پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

روزگار من


با چشم هایی که پایشان گود افتاده بود و رگه های قرمز خون مثل توری، سفیدیشان را در بر گرفته بود زل زده بود به من. کله اش باد کرده بود انگار مغزش می خواست منفجر شود. گوش هایش مثل آینه ی اتوبوس از کله اش فاصله گرفته بود و خود را از میان طبق طبق موهایی که پریشان روی هم تل انبار شده بودند بیرون کشیده بود. موهایش درست مثل موهای من، سفیدیش بر سیاهیش می چربید و پیشانیش هم اندکی به ساحت موهایش تجاوز کرده بود.
- بکش کنار باد بیاد
لب هایش جم نخورد. تکراری بود. سال ها قبل در یک فیلم دانگستری، یک کابوی جوان همین کار را می کرد! اما از نزدیک ندیده بودم که کسی دهنش بسته باشد و زر بزند! شوکه شده بودم. چشمانم را بستم. آب دهنم را آرام قورت دادم و بعد از تک سرفه ای داد زدم
- ماشینا از سمت راست می رن!
چشمانم را که باز کردم هنوز ایستاده به من زل زده بود.
پلک نمی زد. صورتش مثل مجسمه های یونانی بی روح و مرده بود!
- مگه شما افسر راهنمایی رانندگی تشریف دارید؟
کسی قرار نبود کوتاه بیاید. زل زده بودیم به هم. کم آورده بودم. اصلا پلک نمی زد. با خودم گفتم بعد از آن همه کم آوردن بگذار این بار هم کم بیاوری.
- شرمنده آقا. من می کشم کنار خوبه؟
عصبانی تر از آن بود که فکر می کردم. دوباره جلویم سبز شده بود. هر طرف که می خواستم بروم روبه رویم می ایستاد و بدون این که حتی یک بار پلک بزند زل می زد به من.
ترسیده بودم. یک لحظه احساس کردم این احمق را خیلی وقت پیش جایی دیده بودم. درست مثل گذشته های خودم کله شق و یک دنده بود. می دانستم که دیگر نباید چیزی بگویم. فقط باید گوش می کردم تا کم کم آرام شود و راهش را بگیرد و گورش را گم کند.
- بزنم گوشت و استخونت رو قاطی کنم ترسو
نه محال ممکن بود او اصلا پلک نمی زد. شباهتش با من عذابم می داد. پشت سر هم تهدید می کرد و بد و بیراه می گفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. باید فکش را پایین می ریختم
خون و خرده های آینه ی شکسته تمام راه پله را گرفته بود و مادرم گریه کنان دست هایم را پانسمان می کرد. مادرم که بیرون رفت ما با هم دوست شده بودیم. هر دو موهایمان را با ماشین موزر از ته زدیم تا دیگر سر چیزهای بی اهمیت دعوا نکنیم.
زم

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر


چند کیسه زباله می خواهد
گم و گور کردن این خاطره ها
چه صفایی دارد بازگو کردنش پدر
از پنجره ی همسایه
دزدکی برنامه­ی کودک نگاه کردن
با آجر و چوب و طناب و گل ادای بازی درآوردن
نه پدر
هل دادن تایرهای کهنه
برای ما دوچرخه نشد
قول و قرارهایت هم
مانع شکستن غرورمان
در هل دادن دوچرخه های دیگران نشد
این که چای خشک نداشتید
یا صبحانه و ناهار و شامتان یکی شده بود
این که یک اتاق
نشیمن و خواب و آشپزخانه و حمامتان بود
مگر ما روی همان فرش عاریتی بزرگ نشدیم
باید دور ریخت آن روزها را
که سر خوردن یک کنسرو ماهی
گونه هایم تابلوی نقاشی سفیدی شد
با چهار خط قرمز موازی انگشتانت
آن آخرین سیلی زندگیمان نبود
جادوی بزرگی نیست
که تمام روز را تخمه بشکنی
تا وعده های غذایت را به تاخیر بیاندازی
من هم مصیبت خریدن آن لباس یقه اسکی سفید را یادم هست
نفرین بر مخاطب دکلمه های شعر پنج سالگیم!
که آن روزگار ما بود
کلکسیون عکس های آدامس آیدین و رافونه
به جای پول های کاغذی خوشحالمان می کرد
اما
این خاطرات بماند برای خودمان
بازش نگو پدر
نگاه کن
انگشت های کج و معوج پاهایم را
ناخن هایی که برای همیشه اخته شدند
پاهایی که دیگر هیچ کفشی خانه شان نمی شود
این ها برای همان روزهاست
روزهایی که با آن کفش های سیاه پلاستیکی تنگ
تمام راه مدرسه را
می شد پیاده نرفت!
تا هم پاهایمان یخ نزند
هم زیر سرمای منفی سی درجه
من کنترل شاشم را از دست ندهم!
آن روزها می توانستیم بیشتر قد بکشیم
حتی تو که سن رشدت هم گذشته بود!
زخم هایمان را تازه نکن
آن روزها شاید درد بزرگی نبود
اما امروز
که دست ها و پاهایمان پهن تر
و کله هایمان بزرگتر شده
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
از کاندیداهای انتخابات بگو
از همین سریال امشب

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

درخت عقیم


جاده های مارپیچ خود را از کمرکش کوه بالا می کشند تا خود را به جایی برسانند که در کودکی های من فاصله اش با ماه ارتفاع درخت پیری بود که پیرزنان شهر ما به آن «شخص» می گفتند. امروز دیگر آن درخت پیر که تمام شاخه هایش را زنان شهر با پارچه های کوچک سبز و سفیدی که هر کدامشان به نیت فرزندی پسر یا شوهر کردن دختری گره زده بودند خشک شده. زیر شاخه های انبوه این درخت، روزگاری جای سوزن انداختن نبود اما امروز این فقط منم که به دنبال پیدا کردن گذشته ام زیر سایه های بریده بریده اش پناه گرفته ام. گویی مادران شهر دیگر از این درخت پیر عقیم، انتظار گرفتن پسر ندارند. ریشه هایش چون ساقه و شاخه های بی برگش از خاک بیرون افتاده طوری که فکر می کنی خاک هم از پس برآورده نشدن آرزوهای مردم شهر درخت را پس زده باشد.
و حالا من و درختی که سال های سال می گفتند که قبل پیری سالی ثمرش سیب بوده و سالی گلابی پشت به پشت هم ایستاده ایم. و من خیابان های کودکیم را دنبال می کنم تا می رسد به گندمزارهایی که امروز دیگر نیستند. امروز در خانه ای در آن گندمزارهای ایام دور، دختری بعد از سال ها پله های خانه اش را برای خواستگاری جدید جارو می زند. و در خانه ی همسایه شان پسر پنج ماهه ای شکم مادرش را لگد می زند تا هم بازی خاطرات کودکی های من شود. زمانی این درخت برای مردمان شهر سنگ صبور بوده و کعبه ی آرزو.
دستم را به تنه ی درخت می کشم و خوشحالم که امروز این درخت برای مردم شهرم فقط معنای درخت می دهد. با خودم می گویم که این غروب قشنگ که امروز تمام دردهای مرا تسکین می دهد شاید زمانی برای رعنا خانم که شصت سال تمام هر پنجشنبه ی هفته برای گرفتن یک پسر از خدای این درخت ارتفاع این کوه ها را بدون کفش بالا می آمده یک تصویر دردناک بوده است. و انحنای زیبای این درخت شاید در ذهن دختران ترشیده ی این شهر تصویر کمر خمیده ی پیردختری را تداعی می کرده که سال های سال تنهای تنها گوشه ی خانه، عالم و آدم را نفرین کرده است.

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند


آب بینیت را که بالا می کشی
ابروهایت را بالا می اندازی
این نشانه ی تعجب نیست
سرم درد می کند
چشم هایت که گرد می شود
پلک هایت که می لرزد
پره های بینیت که به آهنگ برف پاک کن های قدیمی تکان می خورد
یک سرماخوردگی جزئیست
همین
لاله ی گوش هایت نخواهد لرزید
اگر بگویند
این طرف پل به آن طرف پل نمی رسد
شهر صاحب دارد
اسمش خداست
کودکی دو ساله
به شکرانه ی شیر مادرش
قرآن بر سر
به احیا نشسته است
کوری؟
این هم معجزه
عطسه که می کنی
سرت چند ثانیه فقط به سردرد فکر می کند
تمام این CD ها را باید «نیما» فرمان ماشینش کند
چند گیگ معجزه؟
گیگی چند؟
پیشانیم ترک برداشته ؟
موهایم شانه نمی خورد؟
گورکن ها کارشان را خوب بلدند
دیگر جسد روی زمین نمی ماند
فردا صبح دوباره معجزه داریم
مردم عمودی سر کار می روند
تکلیف ما چه می شود؟
سنمان از آب تنی کردن در حوض پارک هم گذشت
هل بده
این در باید باز شود
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸

خواهی پوسید


نگهبان چمن های پارک
برای بار چندم است که سوت می زند
بیدار که می شوی
تو به زندگی فحش می دهی
او به تو
این را هم از چروک های چشم من می شود دید
هم از شیارهای پیشانی او
فقط به وقت سخنرانی حاج آقاست
که می شود در مسجد پارک دزدکی پاهایت را دراز کنی
و گوشیت را شارژ کنی
و چند دقیقه
وسط روایت تمام جنگ ها و جدال هایی که خدا به پا کرده است
پلک روی هم بگذاری
و به روزی فکر کنی که دکه های آخر شهر از چشم دور شدند
و آن روز روز فرار تو بود
دم پله های بانک صادرات شعبه ی انقلاب
دیگر نای رفتن نیست
کاش خود پرداز خراب بود
امید عابر بانک هم به یکباره از دست می رود
شاید ما پایمان را از ژنتیکمان فراتر گذاشتیم
چرا صندلی های این شهر بزرگ جایی برای نشستن ما ندارند
تمام ولیعصر را در این فکر بودم
سرنوشت تمام ما در دست یک نفر بود
که بی امان فقط گاز می داد
آری آن همه پیچ
آخرش چپ کردن بود
اتوبوس بی گناه
فقط برای خوردن و ریدن بود که می ایستاد
میان صف طولانی توالت ها
می شود رضایت مسافران را از زندگی فهمید
و هر شب که ناامید از پیدا کردن کار
روی حصیرهایی که سهم تو
از حلقه ها و دست بندها و گوش واره های
دست ها و صورت های رنگ و رو رفته ی زنان
و صد تومانی های پاره پاره ی مردان بخت برگشته است
زیر سایه ی امامزاده ای نشسته ای
و زیر منت خادمان
تا سرمای صبح به خود می پیچی
به بدترین شغل دنیا فکر می کنی
راندن آوارگان شهرهای دور از پارک ها و ترمینال ها
بی شک این منحوس ترین شغل دنیاست
سبیل هایت را که تاب می دهی
با خودت می گویی که چرا راننده های کامیون ها شاعر نمی شوند؟
وجب به وجب این جاده ها یعنی آوارگی
خیابان انقلاب را دوباره و دوباره می روی
پشت تمام ویترین ها
لای برگ برگ همه ی این کتاب ها
و در امتداد خط به خط تمام نوشته ها
ناله های محبوس یک دل پر است
و آن طرف پیاده رو پر از نگاه های هرزه است
که در انحنای یک باسن
و در حجم یک پستان
چشم هایشان له له می زند
کتاب ها هم مثل ما آواره شده اند و چشم هایشان جنده
پاهایم که سست می شود
سوت نگهبان پارک دوباره در گوشم می پیچد
جاده ها اگر تمام شوند چه کنیم؟
دکه های ابتدای شهر را که دیده ای
دستمال سفید را از پنجره بیرون کشیده ای
تو باز گشته ای
فرار تو فقط شکست بود
همین
برای همیشه کنار آن گورستان قدیمی
که تمام نت های موسیقی کودکیت
حرام فاتحه های قبرهایش شد
خواهی پوسید

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

کاغذ فابریانو


- ببخشید آقا کاغذ «فابریانو» دارید؟
منوچهر جنسای داخل مغازه رو برچسب می زد. سرش هنوز پایین بود که گفت چه رنگی باشه خانم؟
- صورتی
سرش رو که بلند کرد به تته پته افتاده بود. دست خودش نبود که پرسید چرا صورتی؟
دختر سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و فقط سرش را به نشانه ی بی اهمیت بودن رنگ کاغذ اندکی تکان داد.
منوچهر برگشت تا کاغذ را از داخل کارتن انتهای مغازه بیرون بکشد. کاغذ را که بیرون می کشید به هیچ چیز فکر نمی کرد فقط یک لحظه با خودش گفت این قرمزه قشنگ تره. کاغذ صورتی رو بیرون کشید. یه چیزی به ذهنش رسید انگار برای یه لحظه رفت تو نخ دختره. گوشه ی کاغذ صورتی رو دزدکی پاره کرد و یهو برگشت
- خانم یه دونه صورتی مونده اونم گوشه ش پاره شده اشکالی نداره این قرمزه رو بدم. خیلی خوش رنگه ها؟
دختر باز هم با همان ژست قبلی سوالش را پاسخ داد.
منوچهر کاغذ قرمز رو هم در آورد و دو تاش رو گذاشت روی ویترین. سرش را که بلند کرد احساس کرد که قبل از حرف زدن باید آب دهانش را دوباره قورت بدهد.
- خانم این یکی هم که گوشه ش پاره شده اشانتیون برای شما. قرمزش به نظر من خوش رنگتره این رو وردارید.
به محض این که دختر از در مغازه بیرون رفت. دست منوچهر ناخودآگاه رفت روی کلید و قفل مغازه. قبلا آن دختر را هرگز ندیده بود. باید بیشتر می شناختش خودش هم نمی دانست چرا! چند بار موتورش را هندل زد تا بالاخره روشن شد. هنوز از چشم دور نشده بود. با خودش گفت نباید بفهمد. سعی کرد مسیر را حدس بزند و میان بر بزند. تا سر خیابان دوم هنوز مسیر را درست رفته بود. دلهره ی عجیبی داشت. شروع کرد به حدس زدن مسیر بعدی. خیابان نیلوفر را که پیچید دختر داشت انتهای خیابان را به سمت یک کوچه ی فرعی می پیچید. به سرعت خودش را به ابتدای کوچه رساند. اما دختر غیبش زده بود. با خودش گفت پس حتما همین کوچه می شینن و لبخند بر لب راهی خانه شد.روزهای بعد تمام اوقات بیکاریش را داخل همان خیابان پرسه می زد تا یک بار دیگر دختر را ببیند. عبور و مرور بی مورد برای جوان ها آن هم در آن کوچه های باریک و دراز در شهرهای کوچک یک جور آبروریزی بود. بالاخره یک روز دلش را به دریا زد و وارد کوچه شد. کوچه ی باریک و درازی بود. ناگهان در جا خشکش زد. فکرش را هم نمی کرد. انتهای کوچه بن بست نبود. از سمت راست، انتهای کوچه می پیچید به خیابان تعاون.
تمام هفته ی بعد را جلو مغازه نشسته بود و خیابان را به امید دیدن دختر می پایید. بعد از ظهر یه روز گرم فیات سفید قدیمی، میدانچه را که پیچید درست دم در مغازه ایستاد. دختر از ماشین پیاده شد و یک راست وارد مغازه شد.
منوچهر که شوکه شده بود به دنبال دختر وارد مغازه شد. چشمشان که به هم افتاد دختر با لبخندی که انگار همیشه روی صورتش بوده پرسید
- ببخشید آقا خودنویس دارید؟
منوچهر تمامی اقلام ویترین سمت راست را بی دلیل توضیح می داد. دختر دزدکی منوچهر را می پایید که هول برش داشته بود.
- با شیطنتی که در وجود اکثر دخترها می شود پیدا کرد خواست که در مورد مشخصات و کیفیتش اطلاعات بیشتری داشته باشد.
منوچهر هم با آب و تاب صحبت می کرد و گهگاهی نیم نگاهی هم به آن چشم های میشی درشت می انداخت.
- اجازه هست بازش کنم یه نگاه بندازم
- راستش ... بله اختیار دارید بفرمایید
دختر روی کاغذ نوشت رومینا
- منوچهر چشم هایش برقی زد و گفت اسم خودتون رومیناست؟
- نه اسم برادر زاده ام رومیناست
چیزی نمانده بود منوچهر اسمش را بپرسد. اما به یکباره سرخ شد و چیزی نگفت
- همین خوبه آقا. چقدر تقدیم کنم؟
- قابل شما رو نداره خانم. باشه خدمتتون
- لطف دارید مرسی . چقدر تقدیم کنم؟
- راستش مهمون من . شما که همیشه از این جا خرید می کنید این یه بار رو مهمون من باشید.
- نه آقا نمیشه. ممنون . لطف دارید . اگه میشه یه کم عجله کنید. بابام دم در منتظره
- بله خانم. هشت هزار تومان. البته قابل نداره
دختر که از مغازه بیرون رفت. موتور سیکلت آبی رنگ پشت سر فیات سفید دور میدان را پیچید. این بار دیگر نباید اشتباه می کرد. سعی کرد اندکی فاصله بگیرد. غافلگیر شده بود فیات داشت از شهر خارج می شد. باز هم بدشانسی آورده بود. آن ها مقصدشان خانه نبود. باید بر می گشت.
مدت ها بعد یک روز که منوچهر اتفاقی با دوچرخه ی «پراید بایک» آبی رنگش زیر گرمای آفتاب بیرون زده بود به یکباره از کنارش رد شد. همین که رد شد تازه شناختش. چیزی نمانده بود کنترل فرمان از دستش خارج شود. خجالت کشید. مستقیم مسیرش را رفت تا از چشم او پنهان شد. باید بر می گشت. پشت سرش را که نگاه کرد هیچ کس نبود. با سرعت مسیر آمده را برگشت. داخل کوچه ی عریضی یک در بسته شد. تنها احتمالی بود که می شد زد.
شب همان روز دوباره همان مسیر را با دوچرخه آمد. خودش بود. خود خودش. از خوشحالی نمی دانست چکار باید بکند. فیات سفید رنگ دقیقا جلوی همان در پارک شده بود. از فردای آن روز تمام مسیرهای کاری و غیرکاری منوچهر دقیقا از همان کوچه می گذشت. چه رفت چه برگشت.
اسمش مینا بود. آمار گرفتن در شهرهای کوچک زیاد کار مشکلی نبود. بالاخره آنقدر مینا و منوچهر چشمشان به جمال هم روشن شد تا بالاخره مینا هم این داستان برایش جذاب شده بود.
منوچهر فقط نگاه می کرد. همین. آن ها تمام طول کوچه را به هم نگاه می کردند.
بعد از ظهر پنجشنبه بود که منوچهر تازه می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد که زنی پشت سرش گفت مادر جان کاغذ کادو دارید؟
همین که برگشت و مینا و مادرش را دید دستش را از روی کرکره برداشت. کرکره با سرعت به جای اولش برگشت.
- سلام. بله الان می دم خدمتتون
- خدا حفظت کنه مادر جان
کل کاغذ کادوها را روی ویترین گذاشت
- بفرمایید مادر جان. مینا خانم این هم کاغذ کادو . زر ورقش هم هست. کاغذ کادو شیشه ای هم اگه خواستید اینا هستن که تازه اومدن.
- مرسی پسرم همین کاغذیه کافیه. دستت درد نکنه. این سه تا رو برام بپیچ
مینا زل زده بود به منوچهر. یهو دستش رو کشید و یکی از کاغذ کادو شیشه ای ها رو هم برداشت
- مامان اینم برداریم قشنگه
- آره مادر جان این رو هم برامون بذار تو نایلون
منوچهر رو کرد به طرف مینا و گفت
- دختر خوش سلیقه ای دارید خانم. الان همه از این کاغذ کادوا استفاده می کنن
- ممنون پسرم. بچه های این نسل همه خوش سلیقه هستن . اگه میشه لطف کنید حساب کنید
مادر مینا که کیفش را در آورد. منوچهر از فرصت استفاده کرد و به مینا نگاه کرد. برای چند ثانیه ی کوتاه به هم زل زدند و به یکباره سرشان را به طرف مادر برگرداندند.
- قابل شما رو نداره . همون سیصد تومن رو بدید کافیه.
- بفرمایید پسرم
روز بعد که مینا به بهانه ی دیدن منوچهر برگشت تا یک کاغذ فابریانوی دیگر بخرد کرکره ی مغازه ساعت چهار بعد از ظهر هنوز پایین پود. حدود ساعت نه شب که مادرش از سوپرمارکت سر کوچه بر می گشت گفت
- مینا جان دنیای عجیبیه اون جونی که کاغذ کادوا رو ازش گرفتیم رو یادته؟
مینا ترسید مادرش بویی برده باشه. با لحن بی تفاوتی گفت
- چرا یه کمی یادمه. خب؟
- فوت شده مادر. تو تصادف. دنیای عجیبیه همین دیروز دیدیمش. پاشو بیا سبزیا رو پاک کن
مینا زل زده بود به گل قرمز روی میز تلویزیون. همان قرمز کاغذ فابریانو بود. دقیقا همان قرمز
- مادر مگه نگفتم بیا سبزیا رو پاک کن. تو که هنوز اون جایی

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

آزاد باش


(سرباز
قدم
رو)
این جا دیگه جای تو نیست
برو
ببین چگونه تفنگت
میان آن دست های ماشه چکان
به خواب رفته
«پا مرغی» و «بشین پاشو» بسه دیگه
ژست غرور هم
از یادمان رفته
(پادگان
قدم
رو)
سرباز
برو
بدو
این چکمه ها اسمشان «پوتین» است
حواست که نباشد
ردشان را که گم کنی
سر و کارت با «گیوتین» است
(به راست راست)
لعنت به راست
(به چپ چپ )
لعنت به چپ
آن مرد آمد
این دوازده سال با او چه کرده است
او دیگر با «داس» نیامد
آن مرد که تمام انسان بودنمان
زیر صدایش
و آن تکه کفن های روی دوشش
دفن می شد
یک راست به سمت ما آمد
(عقب گرد)
سرباز
برگرد
و مردی را که قرار بود در باران بیاید
هیچ گاه ندیدیم
باید یکی ورای این درجه ها
فریاد می کشید
(آزاد باش)
و آن فریاد
من بودم

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸

آخه اینم شد زندگی

- هی مرتیکه ی احمق
--- بله آقا
- داری چه غلطی می کنی؟
--- تو اینترنتم
- الاغ اینم شد زندگی؟ کل زندگیت شده اینترنت. بدبخت!
-- پس چیکار کنم آقا
- اصلا بگو ببینم مثلا از دیشب تا حالا که نخوابیدی چه گهی خوردی؟
--- راستش
post آخر وبلاگم رو گذاشتم
نظرات وبلاگامو تو blogfa، blogspot و ... چک کردم
یه نگاهی انداختم به آمار بازدیدکننده هام توی webgozar.com
yahoomail و Gmail رو که باید دیگه چک می کردم
بعد از مدت ها یکی از دوستای قدیمیم On شده بود نمی شد chat نکنیم
چک کردن اخبار forum سایت iran-eng.com
گرفتن نتیجه ی حمله ی سربازام توی travian.ir
چند تا ترانه ی قدیمی هم گوش کردم
چند تا از وبلاگای دوستام رو دیدم
و ...
- بس کن مرتیکه خب دمدمه های صبح که تو اینترنت نبودی!
--- چند صفحه از کتاب روی case رو خوندم
چند خط شعر نوشتم
یه کمکی هم از وبلاگایی که دیشب save کرده بودم رو خوندم
- بعدشم که تا ظهر خوابیدی! زنگ گوشیت هم که پدر ما رو درآورد
--- راستش دوستام بودن یادم رفته بود بذارم رو Silent
- بعدشم که خودم می دونم
خبر ساعت هفده BBC و هیجده VOA و هزار شبکه ی مسخره ی دیگه
سریال ساعت بیست و بیست دقیقه
فوتبال زنده و هزار برنامه ی خرکی دیگه
درست می گم یا چیزی یادم رفته؟ بیچاره! اینم شد زندگی!
-- راستش ...
[خیلی سخته هر روز منتظر یه پولی باشی که بیاد تو عابر بانکت و نیاد
خیلی مسخره ست کل زندگیت بشه ترس رسیدن یا نرسیدن یکی از این طرف این جاده های مارپیچ به اون طرفش!
و چاره ای نیست که به لیست کارای بالا هر روز دو نخ سیگار تو جاده های آخر شهر اضافه کنی و هر صبح و شب پشت سر هم چایی بخوری تا یه روز بالاخره بتونی از این شهر فرار کنی!]

گربه ی ناکس

نون خشکیا
کفشای کهنه
سیمای مسی توی انبار
پول خوردای روی تاقچه
هر چی داشتیم گذاشتیم وسط
همه اش شد نه تا جوجه ی رنگی
کنار پله های حیاط
عمارت جوجه ها تقریبا تمام شده بود
«سوباسا»
بعد از یک هفته
وارونه بین آسمان و زمین
منتظر پایان اخبار شبکه ی یک و نماز جمعه
صدای توپش که به حیاط رسید
در لانه را آجر گذاشتیم و رفتیم
کارتون که تمام شد
تازه فهمیدم «کاکرو» دچار چه مصیبتی شده
حتی به یکیشان هم رحم نکرده بود
گربه ی ناکس

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

نقاشی های من

همیشه تازه بودی
مثل ترکیدن حباب صابون های کودکی
در روزهایی که بین نوشتن مشق
و درست کردن تیر و کمان
در انتخابمان تردید نکردیم
سر آبی خودکار بیک
نیم متر کش شلوار
و یک نی باریک از نیزارهای «چم چولاخ»
تیرهای ما رکورد ارتفاع درختان چنار را شکست
از آن سال به بعد
درخت های چنار دیگر قد نکشیدند
مشق ما خشکاندن چنارها شد
اما نقاشی های من بیست می گرفتند
نقاشی هایی که به هیچ کس نمی فهماند
که نمی شود از آن چنارها بالا رفت
نقاشی های که از ترس نوزده و هیجده
چنارهای خشک را برای همیشه سوزاندند
زرد مداد رنگی شش رنگ
طلوع و غروب را یکی کرده بود
و معلم هم نمی خواست از پشت کوه ها خبری بگیرد
و سال ها گذشت
تا قرمز و زرد را غروب کردیم
و من لذت می بردم
از نقاشی هایی که دودکش خانه هایش همیشه دود می کرد
درتمام شهر ما یک خانه ی شیروانی چوبی نبود!
ولی یک خانه ی شیروانی قهوه ای
با آنتن شبکه ی یک و دو
در تمام دفترچه های کلاس بود
روی هیچ بام خانه ای دیش ماهواره نبود
تمام درخت هایش سیب بود و زردآلو
و تمام گل ها قرمز و زرد
تمام رودخانه ها آبی
تمام خانه ها غیر اجاره ای
تمام نقاشی ها مثل هم بودند
تو در آن نقاشی ها اما تازه بودی
روزهایی که پاپیون حرام بود
برایت پاپیون کشیدم
ما آن روزها محرم شده بودیم
سر کشیدن آن پاپیون ما هم حرام شدیم
بعد از آن باید برایت روسری می کشیدم
پاپیونت هم افتاده بود
تمام روسری ها بیست گرفتند
سال ها بعد
دیگر رنگی برای دامنت هم پیدا نکردم
همه چیز سیاه شده بود
و من دیگر جز با مداد سیاه ننوشتم
و سر هیچ خودکاری را تیر کمان نکردم
نه
دیگر نه تو خودت بودی
نه آن درخت های چنار قد می کشیدند
و نه من نقاش خوبی می شدم

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

کسی برای میرزا گریه نکرد!


پدر میرزا با این که جوانمرگ شده بود اما نصف جین بچه از خودش به جا گذاشته بود. این را نمی دانم که مادر میرزا قبل از پدرشان مرده بود یا نه اما قبر مادر میرزا و قبر زن اولش درست به هم چسپیده بودند. میرزا به دنیای مرده ها هم مثل دنیای زنده ها زیاد لطف نداشت حتی این اواخر که مجبور شده بود سری به قبرستان ده بزند یادش رفته بود که قبر مادرش سمت راستی بود یا سمت چپی. قبل از این که سپیده بزند بیلش را روی شانه هایش می گذاشت و از خانه بیرون می زد. آسمان روشن نشده شروع می کرد به فحش دادن به زمین و زمان که امروز بارون میاد گندما خراب می شن یا چرا بارون نمیاد زمینا خشک می شن. هیچ کس حق نداشت در خانه ی او بعد از پنج صبح سرش را روی زمین بگذارد چون از نظر میرزا دست هایی نامرئی همیشه منتظر فرصتی بودند تا آن ها را از نان خوردن بیاندازند. میرزا با تک تک همسایه ها رقابت می کرد. زن و دخترانش می بایست قبل از تمامی همسایه ها طویله را تمیز می کردند. و چوپان خانه موظف بود زودتر از تمام اهالی روستا گوسفندهایش را از آبادی خارج کند. میرزا بعد از مرگ پدر مسئولیت اداره ی خانواده را به عهده گرفته بود. خواهرهایش را خیلی زود روانه ی خانه ی شوهر کرد و خودش قبل از همه ی برادرهایش ازدواج کرد. برادرهای دیگرش که ازدواج کردند نزاع بر سر مالکیت زمین هایشان شروع شد. برای میرزا که خود را همه کاره ی خانه می دانست سخت بود که زمین ها را به طور مساوی بین همه تقسیم کند. البته کسی آخرش از این قضیه سر در نیاورد که آیا واقعا زمین ها منصفانه تقسیم شد یا نه چون برادران میرزا هم برای قضاوت از او بهتر نبودند. بالاخره زمین ها تقسیم شد. یکیشان مستقل شد و از آن خانه رفت و بقیه هم یا با میرزا ماندند و یا با تقسیم حیاط مشترک زندگیشان را اندکی مستقل تر کردند اما همیشه میان آن ها دعوا و ناراحتی و قهر کردن های طولانی وجود داشت طوری که تا آخر مرگشان هیچ کدام از زندگی نکبت بارشان لذتی نبردند. دقیق تر شدن در جزئیات ماجرا ارزشی برای هیچ کسی حتی پسرها، دخترها، نوه ها و نبیره های میرزا هم ندارد چه برسد به شما. میرزا تمام زندگیش همین بود. قبل از تمامی روستا شروع به کار کردن می کرد و قبل از همه کارش را تمام می کرد. روی پله ی گلی خانه اش که بعدها جای خود را به یک پله ی سیمانی داده بود می نشست و تمامی اهالی آبادی را می پایید. به عده ای به خاطر تنبلیشان در شخم زدن زمین ها یا درو کردنشان ته دل می خندید و به بعضی هاشان که زمین هایشان محصول بیشتری داشتند زیر لب فحش می داد. گوسفندهای خانه های همجوار را به دقت زیر نظر می گرفت که ببیند آیا پستان هایشان پر شیر شده یا نه؟ بی خود و بی جهت با یکی گرم می گرفت و بعد هم دوباره بی خود و بی جهت رابطه اش را با او قطع می کرد. ناگفته نماند که میرزا با این که در زمان بچگی پیش آخوندهای ده خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و قرآن و گلستان سعدی خوانده بود اما شخصیت قوی ای داشت و مثل بقیه مسجد رفتگان روستا، اهل ریاکاری در عبادت و تملق نبود و با ملاهای روستا هم زیاد رابطه ی خوبی نداشت و آن ها را بی خاصیت و بی فایده می دانست. زیاد اهل نماز نبود اما سعی می کرد حتما هر سال یک قربانی داشته باشد تا سهم گوشت قربانی دیگران نصیب خانه ی او نشود! میرزا هر جا که می نشست با شوخی های زیاد و تعریف کردن خاطرات واقعی و ساختگی مجلس را گرم می کرد طوری که اگر در میان آن جمع کسی او را نمی شناخت میرزا برایش اسطوره فداکاری و محبت و ایثار می شد ولی این را حتی خانه های دور دست آبادی هم می دانستند که میرزا نمی توانست هیچ وقت نه کسی را دوست داشته باشد و نه برای کسی فداکاری کند اما میرزا غیر از این جور دروغ ها هیچ وقت دروغ دیگری نمی گفت. او تا حدی هم با مردم نشست و برخاست داشت اما نمی دانم چرا تا زمان مرگش حتی یک دوست صمیمی هم نداشت. این اواخر که مریض شده بود تمامی اهالی روستا حتی آن برادرش که سال ها میانه شان شکرآب بود هم برای دیدنش آمده بودند. جالب این که میان آن همه آدم حتی یک نفر نبود که پیوندی صمیمی تر از بقیه با او داشته باشد. بعد از مرگ او در ظاهر عده ای در عزای او نشستند اما حقیقتش را اگر بخواهید حتی دخترانش هم برای پدر اشک نریختند! پدری که بعد از هفتاد سال زندگی کردن حتی یک بار هم پا به خانه های دختران و پسرانش نگذاشته بود شاید همیشه می ترسید که از کار و زندگیش بماند و از گرسنگی بمیرد. جالب این که بعد از مرگش تقریبا همان ثروت پدر خودش را به جای گذاشته بود. این داستان مردی بود که در تمام عمرش هیچ چیز و هیچ کس را دوست نداشت و بعد از مرگش هم کسی نگفت که او مرد خوبی نبود! او واقعا نمی توانست کسی یا چیزی را دوست داشته باشد حتی خودش را!

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

زبان ها و گوش ها


همه اش همین خواهد بود
«زبان» ها برای «گوش » ها
پدران خوبی خواهند بود
اگر «گوش» ها در حق «زبان» ها
مادری کرده باشند
انسان «زبان» را آفرید
چون «گوش» هایش خواهان شنیدن بود
و «زبان» انسان را آفرید
چون که «گوشی » باید می شنیدش
«گوش» ها «گوش» نکردند
و آخرش همین شد
«زبان» درازی «زبان» ها

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸

باید چکار می کردیم


میان این همه «دیوار نوشته»
فقط تلفن های خیانت را دیده بودند!
ما برایشان خبرساختیم
تا بفروشند و دیگ خانه هایشان از قل قل نیفتد
باید چکار می کردیم
این تنها کاری بود که می توانستیم بکنیم!

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

اپیزود آخر


حتی آن جفت کفش سبز
یا آن کوله پشتی قرمز رنگ
چیزی به ما نگفتند
شاید ما صدای دانه های تسبیح را شنیدیم
که از آینه ماشینش آویزان بود
اما چیزی نگفتیم
پنج سال تمام آن جزوه های رنگ رنگ هم
جز پاره شعری چند
چیزی به ما نگفتند
شاید ما جوش های صورتش
تنهایی عروسکش
آری ما هیجان و اضطراب رادر تک تک قدم هایش
دیدیم و شنیدیم
چرا چیزی نگفتیم؟
و او هر روز صبح
با رازی بزرگ در سینه
و نگاهی غریب در چشمانش
می آمد و می رفت
و ما هیچ گاه نفهمیدیم
که پشت آن خنده های زیبا
در آن چشم های میشی
که بی تفاوت همه چیز را می پایید
غمی بزرگ پنهان بود
غم نداشتن عزیزی
که برایش بهترین در دنیا بود
افسوس که سال ها ترازوی قضاوتمان
روی «اوپن آشپزخانه»ی افکارمان
ساعت دوازده را نشانه رفته بود
ساعت از دوازده که گذشت
گفتم بماند
رفت
تا عاشق دیرینش
«اپیزود» آخر را تنها بخواند!

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

به رئیس سازمان ملل متحد بان گی مون

به «بان گی مون» برسانید
که ریز و درشت کوچه ی ما
حتی « مه چهره » خانم هم
اسمش را دست و پا شکسته می داند!
پایه ی ثابت اخبار شبانگاهی
از «آنجلینا جولی» هم بیشتر در یادها می ماند!
«گی مون» عزیز
از بابت حقوق زنان خیالت تخت!
پریشب «گل خاص» خانم ، شوهرش را بسته به تخت!
« رعنا» خانم دیگر در خانه نمی ماند!
تمام روز را در کلاس «آیروبیک» می ماند!
«فرخنده» خانم دیگر دزدکی خانه ها را دید نمی زند
با «گوگل ارث» در سالن غذا خوری کاخ سفید کباب سیخ می زند
پیرمردهای سر کوچه
«چپق میشل فوکو» در دستشان شده بازیچه!
ازدواج اجباری و چند همسری؟!
اشتباه به عرضتان رسانده اند
این جا زندگی همه اش دوست دختری دوست پسری!
از اعتیاد گفته بودی «بان»
خب رفاه که می رسد تا سقف بان
بالاخره هوس فضانوردی هم می کند خلبان
راستی مادر بزرگ و پدربزرگم همیشه می پرسند
چطوری دو «کره» را در یک «کره» می گنجند؟
سر کوچه ی ما یک «نگهبان » دارد
تا صلح و امنیت را برایمان نگه دارد
از «توسعه» هم حرف هایی می زنند
در کوچه ی ما از احداث اتوبان دم می زنند!
فقط می ماند اندکی «حقوق بشر»
که «سهام عدالت» دریافت شد، جدا از توپ و تشر!
راستی این روزها سازمان ملل چه کار می کند؟
«کوفی عنان» از آن جا رفته پس کجا کار می کند؟
حتما بپرسید که آیا هنوز هم بعد بیداری برایمان دعا می کند؟!

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!

بین خودمان بماند
تمام دیشب را زندان بودم
از خواب که پریدم
روزه ی سکوت گرفتم!
«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!
می ترسم!
یعنی دستشان به رویاهایمان هم می رسد!

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸

راز آرامش



بی جهت
شمارش ساعت را
دوباره پرسیدم!
گفت چند دقیقه مانده به «انفجار» تو!
در آستانه ی متلاشی شدن
ناباورانه دیدم
زمان را که گم می کنیم
«خنثی» شده ایم!
«راز آرامش» شاید همین باشد!

بی نهایتی تاریک!


« به هم خواهند رسید
در نهایت
دو خط موازی
در بی نهایت »
و کابل های موازی تیر برق ها
به هم خواهند رسید!
و «اتصال کوتاه سه فاز»!!!
بیچاره ساکنان بی نهایت!
آن جا که همه ی خورشید ها مرده اند!
ناگزیر همان خواهد بود
خاموشی مطلق!

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

مادر

محال ممکن است
رد پای تمام شعرهای گفته و نگفته
چون رد پای تمام شاعران مانده و نمانده و نیامده
مادر است

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

جدل های بی فایده!

- میشه یه چی بپرسم؟
-- فقط کوتاه باشه
- در مورد خدا
-- ببین صد بار گفتم در این مورد بحث نکنیم
- ولی تو اشتباه می کنی
-- آره خب من اشتباه می کنم
- پس چرا خودتو نمی کشی؟
-- کنجکاوم بدونم چی میشه. کافیه؟
- چی رو چی می شه؟
-- حسش نیست دست بردار
- دیدی خدا هست؟
-- میشه لطف کنی بری گورتو گم کنی
- ببین می خوای بگی خیلی بلدی؟
-- آره میشه بری گم شی ؟ می خوام تنها باشم
- هر بار همینو می گی. همه ش مال بی ایمانیه
-- ببین تو درست می گی. حالا برو
- تو خودتم می دونی خدا هست. ولی می خوای بگی من متفاوتم
-- آره من مریض روانیم خوبه
- بیا باهام بحث کن. تو رو خدا
-- تو که هیچ وقت فکر نمی کنی حداقل برو کتاب بخون خودت می فهمی
- خوندم. خیلی هم خوندم می خوام بهت ثابت کنم که تو اشتباه می کنی
-- ای هاوار. میشه بی خیال شی
- نه امروز می خوام شکستت بدم
-- من شکست خوردم. خوبه؟
- تو ضعف شخصیتی داری
-- ...

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

پانسیونی برای مردگان

چهره ی نگرانت را زیر سبیل هایت مخفی میکنی!
باید بروم
چاره ای نیست مادر
بسیار بیشتر از آن که بر زبان دارند
دل نگرانند
مادران تنگستنی!
در این گور ۲۴۰ متر مربعی
که شبهایش برایم روز است
و روزهایش به خواب های پریشان می گذرد
دنیای رفت و آمدهای خانوادگی
جشنواره های اکران ماشین و خانه و فیلم های سفر
با حضور جاسوسان حریم های خصوصی
و کالبدشکافان جسد جمله های پوسیده!
دنیای ساعت های کوک شده بر روی شش صبح
فیلم های خانوادگی
که سکانس اخرش به ساعت دوازده شب نمی رسد!
دنیای آروغ های سیاسی و چیپس و تخمه و پفک
مرا مشنگ کرده است!
آن ها تمام شب منحنی خاطراتشان را با شیب صفر
و در محور شعور صفر
در شب نشینی های بی معنی انتظار برای گذشتن زمان
دوباره و دوباره رسم می کنند
پانسیونی برای مردگان
مجهز به تلویزیون و ماهواره و اینترنت و سه وعده غذا و چای و میوه و مخلفات
یک بیماری مسری است
این گونه احمقانه زیستن
چاره ای نیست
حتی اگر وصله ها ی جیب های تو
فقط برای آویزان نماندن دست های خالیت دوخته شده
باید رفت
مادر من ناگزیرم
مادر نمی خواهم بمیرم!
و باز هم خواهش های مکرر رفتن و نرفتن

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

چرا دیگر کلامی نیست؟

همیشه راهی نیست
گاه حتی کوره راهی نیست
به پدر گفتم بین من و تو
هنوز هم محبت هست
اما نمی دانم چرا دیگر کلامی نیست!
شاید که مدت هاست راهی به قلب هامان نیست!
در بن بست این کوچه
باران که می بارد
آفتاب که می ریزد
سایه بانی نیست
تکیه گاهی نیست
چرا دیگر صفای روزهای دور
میان کوچه های روستا هم نیست

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

در من هنوز توان شورشی دوباره هست

سهم من از تو چیست زندگی؟
که این چنین زیر بار منتی بزرگ
ناپدرانه مرا تحقیر می کنی
میان این همه احتمال زیستن
مرا چنین دور
از انسانیت
و چنین نزدیک
به جرم و جنایت و جنون
آفریده ای
من
پیروز این انتخابات اسپرمی
صادقانه اعلام می کنم
که این انتخاب من نبود
غیر ممکن است نارفیق
تو آن قدر مهربان نیستی
تو را شکست می دهم
من از بیراهه ها می روم
در من هنوز توان شورشی دوباره هست
این کلام آخر است
تسلیم نخواهم شد

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

زمین اعتراف کرد؟

داخل سلول
همه چیز سفید است
سفید سفید
این جا که می آییم
سیاه سیاه
مرگ بر این زندگی
فقط سفید و سیاه؟
بس کنید دیگر
وای
این صدای کیست؟
من تو را می شناسم؟!
عذابم می دهی
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
بگذار ببینمت
دست هایم که بسته است؟
آخ
نکند «شعبان» تویی؟
تو «شعبانی»؟
آری تو همان «شعبانی»
آخ
گوش کن
این تویی که ازان خویش نیستی!
سکوت
و سکوت به یکباره
می شکند در فریاد
ضربه ای دیگر!
من نمی ترسم! می فهمی؟
راست می گویی؟
زمین اعتراف کرد؟
گفت نمی چرخد؟!
ولی می چرخید!
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
چرخش آب ، سوراخ دستشویی
زمین هنوز می چرخد!
می چرخد
زمین هنوز می چرخد
و ضربه ای دیگر
و باز هم سکوت
و این بار برای همیشه سکوت
برای همیشه سیاه
سیاه سیاه

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

دلخوشند هنوز به هر «خار رنگی» ای

مردمان این بیابان خشک
با جرعه ای آب و تکه ای نان خشک
دلخوشند هنوز به رهایی از آن تازیانه های خشک!
دلخوشند هنوزبه هر «خار رنگی» ای
جدا از این که در غیاب گل
فرو می روند در آن دست های خشک!
و در هر بهار سال
به یاد آن گلی که رفته است ز یاد
برای کودکان این دیار
آن حکایت جاودانه را
روایتی دوباره می کنند
داستان آن گلی که «خار» های دشت ما
میراث پرپر شدنش را
فراموش نکرده اند «برار»!
همه در اشتیاق گل شدن
لب ها و گونه هایشان را سرخ کرده اند!
همان لب های خشک
همان گونه های خشک

سیاسی شد فرار کن

مواظب جیب هایت باش
معتاد که شدم جیب هایت را خواهم زد
ماشینت هم اگر «خش» خورد
سراغ کسی نرو
خود خود ماییم
خب تحملش سخت است آقا
این همه پول از کجاست؟
ارث چند میلیاردی؟
اصل و نصب من؟ ها؟
آبرویت را خواهم برد!
پرونده سازی؟
بی خیال آقا سیاسیش نکن
من؟
ببخشید آقا اشتباه گرفتم
ها؟
سیاسی شد فرار کن

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

بیزارم از پرچم


این همه پرچم
یعنی من از تو جدا
مرزیست بین تو و من
شکافی برای ما
ابزار قدرت یا هویت ملت؟
یا که توتم مردم!
نمی دانم
اما برای من
یادآور یک تاریخ جنون است!
در اهتزازش گاه کشتار و خون است!
نمادی غیر انسانی از زمانی بسیار دور است!
بدان که من نمی خواهم برای تو بجنگم
هم اکنون
پرچمی دادید من را
دستمال جیبی من که سیاه است!
شاید که من در اشتباهم
نفی پرچم خطایی در درک انسان است!
بیزارم از پرچم
بیزار
و لیکن من نیز انسانم

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

این همه جا

- «کجا»؟
-- «جا»موندم!
- «جا»ی اضافی نداریم!
-- این همه «جا»!
ـ مثلا «کجا»؟
-- همین «جا»
- «بی جا» کردی!
-- یه کم «جا» به «جا» شو!
- «جان»؟
-- «جا»کفشی باید این «جا»ها باشه!
- تو دیگه چه «جانوری» هستی؟
-- «جا سیگاری» رو لطف می کنی؟
- «جا به جا» می کشمت ها!
-- خب از «کجا» می دونستم «جامدادیه»!
- برگرد «جا»ی اولی که بودی!
-- «همه جا» همینه
- «جالبه»!

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

گذر از سرزمینی که دخترانش دیگر انتظار نمی کشند!



بعد ازدوازده سال دوباره برگشته است تا از سرنوشت شاگردانش در روستاهای اطراف دیواندره خبری بگیرد. با او همسفر شدم. در میانه ی راه به داستان های «صمد بهرنگی» فکر می کردم. مدام از گذشته می گفت و از شاگردانش. تقریبا اسم هیچ کدام را فراموش نکرده و این مرا به شوق آورده بود! به بعضی از صاحب خانه هایش در روستاها سر زدیم! «دایه گیان» همان اسمی بود که چند بار قبل از رفتن اسمش را تکرار کرده بود! «دایه گیان» یکی از صاحبخانه های دوران معلمیش در یکی از روستاها بود که وقتی به خانه اش رفتیم انگار داشت از رئیس جمهور یک کشور استقبال می کرد! به یکباره از مقایسه ی او با معلمی که سال ها پیش در یکی از روستاها به دانش آموز دخترش تعرض کرده بود خشمگین می شوم ! مسیر روستای اول را که می رفتیم از این که راهی را که سال ها با پای پیاده در برف و بوران و با ترس از کمین گرگ ها تبر به دست طی کرده بود را دوباره طی می کرد خوشحال بود! می گفت در این روستا اگر یک بچه ی جدید هم ببینم از شکل صورتش شاید بتوانم بفهمم که از نسل کدام یکیشان است! برایم جالب بود که یک معلم غیر بومی تا به آن حد به آن ها نزدیک شده بود. فهمیدیم که تعداد زیادی از شاگردانش ازدواج کرده اند! نمی توانم درک کنم که دقیقا چه حسی بود که باعث می شد تا به این حد پیگیر این سوالات باشد؟ از این که می فهمید بعضی از اهالی روستاها فوت کرده اند «خ» آخش را بیشتر از حد معمول کش می آورد! یکی از دانش آموزان قدیمیش «ام. اس» داشت! اسم بیماریش آن هم در آن منطقه بدن من را هم لرزاند! یکی داخل چاه افتاده بود! نه صبح تا نه شب! و از آن پس برای همیشه از چاه و از روستا رفته بود! می گفت حتی نمای مدرسه ها هم تغییر نکرده اند! و این من را به یاد اخبار چند شب پیش انداخت که درصد بسیاری از مدارس روستاها! بازسازی شده بودند! جالب این جاست که روستاهایی که ده دوازده سال پیش مدرسه نداشتند هنوز هم مدرسه نداشتند! از زمستان سردی می گفت که زنی سر زا رفته بود! و من در آن زمان به این فکر می کردم که در قرن فلسفه ی پست مدرن در روستاهای اطراف شهر من تبلیغ «سلفیت» می شود! ناگفته نماند که در دو تا از روستاها «طرح هادی» اجرا شده بود و در یکی از روستاها هم لوله کشی گاز در دست اجرا بود اما نمی دانم چه چیز باعث شده بود که در چشم های هیچ کدامشان رضایت نبود! دم در روی عصایش خم شده بود و از این که تمام عمرش می خواسته در شهر زندگی کند و نتوانسته حرف می زد! این را یکی از صاحبخانه هایش برایمان گفت و مدام از این که تمامی بچه های آبادی بیکارند غصه می خورد! ما همه تایید کردیم که زمین هایی که قبلا پنج نفر را از گرسنگی نجات می دادند نخواهند توانست محل تامین نیازهای چند ده نفر نسل بعد باشند! درب خانه ی یکی از شاگردان قدیمیش که حتی حیاط هم نداشت را زدیم! پیرزن احوال پرسی گرمی کرد واندکی فکر کرد و داخل که شدیم تازه فهمید دقیقا چه کسی وارد خانه شده است! دخترش سریع به استقبال آقا معلم قدیمیش آمد! بزرگ شده بود! دختری مودب و زیبا که نوع احوال پرسی اولیه اش من را متعجب کرد که با این ادبیات تمام عمرش را در روستا بوده باشد! بعد از نیم ساعت فهمیدیم که به علت فقر بعد از ترم اول از دانشگاه انصراف داده و به روستایشان برگشته! وقتی این جمله را شنیدیم من نمی دانستم چه باید می گفتیم که هیچ کدام چیزی نگفتیم! خانه شان را با کمک کمیته امداد ساخته بودند اما هنوز دیوار آشپزخانه اش آجر خالی بود! و وسایل آشپزخانه هم در عین نیمه کاره بودن خانه چیده شده بود! تمام تزئین خانه یک گلدان بود با یک شاخه شمعدانی قرمز که از پیر شدن سه دختر زیبای خانه که فقر اجازه نداده بود به آرزوهایشان برسند ، رنگش پریده بود! اصرار کردم که زود آن خانه را ترک کنیم! نمی دانم چرا ولی احساس کردم برای دادن چایی به ما از خانه ی بغلی «چای خشک» گرفتند!
دوست داشتم بیشتر بنویسم
از کسانی که برای کار به تهران رفته بودند!
از اعتیاد در روستاها!
از امیدهایی که دیگر نیستند
اما ...

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

گریزی نیست شاید



دوباره خر شده ام!
ادامه تحصیل خواهم داد!
تحصیل یک مدرک!
گریزی نیست شاید هست؟
نشد یک راه دیگر هست
همان فرار جانانه
منتظر یک خورشیدم که از غرب بر خیزد!

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

این جا همیشه دیر است

گریه کنان
می گفتی که بمان
درست می شود
همه چیز!
در عبور زمان
یادت هست ؟
من ماندم
و یک عالمه رویای جوان!
اما نشد
شد؟
که نشد!
جوان بودم و آن دم
«نشد» یک واژه بود با معنای پنهان!
و در دنیای پر امید من هم قابل کتمان!
نشد مادر نشد
برای پریدن
از این همه دیوار بلند
فرصت رفتن که نشد!
من «دیر» شدم!
«دیر» یعنی جیب خالی
گریه ی مادر
ندادن ویزا
گذشتن عمرم
«دیر» یعنی نمی روی دیگر
این بار
شاید نگفتی تو
ولی ماندم
«نشد»ها تماما شد
و شد آن چه نمی بایستی که می شد
«شدم»
یک آواره ی تنها
میان این همه بز دل
اوج افتخار مردمان شهر من لال بودن است!
«گوسفند پیغمبر» نماد اشخاص نمونه است!
برایشان که حرف می زنی
مدام به ساعت نگاه می کنند!
و «دیر» را برای خود بهانه می کنند!
غافل از این که
این جا همیشه «دیر» است!

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

متهم نه منم ، نه تویی ، نه پدر! متهم اندیشه ی دنیای پیشین است


پدر را با من نبردیست
جاودانه
به مانند تمامی پدران
چون تویی که یک روز پدر خواهی شد
پدری کهنه تر از پدرانمان
با اندیشه هایی بسیار خنده دارتر
و بعدها تو نیز می فهمی
پدر مرد شریفی بوده و هست
این را از دوستان دورش بیشتر باید بفهمی
تا از آشنایان نزدیکش
پدر
با طاعون فقر خود جانانه می جنگید
پدر سی سال آزگار
روزی ده ساعت تمام جان کند
مال کسی را ندزدید
معشوقه ی ممنوعه ای نگرفت
پدر چند هزار دانش آموز را ادب آموخت!
پدر اندیشه اش مرده!
و این را من
و این را تو نیز می گویی!
اندیشه ای دیگر بباید رو کنیم
این معنی جنگ پدرها با پسرهاست!
متهم کردن نشان از نادانی این نسل ماست!
پدر را با من نبردیست جاودانه
و لیکن نبرد ما
چون نبرد جمعیت من ها با پدرهاشان
نبرد جانانه ای بین دو نسل است
نه دو انسان
گوش کن
کونش پاره شد تمام فلسفه
«کوجیتو ارگو سام» را که نفهمیدی
اما بفهم
بی گناه است انسان !
متهم نیست پدر
متهم نه منم
نه تویی
نه پدر!
متهم اندیشه ی دنیای پیشین است
فقر است
نا امنی و رنج است
دزدی است
متهم اسطوره است جانم
برای پدران من و تو
تغییر یعنی نا امنی
برای من و تو باز شدن یک پنجره است
و من خوب می دانم
چگونه طاعون سنت را آتش می زدند
ولی ایدز مدرنیته
را دارو می دهند آخر!
تا کینه ی تو در میان است دوست من
انسانیت در توردوفرانس تک و تنها می ماند!

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

من اشتباه کردم تو درست می گویی

هر چند روز یک بار
دل مادر که شور می زند
جانماز
با انحرافی ناخواسته از قبله
از فرط گرمای آفتاب
رو به قبرستان کهنه ی شهر
پهن می شود
و رکوع و سجود
و سجود و رکوع
و مادر
تکرار میکند زیر لب
سبحان ربی
ذهنش مشوش است
و چشم های ملتمسش
خواهان پایان تمام اتفاق های ناگوار
نمی دانم
شاید پدر زیاد دلش شور نمی زند
دفعات نمازش که کم تر
سجده هایش هم کوتاه تر
اصلا حسش که نباشد
شیشه های عینکش که هیچ
قابش را هم چند باره پاک می کند
به تکرار تحلیل خبر هم گوش می دهد!
جالب این که
به هنگام اصلاح
بیشتر از نمازش حس می گیرد
به هر حال
جانماز مال او هم هست!
جانماز خانه ی ما یک دریچه است
برای پدر
برای مادر
و من فریاد می زنم
آن طرف دریچه
یک صبر بزرگ است مادر!
یک سکوت ابدیست پدر!
مادر از کفر من می ترسد
و گریه می کند
پدر می رنجد!
و ناسزا می دهد
و من از گفته پشیمان می شوم!
مادر دوباره دلش شور می زند
و پدر از انتقام خدا می ترسد
من اشتباه کردم مادر
تو درست می گویی پدر
شاید این جمله بشوید گناهان مرا!

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

میدان راه آهن

خیابان به ریتم موسیقی متال می رود
دختری از خیال تن فروشی از حال می رود

خیابان به دور میدان چهار تکه می شود
فلاکت زهر سو پیاده و سواره می رود

نوشته های پشت درهای توالت های شهر
با رنگ سیاه دیگری از خاطر پارک می رود

تریبون های شهر تا به کی توالت پارک ها
آزادی بیان از تیتر روزنامه ها دوباره می رود

ممنوعیت بحث سیاسی از ادارات دولتی
به صحن علنی قلیان خانه ها می رود

فکر انقلاب که از ذهن رهبران پاک می شود
شعارهای کهنه دوباره به پشت بام ها می رود

از ساحل چم خاله تا بنادر جنوب
اندیشه ی آزادی از یاد ما می رود

به دیوار مهمان خانه ای نوشته اند
که ظلم وستم دوباره از دیار می رود

به ارگاسم که می رسند قدرتمداران ما، به خیال خود
ضعف اندام پیرشان با جنایتی بزرگ از یاد می رود

با همان لباس بیرون روی تخت دراز می کشی
یاد معشوقه ات از برابر دیدگان خیالت می رود

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

کمپ پناهندگان دوزخ!

عزیزان همشهری
چه سعادتی!
این بار بدون هیچ مناسبتی!
نه شهادت و نه ولادتی!
در یک فضای رقابتی!
فاز جدید گورستان شهر
با همت پلیسان بی یونیفرم!
و متخصصان داخلی!
در مساحتی به گستره ی شهرمان
و در حضور آدم فروشان برادر
با گذشتن از روبان های سفید و سبز
و عبور از فرش قرمز خون
یک شبه
افتتاح شد!
و پدرها
با گچی سفید
سایه روشن می زنند!
جسد غرور پسران بر باد رفته را
و نقاشی یک غار می شویم
در زیر چرخ ماشین خیابان ها
و شکارچیان بدوی
رقصان به دور آتش میدان
از سر می گیرند
سرود مقدس قبیله ی خون خوارشان را!
اضافه می شود
به دیوار غارها
یک خط دیگر
به جمع شکارها
و در نبود ما
تمامی بهشت
بدون کم و کاست
ازانشان می شود
مبارک است!
ملکوتیان
از اخبار ناصحیح ماهواره های آسمان
شوکه می شوند
و باران شاش
می برد با خود
تمامی نشانه های مردگان
و مادرم
به وقت صبح و شام
به روی تاقچه مرور می کند
خطوط چهره ام را
با گچ خیال
و دوستانمان
برای فراموشی این همه خاطرات تلخ
بعد رفع حاجت
یک دقیقه ی تمام!
سیفون را تا انتها
باز می کنند!
چه مبارک است
قبرستان شهر من!
بهشت محمدی!
کاش سوزانده می شدیم
بی کفن
ولی
شبانه دفن می شویم!
در قبرهایی با بتن مسلح!
و مردانی تا دندان مسلح!
و سرباز از خود می پرسد
شاید یک جور مبارزه بود
مبارزه نکردن!
و پشت تلویزیون
سنگر گرفتن!
در ذهن تشییع کنندگان
حتی بادبادک هم هوا نمی شود!
انقلاب در خیابان
با شکایت کاسبان محل محکوم می شود!
انقلاب در قبر بغل دستی من
عمود بر قبله
هم چو من
در کمپ پناهندگان دوزخ!
به انتظار نشسته است

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

نسل من را نکش!

هر که هستی نکش!
جان کشتگان « صبرا و شتیلا»
نکش
درخت نسل من
سوخته
از بیخ و بن
تو دیگر نکش
خیابان
به سان «کوره های سوزان» شده
نکش
شهر من «آشویتس»
«بوخن والد» شهر من!
ما همه «هزاره ای» نکش
ما از «آسوریان و ارامنه» نکش
صدام ما !
«انفال» ما دگر بس است
ایران «رواندا» شده!
نکش!

تصویر و صدای شهر ما!

پیغام تو و من
از امروز به فردا برسد
طومار بلند کشتگان راه فردا برسد
تصویر و صدای شهر ما خلاف میل تو
اگر امروز و فردا نرسد
یک روز دگر به خلق دنیا برسد
خیابان می رود و می رود تا برسد
از میدان انقلاب شهر
توده ای از خس و خاشاک
می رود و می رود تا که به آزادی میدان برسد

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

تف تف تف!

خس خس
خس و خاشاک بلند می شود
تف تف تف
تفنگ را که می کشد
بال بال بال
بالا می رود دوباره دست
دست دست دست
صدها دست
دستگیر می شویم
پر پر پر
پرواز می کند در آسمان شهر باز
باز باز باز
بازجو
مدام می پرسد
کو کو کی کی
کو کو کی کی
قطار مرگ می آید
خشت خشت خشت
خشتکم دوباره پاره شد!
بر بر بر
برپا می شود دوباره دار
دار دار دار
دارا بر دار
دیگر نمی خواند دوباره سار
سار سار سار
سارا سنگ سنگ سنگ
سنگسار می شود
تف تف تف
تفنگ را
غلاف می کند
تف تف تف
تفاله ی کثیف!

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸

نازنین نرو نرو

کشیده می شود به روی دست
دست دست
یک جنازه می رود دوباره هست؟
هست هست
نازنین نرو نرو
نرو نرو
شعارهایشان
همان شعارها!
پیام تازه نیست!
ایست ایست!
این شعارها
نه درد من
نه درد تو
نیست نیست!
درد ما
نوشته های «بولتن محرمانه» نیست!
رسید آمار کشتگان به بیست؟
بیست بیست!
کشیده می شود به روی دست
دست دست
جنگ مذ//هب!
جنگ قد//رت!
دست هایمان را دوباره بست
بست بست
خدا که سبز می شود
سبز سبز
بدان
دوباره رنگ می شود
رنگ رنگ!
و تو!
هر چه داد می زنی
برای حذف تو
جلوی اسم تو
دوباره تیک می زنند
تیک تیک!
و بر مقدسات تو
دوباره رنگ می زنند
رنگ رنگ!

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

درد مادر بزرگ، درد دموکراسی!

مدام
پشت سر هم
ناله می کند مادر بزرگ!
جلب توجه!
یک ذره شاید ترحم!
یا یک نگاه!
گاه یادش می رود
گردنش بود
یا که پایش
اما سر آخر
همه باید بفهمند!
که جایی
تکه استخوانی
در آن اندام افتاده ی از ریخت افتاده
تیر می کشد!
درد مادر بزرگ
درد دموکراسی است!
مادر بزرگ
از سر می گیرد
فغان را!
این بار
برای یک تصویر مبهم
از پشت عینک ها!
از شهر تلویزیون
تهران!
یک تیر دیگر!
این بار در جان یک دختر!
درد آن دختر که مرد !
باز هم
دموکراسی!
درد بی درمان ما!
درد مادر بزرگ های ما!
«حقوق اجتماعی تامین!
برای همه
مادر بزرگ!
و آن دختر!»
آن دختر جنگید
مادر بزرگ هم نالید
چه خوب!
با رای مادر بزرگ!
او هم سرشماری شد!
یک نفر!
یک زن!
یک مادر!
و یک کوپن از پول نفت!
«حقوق» برای او
فقط در «بانک» معنا می دهد!
«حقوق زن»
یعنی دستمزد یک زن شاغل!
«آزادی» برایش
یعنی خیانت
ول شدن!
نه حق زندگی!

مادر بزرگ

نمی داند تعریف حقش را

ولی دردش را چرا!

«غم نان»!

و هزینه ی درمان!

درد مایوس شدن

از خواندن یک تابلو!

درد درک یک رخداد کوچک

در یک فیلم کودک!

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

هیچ کدام!

گفته بودی کدام؟
سخن از توست
رای تو!
من نمی دانم کدام؟!
و تو مختاری
با هر کدام!
یا با هر کدام!
و یا بر علیه هر کدام !
یا که اصلا
هیچ کدام!
من از کدام؟
یا با کدام؟
یا هم چون کدام؟
نیستم من!
هیچ کدام!

sy

حق با شماست! جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!

آخ
نزن
جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!
قسم دروغ ؟
ضعف املا بود!
ما کردها «ط» نداریم!
ضعف الفباست
تحصیح می کنم!
غلططططط کردم!
بهتر شد؟
باور کنید گفتم
پیرمرد دکه ی روزنامه ای هم گفت
باز هم
این بار هم
حق با شماست!
نمی دانم
مثل روز
روشن بود
فقط من که نمی گویم
همه
این را
کمتر از من نه
بیشتر حتی
خوب می دانند!
مگر که خالی نیست؟
این جیب های ما
خب دیگر؟
پس
حق با شماست
شما باید ببخشید
جوانند
نمی فهمند
سنگینی می کند
کله هاشان
بر تن (های رعنا) شان!
پرانتز را هم
غلت کردم!
حق باشماست
اسلحه دارد
و فشنگش بیش تر
مدارک مستدل است!
حق با اوست
دیدید؟
از روز هم
روشن تر!
تازه
آن بالا را چه می گویی؟
با آن هاست!
با چه زبانی
باز باید بگویند ؟
طفلکی ها راست می گویند!
به پیر
حق
با ماااااااااا
نییییییییییست!
دیگر نمی گویم
این آخرین تکرار
گفتنش جرم است
همین یک بار می گویم
خداااااااااااااا
بااااااااااااااا
آن هاست!
راه بیافت!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

تشابه خنده دار رقابت انتخاباتی با بازی فوتبال!


نگارنده ی این سطور صرف نظر از هر گونه جهت گیری ای پیرامون سلامت یا عدم سلامت در انتخابات نحوه ی برخورد مسئولان کشور با این اتفاقات را کاملا غیراخلاقی و حتی گاه غیر انسانی می داند.
امروز یکشنبه 24/3/88 ، آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای که با خبرنگاران کشورهای مختلف جهان داشتند دیدگاه­های خود را در مورد نا آرامی های اخیر شهرهای ایران در واکنش به نتایج انتخابات اعلام کردند.

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی ازجانب خبرنگاران پیرامون این نا آرامی ها اعلام کردند که ...«به هر حال مثل مسابقه فوتبال است و شدت احساسات يك كارهايي مي كند و در اين مسابقه 40 ميليون نفر شركت كرده و خود وسط مسابقه بودند و آزادي كه در ايران است نزديك به مطلق است»...
...« افرادي كه شلوغ كاري مي كنند 2 ، 3 هزار نفرهم نمي شود رفتار اينها مانند تماشاچي های فوتبال است»...
...« البته در يك مسابقه ی فوتبال هم ممكن است تماشاچي ها عصباني شوند و نيروهاي انتظامي با آنها برخورد مي كند كسي كه از ورزشگاه بيرون مي آيد و چراغ قرمز را رد مي كند پليس با او برخورد مي كند فرق نمي كند كه او چه كسي باشد. خوشحال نيستم كسي چراغ قرمز را رد كند و جريمه شود اي كاش رد نشود»...
اینجانب به عنوان شهروند این کشوراین نحوه ی پاسخگویی به این قضیه را نوعی فرار از پاسخگویی به حساب می آورم.

تشابه انتخابات با بازی فوتبال و تشابه شرکت کنندگان انتخابات به هواداران فوتبال به نظر اینجانب بسیار غیر منطقی و حتی خنده دار است.
- ایشان اگر تخصصی در این مورد داشتند فوتبال در دوره ی ریاست جمهوری گذشته ی ایشان که به قول بعضی از کارشناسان با انتخاب آقای مایلی کهن به سرمربی گری تیم ملی به اوج سیاسی بودن خود رسیده بود! نتیجه ای مقبول در حد باشگاهی و یا در حد تیم ملی کسب می کرد! و متاسفانه تحلیل نتایج تیم های ایرانی چه در حد ملی و چه در حد باشگاهی ما را از اصل قضیه دور می کند.
- در فوتبال اشتباه داوری جزئی از بازی است اما در انتخابات داورها نباید اشتباه کنند! و اگر شما اعتقادی به این اشتباه ندارید بگذارید نمایندگان معترضین این بازی را بازبینی کنند. افسوس که سیاست ما برنامه ی نود ندارد!
- بازی فوتبال جدا از این که امروز به چیزی غیر از یک ورزش معمول تبدیل شده است و تاثیرات اجتماعی و سیاسی بزرگی هم در پی دارد اما کل بازیگران تاثیرگذار یک رقابت ورزشی از سرمربی و بازیگران گرفته تا روزنامه نگارانی که قلم به نقد می کشند تعدادشان به چند هزار نفر هم نمی رسد! و حتی اگر تاثیر تماشاچیان را هم در نظر بگیریم نهایتا به چند صد هزار نفر در ایران می رسد! در حالی که در یک انتخابات معمول در ایران حداقل سی میلیون نفر مشارکت می کنند!
- تماشاچیان اگر بعد از بازی ماشین آتش می زنند، ویترین مغازه ها را می شکنند و ... این را باز هم باید در مشکلات جامعه ریشه یابی کرد. آیا شما اتفاقات رخ داده بعد از اعلام شمارش آرای انتخاباتی را که ریشه یابی کردید به حسادت در پیروزی انتخاباتی رسیدید؟! واقعا همین! فقر، بیکاری، ترس از جنگ و ... و حتی یک به قول خودتان شبهه! پیرامون رای ای که داده اند؟!
- بعد از یک مسابقه ی فوتبال کسانی که شورشی خیابانی ترتیب می دهند جدا از فحش هایشان در شعارهایشان مدیریت تیم را هم نقد می کنند! آیا شما به شعارهای به قول خودتان اغتشاش گران هم گوش کردید؟
- چرا شما به این تماشاگرنماهای عرصه سیاست! با شمارش مجدد آرا یا برگزاری انتخابات مجدد موافقت نمی کنید تا دیگر جای هیچ گونه ابهامی باقی نماند. عبارت آزادی نزدیک به مطلق در ایران امروز از گفته های خودتان بود! آیا مردم این حق را ندارند؟
- چراغ قرمزی که شما از آن سخن می گویید برای بسیاری از کشورهای جهان چراغ قرمز نیست! و خواهش می کنیم در مورد میزان جریمه ی عبور از این چراغ قرمز اندکی بیشتر تامل کنید تا احساسات مردم جریحه دار نشود. بالاخره همین تماشاگرنماها! هم فرزندان این سرزمین هستند.
- در فوتبال وقتی طرفداران تیم پیروز هم به خیابان می ریزند! پلیس به استقبال از آنان نمی رود آن چنان که شما رفتید!!!

بیشترین تشابه بین فوتبال و انتخابات در این نکته است که مردم با این اوصاف فکر می کنند که مثل توپی هستند که هر کس به آن ها می رسد لگدی نثارشان می کند! و خوب می دانند که توپ طلایی هیچ وقت یک توپ واقعی نیست!

امروز شما از عدم وجود شکاف بین مردم سخن گفتید. بیایید از چنین مسائلی که باعث شکاف می شود بپرهیزیم!

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

خر حیوان نجیبیست!

یکی به یکی گفت خر
طرف چیزی نگفت
سرش را پایین گرفت
و رفت
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
هر دو خندیدند
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
و با جفتک دهنش را نشانه گرفت
بالاخره
خریت هم حدی داشت
این داستان هم تمام شد
یکی به یکی گفت خر
در دم از گفته پشیمان شد
یکی به خودش گفت خر
و هی عرعر می کرد
خر بود یا نبود
فقط یکی بود!
یکی عرعر می کرد
و خریتش را به کل دنیا اعلام می کرد!
عده ای
دلشان به حالش سوخت
عده ای
خنده زنان
و عده ای
از ترس تغییر!
نوازشش کردند
اما
بعدها
که همه خر شده بودند!
فهمیدند
خر حیوان نجیبیست
کفتار هم زیباست
و جغد آن قدرها هم که می گفتند
شوم نیست!!!
این چیست؟!!
این دیگر چه موجودیست؟!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

ما که هستیم!


می 1968! فرانسه!
در آن روزهای پاریس
که پارس سگان نیز به گوش نمی رسید!
پچ پچ کنان همه می گفتند
ستاره دار است!
اما
از هفت آسمان
ندارد ستاره ای!
بیچاره ی «روان پریش توده ای»!
سرخک ، کزاز و دیفتری!
«روان پریش توده ای»!
«آنفلوآنزای خوکی»
از بس که کله پوکی!
« کوهن بندیت »
اخراج باید گردد!
«امتحان معارف »
در موعد مقرر
برگزار باید گردد!
کمیته ی انظباطی
حمایتت می کنیم!
دانشگاه تعطیل و باز و تعطیل و باز
باز
در باز
باز می شود!
آن در!
نه شکسته می شود!
و سال ها بعد گفتند
که پلیس دیگر وارد نمی شود!
از آن در!

در «شانزده آذر» سوربن!

مرگ بر؟!
ذهنم یاری نمی کند دیگر
اما

اینقدر کوتاه نبود

دیوار آن جمله!
«دانشجوی ز.ن.د.ا.ن.ی »
آزاد
باید ( رو ما تعیین می کنیم؟!)
گردد!
«صدو شصت هزار دانشجوی دانشگاه‌های پاریس»!
فقط نگاه می کنند!!
((«جنبش د.ا.ن.ش.ج.و.ی.ی تماشاچی نمی خواد»))
و رادیو با صدای بلند
و در نهایت صراحت
از مزدور می گوید!
آفتاب که می رود و باز بر می گردد
یک روز دیگر است!
نه
دیروزاز تقویم گم شده!
یا شاید درست می گویند
دیروز! توهم ماست رفیق
اما
رفقای ما؟
همین جا بودند!
یعنی پریروز هم نبوده اند!
چه خواب سنگینی
از عوارض « ترامادول» است!
هویت «چگوارا» تکذیب می شود!
کسی نمرده است!
خدا را شکر!
فقط
بیچاره!
ناخن نگهبان لای در مانده!
به مردم قول می دهیم
بهتر شود حتما!
اما
گرفتیم دزد را آخر
«ماشین ر.ی.ش ت.ر.ا.ش»
که حتی شما هم
دزدیدنش را نفهمیدید!
پیدا شد
و در عزای صاحبان «ماشین» های ر.ی.ش ت.ر.ا.ش!
کارگران کارخانه ی «رنو» سیاه می پوشند!
کارگران «قلعه ی باستیل» اینبار
فقط نگاه می کنند!
«دو گل»
تب می کند
در «کاخ الیزه»
و هی اصرار می کند
که من سقوط نخواهم کرد!
فردای آن روز
دوگل خواب ندیده است
اما
روی دیوارهای «شانزه لیزه »
نوشته است
رفیق !

آن ها نبودند!
ما که هستیم!

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

کارتون های نسل ما!

وقتی برای اولین بار یک تلویزیون رنگی 14 اینچ با مارک شهاب از تعاونی فرهنگیان، جاده های خاکی و کوچه های پر ازدحام شهر را طی کرد و خود را به داخل خانه ی ما کشید به یکباره همه ی رویاهایمان رنگی شد. این اتفاق آن چنان تحول بزرگی بود که کارتن جای تلویزیون بعد از حدود دوازده سال از« انقلاب رنگی تلویزیون! » با ذکر تاریخ خرید آن توسط دایی ام هنوز از بین نرفته بود!
پدرم آن زمان «اوشین» و «لینچان» را سیاه و سفید دیده بود و رنگی شنیده بود! و می خواست در خانه ی تازه نیمه ساخته ی خودمان! رنگی ببیند و رنگی تعریف کند! جالب آن که بعد از آن ماجرا پدرم فقط اخبارها را رنگی شنید و رنگی فهمید! و تمام سریال ها و فیلم ها را رنگی خوابید!
و درست پانزده سال بعد به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم بعد از آن ماجرا هم، فقط رنگی آرزو کردند. آن ها همیشه سیاه و سفید زندگی کردند!
کودکان هم نسل من مادرانی خوره ی روح نداشتند! که با مدارک پزشکی «برنامه ی خانواده» همه دکتر، مشاور و روانشناس شده باشند و به زمین و زمان گیر بدهند! ما جز اندکی سایه پدر کاملا زیر آفتاب آزادی بزرگ شدیم. مدارس در زمان ما دو شیفته و سه شیفته شده بود! گویا اجداد ما «تنظیم خانواده» پاس نکرده هیچ! سری پر سودا داشته اند. هفته های «شیفت بعد از ظهر» زیباترین هفته های کودکیمان بود! تا ساعت ده راحت می گرفتیم می خوابیدیم. اکثرا از صدای شلوغ شدن کوچه یا "که لکیت" فرش بیدار می شدم! مادرم حیاط را جارو کشیده و پشت دار قالی سنگر گرفته بود و چیزی حتما روی اجاق می جوشید یا نمی جوشید! اول از همه تلویزیون روشن می شد. مادرم از صدای تلویزیون می فهمید که باید برایمان صبحانه بیاورد. صورت نشسته چای شیرین می خوردیم و «کارتون» می دیدیم! چه روزهایی بود!
روزگار ما روزگار پلنگ صورتی، رابین هود، میکی ماوس، گوریل انگوری،معاون کلانتر،هاچ زنبور عسل و نیکو، حنا دختری در مزرعه، خانواده دکتر ارنست، بالتازار و زبل خان،جیمبو، سرندی پیتی و کونا ، ایکیوسان، مارکوپولو،با خانمان، بلفی و لی لی بیت، چوبین، پت پست چی، مورچه و مورچه خوار، پسر شجاع، واتو واتو، گالیور،پینوکیو، پت و مت، سندباد، آلیس، هاكلبرى فين، بینوایان، بل و سباستین، دهکده ی حیوانات، نل، بچه ها ى مدرسه آلپ، لوک خوش شانس، آقای سکسکه، هایدی، تام و جری، خاله ریزه و قاشق سحر آمیز، گربه سگ، وروجک و آقای نجار، کاپوت ومیگ میگ، ملوان زبل، یوگی و دوستان، تن تن، چاق و لاغر، دیوید کاپرفیلد، آن شرلی ، کارآگاه گجت ،بابا لنگ دراز، کماندار نوجوان، تویتی، بامزی، فوتبالیست ها و افسانه ی سه برادر بود که ما فقط دو برادر بودیم! بدون خواهر!

کمی که بزرگتر شدیم دوست داشتم فیلم کودک نگاه نکنم چون می خواستم بزرگ شوم! ولی همیشه شکست می خوردم!
اما الان دیگر تماشای کارتون برای هم نسلان من صفایی ندارد حتی شرک و هری پاتر پر فروش! مثل این که بزرگ شدیم!

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

به دختران "المپ" علیا و سفلا!

"هرا" شو
بر "زئوس"
یک دم بشوران!
بیا این بار دیگر خطر کن!
فکر خدایی "هادس"
از سر به در کن!
آفرودیته !
ای ایزدبانوی عشق
به "آتنا" و "متيس" بیاندیش
و با "هرمس" سفر کن!
"هستیا" ی باکره ی مظلوم!
خدا دیگر ندارد رحم با ما
برای قربانیان این بار
اما
"استیمفالید"
دوباره برگشته ست!
و تمام آفتاب را از ما گرفته ست
اجاق خانه! را پاییدن بس است
"دیمیتر" درد انسان را
چه خوب می فهمی
برخیز!!
ای بغ دختان شهرمن!
میترا! آناهیتا! آذر!
در آشپزخانه پوسیدید آخر؟!
در شهر میان کوه ها!
از نان و شراب!
دیگر خبری نیست
پس از منشور آخر
کسی دیگر همی! چیزی نپرسید
چرا من زن؟
دراین خانه؟
چرا با تو؟
چرا در پله ی پایین نشستم؟
وزان پس
صدای زن
فقط لالایی کودک
فقط بله
فقط چشم
ولی هر شب زنی
از فرط ترسش قصه می گفت
"شهرزاد" ما تنها کسی بود
برای آزادیش از پای ننشست!
برای کودکان کودکانش هم چنین بود
"ا.س.ف.ن.د.گ.ا.ن" میوه شیرینشان بود
در این جمع هم
زنانی
در " ه.ش.ت.م م.ا.ر.س"
به خوشه ی پروین رسیدند!

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

تلویزیون و نمایش فقر!

تلویزیون نگران است
به شدت هم نگران است
که مردم
تعرض می کنند!
به حرمت چراغ قرمز
به قداست خط عابر
و تاکیید می کند
که باز هم نگران است!
دستفروشان!
در مترو حقانی!
بازار تهران را تهدید می کنند!
اما سکوت می کند!
نه یک دقیقه
نه دو دقیقه
برای همیشه سکوت می کند
که زنی جوان
سی ساله
از روستای آلوز آغاج قروه
از شدت فقر
به آتش می کشد خود را
و تازه دامادی
در جنگلهای "مارغان" سردشت
و پسری بیست و چند ساله
در "پارک آبیدر"
با طنابی از تکه های پیرهن
حلق آویز می کنند خود را!
از هراس فقر!
و تلویزیون
به احترام آن ها
در بین اخبارش!
از بحران می گوید
بحران معنویت!
باران تگرگست
در کوچه های تاریک!
پیاده روهای تنگ!
اینجا برای انسان
جا بسی تنگ است! کاکو!
تلویزیون تبریک می گوید
باز هم یک سیمرغ دیگر
فیلم کودکی در فقر و بدبختی
در حال پا مال کردن خشتی
زنی گریان
بر دار قالیچه!
زیر پوشش بهزیستی
و بنیاد خیریه بازیچه!
حین نوشتن املا
دو بار پرسیدم
وخیم یعنی چه؟
معلم با نگاهش گفت
جنایت!
بیکاری و فحشا!
و در جوابم گفت
فقط بنویس! همین
حالا سر خط!
سر خط !
نه
زیر خط فقر
یا بالای خط شاید
نه
ته خط است یارو!
مرتیکه ی بز دل ته خط است!
تلویزیون درست می گوید
بهارهای شهر من زیباست!
مرز بین کوه و دشت بسیار هم زیباست!
مردی به جرم ت.ش.و.ی.ش ا.ذ.ه.ا.ن
سرکوب می گردد!
و آن یکی هم باز
علیه ا.م.ن.ی.ت م.ل.ی تهدید می گردد!
پای دلقکی هم در میان است
روی بشکه های ن.ف.ت!
خندان و شادان خرامان می رود آن جا
دو کاندیدا
بر سر قدرت
متهم می کنند هم را
که می دزدند از جیب این مردم!
و باز هم
چیزی نمی گوید
این تلیفیزیون!!!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دست ها باید که کاری بکنند!

سانتر می شود
قوس می گیرد
می چرخد و می چرخد
شکمش را نشانه رفته سری!
چاره ای نیست
جز چرخیدن و رفتن
آن گاه که اندیشه ی پا به توپ تزریق می شود!
اندیشه ی گل!
اندیشه ی ساختن یک فرصت گل
اندیشه ی ویران کردن یک دیوار دفاع
اندیشه ی لرزاندن یک تور شرف!
مدافعان که باز می مانند!
یک نفر مانده و حیثیت ما!
گرد می شود!
چشمان سه داور
و چشمان هزاران خودی و غیر خودی
روی صندلی ورزشگاه
پشت تصویر و صدا!
نگاه ها همه بر توپ
و توپ بی تفاوت
می چرخد و می چرخد
و سوت می زند!
دروازه بان مردد از ماندن و بیرون جستن!
دروازه بزرگ است
اما
تجربه ی تاریخ دفاع
می گوید که برو
فاصله نزدیک است و تو باید بپری
قبل گره خوردن اندیشه ی سر با توپ!
دست ها باید که کاری بکنند
اندیشه ی دستان تو
که باید بپری!

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

کودکان سرزمین من!

در عصر گوش پاک کن ها
در عصر سمعک های دیجیتال
ماشین تعقل ما
در یک باند فرکانسی
ترمز دستی را کشیده
و هندسفری در گوش
رپی بی معنی را مرور می کند
در عصر خلال دندان ها
در عصر مسواک های برقی
کسی به فکر گرسنگان بن بست های کوچه نیست!
و انسان واپسین!
زندگی را به سینما نباخت
و کودکان سرزمین من
طعمه ی بازی های رایانه ای
طعمه ی تلویزیون نشدند!
کودکان جدا مانده از زمان
از سینما
از رایانه
در کوچه های تنگ
در حاشیه های شهرها
گم شدند
هنوز پزشکان اینجا
به هیچ کودکی توصیه نکرده اند
نخور
ننوش
نبین
نخوان
اینجا دنیای روزه داری های اجباریست
روزه ی خوردن و نوشیدن
دیدن و خواندن
در فکر ماشین زمانید و اینجا
اهریمن طبیعت
مستند تاریخ انسان را
در بزرگ ترین سینمای جهان
به تصویر کشیده ست!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...