بعد ازدوازده سال دوباره برگشته است تا از سرنوشت شاگردانش در روستاهای اطراف دیواندره خبری بگیرد. با او همسفر شدم. در میانه ی راه به داستان های «صمد بهرنگی» فکر می کردم. مدام از گذشته می گفت و از شاگردانش. تقریبا اسم هیچ کدام را فراموش نکرده و این مرا به شوق آورده بود! به بعضی از صاحب خانه هایش در روستاها سر زدیم! «دایه گیان» همان اسمی بود که چند بار قبل از رفتن اسمش را تکرار کرده بود! «دایه گیان» یکی از صاحبخانه های دوران معلمیش در یکی از روستاها بود که وقتی به خانه اش رفتیم انگار داشت از رئیس جمهور یک کشور استقبال می کرد! به یکباره از مقایسه ی او با معلمی که سال ها پیش در یکی از روستاها به دانش آموز دخترش تعرض کرده بود خشمگین می شوم ! مسیر روستای اول را که می رفتیم از این که راهی را که سال ها با پای پیاده در برف و بوران و با ترس از کمین گرگ ها تبر به دست طی کرده بود را دوباره طی می کرد خوشحال بود! می گفت در این روستا اگر یک بچه ی جدید هم ببینم از شکل صورتش شاید بتوانم بفهمم که از نسل کدام یکیشان است! برایم جالب بود که یک معلم غیر بومی تا به آن حد به آن ها نزدیک شده بود. فهمیدیم که تعداد زیادی از شاگردانش ازدواج کرده اند! نمی توانم درک کنم که دقیقا چه حسی بود که باعث می شد تا به این حد پیگیر این سوالات باشد؟ از این که می فهمید بعضی از اهالی روستاها فوت کرده اند «خ» آخش را بیشتر از حد معمول کش می آورد! یکی از دانش آموزان قدیمیش «ام. اس» داشت! اسم بیماریش آن هم در آن منطقه بدن من را هم لرزاند! یکی داخل چاه افتاده بود! نه صبح تا نه شب! و از آن پس برای همیشه از چاه و از روستا رفته بود! می گفت حتی نمای مدرسه ها هم تغییر نکرده اند! و این من را به یاد اخبار چند شب پیش انداخت که درصد بسیاری از مدارس روستاها! بازسازی شده بودند! جالب این جاست که روستاهایی که ده دوازده سال پیش مدرسه نداشتند هنوز هم مدرسه نداشتند! از زمستان سردی می گفت که زنی سر زا رفته بود! و من در آن زمان به این فکر می کردم که در قرن فلسفه ی پست مدرن در روستاهای اطراف شهر من تبلیغ «سلفیت» می شود! ناگفته نماند که در دو تا از روستاها «طرح هادی» اجرا شده بود و در یکی از روستاها هم لوله کشی گاز در دست اجرا بود اما نمی دانم چه چیز باعث شده بود که در چشم های هیچ کدامشان رضایت نبود! دم در روی عصایش خم شده بود و از این که تمام عمرش می خواسته در شهر زندگی کند و نتوانسته حرف می زد! این را یکی از صاحبخانه هایش برایمان گفت و مدام از این که تمامی بچه های آبادی بیکارند غصه می خورد! ما همه تایید کردیم که زمین هایی که قبلا پنج نفر را از گرسنگی نجات می دادند نخواهند توانست محل تامین نیازهای چند ده نفر نسل بعد باشند! درب خانه ی یکی از شاگردان قدیمیش که حتی حیاط هم نداشت را زدیم! پیرزن احوال پرسی گرمی کرد واندکی فکر کرد و داخل که شدیم تازه فهمید دقیقا چه کسی وارد خانه شده است! دخترش سریع به استقبال آقا معلم قدیمیش آمد! بزرگ شده بود! دختری مودب و زیبا که نوع احوال پرسی اولیه اش من را متعجب کرد که با این ادبیات تمام عمرش را در روستا بوده باشد! بعد از نیم ساعت فهمیدیم که به علت فقر بعد از ترم اول از دانشگاه انصراف داده و به روستایشان برگشته! وقتی این جمله را شنیدیم من نمی دانستم چه باید می گفتیم که هیچ کدام چیزی نگفتیم! خانه شان را با کمک کمیته امداد ساخته بودند اما هنوز دیوار آشپزخانه اش آجر خالی بود! و وسایل آشپزخانه هم در عین نیمه کاره بودن خانه چیده شده بود! تمام تزئین خانه یک گلدان بود با یک شاخه شمعدانی قرمز که از پیر شدن سه دختر زیبای خانه که فقر اجازه نداده بود به آرزوهایشان برسند ، رنگش پریده بود! اصرار کردم که زود آن خانه را ترک کنیم! نمی دانم چرا ولی احساس کردم برای دادن چایی به ما از خانه ی بغلی «چای خشک» گرفتند!
دوست داشتم بیشتر بنویسم
از کسانی که برای کار به تهران رفته بودند!
از اعتیاد در روستاها!
از امیدهایی که دیگر نیستند
اما ...
پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸
گذر از سرزمینی که دخترانش دیگر انتظار نمی کشند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر