با چشم هایی که پایشان گود افتاده بود و رگه های قرمز خون مثل توری، سفیدیشان را در بر گرفته بود زل زده بود به من. کله اش باد کرده بود انگار مغزش می خواست منفجر شود. گوش هایش مثل آینه ی اتوبوس از کله اش فاصله گرفته بود و خود را از میان طبق طبق موهایی که پریشان روی هم تل انبار شده بودند بیرون کشیده بود. موهایش درست مثل موهای من، سفیدیش بر سیاهیش می چربید و پیشانیش هم اندکی به ساحت موهایش تجاوز کرده بود.
- بکش کنار باد بیاد
لب هایش جم نخورد. تکراری بود. سال ها قبل در یک فیلم دانگستری، یک کابوی جوان همین کار را می کرد! اما از نزدیک ندیده بودم که کسی دهنش بسته باشد و زر بزند! شوکه شده بودم. چشمانم را بستم. آب دهنم را آرام قورت دادم و بعد از تک سرفه ای داد زدم
- ماشینا از سمت راست می رن!
چشمانم را که باز کردم هنوز ایستاده به من زل زده بود.
پلک نمی زد. صورتش مثل مجسمه های یونانی بی روح و مرده بود!
- مگه شما افسر راهنمایی رانندگی تشریف دارید؟
کسی قرار نبود کوتاه بیاید. زل زده بودیم به هم. کم آورده بودم. اصلا پلک نمی زد. با خودم گفتم بعد از آن همه کم آوردن بگذار این بار هم کم بیاوری.
- شرمنده آقا. من می کشم کنار خوبه؟
عصبانی تر از آن بود که فکر می کردم. دوباره جلویم سبز شده بود. هر طرف که می خواستم بروم روبه رویم می ایستاد و بدون این که حتی یک بار پلک بزند زل می زد به من.
ترسیده بودم. یک لحظه احساس کردم این احمق را خیلی وقت پیش جایی دیده بودم. درست مثل گذشته های خودم کله شق و یک دنده بود. می دانستم که دیگر نباید چیزی بگویم. فقط باید گوش می کردم تا کم کم آرام شود و راهش را بگیرد و گورش را گم کند.
- بزنم گوشت و استخونت رو قاطی کنم ترسو
نه محال ممکن بود او اصلا پلک نمی زد. شباهتش با من عذابم می داد. پشت سر هم تهدید می کرد و بد و بیراه می گفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. باید فکش را پایین می ریختم
خون و خرده های آینه ی شکسته تمام راه پله را گرفته بود و مادرم گریه کنان دست هایم را پانسمان می کرد. مادرم که بیرون رفت ما با هم دوست شده بودیم. هر دو موهایمان را با ماشین موزر از ته زدیم تا دیگر سر چیزهای بی اهمیت دعوا نکنیم.