلویزیون و سریال های شبِ فارسی وان (Farsi1) نمی کنند را به حساب نیاور.به این فکر کن که دو میلیون نفر در یک مسابقه ی تلویزیونی که احتمال برنده شدنشان حداکثر سه یا چهار در میلیون است شرکت کرده اند. اولین چیزی که به ذهنت می رسد باید این باشد که این مردم چقدر خوشبینند!حالا به این فکر کن که این دو میلیون نفر چند صد هفته است که این برنامه را می بینند و باز هم حوصله شان سر نمی رود! عجب برنامه ی جالبی یا عجب مردمِ با حوصله ای و یا عجب مملکت بی برنامه ای!؟ (لطفا این کلمه ی برنامه را سیاسی نکنید! مقصودم همان برنامه ی تلویزیونی ست)باورم نمی شود که چند ده هزار نفر در سراسرِ کشور بنشینند و به این فکر کنند که چه ابتکاری به خرج دهند که مثلا شکلِ 90 را به طرزِ دلپذیری طراحی و ترسیم کنند و چگونه عکسی از یک دروازه فوتبال را در حالتی هنری شکار کنند و کجا استادیومی، سوله ای و یا هر چیزِ نیمه کاره ی دیگری پیدا کنند و عقده ی اصلاح طلبیِ اجتماعیشان را خالی کنند و چه موسیقیِ متفاوتی بسازند و باور کنید باورم نمی شود! نمی توانم همه ی این استقبال را در گیراییِ برنامه ای ببینم که سال هاست آن قدر تصاویرِ تکراری و غیرِ حساسِ مربوط به داوری را نشان داده است که دیگر پیرزن ها و پیرمردهای روستاهای اطرافِ ما هم که به فوتبال می گفتند «توپان قار» از کارشناسانِ فرتوتِ برنامه کارشناس تر شده باشند. یعنی مصاحبه های مربیانِ بی سواد و سنتی و بی اخلاقِ فوتبالِ ما آن قدر جذاب است که دو میلیون نفر را پایِ تلویزیون میخ کند! یعنی جذابیتِ لیگِ فوتبالِ ما تا به این اندازه زیاد است که سایرِ ملل خبر ندارند! یعنی تا این اندازه علاقه به ورزش در کشورِ ما بنیادیست! برایِ من یکی که این همه باور کردنی نیست. شاید مهم ترین عاملش در تعدادِ جمعیتِ جوان و بیکاریست که این روزها کشورمان به خود می بیند. همان جمعیتی که در نمایشگاهِ کتاب این روزها جمع می شوند و راهروهایِ غرفه ها را راهپیمایی می کنند و به همدیگر نگاه می کنند و اندک پول تو جیبی شان را می دهند کتابِ مردانِ مریخی و زنانِ ونوسی و آئین دوستیابی و چگونه میلیاردر شویم می خرند و ساندویچشان را با عمو پورنگ می خورند و با صدا و سیما مصاحبه می کنند و می گویند که روزی دو ساعت مطالعه می کنند و هیچ کدامشان نه کتاب دوست دارند و نه مطالعه می کنند و من هم جزء همین حداقل دو میلیون نفرم! امروز می خواستم از انزوایِ سطلِ زباله یِ پلاستیکیِ رنگ و رو رفته ای که زیرِ روشوییِ توالتِ خانه مان فراموش شده بنویسم. مطلبِ کوتاهی هم در باره ی انقراضِ آفتابه ها در دوران معاصر داشتم. اما دیدم جذاب تر و بی ارزش تر از همه ی این ها نقدِ برنامه ی نود است. نه این که خودم از بیننده هایِ این برنامه نباشم. حالا اگر یک روز برنده شدم نرم افزارِ عادل فردوسی پور تعداد پیامک هایم را هم نشان می دهد!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

Reload My Poem


در روزِ
Loading
عکسی در آغوشِ
Loading
مادری
Loading
بردار
عکسش را
بر
دار
Loading
مادری
Reload I
Reload My Poem
Loading

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

این زندگی تاریک

از کنار دیوار، کورمال کورمال خودم را به راهرو می رسانم. خم می شوم و راست و چپِ دمپایی ها را پیدا می کنم. بعد از تعمیراتِ آخرِ خانه کلیدِ برقِ توالت را سمت چپِ در کاشته اند اما هنوز دستم ناخودآگاه به سمتِ راستِ در خیز بر می دارد. همان جایی که تیزیِ خال جوشِ جوشکاریِ ناشیانه ای رویِ لبه ی در مانده است. دستگیره ی درِ توالت اندکی بالاتر از دستگیره ی بقیه ی درهای خانه است. آدم تا کور نشده باشد اینقدر به این چیزها فکر نمی کند. اوایل نیازی به روشن کردنِ برقِ توالت احساس نمی کردم اما چون نمی گذارند درب را از پشت ببندم احساس می کنم با روشن شدنِ چراغ، دیگر کسی به خودش اجازه نمی دهد واردِ توالت شود. آدم وقتی هیچ جا را نمی بیند هر لحظه این احساس با او هست که چشم هایی او را زیر نظر دارند. این کلید بر خلافِ تمامِ کلیدهایِ برق خانه وقتی که برجستگیش رو به بالا باشد روشن می شود. این را بابک چند باری برایم توضیح داده است. مدت هاست که هر چیزی را چند بار برایم توضیح می دهند. فکر می کنند آدمِ نابینا بخشی از مغزش را هم از دست می دهد. دیروز به امیر گفتم که برایم ساعتی پیدا کند که بشود با برجستگی هایش یا از صدایش فهمید که ساعت چند است. آخر همین پریشب وقتی که از خواب بیدار شدم نمی دانستم روز است یا شب. وقتی هم که داخلِ اتاقِ پذیرایی شدم و بلند بلند چند باری شمارش ساعت را پرسیدم شیدا با صدایی گرفته که تازه از خواب بیدار شده باشد گفت که آخر برایِ تو چه فرقی می کند که ساعت چند باشد. حق با شیدا بود اما از پاسخش دلم گرفت. چشم هایم که سالم بود شیدا عاشقِ چشم هایم بود. می گفت کمتر مردی در دنیا پیدا می شود که مژه هایی به زیباییِ مژه های من داشته باشد. اما وقتی که چشم هایت دیگر نمی بیند کسی از این ها حرف نمی زند. حتی شیدا. مادرم می گفت که شیدا مدت هاست که می خواهد از من جدا شود. اما برادرش گفته که با شناختی که از من دارد و می داند که من خودم را خواهم کشت، بهتر است مدتی منتظر بماند تا چتر شود رویِ دار و ندارم. چند ماهِ پیش بابک را صدا کردم که می خواهم یک گپِ خصوصی با او داشته باشم. اما بابک که فکر می کند نابینا حرفِ خصوصی سرش نمی شود همه چیز را مو به مو به مادر و پدرم گفته بود. من فقط مقداری سیانور می خواستم. از رگ زدن و دار زدن و قرص خوردن و جلویِ ماشین پریدن و ته چاه افتادن می ترسم. یکی از ترسِ محکوم شدنِ دیگران. یکی از ترسِ نمردن! فرض کن با وجودِ نابینا شدن فلج هم شده باشی. بابک همیشه می گوید که باید منتظر باشم. می گوید دنیا به شدت در حالِ پیشرفت است و شاید یک روز بتوانم دوباره بیناییم را به دست بیاورم. امیر هم همین را می گوید. فکر می کنم وقتی که من نیستم در غیابم این حرف ها را هماهنگ کرده اند. این روزها هیچ کلمه ای به اندازه ی «بینا دل» حالم را به هم نمی زند. آدم وقتی کور بشود بالاخره دلش هم کور می شود. چند وقت پیش که با مهدی تا سرِ کوچه رفته بودم عمو رحمان هم همان جا بود. فکر کنم بی مصرف ترین آدم هایِ این کوچه ما دو نفر باشیم. می گفت که چرا از این فرصت استفاده نمی کنم و قرآن را از بر نمی کنم. می گفت بیشترِ نابیناهایِ منطقه ی ما حافظ هستند. بازوی مهدی را فشار دادم تا مرا برگرداند. هر وقت بازوهایش را فشار می دهم خودش می داند که دلم نمی خواهد آن جا باشم. اینجا نه مدرسه ای هست که بروی و خطِ بریل یاد بگیری و نه کتاب هایِ مخصوصِ نابینایان را می شود پیدا کرد. حتی کتاب هایِ صوتی هم گیر نمی آید. برنامه های رادیو و تلویزیون هم که گوش های دیگری می خواهد. هر چند همه ی این ها هم که باشند دیگر رمقی برای هیچ کدامشان نیست. برادرِ شیدا خیلی خوب مرا می شناسد.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...