یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

کمپ پناهندگان دوزخ!

عزیزان همشهری
چه سعادتی!
این بار بدون هیچ مناسبتی!
نه شهادت و نه ولادتی!
در یک فضای رقابتی!
فاز جدید گورستان شهر
با همت پلیسان بی یونیفرم!
و متخصصان داخلی!
در مساحتی به گستره ی شهرمان
و در حضور آدم فروشان برادر
با گذشتن از روبان های سفید و سبز
و عبور از فرش قرمز خون
یک شبه
افتتاح شد!
و پدرها
با گچی سفید
سایه روشن می زنند!
جسد غرور پسران بر باد رفته را
و نقاشی یک غار می شویم
در زیر چرخ ماشین خیابان ها
و شکارچیان بدوی
رقصان به دور آتش میدان
از سر می گیرند
سرود مقدس قبیله ی خون خوارشان را!
اضافه می شود
به دیوار غارها
یک خط دیگر
به جمع شکارها
و در نبود ما
تمامی بهشت
بدون کم و کاست
ازانشان می شود
مبارک است!
ملکوتیان
از اخبار ناصحیح ماهواره های آسمان
شوکه می شوند
و باران شاش
می برد با خود
تمامی نشانه های مردگان
و مادرم
به وقت صبح و شام
به روی تاقچه مرور می کند
خطوط چهره ام را
با گچ خیال
و دوستانمان
برای فراموشی این همه خاطرات تلخ
بعد رفع حاجت
یک دقیقه ی تمام!
سیفون را تا انتها
باز می کنند!
چه مبارک است
قبرستان شهر من!
بهشت محمدی!
کاش سوزانده می شدیم
بی کفن
ولی
شبانه دفن می شویم!
در قبرهایی با بتن مسلح!
و مردانی تا دندان مسلح!
و سرباز از خود می پرسد
شاید یک جور مبارزه بود
مبارزه نکردن!
و پشت تلویزیون
سنگر گرفتن!
در ذهن تشییع کنندگان
حتی بادبادک هم هوا نمی شود!
انقلاب در خیابان
با شکایت کاسبان محل محکوم می شود!
انقلاب در قبر بغل دستی من
عمود بر قبله
هم چو من
در کمپ پناهندگان دوزخ!
به انتظار نشسته است

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...