شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دست ها باید که کاری بکنند!

سانتر می شود
قوس می گیرد
می چرخد و می چرخد
شکمش را نشانه رفته سری!
چاره ای نیست
جز چرخیدن و رفتن
آن گاه که اندیشه ی پا به توپ تزریق می شود!
اندیشه ی گل!
اندیشه ی ساختن یک فرصت گل
اندیشه ی ویران کردن یک دیوار دفاع
اندیشه ی لرزاندن یک تور شرف!
مدافعان که باز می مانند!
یک نفر مانده و حیثیت ما!
گرد می شود!
چشمان سه داور
و چشمان هزاران خودی و غیر خودی
روی صندلی ورزشگاه
پشت تصویر و صدا!
نگاه ها همه بر توپ
و توپ بی تفاوت
می چرخد و می چرخد
و سوت می زند!
دروازه بان مردد از ماندن و بیرون جستن!
دروازه بزرگ است
اما
تجربه ی تاریخ دفاع
می گوید که برو
فاصله نزدیک است و تو باید بپری
قبل گره خوردن اندیشه ی سر با توپ!
دست ها باید که کاری بکنند
اندیشه ی دستان تو
که باید بپری!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...