پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

من اشتباه کردم تو درست می گویی

هر چند روز یک بار
دل مادر که شور می زند
جانماز
با انحرافی ناخواسته از قبله
از فرط گرمای آفتاب
رو به قبرستان کهنه ی شهر
پهن می شود
و رکوع و سجود
و سجود و رکوع
و مادر
تکرار میکند زیر لب
سبحان ربی
ذهنش مشوش است
و چشم های ملتمسش
خواهان پایان تمام اتفاق های ناگوار
نمی دانم
شاید پدر زیاد دلش شور نمی زند
دفعات نمازش که کم تر
سجده هایش هم کوتاه تر
اصلا حسش که نباشد
شیشه های عینکش که هیچ
قابش را هم چند باره پاک می کند
به تکرار تحلیل خبر هم گوش می دهد!
جالب این که
به هنگام اصلاح
بیشتر از نمازش حس می گیرد
به هر حال
جانماز مال او هم هست!
جانماز خانه ی ما یک دریچه است
برای پدر
برای مادر
و من فریاد می زنم
آن طرف دریچه
یک صبر بزرگ است مادر!
یک سکوت ابدیست پدر!
مادر از کفر من می ترسد
و گریه می کند
پدر می رنجد!
و ناسزا می دهد
و من از گفته پشیمان می شوم!
مادر دوباره دلش شور می زند
و پدر از انتقام خدا می ترسد
من اشتباه کردم مادر
تو درست می گویی پدر
شاید این جمله بشوید گناهان مرا!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...