تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمنهای پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.
سهشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱
این شهر مجهز به دوربین مدار بسته است
تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمنهای پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۱
دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱
دشوارِ زندگی
نگاهِ پر حماقتش
طعنه می زند
که زندگی سخت ساده است
بی آن که بداند
زندگیِ ساده ی جمعی را
سخت تر کرده
آن که شانه از زیر بار گندمی می دزدد
که جگر سوخته ای را
لایِ نانش می گذارد
سنگینی شکمش فرداها
خستگی شانه های شکسته را
آتل نمی شود!
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱
تیزی های ناگزیر
می توانیم انتخاب کنیم
که چاقوها چگونه به رقص درآیند
ناگزیر اما
بر سینه هامان فرود خواهند آمد
این تیزی های زنگ زده
دره ی دوزخ
کجا می روند این فکرهای پریشان
که عمودترین سربالایی ها را
پرشتاب تر از تمامی سقوط ها
به پیش می گیرند
مقصد این رودهای سبز کجاست
که هر چه شاخه هایشان را هرس می کنم
به یک دره ی خشک هم نمی رسند
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱
بفهمان به خودت
تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصهی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!
شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱
بزرگراهِ بن بست!
اتوبوسی که پرسپکتیو بزرگراهِ سفرت را
در قبال کلوز آپ دختری در آینه
از تو بگیرد
قصابی یک جنین نه ماهه است
در یک استادیوم صد هزار نفری
کدام اتوبوس شب است
که تصویر راه های نرفته ام را
بر شیشه های تاریکش
آشکار نمی کند
آینده ترسناک است
بیا در روز سفر کنیم
تا از گریه ی کودکی که صدایش
از همه ی صندلی ها می آید
ویران نشویم
شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱
شصت و چهار
شصت و چهارمینش بودیم
از شمارشِ تقویمِ یک سده
سربازی در آخرین خانه
از شطرنجِ نسل های قبل با زندگی
سربازها همیشه گمان می کنند
برای وزیر شدن
باید بدونِ برگشت
از میان قلعه ها و اسب ها و فیل ها گذشت
تا به آخر رسید
دریغا که در پرتگاهِ آخرین
خدا هم خوب می داند
عدالت سخت ناعادلانه است
تولدِ یک وزیر و زیر و رو شدنِ قلعه
سربازی را زنده نمی کند
برای نسلی که اسب و فیل را باغ وحش
و شاه را تاریخِ یک عکس می داند
خانه ی شصت و چهارم
آغاز خوبی نیست!
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱
سنگریزه های سفید
گورستانی از معشوقه ها پشتِ سر دارم
که گاهی در سینه ی قبرِ دوست داشتنشان
سنگریزه های سفید می ریزم
بی آن که تبرک های سبز و سیاه و سفیدشان را
مچبندِ زندگیِ بی ساعتم کنم
با این که گاه به گاه زنده می شوند
اما گل های باغچه ی هیچ کدامشان را
نمی شود قلمه زد
باید تمام روزهای مشترکتان را بریزی کنار یک خیابان شلوغ
و با حراجِ خاطرات و اشانتیون خنده هایت
سنگِ قبر و کارت شارژ بخری
دراز بکشی روی سنگِ سرد
و برای پیامک های تبلیغاتی
کجایی های گرمِ عاشقانه بفرستی
بیا برای دوست داشتن های سقط شده
دو ترا بایت گور دسته جمعی حفر کنیم
و در آخر کنار خودمان دراز بکشیم
و در خودمان دفن شویم
بعد آن قول بده دیگر با هیچ باران بهاری نروییم
و به آغوش زمستان سال قبل برگردیم
روی صندلی های ترمینالی بخوابیم
که هر روز عاشقِ یکی از مسافرانش می شود
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱
داستان یک لیوان
مردی که در آن دکه
از چایِ کیسه ای مشتریانش
آرامشِ کم رنگش را
لیوان لیوان سر می کشد
در صفِ شاش برای تستِ اپیوم
از شرمِ آینه
لیوانِ کم حوصلگی اش را مچاله می کند
لیوانی که معلق میانِ جوب ها
به سلامتی اش
بالا و پایین می رود
شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱
تِ اکسترانو
دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش
پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش
پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli
دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱
این نفس زدن ها
جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱
شعرِ بی دفاع
شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!
که خسته است؟!
دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!
دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱
بزرگترین مزیت یک شهر
اصلا مزیت شهر ما همین است
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی
پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱
جایی برای ماندن!
تتمه ی دستمزدِ یک ماهم
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!
دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱
مثل ...
مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیهی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱
خنده ی تلخ!
بدونِ پول، قافیه هایت همه وام می شود
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند
سرنوشت کرم های جمجمه ام
جوجه ات درونِ جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام
چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱
عدالتش!
یک کفه ی ترازویِ عدالتش
مردیست که با وافورِ شکسته اش
رگش را زده
در کفه ی دیگر
زنیست تنها
با دو بچه ی عقب افتاده و کور
مردی که در آن کفه کم آورده
خودِ زندگیست
که سنگینی کفه ی دیگر را
به دوش نمی کشد!
و تنها زمین است که دروغ نمی گوید
به جای به دوش کشیدنِ امانتش
می بلعدشان!
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱
رازِ رفتن ها
رفتنِ آدم ها اگر دستِ خودشان نباشد
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!
پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۱
حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی
فاصله ها
کِش نمی آيند
کِشت می آورند
پاره که شدی
هر تکه ات یک گوشه می پوسد!
بیا و آخرین انگشتِ علاقه ات را
قلابِ عصای سوالی کن دورِ گردنت
برگردان خودت را به قبلِ تمامِ فاصله ها
نقطه شو ته خطت
زیر حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی
بهمنِ آرامش!
مسافرانِ نوروزیِ در برف مانده
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!
یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱
آکواریوم روی سفره - راز ساقه طلایی - روستایی که دیگر نیست
من نمی دانم اگر که
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱
زندگی پلی استری
دیوارهای سفیدِ نوجوانیِ بدونِ پوستر
سقفِ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانهی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!
سقفِ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانهی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!
چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱
برای تو هم که نو شدن سال را نمی فهمی
دعوت از بازیگری که دیالوگهایش نیست
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ روزهای عمرِ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ روزهای زمستانی را
خیالِ شکوفههای بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرفهای ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ زخمی
ترجمهی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ روزهای عمرِ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ روزهای زمستانی را
خیالِ شکوفههای بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرفهای ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ زخمی
ترجمهی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!
دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰
تکرار
بعدِ بیست و هفت سال ترسِ لو رفتنِ سیگار پیشِ پدر
شنیدنِ خاطراتِ جنسیِ تلخِ دختری از روزگارِ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسهی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ رفتنت در نبودنت به تخمِ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ شب عید از همیشهی خدا تنهاترند
در سکوتِ قلیان خانه ها به فکرِ بوسهای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ کم رنگِ در حصارِ دود مایوس!
پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva - Million Alyh Roz Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love
شنیدنِ خاطراتِ جنسیِ تلخِ دختری از روزگارِ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسهی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ رفتنت در نبودنت به تخمِ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ شب عید از همیشهی خدا تنهاترند
در سکوتِ قلیان خانه ها به فکرِ بوسهای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ کم رنگِ در حصارِ دود مایوس!
پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva - Million Alyh Roz Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love
چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰
اینجا بدونِ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ من
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ تو
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ تو
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ تو
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ تو
پ.ن: اینجا بدون من نامِ فیلمی است از بهرامِ توکلی.
جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰
روزهای یللی تللی!
در وسعتِ میهنت جا برایِ رویایِ تو کم
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!
دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰
جاده ها بسته ست
برف و سرما و کولاک و پیاده روی
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟
شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰
انتخابت در برف!
پیامک ها و ژست های معصومانه شان که تمام شد
دلم برای جوان های امیدوارِ دور و برشان کباب شد
حضورِ چشمگیرِ شناسنامه هایِ تشنه به نقشِ مهرها
حضورِ پرشورِ ما که گذشتیم از عادتِ خوابِ ظهرها
صندوق های مانده در برف پسِ لودرها بر می گردند
تعرفه های یخ زده خدا را شکر گرم و سالم و بی گُردند
برگه های شمرده را در قرارگاهش قرار می دهیم
و زنجیر به چرخ فرار را ترجیح بر قرار می دهیم!
کاندیدا حالا نشسته است پشتِ میز و یک ریز ....
کدام وعده ... دیگر تمام شد بخور و بپاش و بریز!
دلم برای جوان های امیدوارِ دور و برشان کباب شد
حضورِ چشمگیرِ شناسنامه هایِ تشنه به نقشِ مهرها
حضورِ پرشورِ ما که گذشتیم از عادتِ خوابِ ظهرها
صندوق های مانده در برف پسِ لودرها بر می گردند
تعرفه های یخ زده خدا را شکر گرم و سالم و بی گُردند
برگه های شمرده را در قرارگاهش قرار می دهیم
و زنجیر به چرخ فرار را ترجیح بر قرار می دهیم!
کاندیدا حالا نشسته است پشتِ میز و یک ریز ....
کدام وعده ... دیگر تمام شد بخور و بپاش و بریز!
پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰
آشفته ای!
در آسمانِ سَرَت سقوط می کنند هواپیماهایِ اِف
چالشیست هنوز برایت واژه یِ بی اِف جی اِف
صندوقچه های توبه تویِ دلت را قفل زدیُ
کلیدها را گم کردی و نشستی و جِر زدیُ
شانه زدم به زیرِ آن میزی که ...
به زیرِ یک پایه و با خیزی که ....
غافل از آن سه پایه ی دیگر که
پوسیده و نیست دیگر آن چیزی که ...
از گلم دلم کارَت به چک و سیلی کشیدن
بفرما بنشینِ چهره ات دستورِ تامِ بتمرگیدن
ماشینِ یکدنگی ام را کسی پنچر نمی کند
خارهای پشتِ من جز به من خنجر نمی کند
اسیرانِ آزادی و عاشقانِ اسارت
صلیبِ سرخشان
نام من و تو را
به لیستِ اسیران نوشته است
دربندان آزادی!
همین ها
که مشق عشقِ اسارت می کنند
تبصره های آزادیشان را
در قانونِ اساسی زیرِ بازوهاشان
نهان دارند
شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰
یاسینی به پایان رفتن
همه ی سلول های نگاهت برای یک بوسه
در عصرهای شلوغِ خیابان ها و سمبوسه
گفتم دریا یک چیز کم دارد ... بی کوسه
گفتی بیا بدویم از همین جا ... یک دو سه
با اتوبوسِ رفتنش از آرامشِ توالتش گذشت
تیشرتِ قیصر به تن و از چه گوارا گذشت
به آغوشِ که محتاجی ... با آهنگِ پیشوازت
هنوز نرفتی که برگردی ... آمدم به پیشوازت
شادی کجاست وقتی خوردنِ نانِ گندم هم
مردنِ هر لحظه و یاسینی به پایانِ رفتن هم
جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۰
ریل های پشت خانه
امتدادِ این خط را بگیر و برو
تا ایستگاهِ آخرِ آخرین خطِ این مترو
شما نمی دانید که کدام واژه ها
از دهانه ی آتش فشانِ بالای شهر
پایین می روند
و از گلوی توالت های پایینِ شهر
بالا می زنند
تا به گه بکشند
رویاهای پاکی را
که هنوز نمی دانند
ریل های پشت خانه شان تا کجا می روند!
پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰
کولاک بی تفاوتی
لرزان میانِ برف و کولاک در یک شهرِ غریب
در انتظارِ چراغِ اتوبوسی و یک فریادِ مهیب ...
بیلبوردهای تبلیغات سکوتِ سرد را نمی فهمند
به کور سوی چراغی زنده می شویم و فریب ...
مثل همیشه دویدیم و به جای خود برگشتیم
مواد فروش ها بی تفاوت و باز جیب خود را گشتیم
هی سربازِ مامور، سربازِ سرِ پستت از زندگیِ منفور
کلبچه کن که از سوز سرما به انتظارِ ماشینِ گشتیم
به رویایِ پشت این پیامک های گرم
به سربازی عبوس، جامانده از جنگِ نرم
به هم ریختن دستگاهِ گوارشم و آرزویِ
یک تکه کیک و یک استکان چایِ گرم
شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰
ای تنها ...
شرط نبند روی من ... نه اسبِ خوبی نیستم
یاغی و سرکش و دیوانهای ... نه با تو نیستم!
کتاب و جزوه های کاری و شیارهای پیشانیم
از اجبارِ زندگیست و گرنه من این نیستم
رفتن و ایستادن به روی دو پای نامطمئن
خودِ نرفتن است ... قرعه ام را ببین بگو چیستم
امروز تولدِ صادقِ هدایت است و خیالِ او
به گوش من دوباره گفت چرا و چگونه زیستم
دلواپسِ صورتِ تبدارِ تو بودم و هیچ پاپیِ
عکسهایِ بیلبوردِ افتخارِ میدانِ شهر نیستم
بازیکنِ فوتبالِِ همسنت که مربی می شود
با خودت می گویی که نه ... دیگر جوان هم نیستم!
یاغی و سرکش و دیوانهای ... نه با تو نیستم!
کتاب و جزوه های کاری و شیارهای پیشانیم
از اجبارِ زندگیست و گرنه من این نیستم
رفتن و ایستادن به روی دو پای نامطمئن
خودِ نرفتن است ... قرعه ام را ببین بگو چیستم
امروز تولدِ صادقِ هدایت است و خیالِ او
به گوش من دوباره گفت چرا و چگونه زیستم
دلواپسِ صورتِ تبدارِ تو بودم و هیچ پاپیِ
عکسهایِ بیلبوردِ افتخارِ میدانِ شهر نیستم
بازیکنِ فوتبالِِ همسنت که مربی می شود
با خودت می گویی که نه ... دیگر جوان هم نیستم!
چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰
ما به هم نمی رسیم!
صفحه های اینترنتمان باز نمی شود
تا واژه های بی حوصله مان را
در خودمان دفن کنیم
کودکِ درون من جوجه اش را گم کرد
و گلدان کاکتوس همسایه ترک برداشت
آن ها که کنار هم نشسته اند
شانه به شانه
چه می فهمند؟
خبر نداری
رازهای تو
چونان دندانِ طلای پیرزنانِ ایستاده در چهارچوبِ دروازه ی تنهایی
برق می زند
خبر نداری
به شهادت تاریخ
هیچ مردی تا به ابد
دل به دندانِ طلایِ زنی نخواهد بست
چونان دندانِ طلای پیرزنانِ ایستاده در چهارچوبِ دروازه ی تنهایی
برق می زند
خبر نداری
به شهادت تاریخ
هیچ مردی تا به ابد
دل به دندانِ طلایِ زنی نخواهد بست
شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰
دختری که می لنگید
تو گره بزن در شبِ تنهایی و سکوتت بافتنی ات را
من به خیالم باز می کنم مدام گره ساختگی ام را
سرد بود و پلیورت به رفتنم نرسید و یخ زدم میانِ
خاطره ای و فراموش می کنم سنگِ قبر بچگی ام را
تصویر می کنم خاطراتِ ندیده ی دختری را و تو هی گره بزن
دختری که از زبانِ من با خودش لنگید و گفت که خدا آخر چرا
پاهایش به قدم هایش نرسید و گریه کنان بر زمین افتاد
دخترِ شَلی که می افتد همه ی کوچه های پرشیبِ عمرش را
سرازیری موحشی ست که عامدانه به پیش گرفتم و تو هم بیا
که با بوسه ی گرمی زنده کنیم جنازه ی سرد غریزه هامان را
پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰
کودکانِ برف
لخته نمی شوند
خون های روی برف
جاریند در جانِ گلوله ها
گلوله های برف
تا تپنده بماند رویای آدم برفی
در ذهنِ شادِ کودکان
کودکانِ برف
چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰
در بهمن خویش
دلگرمیِ خوبیست حضورِ یک سایه
شکلات، رویِ آیفون از دخترِ همسایه
مادر بزرگِ غمگینِ این روزها تنها
بعدِ پدربزرگ، افسرده و سرد و بی سایه
تسبیح می ریزد آیه آیه ی خیالش را
بی مناسبت فریاد می زنم سلام بر دایه
در بهتِ بارشِ این برفِ یکریزم که باز
تک زنگ می خورد گوشیم که برایِ ...
من درس و مشق را زندگی نمی کنم
زندگی را مشق و درس می کنم که ندایِ ...
الو آژانس ... یک سورتمه و چند سگ لطفن
یک نفر در بهمنِ خویش افتاده کنارِ...
سهشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰
نگاه می کنم
لابه لایِ درس پایِ تخته ام ...
به گوشیم نگاه می کنم
به راهِ خانه ام ...
به امتدادِ کوچه تان نگاه می کنم
شیطنتی ناشیانه است
بی عشق
بی قول و بی قرار
پس چرا به آرشیوِ گفته هایت مدام نگاه می کنم
یادِ بودنت شبیه آرامشِ نخِ دندان کشیدنست ...
از تل انبارِ خاطراتِ کهنه ام
یکی را برون کشیده و نگاه می کنم
یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰
تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی
در سیاهیِ موهای سینه ام یک موی سفید تاب خورده
در صلحِ درونم بی دلیل بره ای یک گله گرگ را خورده
بر تنهاییِ کوچه ی یخ زده مان، هر شب شن و نمک پاشیدن
درست در وسط زمستان بر برفِ کهنه بارانِ تند باریدن
تاکسی های نارنجی بی هیچ دلیلی بهتر از زردها بودند
کوچه ها خانه ی زن ها و خیابان ها پناهِ مردها بودند
او رفته و آن کوچه و آن خانه و درِ سه تاییش ...
در آغوشِ شوهرش، در خیالِ بچه و لای لایی اش ...
پیدا کردنِ یک خال حینِ خاراندنِ شِکم یک راز نیست
مهمانیِ غریبه ها با دریچه ی وبکم هیچ جذاب نیست
شهوتِ یک رابطه، بی هیچ انگیزه ی رسیدنی
از صبح تا شب چتیدن و تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی
پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰
عشق زیرِ برف
مرغِ ماهیخوارِ چشمت
برکه ی دنجی را شیرجه رفته
اما ماهیِ دلم دیگر
به سخاوتِ کرم ماهیگیرها
عاشق نمی شود
دیدی
همین دیروزِ جمعه
آدم برفیِ نساخته ات را
لودرها از کوچه مان روفتند
تا جایی خارجِ شهر
در جمعِ تنهاییمان
آب شویم
شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰
پالتوی پدرت را بپوش
پدرت
آن روز که بر سرش جیغ می کشیدی
دراز کشید ... تنها ... در مساحتِ باغچه اش
و با حسرتِ درختانِ گردوی نازا
گفت گنجشککم ...
جمله اش ناتمام ماند و مرد
ستونِ خانه تان کج شد
دبوارها ترک برداشت
آه که مادرت ...
به شکوفه ی گیلاس ها نمی رسد
روزهای خوشِ مانده تان را
جیغ نکش
فرو می ریزد دیوارهای خانه ات
از برفِ بیرون خبرت نیست
پالتوی پدرت را بپوش
گورستانِ سرد به آمینِ فاتحه هایش نمی رسد
جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۰
سربازانِ بی فتح و غنیمت
سربازِ رومیِ عاشقِ شکست خورده ی از جنگ برگشته
سربازِ به پله ی آخر، مار گزیده به جای نخست برگشته
سربازِ معشوقه ات در غیاب، در آغوشِ دیگری نشسته
دیگر برای خودت بجنگ، سربازِ شمشیر در غلاف شکسته
فرمانده، هم سرباز، وطن، معشوقه، آدم ها، خدا، فرشته
نادیده آمدنت را بی فتح و غنیمت، اما تو دست و دل شکسته
فاتحانِ دشت های آزادیِ خویش، بی شمشیر، یارانِ خسته
از قدر ناشناسیِ مردمانِ بی انصاف، مردمانِ زبان بسته!
پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰
آبیِ سبز
دلم برای آن آبیِ سبزتنگ شده
ذهنم از پریدن از اوجِ خودم منگ شده
رازِ پوسیدنِ آونگِ درختانی را
که در عکسِ تو بر سرم چتر شده
از ترسِحضورِ یک تبر باید جست
آن بوسه که نازاده نفس گیر شده
رازِ کم آبیِ تک چشمه یِ این آبادی
رازِ خشکیدنِ چشمِ تو شده
در پاسخِ این حالتِ چشمانِ تو هم باید گفت
شادیِ آمدنت برایِ من سوگ شده
ذهنم از پریدن از اوجِ خودم منگ شده
رازِ پوسیدنِ آونگِ درختانی را
که در عکسِ تو بر سرم چتر شده
از ترسِحضورِ یک تبر باید جست
آن بوسه که نازاده نفس گیر شده
رازِ کم آبیِ تک چشمه یِ این آبادی
رازِ خشکیدنِ چشمِ تو شده
در پاسخِ این حالتِ چشمانِ تو هم باید گفت
شادیِ آمدنت برایِ من سوگ شده
سهشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰
به چه فکر می کنم
گوشیِ بدونِ شارژ در دستش
اخطارِ پرداختِ وام در وقتش
به چه فکر میکنم ... به زندگیِ سگی
به زنان مذهبی و مردانِ مرتدش
به سرطان خون، به تومور به یکی
به خانواده ی بیمارانِ در بندش
به تنهایی و خواهشِ پر تمنایِ زنی
به شهوتِ بیدار شده در بند بندش
به آنان که رفاقت نمی فهمند ... زکی
اگر حکایتِ مگس و قند است به وقتش
اخطارِ پرداختِ وام در وقتش
به چه فکر میکنم ... به زندگیِ سگی
به زنان مذهبی و مردانِ مرتدش
به سرطان خون، به تومور به یکی
به خانواده ی بیمارانِ در بندش
به تنهایی و خواهشِ پر تمنایِ زنی
به شهوتِ بیدار شده در بند بندش
به آنان که رفاقت نمی فهمند ... زکی
اگر حکایتِ مگس و قند است به وقتش
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰
شراب پشت بخاری
پدر می گوید یک جنگ در پیش است
گرانیِ ارز، طلا و سکه ... در پیشش هیچ است
از قطعیِ برق، گاز و حقوقش، از بی خوراکی ...
از شورش در شهر، خون و خونریزی نداری باکی؟
من اما روحم جای دیگر است ... در بی قراری
تمامِ غمم این است که آیا می رسد شراب، پشتِ بخاری؟
کودکی هستم / کودکی در جنگ / میدان مینش یک کیندر گاردن
بی ترسِ از مرگ / تنها خیالم آهنگی لطیف از سِکرِت گاردن
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...