دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

به دختران "المپ" علیا و سفلا!

"هرا" شو
بر "زئوس"
یک دم بشوران!
بیا این بار دیگر خطر کن!
فکر خدایی "هادس"
از سر به در کن!
آفرودیته !
ای ایزدبانوی عشق
به "آتنا" و "متيس" بیاندیش
و با "هرمس" سفر کن!
"هستیا" ی باکره ی مظلوم!
خدا دیگر ندارد رحم با ما
برای قربانیان این بار
اما
"استیمفالید"
دوباره برگشته ست!
و تمام آفتاب را از ما گرفته ست
اجاق خانه! را پاییدن بس است
"دیمیتر" درد انسان را
چه خوب می فهمی
برخیز!!
ای بغ دختان شهرمن!
میترا! آناهیتا! آذر!
در آشپزخانه پوسیدید آخر؟!
در شهر میان کوه ها!
از نان و شراب!
دیگر خبری نیست
پس از منشور آخر
کسی دیگر همی! چیزی نپرسید
چرا من زن؟
دراین خانه؟
چرا با تو؟
چرا در پله ی پایین نشستم؟
وزان پس
صدای زن
فقط لالایی کودک
فقط بله
فقط چشم
ولی هر شب زنی
از فرط ترسش قصه می گفت
"شهرزاد" ما تنها کسی بود
برای آزادیش از پای ننشست!
برای کودکان کودکانش هم چنین بود
"ا.س.ف.ن.د.گ.ا.ن" میوه شیرینشان بود
در این جمع هم
زنانی
در " ه.ش.ت.م م.ا.ر.س"
به خوشه ی پروین رسیدند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...