پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

کجا می توانم پیدایش کنم


به ندرت پیش می آید که از میان ایمیل های اسپم چیز به درد بخوری بشود پیدا کرد. تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه. با این که همه این ها قابل پیش بینی ست اما به ندرت پیش می آید وسواسم اجازه دهد بدون دیدن موضوع هایشان پاکشان کنم. امروز مقاله ای از ادوارد سعید را بینشان پیدا کردم. ادوارد سعید را دوران دانشجوییم گاه میخواندم و نوشته هایش را دوست داشتم. وقتی نوشته های کسی را دوست داری و به او حسادت نمی کنی شاید معنی اش این باشد که گوشه ای از خودت را درون او پیدا کرده ای. نوشته ی جدیدش را چند پاراگراف می خوانم. وسط راه بر می گردم. دوباره میخوانم. نمی رسم. به نقطه های آخر نمی رسم. من لای این پاراگراف ها جامانده ام. بدجور مانده ام. کسی که تمام فکر و ذکرش این بشود که پروتکل فلان مدار الکترونیکی به فلان آهن پاره میخورد یا نه. قیمت فلان آیتم از بهمان مناقصه را چطور می شود مشخص کرد. فلان آزمون را چطور می شود ماست مالی کرد که بشود با تکه کاغذهایش ناشیانه موشکی برای فرار تا زد دیگر برایش چه توفیری دارد که روزنامه ی ساعت هفت را داغ داغ بخرد یا اخبار آخر شب را خواب نبیند. آن هم همه اش به خاطر یک حقوق کارگری. معلوم است که بین کجا می توانم پیدایش کنم هاروکی موراکامی و مبحث نوزده نظام مهندسی کدامشان را در سبد کوچک کتابت جا می دهی و اینجاست که جا می مانی وسط پاراگراف ها و تمام آرزوهای بیست و دو سالگی ات و بیست و سه چهار سالگی هایت اسپم می شوند. شبیه تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه!

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

کدام چهار راه است


روزهای پی در پی از سر ناچاری
تن دادن به کارهای اجباری
بوی آشغال سر کوچه بی حرکت
ایستاده در مرز ناخوادآگاهی و هوشیاری
صبحانه ات سیگار و چای
ناهار خودخوری
شام از ترس نوشابه و درد معده
دوغ می خوری
دندان عقل تو را کشیده اند و خون می خوری
فشار آب استخر و فکرهای بیخودی
روی سرت سقوط می کنند
مثل مانیتورهای مترو
هر چند ثانیه یکبار
در ایستادن قطار
سکوت می کنند
تقلای آهسته ی دست ها و پاها به زیر آب
لب خوانی ماهیانِ در احتضار روی آب
نفس کم می اوری و شیرجه می زنی به روی مرگ
نفس کم می آوری و تن باز می دهی به زندگی و جنگ
کدام چهار راه است
که همه ی چراغ ها به وقت رسیدنت
سبز می شوند
راننده ها به گداها گل می دهند
و در انتظار عبورت از تقاطع ها
شیشه ی ماشین هایشان را برق می اندازند
کدام چهار راه است
که تمام مسیرها را
به روی تو باز می گذارد

از تو چگونه می شود گریخت


آرام آرام بزرگ می شود
بی آن که بویی برده باشی
و آینه چیزی گفته باشد
درست مثل بینی ات
تنهایی را می گویم
حتی نمی شود
زیر تیغ و چسپ پنهانش کرد
پیشانی کودکی ات
چروک های صورت پدر را
آنقدر تقلید کرد
که شکسپیر هم
در معمای منحنی هایش
در می ماند
تا دیگر
به چارلی چاپلین نخندی
قصابی و مرغ فروشی های سر کوچه
از راننده تاکسی های کر و لال
مسیرشان را مستقیم تر می روند
راهمان را کج می کنیم
از تو چگونه می شود گریخت
تنهایی!

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

خاورمیانه نامرد است



خاورمیانه
هر از چند گاهی
بساطش را
دور میدانی پهن می کند
همه چیز آرام است
تا که یک روز
سبزی هایش فروش نمی روند
و بوی گند همه جا را می گیرد
آسمان را به زمین گره می زند
کودکش را سر می برد
برادرش را روانه ی چاه
و زنش را زنده به گور می کند
آتش به استخوان رسیده
ساختمان بورس را
گوجه باران می کند
شعار می دهد
گوجه و خون را شاهد می گیرد
و از میان تمام صندلی ها
می چسپد به پایه های نزدیک ترینش
تن کرختش را به زور بالا می کشد
هر چه بالاتر
صندلی اما بلندتر
آسمانی تر می شود
خاورمیانه نامرد است
وقتی دستش به جایی نمی رسد
انتحار می کند
صندلی ها پشت سر هم سقوط می کنند
آزادی ول می شود دور میدان
 وسط خیابان
درست وسط عمله ها
دانشجوها
بازاریان
از جوی خیابان ها سرازیر می شود
و گندش از فاضلاب های بیرون شهرها
بلند می شود

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسمان بی ابر و بی گنجشک


کالباس و سالاد اولویه
زندگی را سرد نمی کنند
هم چنان که غذای گرم
دلیل تن فروشی یک زن نیست
بی شک آن مرد
که پیک جنسی زنش بوده
یک روز
در صبح های زودِ نوجوانیش
روی دیوارهای خانه ی دختری
با تکه گچ سفید جا مانده از تخته ی مدرسه اش
دزدکی نوشته است
که دوستت دارم
از آسمان بی ابر و بی گنجشک این روزها
تنها قطره های آب کولر است
که بر آسفالت تفتیده ی شهر می بارد

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

شعر از پشت شیشه ها


از کریمخان تا جمهوری
شعر از پشت شیشه های اتوبوس
جوراب های ساقه بلند زنانه است
زیر چشمی هم که شده
نگاهشان می کنی
پیاده که می شوی
هم چون یک موشِ خیابانی
امتداد خیابان را می گیرد و می رود
بی آن که زنی را
ترسانده
بی آن که دلی را
لرزانده باشد
این طرف شیشه ها
باید هم که شعر
مردانه باشد!

یک روز صبح


گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.

دود و اکالیپتوس


حالا چشم هایت را ببند
و نفس بکش شهری را
که برای گم شدن
دوستش می داشتی
بوی تنهایی و دود و اکالیپتوس می دهد
چشم هایت را که باز می کنی
بر نگرد
حتما پشت سرت
آگهی تور ساحل مدیترانه است
و در برابرت
درشت نوشته اند
که در این مکان
مرغ منجمد توزیع نمی گردد!

حلزون ها

حلزون ها
هر روز صبح
که از خواب بیدار می شوند
می دانند که شب های فردا هم
بی خانه نمی مانند
و هر چه جان بکنند هم
خانه هاشان دو تا نمی شود
حلزون ها
نه این که نتوانند
نمی خواهند که بدوند
این ماییم که در میله های مترو هم
جای نشستن دست هایمان نیست
و هم چنان سایه ی دست هایمان روی دیوار
حلزونی در خیالمان
همیشه می دود

زندگی های ایستاده

 
ابر کوچکی آمد و شهر بزرگ را گریست و رفت. دخترِ تکیده ی خیابانِ نواب با کیفِ دستی و آب معدنی همیشگی اش، تکیه به دیوار ایستاده باز. او همیشه ایستاده. شکسته ایستاده است. تکیه به نا امن ترین شهر زمین و امید به مترسک هایی که هیچ حواسشان به نگاه هایش نیست. توده ای از گرما و بوی عرق و خیالِ آدم هایی که حالت از فکر و تنهاییشان به هم می خورد، روی سرت جمع شده و تو میله ی واگن را گرفته ای که نیفتی روی بغل دستی و فحش نخوری. زندگی های ایستاده. مرده های زندگی های ایستاده. دهان های مرده های زندگی های ایستاده. بوی تعفن دهان های مرده های زندگی های ایستاده. شاید لازم نیست چیزی جایی تکانی بخورد تا برای تمام مرده های زیر باران سری تکان خورده باشد. امروز در مترو دو جوان که هیچ کس را آدم حساب نمی کردند برای ترد شدن لایه های نیمکره ی پایین زمین غصه می خوردند. با خودم گفتم که چقدر خوب می شود. روز حادثه دیگر جنازه ای روی زمین نمی ماند. اخبار دیشب بود گویا. زمین رستورانی دو نفر را قورت داده بود. زمین را نمی دانم. ولی زندگی همیشه ترد بوده. به پنجره ها و شیشه ها فکر کن. به انعکاس پیرزنی تنها در شیشه های یک پنجره و به زیبایی دختران پشت پرده و لذتِ باد. چراغ خانه های آدم های تنها همیشه دیر خاموش می شود و باد هم هرگز همه چیز را با خود نمی برد. آه جنازه ی بی صاحبِ روی پشت بام. پیر زن تنهای همسایه. دختر تکیده ی خیابان نواب. دخترِ عطر فروش مترو و انبوه آدم های توی سرت که داد می زنند. هم حشره کشه هم چراغ خواب. نیازی به قرص های سمی نداره. باطری قلمی نیم قلمی هشت تاش هزار. کیف جای مدارک. برای کارت مترو. کارت ویزیت. عابر بانک. دستمال کاغذی. جوراب سه تا دو هزار. خودکار رنگی دوازده تا دو هزار. لواشک ترش و شیرین. سوزن نخ کن. مسواک. خمیر دندان. آدامس. سی دی خام. چراغ قوه آقا. چراغ قوه خانم. برای شارژ نیازی به برق و باطری نداره. عطر. ادکلن. ساعت. ساعت. ساعت؟!

شب تاریکی بود

 
برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده. چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت. صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده . یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!

تهران زیر پارازیت


اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پله­ی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱

عکس های پشت و رو


داورِ هیچ جشنواره ای
پی نخواهد برد
که پر رنگ ترین خاطراتت در این عکس ها
چقدر کم رنگ افتاده اند
دشتِ زیبایی ست
پدر بی گمان در پیِ هیزم است
و طبیعت برای مادر
هم چنان آشپزخانه ای دلگیر می نماید
اما در کادرِ عکس ها
ما کنارِ آتشیم بی پدر
دورِ سفره ایم بی مادر
همیشه پشتِ این عکس ها
سوایِ تاریخ ها و شماره ها و نام ها
چهره های نیفتاده ایست
عکس هایی پشت و رو
برای فرزندانِ بی چشم و رو

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

سودای درخت


باغبان نیست
آن که در اعماقِ دریاچه ی یک سد
و وسط اتوبان
نهال می کارد
تا خون بهای سقطِ میوه های نطفه نبسته را
از جیبِ مامِ وطن بستاند
تاجریست
که درخت را به زمین می فروشد

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

زندگیِ آجری


تکه تکه ی روزهای زندگیش را
همچون نانِ دیگران
آجر کرد
تا دیوارِ خانه هایش را
چین چین بالا ببرد
باید خنده ها و مهربانی های بسیار
لای حصارهای بلند تنهایی اش
مدفون شده باشد
اما یک روز صبح زود
که زل زده بود به گچ بری های سقف
دیر شد
و به یکباره فاصله ها کم
سقف رویاهای کوچکش
پایین آمد
آنقدر پایین
که سنگ مزارش شد

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسانسورها!


از آقای الف بگو. شروعش چطور بود. با چقدر وام؟ وااه. چه شهامتی! پس نه. پادوِ نماینده های مجلس بوده. سرمایه اولیه ش؟ هیچی! ولی مسلما آدمِ با عرضه ای بوده که به اینجا رسیده. هر چند به قول شما پشتش به یه جاهایی گرم بوده. آقای ب؟ باور کردنش سخته! پروژه ی پنج میلیاردی رو با پنجاه میلیون کلنگ زدن. یعنی کل واماش رو با رشوه گرفته! جرئت نمی خواد! وامِ اولش رو با رشوه توی آسانسور گرفت. اونم به یه آدم ناشناس. آسانسورها بعضی وقت ها بیشتر از آن که فکر کنی آدم را بالا می برند. فقط باید به سقوط فکر نکنی! راستی اون فامیلتون چی؟ از بازار پول جمع کرده. نزول خوارایی تو بازار هستن که از عظمت تشکیلاتشون کله ی آدم سوت می کشه! اون خودکار رو بده حساب کنم. آدمِ خودشو میخواد گرفتن این همه پول با این نرخ سود! چه طوری خوابش می بره. از آقای جیم نگفتی. با چند سری هندی کم چینی ساده کار ور می داشت! یعنی ما هم اینجوری میشیم؟! فکرِ یه کار بزرگ با یه سرمایه کوچیک خیلی وسوسه کننده ست. شکستن تابوی اخلاقیِ پولِ نزول. یعنی ما هم حاضر میشیم پولِ دیگران رو بذاریم تو حسابمون و باهاش کار کنیم و ته دلمون بهشون بخندیم. فحش خور شدن دردناکه! یعنی نمیشه کار کرد و درست و انسانی پیش رفت. نمیشه؟ میخوام با یک حد قابل قبولی از استرس کار کنم. یه شغل کوچیک با یه درآمد متوسط. پس به هیچ جا نمی رسی. خطر کن. اگه خوردم زمین؟ خب پا میشی! اگه نشد! تو ترسویی. البته ببخشیدا. اصلا مگه ترس بده. آره حق با توه. بده. خب از کارای کوچیک شروع می کنیم. آره باید همین کار رو بکنیم. راستی چند نفر رو توی این شهر می شناسی که کارای بزرگ کردن و شکست خوردن. چرا؟ بدشانسی! خب شاید دلیلش این باشه که عاقلانه به آب نزدن. نه بابا.این شهر پر از آدماییه که بی گدار به آب زدن و آب به زانواشون هم نرسیده...
 و مایی که در پولِ اجاره خانه هایمان مانده ایم تا روشنای صبح فکر می کنیم و شرکت فنی مهندسی می زنیم و کارخانه و گاوداری و مرغداری و سیگار تعارف می کنیم. دیگر از ادامه تحصیل در اروپا و آمریکا نمی گوییم. از این که فلانی استاد دانشگاه شد یا کارمند فلان اداره. ذهنِ آدم گرسنه پروسه نمی شناسد. پس امیدوار می شویم و سیگار تعارف می کنیم. همیشه زیاد طول نمی کشد که چیزی ته دلمان سقوط می کند و باز سیگار تعارف می کنیم. دست آخر که دستمان از دنیا کوتاه می شود فیلسوف می شویم و سیگار تعارف می کنیم. از انسان و شعر و هنر حرف می زنیم و ارتباطشان با پول تا سیگارمان ته بکشد. آسمان روشن می شود و خمارِ سیگار می شویم. خمارِ کار. خمارِ پول و خمارِ خواب. خواب. نقطه سر حرف!

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

ب


در جاده ی یک شبِ تنهایی
نورهای خیالم را
بالا و پایین می کنم
که راه گم نکرده باشم
و خیالِ تو نیز آسوده بگذرد
باران اگر ببارد
باران اگر
باران
با
با هر باران خاطره ی دوستی پشت پنجره
شسته می شود
و بعد هر باران
همیشه غروب است
و روحِ روستاهای آبادی نشده
هر غروب
از در و پنجره های خانه های متروکه شان
زوزه می کشد
تا در سکوتِ یک شب نارس
لامپِ کم سوی چند خانه ی کاهگل
به قلب بی قرارِ من
عشق را بفهماند
پشتِ دودِ سیگارِ خلوتم
پیرمردی به روی جاده های زمستانِ سال بعد
پتویِ گرم می کشد
به فکر لوله های گاز و غلطک آسفالتی که می رسد
و من
به فکرِ روزهای نیامده
به فکرهای نیامده
به نیامده
به
ب

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

آخرین باران


همان چیزی که واهمه اش را داشتیم. باران هم باریدن گرفت. طوری که انگار کسی گِل بپاشد به شیشه ها. جمع شده ایم پشت پنجره و سرهایمان را چسپانده ایم به شیشه. مدت هاست آفتاب را ندیده ایم. همسایه ی روبرویی که با بچه هایش پشت بام را خاک روبی می کردند خودشان را می کشند تو. تلویزیونِ پایتخت از حاصلخیزی زمین های سال بعد می گوید و پزشکِ جوانی با ماسکِ سفیدش در توانایی تطبیق پذیری بدن با شرایط جوی تئوری می بافد. هواشناسی بارش خاک و باران امروز را مناسب ارزیابی می کند و تنها نگران است برخی مناطق توام با گل گرفتگی معابر باشد. پدر ایستاده در برابر پنجره و با خودش می گوید از خاکیم و به خاک باز می گردیم و مادرم در تاکیدش پشت سر هم سرفه می کند. لودرها و کامیون ها تمام این ماه را کار کرده اند و بارش خاک هنوز ادامه دارد. گویا باید به این شرایط عادت کنیم. یعنی این خاک ها از کجا می آیند. کی می خواهند تمام شوند. دیروز کولاک شن یکی از روستاهای اطراف را مدفون کرده. آن هایی هم که جان سالم به در برده اند حال و روز چندان خوشی ندارند. بیمارستان ها پر شده. ادارات و کارخانجات تعطیل شده. چیزی شبیه فضای رمانِ کوریِ ساراماگو. بارانی از خاک همه را کور و شهر را به گه کشیده. راه های ارتباطی را بسته و زیرساختهای ارتباطی را از کار انداخته. می گویند کمک ها در راه است اما زمان می برد چون کاری از دست هلی کوپترهای نجات بر نمی آید. این باران، خاکِ مرده های کجاست که جهنمشان اینجا شده. که جهنممان اینجا شده ... .
پ.ن: آره جان خودش!

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۱

روزهای خرداد


کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار می شوم خبری از برف نیست و دیش ماهواره مان که زیر برف مدفون شده بود دارد آفتاب می گیرد و تلویزیون عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب تبلیغ می کند. پرده را کنار می زنم. آسمان کوچه مان یک دست آبیست و تو که گنجشک های رنگ کرده ات را دوست می داشتم روزهاست که پرنده ای هوا نکرده ای. رفتن چیز عجیبی نیست. اصلا ماندن گند می زند به هر چه رابطه است. با این که هیچ کس بعد بازگشتش شبیه خودش نیست من اما همیشه باز می گردم. به روزهای رفته ام در بودنت. به روزهای نیامده در نبودنت.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

کشیش ها هم اعتراف می کنند


از نخِ دندانت
خون می چکد
و لبانِ بسته ات می گویند
که در تاریخِ تکاملِ مرغ
دامن به خون نیاغشته ای
در سفیدی چشم هایمان
خونِ قاتلِ ترسویی ست
آمیخته به خون هزاران پرنده ی آزاد در سینه
غافل از آن که خون
بر شانه ها بال نمی رویاند
خوراکِ اژدهای رویِ شانه هاست
تلاش بیهوده ست
نه با معاونت و مشارکت
که با هیچ واژه ای
بارِ انکارِ گناهت کم نمی شود
سرت را پایین بگیر
کشیش ها هم
اعتراف می کنند
گناه زیر زبان مزه می دهد

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

این شهر مجهز به دوربین مدار بسته است



تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمن­های پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین­ های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

دشوارِ زندگی


نگاهِ پر حماقتش
طعنه می زند
که زندگی سخت ساده است
بی آن که بداند
زندگیِ ساده ی جمعی را
 سخت تر کرده
آن که شانه از زیر بار گندمی می دزدد
که جگر سوخته ای را
لایِ نانش می گذارد
سنگینی شکمش فرداها
خستگی شانه های شکسته را
آتل نمی شود!

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

تیزی های ناگزیر


می توانیم انتخاب کنیم
که چاقوها چگونه به رقص درآیند
ناگزیر اما
بر سینه هامان فرود خواهند آمد
این تیزی های زنگ زده

دره ی دوزخ


کجا می روند این فکرهای پریشان
که عمودترین سربالایی ها را
پرشتاب تر از تمامی سقوط ها
به پیش می گیرند
مقصد این رودهای سبز کجاست
که هر چه شاخه هایشان را هرس می کنم
به یک دره ی خشک هم نمی رسند

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

بفهمان به خودت


تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصه­ی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

بزرگراهِ بن بست!


اتوبوسی که پرسپکتیو بزرگراهِ سفرت را
در قبال کلوز آپ دختری در آینه
از تو بگیرد
قصابی یک جنین نه ماهه است
در یک استادیوم صد هزار نفری
کدام اتوبوس شب است
که تصویر راه های نرفته ام را
بر شیشه های تاریکش
آشکار نمی کند
آینده ترسناک است
بیا در روز سفر کنیم
تا از گریه ی کودکی که صدایش
از همه ی صندلی ها می آید
ویران نشویم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

شصت و چهار


شصت و چهارمینش بودیم
از شمارشِ تقویمِ یک سده
سربازی در آخرین خانه
از شطرنجِ نسل های قبل با زندگی
سربازها همیشه گمان می کنند
برای وزیر شدن
باید بدونِ برگشت
از میان قلعه ها و اسب ها و فیل ها گذشت
تا به آخر رسید
دریغا که در پرتگاهِ آخرین
خدا هم خوب می داند
عدالت سخت ناعادلانه است
تولدِ یک وزیر و زیر و رو شدنِ قلعه
سربازی را زنده نمی کند
برای نسلی که اسب و فیل را باغ وحش
و شاه را تاریخِ یک عکس می داند
خانه ی شصت و چهارم
آغاز خوبی نیست!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

سنگریزه های سفید



گورستانی از معشوقه ها پشتِ سر دارم
که گاهی در سینه ی قبرِ دوست داشتنشان
سنگریزه های سفید می ریزم
بی آن که تبرک های سبز و سیاه و سفیدشان را
مچبندِ زندگیِ بی ساعتم کنم
با این که گاه به گاه زنده می شوند
اما گل های باغچه ی هیچ کدامشان را
نمی شود قلمه زد
باید تمام روزهای مشترکتان را بریزی کنار یک خیابان شلوغ
و با حراجِ خاطرات و اشانتیون خنده هایت
سنگِ قبر و کارت شارژ  بخری
دراز بکشی روی سنگِ سرد
و برای پیامک های تبلیغاتی
کجایی های گرمِ عاشقانه بفرستی
بیا برای دوست داشتن های سقط شده
دو ترا بایت گور دسته جمعی حفر کنیم
و در آخر کنار خودمان دراز بکشیم
و در خودمان دفن شویم
بعد آن قول بده دیگر با هیچ باران بهاری نروییم
و به آغوش زمستان سال قبل برگردیم
روی صندلی های ترمینالی بخوابیم
که هر روز عاشقِ یکی از مسافرانش می شود

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

داستان یک لیوان


مردی که در آن دکه
از چایِ  کیسه ای مشتریانش
آرامشِ کم رنگش را
لیوان لیوان سر می کشد
در صفِ شاش برای تستِ اپیوم
از شرمِ آینه
لیوانِ کم حوصلگی اش را مچاله می کند
لیوانی که معلق میانِ جوب ها
به سلامتی اش
بالا و پایین می رود

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

تِ اکسترانو

 
 
دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
 چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش

پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱

این نفس زدن ها


جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

شعرِ بی دفاع

 
شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!

که خسته است؟!


دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!                          

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

بزرگترین مزیت یک شهر

اصلا مزیت شهر ما همین است
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

جایی برای ماندن!

تتمه ی دستمزدِ یک ماهم
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

مثل ...


مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیه­ی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

خنده ی تلخ!

 
بدونِ پول، قافیه هایت همه وام می شود
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته­ ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند

سرنوشت کرم های جمجمه ام


جوجه ات درونِ جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

عدالتش!


یک کفه ی ترازویِ عدالتش
مردیست که با وافورِ شکسته اش
رگش را زده
در کفه ی دیگر
زنیست تنها
با دو بچه ی عقب افتاده و کور 
مردی که در آن کفه کم آورده
خودِ زندگیست
که سنگینی کفه ی دیگر را
به دوش نمی کشد!
و تنها زمین است که دروغ نمی گوید
به جای به دوش کشیدنِ امانتش
می بلعدشان!

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

رازِ‌ رفتن ها

 
رفتنِ آدم ها اگر دستِ خودشان نباشد
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
 عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۱

حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی



فاصله ها
کِش نمی آيند
کِشت می آورند
پاره که شدی
هر تکه ات یک گوشه می پوسد!
بیا و آخرین انگشتِ علاقه ات را
قلابِ عصای سوالی کن دورِ گردنت
برگردان خودت را به قبلِ تمامِ فاصله ها
نقطه شو ته خطت
زیر حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی

بهمنِ آرامش!

مسافرانِ نوروزیِ در برف مانده
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ‌ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

آکواریوم روی سفره - راز ساقه طلایی - روستایی که دیگر نیست

من نمی دانم اگر که
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱

زندگی پلی استری

دیوارهای سفیدِ نوجوانیِ بدونِ پوستر
سقفِ­ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ‌ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانه­ی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

برای تو هم که نو شدن سال را نمی فهمی

دعوت از بازیگری که دیالوگهایش نیست
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!  
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ‌ روزهای عمرِ‌ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ‌ روزهای زمستانی را
خیالِ‌ شکوفه­های بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ‌ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرف­های ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ‌ زخمی
ترجمه­ی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰

تکرار

بعدِ‌ بیست و هفت سال ترسِ لو رفتنِ‌ سیگار پیشِ پدر
شنیدنِ خاطراتِ‌ جنسیِ‌ تلخِ دختری از روزگارِ‌ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسه­ی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ‌ رفتنت در نبودنت به تخمِ‌ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ‌ شب عید از همیشه­ی خدا‌ تنهاترند
در سکوتِ‌ قلیان خانه ها به فکرِ‌ بوسه­ای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ‌ کم رنگِ در حصارِ‌ دود مایوس!

پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva  - Million Alyh Roz Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰

اینجا بدونِ‌ من

نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ من
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ تو
آن طرفِ‌ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ‌ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ‌ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ تو
 پ.ن: اینجا بدون من نامِ فیلمی است از بهرامِ‌ توکلی.

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

روزهای یللی تللی!

در وسعتِ میهنت جا برایِ رویایِ تو کم
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ‌ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ ‌پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

جاده ها بسته ست

برف و سرما و کولاک و پیاده روی
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...