پادگان که باشی دلت لک می زند برای موسیقی. تنها گزینه ی موسیقی تو همان هایی ست که از بلندگوی حسینیه پخش می شود! حاضری هر چه باشی گوش کنی. مرخصی داخل شهری که می روم به محض سوار شدن از راننده ها می خواهم تا پخششان را با هر آهنگ کوچه بازاری ای هم که شده روشن کنند. عصرها کل آسایشگاه می نشینند و تکرار سریال های شب گذشته را می بینند. من هم در جمعشان می نشینم تا حداقل از موسیقی پس زمینه ی فیلم ها لذت ببرم. یاد خاطرات یکی از دوستان زندانیم می افتم. حالا می فهمم که چرا هر کتابی به دستشان می رسیده می خوانده اند.
دیروز برای اولین بار تنبیه شخصی شدم. صبحش رژه داشتیم. قبل ترش با یکی از بچه ها جناغ شکسته بودیم. در زمان استراحت بین دو رژه رفتم و کلاهم را دادم بهش و گفتم داخلش برایم یادگاری بنویسد! اصلا یادش نبود. به محض این که لبه ی کلاه را گرفت یادم تو را فراموشی گفتم و کلاهم را پرت کردم هوا. کلاه به زمین نرسیده فرمانده احضارم کرد. تو نگو از دور کلاه را دیده. به خاطر دو تا ماءالشعیر و چهار تا کیک مجبور شدم سی چهل متری با اسلحه روی گردن، پامرغی بروم. فرمانده می گفت روی کلاه آیه ی قرآن نوشته و نباید پرتش می کردم هوا. کلاه همه ی بچه ها را نگاه کردم. روی هیچ کدامشان آیه ی قرآن نبود. چند ساعت بعد فهمیدیم که زیگزاک دوزی اُریبِ روی آرم کلاه را می گفته!
از همه امتحان گرفتند. امتحان عقیدتی. تفتیش عقاید به شکلی محترمانه.
برای یک راهپیمایی طولانی آماده شدیم. کوله ها با پتوی نعلی شکل و مابقی تجهیزات. هوا به شدت آلوده بود. آن قدر گرد و خاک زیاد بود که کوه های اطراف پادگان را به سختی می شد دید. تلاشم برای تهیه ی ماسک موفقیت آمیز نبود اما خوشبختانه بعد از یک ساعت انتظار دستور لغو راهپیمایی از فرماندهی رسید. به جای راهپیمایی برایمان کلاس فوق العاده ی تاکتیک گذاشتند و اتفاقی که افتاد خوشحالیمان را از لغو راهپیمایی در آن هوای آلوده کاملا از بین برد. برای انجام کار عملی درس تاکتیک در زمین خاکی پر از موانع اطراف پادگان مستقر شدیم و مشغول تمرین راه رفتن به شیوه ی «گربه ای» شدیم. کسی پشت سر فرمانده صدای گربه درآورده بود و پشت سر او هم بقیه همان کار را کردند. بقیه که می گویم یکیشان خودم بودم. فرمانده می گفت یا باید آن یک نفر بیرون بیاید یا همه را تنبیه می کنم. چند نفری برای فداکاری بیرون رفتند. اما دلش راضی نشد. روی کلوش های سوخته و خارهای لهیده ی آن جا آنقدر سینه خیز رفتیم و غلط زدیم که کل لباس هایمان سیاه شد. تمامِ بعد از ظهر را مشغول شستن لباس بودیم!
روزهای جمعه بچه ها چند نفری دور هم جمع می شوند و از هر دری صحبت می کنند. امروز بچه های گلستان از سیل وحشتناکی که سال های هشتاد و هشتاد و یک به چشم خود دیده بودند می گفتند. صحنه هایی که در ذهنم به تصویر کشیده ام از برابر چشمانم کنار نمی روند و حالا دارم به این فکر می کنم که چرا رسانه ها در کشور ما در برابر این گونه حوادث هم سانسور پیشه می کنند!
داخل پادگان آدم های منحصر به فرد زیادند. دوستی دارم که هر نیم ساعت یکبار دست هایش را تا آرنج خیس می کند! دستش اگر ذره ای خاکی شود یا با کسی دست بدهد و کلا بعد از هر تماسی سریع خودش را به شیر آبی می رساند و دست هایش را خیس می کند. این که به جای شستن می گویم خیس می کند اشتباه نوشتاری یا دستوری نیست. واقعا خیس می کند! بحث سر نظافت نیست. چون در مدتی که با او هستیم فهمیده ایم که زیاد با حمام رفتن و لباس شستن میانه ای ندارد! این وسواس منحصر به فردش باعث می شود همیشه دیر برسد. بیشتر اوقات جایش داخل صف خالی ست. پسر دوست داشتنی است. چند باری در مورد راه حلِ مشکلش با او حرف زدیم. زیر بار نمی رود! از دید او ما غیر طبیعی هستیم. البته شاید هم حق با او باشد.
عجب شبی بود. راه پیمایی شبانه. آموزش عملی رزم شبانگاهی. سکوت مطلق. راه رفتن شتری و گربه ای و سینه خیز شبانه. لباس هایمان کثیف شده اما پیاده روی چند صد نفره در یک شب مهتابی و از میان کوه هایی که هیبتش آدم را تحت تاثیر قرار می دهد ارزشش را دارد. این خارهای کوچک بدون ناخن گیر هم از دست هایمان بیرون می آید اما چیزهایی درون آدم هست که فقط چنین فضایی آن را از اعماق وجودمان بیرون می کشد. حالا آدم می تواند آرام آرام با همان لباس سربازی روی تخت دراز بکشد و بخوابد. در پانزده دقیقه ای که تا خاموشی فرصت داشتیم دارم این ها را می نویسم. جمله های آخر را هم که دارم در تاریکی مطلق و در امتداد خطی که نمی بینمش می نویسم!