یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

تشابه خنده دار رقابت انتخاباتی با بازی فوتبال!


نگارنده ی این سطور صرف نظر از هر گونه جهت گیری ای پیرامون سلامت یا عدم سلامت در انتخابات نحوه ی برخورد مسئولان کشور با این اتفاقات را کاملا غیراخلاقی و حتی گاه غیر انسانی می داند.
امروز یکشنبه 24/3/88 ، آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای که با خبرنگاران کشورهای مختلف جهان داشتند دیدگاه­های خود را در مورد نا آرامی های اخیر شهرهای ایران در واکنش به نتایج انتخابات اعلام کردند.

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی ازجانب خبرنگاران پیرامون این نا آرامی ها اعلام کردند که ...«به هر حال مثل مسابقه فوتبال است و شدت احساسات يك كارهايي مي كند و در اين مسابقه 40 ميليون نفر شركت كرده و خود وسط مسابقه بودند و آزادي كه در ايران است نزديك به مطلق است»...
...« افرادي كه شلوغ كاري مي كنند 2 ، 3 هزار نفرهم نمي شود رفتار اينها مانند تماشاچي های فوتبال است»...
...« البته در يك مسابقه ی فوتبال هم ممكن است تماشاچي ها عصباني شوند و نيروهاي انتظامي با آنها برخورد مي كند كسي كه از ورزشگاه بيرون مي آيد و چراغ قرمز را رد مي كند پليس با او برخورد مي كند فرق نمي كند كه او چه كسي باشد. خوشحال نيستم كسي چراغ قرمز را رد كند و جريمه شود اي كاش رد نشود»...
اینجانب به عنوان شهروند این کشوراین نحوه ی پاسخگویی به این قضیه را نوعی فرار از پاسخگویی به حساب می آورم.

تشابه انتخابات با بازی فوتبال و تشابه شرکت کنندگان انتخابات به هواداران فوتبال به نظر اینجانب بسیار غیر منطقی و حتی خنده دار است.
- ایشان اگر تخصصی در این مورد داشتند فوتبال در دوره ی ریاست جمهوری گذشته ی ایشان که به قول بعضی از کارشناسان با انتخاب آقای مایلی کهن به سرمربی گری تیم ملی به اوج سیاسی بودن خود رسیده بود! نتیجه ای مقبول در حد باشگاهی و یا در حد تیم ملی کسب می کرد! و متاسفانه تحلیل نتایج تیم های ایرانی چه در حد ملی و چه در حد باشگاهی ما را از اصل قضیه دور می کند.
- در فوتبال اشتباه داوری جزئی از بازی است اما در انتخابات داورها نباید اشتباه کنند! و اگر شما اعتقادی به این اشتباه ندارید بگذارید نمایندگان معترضین این بازی را بازبینی کنند. افسوس که سیاست ما برنامه ی نود ندارد!
- بازی فوتبال جدا از این که امروز به چیزی غیر از یک ورزش معمول تبدیل شده است و تاثیرات اجتماعی و سیاسی بزرگی هم در پی دارد اما کل بازیگران تاثیرگذار یک رقابت ورزشی از سرمربی و بازیگران گرفته تا روزنامه نگارانی که قلم به نقد می کشند تعدادشان به چند هزار نفر هم نمی رسد! و حتی اگر تاثیر تماشاچیان را هم در نظر بگیریم نهایتا به چند صد هزار نفر در ایران می رسد! در حالی که در یک انتخابات معمول در ایران حداقل سی میلیون نفر مشارکت می کنند!
- تماشاچیان اگر بعد از بازی ماشین آتش می زنند، ویترین مغازه ها را می شکنند و ... این را باز هم باید در مشکلات جامعه ریشه یابی کرد. آیا شما اتفاقات رخ داده بعد از اعلام شمارش آرای انتخاباتی را که ریشه یابی کردید به حسادت در پیروزی انتخاباتی رسیدید؟! واقعا همین! فقر، بیکاری، ترس از جنگ و ... و حتی یک به قول خودتان شبهه! پیرامون رای ای که داده اند؟!
- بعد از یک مسابقه ی فوتبال کسانی که شورشی خیابانی ترتیب می دهند جدا از فحش هایشان در شعارهایشان مدیریت تیم را هم نقد می کنند! آیا شما به شعارهای به قول خودتان اغتشاش گران هم گوش کردید؟
- چرا شما به این تماشاگرنماهای عرصه سیاست! با شمارش مجدد آرا یا برگزاری انتخابات مجدد موافقت نمی کنید تا دیگر جای هیچ گونه ابهامی باقی نماند. عبارت آزادی نزدیک به مطلق در ایران امروز از گفته های خودتان بود! آیا مردم این حق را ندارند؟
- چراغ قرمزی که شما از آن سخن می گویید برای بسیاری از کشورهای جهان چراغ قرمز نیست! و خواهش می کنیم در مورد میزان جریمه ی عبور از این چراغ قرمز اندکی بیشتر تامل کنید تا احساسات مردم جریحه دار نشود. بالاخره همین تماشاگرنماها! هم فرزندان این سرزمین هستند.
- در فوتبال وقتی طرفداران تیم پیروز هم به خیابان می ریزند! پلیس به استقبال از آنان نمی رود آن چنان که شما رفتید!!!

بیشترین تشابه بین فوتبال و انتخابات در این نکته است که مردم با این اوصاف فکر می کنند که مثل توپی هستند که هر کس به آن ها می رسد لگدی نثارشان می کند! و خوب می دانند که توپ طلایی هیچ وقت یک توپ واقعی نیست!

امروز شما از عدم وجود شکاف بین مردم سخن گفتید. بیایید از چنین مسائلی که باعث شکاف می شود بپرهیزیم!

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

خر حیوان نجیبیست!

یکی به یکی گفت خر
طرف چیزی نگفت
سرش را پایین گرفت
و رفت
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
هر دو خندیدند
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
و با جفتک دهنش را نشانه گرفت
بالاخره
خریت هم حدی داشت
این داستان هم تمام شد
یکی به یکی گفت خر
در دم از گفته پشیمان شد
یکی به خودش گفت خر
و هی عرعر می کرد
خر بود یا نبود
فقط یکی بود!
یکی عرعر می کرد
و خریتش را به کل دنیا اعلام می کرد!
عده ای
دلشان به حالش سوخت
عده ای
خنده زنان
و عده ای
از ترس تغییر!
نوازشش کردند
اما
بعدها
که همه خر شده بودند!
فهمیدند
خر حیوان نجیبیست
کفتار هم زیباست
و جغد آن قدرها هم که می گفتند
شوم نیست!!!
این چیست؟!!
این دیگر چه موجودیست؟!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

ما که هستیم!


می 1968! فرانسه!
در آن روزهای پاریس
که پارس سگان نیز به گوش نمی رسید!
پچ پچ کنان همه می گفتند
ستاره دار است!
اما
از هفت آسمان
ندارد ستاره ای!
بیچاره ی «روان پریش توده ای»!
سرخک ، کزاز و دیفتری!
«روان پریش توده ای»!
«آنفلوآنزای خوکی»
از بس که کله پوکی!
« کوهن بندیت »
اخراج باید گردد!
«امتحان معارف »
در موعد مقرر
برگزار باید گردد!
کمیته ی انظباطی
حمایتت می کنیم!
دانشگاه تعطیل و باز و تعطیل و باز
باز
در باز
باز می شود!
آن در!
نه شکسته می شود!
و سال ها بعد گفتند
که پلیس دیگر وارد نمی شود!
از آن در!

در «شانزده آذر» سوربن!

مرگ بر؟!
ذهنم یاری نمی کند دیگر
اما

اینقدر کوتاه نبود

دیوار آن جمله!
«دانشجوی ز.ن.د.ا.ن.ی »
آزاد
باید ( رو ما تعیین می کنیم؟!)
گردد!
«صدو شصت هزار دانشجوی دانشگاه‌های پاریس»!
فقط نگاه می کنند!!
((«جنبش د.ا.ن.ش.ج.و.ی.ی تماشاچی نمی خواد»))
و رادیو با صدای بلند
و در نهایت صراحت
از مزدور می گوید!
آفتاب که می رود و باز بر می گردد
یک روز دیگر است!
نه
دیروزاز تقویم گم شده!
یا شاید درست می گویند
دیروز! توهم ماست رفیق
اما
رفقای ما؟
همین جا بودند!
یعنی پریروز هم نبوده اند!
چه خواب سنگینی
از عوارض « ترامادول» است!
هویت «چگوارا» تکذیب می شود!
کسی نمرده است!
خدا را شکر!
فقط
بیچاره!
ناخن نگهبان لای در مانده!
به مردم قول می دهیم
بهتر شود حتما!
اما
گرفتیم دزد را آخر
«ماشین ر.ی.ش ت.ر.ا.ش»
که حتی شما هم
دزدیدنش را نفهمیدید!
پیدا شد
و در عزای صاحبان «ماشین» های ر.ی.ش ت.ر.ا.ش!
کارگران کارخانه ی «رنو» سیاه می پوشند!
کارگران «قلعه ی باستیل» اینبار
فقط نگاه می کنند!
«دو گل»
تب می کند
در «کاخ الیزه»
و هی اصرار می کند
که من سقوط نخواهم کرد!
فردای آن روز
دوگل خواب ندیده است
اما
روی دیوارهای «شانزه لیزه »
نوشته است
رفیق !

آن ها نبودند!
ما که هستیم!

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

کارتون های نسل ما!

وقتی برای اولین بار یک تلویزیون رنگی 14 اینچ با مارک شهاب از تعاونی فرهنگیان، جاده های خاکی و کوچه های پر ازدحام شهر را طی کرد و خود را به داخل خانه ی ما کشید به یکباره همه ی رویاهایمان رنگی شد. این اتفاق آن چنان تحول بزرگی بود که کارتن جای تلویزیون بعد از حدود دوازده سال از« انقلاب رنگی تلویزیون! » با ذکر تاریخ خرید آن توسط دایی ام هنوز از بین نرفته بود!
پدرم آن زمان «اوشین» و «لینچان» را سیاه و سفید دیده بود و رنگی شنیده بود! و می خواست در خانه ی تازه نیمه ساخته ی خودمان! رنگی ببیند و رنگی تعریف کند! جالب آن که بعد از آن ماجرا پدرم فقط اخبارها را رنگی شنید و رنگی فهمید! و تمام سریال ها و فیلم ها را رنگی خوابید!
و درست پانزده سال بعد به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم بعد از آن ماجرا هم، فقط رنگی آرزو کردند. آن ها همیشه سیاه و سفید زندگی کردند!
کودکان هم نسل من مادرانی خوره ی روح نداشتند! که با مدارک پزشکی «برنامه ی خانواده» همه دکتر، مشاور و روانشناس شده باشند و به زمین و زمان گیر بدهند! ما جز اندکی سایه پدر کاملا زیر آفتاب آزادی بزرگ شدیم. مدارس در زمان ما دو شیفته و سه شیفته شده بود! گویا اجداد ما «تنظیم خانواده» پاس نکرده هیچ! سری پر سودا داشته اند. هفته های «شیفت بعد از ظهر» زیباترین هفته های کودکیمان بود! تا ساعت ده راحت می گرفتیم می خوابیدیم. اکثرا از صدای شلوغ شدن کوچه یا "که لکیت" فرش بیدار می شدم! مادرم حیاط را جارو کشیده و پشت دار قالی سنگر گرفته بود و چیزی حتما روی اجاق می جوشید یا نمی جوشید! اول از همه تلویزیون روشن می شد. مادرم از صدای تلویزیون می فهمید که باید برایمان صبحانه بیاورد. صورت نشسته چای شیرین می خوردیم و «کارتون» می دیدیم! چه روزهایی بود!
روزگار ما روزگار پلنگ صورتی، رابین هود، میکی ماوس، گوریل انگوری،معاون کلانتر،هاچ زنبور عسل و نیکو، حنا دختری در مزرعه، خانواده دکتر ارنست، بالتازار و زبل خان،جیمبو، سرندی پیتی و کونا ، ایکیوسان، مارکوپولو،با خانمان، بلفی و لی لی بیت، چوبین، پت پست چی، مورچه و مورچه خوار، پسر شجاع، واتو واتو، گالیور،پینوکیو، پت و مت، سندباد، آلیس، هاكلبرى فين، بینوایان، بل و سباستین، دهکده ی حیوانات، نل، بچه ها ى مدرسه آلپ، لوک خوش شانس، آقای سکسکه، هایدی، تام و جری، خاله ریزه و قاشق سحر آمیز، گربه سگ، وروجک و آقای نجار، کاپوت ومیگ میگ، ملوان زبل، یوگی و دوستان، تن تن، چاق و لاغر، دیوید کاپرفیلد، آن شرلی ، کارآگاه گجت ،بابا لنگ دراز، کماندار نوجوان، تویتی، بامزی، فوتبالیست ها و افسانه ی سه برادر بود که ما فقط دو برادر بودیم! بدون خواهر!

کمی که بزرگتر شدیم دوست داشتم فیلم کودک نگاه نکنم چون می خواستم بزرگ شوم! ولی همیشه شکست می خوردم!
اما الان دیگر تماشای کارتون برای هم نسلان من صفایی ندارد حتی شرک و هری پاتر پر فروش! مثل این که بزرگ شدیم!

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

به دختران "المپ" علیا و سفلا!

"هرا" شو
بر "زئوس"
یک دم بشوران!
بیا این بار دیگر خطر کن!
فکر خدایی "هادس"
از سر به در کن!
آفرودیته !
ای ایزدبانوی عشق
به "آتنا" و "متيس" بیاندیش
و با "هرمس" سفر کن!
"هستیا" ی باکره ی مظلوم!
خدا دیگر ندارد رحم با ما
برای قربانیان این بار
اما
"استیمفالید"
دوباره برگشته ست!
و تمام آفتاب را از ما گرفته ست
اجاق خانه! را پاییدن بس است
"دیمیتر" درد انسان را
چه خوب می فهمی
برخیز!!
ای بغ دختان شهرمن!
میترا! آناهیتا! آذر!
در آشپزخانه پوسیدید آخر؟!
در شهر میان کوه ها!
از نان و شراب!
دیگر خبری نیست
پس از منشور آخر
کسی دیگر همی! چیزی نپرسید
چرا من زن؟
دراین خانه؟
چرا با تو؟
چرا در پله ی پایین نشستم؟
وزان پس
صدای زن
فقط لالایی کودک
فقط بله
فقط چشم
ولی هر شب زنی
از فرط ترسش قصه می گفت
"شهرزاد" ما تنها کسی بود
برای آزادیش از پای ننشست!
برای کودکان کودکانش هم چنین بود
"ا.س.ف.ن.د.گ.ا.ن" میوه شیرینشان بود
در این جمع هم
زنانی
در " ه.ش.ت.م م.ا.ر.س"
به خوشه ی پروین رسیدند!

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

تلویزیون و نمایش فقر!

تلویزیون نگران است
به شدت هم نگران است
که مردم
تعرض می کنند!
به حرمت چراغ قرمز
به قداست خط عابر
و تاکیید می کند
که باز هم نگران است!
دستفروشان!
در مترو حقانی!
بازار تهران را تهدید می کنند!
اما سکوت می کند!
نه یک دقیقه
نه دو دقیقه
برای همیشه سکوت می کند
که زنی جوان
سی ساله
از روستای آلوز آغاج قروه
از شدت فقر
به آتش می کشد خود را
و تازه دامادی
در جنگلهای "مارغان" سردشت
و پسری بیست و چند ساله
در "پارک آبیدر"
با طنابی از تکه های پیرهن
حلق آویز می کنند خود را!
از هراس فقر!
و تلویزیون
به احترام آن ها
در بین اخبارش!
از بحران می گوید
بحران معنویت!
باران تگرگست
در کوچه های تاریک!
پیاده روهای تنگ!
اینجا برای انسان
جا بسی تنگ است! کاکو!
تلویزیون تبریک می گوید
باز هم یک سیمرغ دیگر
فیلم کودکی در فقر و بدبختی
در حال پا مال کردن خشتی
زنی گریان
بر دار قالیچه!
زیر پوشش بهزیستی
و بنیاد خیریه بازیچه!
حین نوشتن املا
دو بار پرسیدم
وخیم یعنی چه؟
معلم با نگاهش گفت
جنایت!
بیکاری و فحشا!
و در جوابم گفت
فقط بنویس! همین
حالا سر خط!
سر خط !
نه
زیر خط فقر
یا بالای خط شاید
نه
ته خط است یارو!
مرتیکه ی بز دل ته خط است!
تلویزیون درست می گوید
بهارهای شهر من زیباست!
مرز بین کوه و دشت بسیار هم زیباست!
مردی به جرم ت.ش.و.ی.ش ا.ذ.ه.ا.ن
سرکوب می گردد!
و آن یکی هم باز
علیه ا.م.ن.ی.ت م.ل.ی تهدید می گردد!
پای دلقکی هم در میان است
روی بشکه های ن.ف.ت!
خندان و شادان خرامان می رود آن جا
دو کاندیدا
بر سر قدرت
متهم می کنند هم را
که می دزدند از جیب این مردم!
و باز هم
چیزی نمی گوید
این تلیفیزیون!!!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دست ها باید که کاری بکنند!

سانتر می شود
قوس می گیرد
می چرخد و می چرخد
شکمش را نشانه رفته سری!
چاره ای نیست
جز چرخیدن و رفتن
آن گاه که اندیشه ی پا به توپ تزریق می شود!
اندیشه ی گل!
اندیشه ی ساختن یک فرصت گل
اندیشه ی ویران کردن یک دیوار دفاع
اندیشه ی لرزاندن یک تور شرف!
مدافعان که باز می مانند!
یک نفر مانده و حیثیت ما!
گرد می شود!
چشمان سه داور
و چشمان هزاران خودی و غیر خودی
روی صندلی ورزشگاه
پشت تصویر و صدا!
نگاه ها همه بر توپ
و توپ بی تفاوت
می چرخد و می چرخد
و سوت می زند!
دروازه بان مردد از ماندن و بیرون جستن!
دروازه بزرگ است
اما
تجربه ی تاریخ دفاع
می گوید که برو
فاصله نزدیک است و تو باید بپری
قبل گره خوردن اندیشه ی سر با توپ!
دست ها باید که کاری بکنند
اندیشه ی دستان تو
که باید بپری!

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

کودکان سرزمین من!

در عصر گوش پاک کن ها
در عصر سمعک های دیجیتال
ماشین تعقل ما
در یک باند فرکانسی
ترمز دستی را کشیده
و هندسفری در گوش
رپی بی معنی را مرور می کند
در عصر خلال دندان ها
در عصر مسواک های برقی
کسی به فکر گرسنگان بن بست های کوچه نیست!
و انسان واپسین!
زندگی را به سینما نباخت
و کودکان سرزمین من
طعمه ی بازی های رایانه ای
طعمه ی تلویزیون نشدند!
کودکان جدا مانده از زمان
از سینما
از رایانه
در کوچه های تنگ
در حاشیه های شهرها
گم شدند
هنوز پزشکان اینجا
به هیچ کودکی توصیه نکرده اند
نخور
ننوش
نبین
نخوان
اینجا دنیای روزه داری های اجباریست
روزه ی خوردن و نوشیدن
دیدن و خواندن
در فکر ماشین زمانید و اینجا
اهریمن طبیعت
مستند تاریخ انسان را
در بزرگ ترین سینمای جهان
به تصویر کشیده ست!

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

مناظره و رسوایی!

نکند شناسنامه ات مهر نخورد!
نکند چیزی بگویی به آقایان بر بخورد!
تلفن خانه
به بی سیم جنگ می ماند!
نخودا داخل صندوقا!
خشکسالی محصولا!
دیالکتیک هرزه علفا!
رسیدن به مرز فنا!
تا به کی باید بترسانی مرا!
تو را خطاب می کنم تو را!
شما!
مشهدی حاجی !
سید!
دکتر کربلایی!
کاندید می شوید
آمرانه
گلچین می کنید
و منصوب
در یک انشعاب جدید
برای مصلحت نظام
سر در یک سفره دارید و
آّب از آّب تکان نمی خورد!
رسواییتان دیگر چیست؟
تکلیف چیست؟
کردی دور صندوق برقصیم
عربی روی صندوق قر بدهیم
یا بریک صندوق را له و لورده کنیم!

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

امروز چندم خرداد است؟ رای می دهی؟

فرم را که پر می کنم
به یکباره گیج می زنم
87 بود یا 88؟
تابلوی بانک 88 را نشان می دهد
سرم را که پایین می گیرم
فرم را ندیده نگاهم را باز بر می گردانم
امروز چندم خرداد است؟
ببخشید آقا شعبه ی سی تیر؟
ممنون
اندکی فکر برای تبدیل تومان به ریال!
صفرها در بسته های سه تایی نظام می گیرند!
پول که به حروف تبدیل می شود
اثری از صفرهای بی ارزش نمی ماند!
1056000
یک میلیون و پنجاه و شش هزار ریال!
پول که به حرف می آید
صفرها مانند برگه های رای می شوند!
عین مردم
که باید باشند
ولی خوانده نمی شوند!
عین واو خواهر!
درست مثل واو "می خواهم"!
انتخابات که می شود
یکی رای هم مهم می شود!
مثل یک صفر!
ولی این صفرها با هزارها و میلیون ها و میلیاردها دسته بندی می شوند!
و وقتی که پول بی ارزش می شود
صفر بی ارزش می شود
انسان بی ارزش می شود
صندوق دار می پرسد
رای می دهی؟
من فقط تشکر می کنم!
از بانک که بیرون می زنم
دیگر مهم نیست امروز چندم خرداد است
و اضافی ترین صفر می شوم!
صفر اضافی ریال!
در حساب های تومانی!

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

تو مرا می خوانی

نه سرخ می شوم
نه آبی
نه زرد
سرخ بودم
آبی شدم
زرد خواهم شد!
بیدار بودم
به یکباره سکوت گم شد!
از کنج اتاق
نقطه ی تا شدن انجماد دیوار!
از لیلی پشتی! بلند شد
تا فرهاد تابلو!
آرام آرام
خود را بالا می کشید
نم زدگی دیوار را پیچید
چسبید به سقف
ارتفاع اتاق کم می شد
صندلی
میز
مانیتور
کیس
گوشی
یازده
دو صفر
و دست نوشته های ساموئل بکت
بلند می شود
هی هی ! دختر!
این جا در خلائی ناب همه چیز می چرخد
و چایی مادر از استکان جدا می شود
تو مرا می خوانی
بفرما
چایی!
من محصول آرامش همین معجونم!
نوشیدن اندیشه!
گوارای وجود!
به سلامتی تو نازی
شما!
به سلامتی تو که شمایی!
من همانجام
بالای سرت
چسپیده به سقف
مصلوب
اما نه مسیح
تو مرا می خوانی
اندیشه ی مصلوب به سقف!
و تو آرام می خوابی
و تو نیز به سقف می چسپی!
دنیا وارونه که می شود!
همه مصلوب!
همه چرخان!
و من و تو
آزاد
به قید وثیقه ی زمان
تو مرا می خوانی
و من عروج می کنم
به تو
به آفتاب
و من نه سرخ می شوم
نه آبی
آرام آرام
بالاتر که می روم
زرد می شوم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به مادرم می گفتم که دیگر فرش نبافد
یادم باشد که دیگر جوراب هایم را خودم بشویم
حتما یک پارچه ی سیاه دور دستم ببندم
تا هر بار که آب بینیم را پاک می کردم
به مادرم بگویم اینقدر نشور و نساب واریس می گیری!
اینقدر نباف آسم می گیری!
یادم باشد که تکه های خانه سازیم را که دوستم دزدیده بود به او ببخشم
بی خیال مسموم شدن
تمام تخم مرغ های پخته ی نوروز را
یکجا قورت می دهم
یادم باشد ...
یادم باشد ........
چه خیالی
چه خیالی
ما فقط بزرگ شدیم !
همین

صدای خواب ما

در خلوت شب های خنک بالکن اتاق
صدای رد نشدن یک ماشین بر فراز پل حافظ
و صدای خاموش ژنراتور برق مخابرات کوچه ی سیمی
و صدای ناشنیده ی هزاران زن و مرد
که به خواب عمیق پس از عشقبازی رفته اند
و صدای دخترکی که از زیر پتو آن سو تر نمی رود
در شهر سرم می پیچد
در آسمان خاکستری شهر
ستاره ها زیر ابری از آه دفن شده اند
در یک قبر وارونه!
این آه های بی صدا را هیچ گوشی نشنیده
و دهان های همیشه باز این آه ها را کسی ندیده!
و تعفنشان را کسی نبوییده
و کسی بر سرشان دستی نکشیده
آخ
صدای سنت می آید
و وز وز مدرنیته
و سکوت پسا پسا پست مدرنیسم!
و صدای برخورد این همه
ابری از آه را به قبرستان آسمان
به این خاکستری بی کران
عروج می دهد
گرسنگان بی صدا خوابیده اند!
خوابی بی صدا بعد از یک خیانت بزرگ!
خرو پف مغزها را می شنوی؟؟؟
و رئیس جمهور گوش هایش کیپ شده است!
صدای شعار می آید
عکس های روی دیوارها را باز هم باران شب پیش با خود نبرده است!
آخ باران!
عکس ها دهن باز می کنند!
مگر چیزی برای بلعیدن باقی مانده است؟!
بلند بلند سخن می گویند
این از عوارض کهنسالی است!
ذهن پیر ، گوش هاشان را هم کر کرده است!
صدای کلنگ های افتتاح
در گوشم می پیچد!
و صدای ماشین کارخانه های ساخته نشده روی همین عکس ها چسپیده!
صدای قیچی سانسور
صدای رنگ سبزو سفید ماشین هایشان!
صدای مردمی که دوباره باز
فریب می خورند
آخ باران!
تو هم صدای شر شر نفت می دهی!
آرام باش دولتمرد آرام باش
چیزی نگفته ایم به تو بر بخورد!
شعارهای تو
باز هم
کار خود را کرده و
بار خود را بسته ای!
گوش کن
این خش خش برگه های رای مردم من است به نفع تو!
و صدای حماقت می آید در باد!
تبریک!
تبریک!
تو دوباره انتخاب شدی
و این "ابتدای ویرانیست"!
صدای دود
صدای تزریق
صدای چز و چز
صدای کز و کز
و تو کار آفریدی!
کار!
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای مرگ می آید
مرده شور خانه ها
که سهامشان هم مال نیست
کارشان بالا گرفته
صدای گریه های زمین های خشک
و بغض نترکیده ی دریاهای دور
یک مشت نگاه به آسمان می پاشم
یک خروار واژه به صورتم می خورد
واژه های خاکستری
واژه های عصیان
واژه های ستم دیده
واژه های تو
واژه های من
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای ما می آید
صدای خواب ما
صدای درد های فروخفته ی ما !

پول و ژنتیک

23:17
بیست و سه و هفده دقیقه!
در صداقت زمان ثانیه ها مخفی شده اند
ثانیه ها را دست کم نگیرید
در یکی از همین ثانیه ها
پول و ژنتیک
دلار و کرومزوم
انسانی را از انسانی دور می کنند
آری انسانی در انتهای کوچه سرش را زیر که نه
بالا گرفته است
و با غرور راهش را کج می کند
آری
انسانی از انسانی دور می شود
دور دور
آن جا که گربه ای
با چشمان گیرایش
مرا به تماشا نشسته است

آغاز خلقت انسان

و اسپرم ها بودند و بودند
و خواهند ماند 
تا روح گرگ ها در میان صخره ها می لولد
اولین باران که بارید 
آفتاب هم فرو ریخت 
گرگ ها در هم آمیختند
و این آغاز خلقت انسان بود 
این گرگ معصوم درنده

فراموشی بزرگ

یکی می گفت  که کاپیتان بزرگ! 
پسورد کامپیوترش را فراموش کرده
و دنیا به پیش می تازد 
بدون ناخدا 
بدون کشتی
بدون دریا

ای کاش

و کاش خدایی می بود
که رنج های مرد آرمیده در شناسنامه ی سنگی را خوب می فهمید
سال ها مردی جاده های منتهی به قبرستان را هر روز می پایید 
با دست های قفل کرده در پشت کمر
و نگاهی افتاده به جاده
تا که گور زنش را که گم کرد بود بیابد 
کاش می بود
که رنج های مرد خمیده پشت را
که ناسزا می گفت به هر آن چه از پایین تا به بالا بود
خوب می فهمید
مرده ای که به دنبال تکه ای زمین خالی می گشت تا آرام آرام بمیرد!

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

سارا!

ابری زمخت و خشن بر پیکره ی آسمان بی انتها خدایی می کرد و مثل پدری که خسته از زندگی به دخترانش لبخندی کوچک ارزانی می کند نم نمک باران را به شهر می پاشاند. آیدین در بالکن خوابگاه دانشجویی آخرین روزهای تحصیلش را می گذراند. صدای ریزش باران مانند موسیقی بتهوون اوج و نشیب می گرفت و انعکاسش به در و دیوار و پنجره های شهر می خورد و در صدای تلویزیون های شهر که همه چیز را از آدم ها گرفته بود گم می شد. صدای احتیاط ماشین ها به هنگام عبور از پل حافظ به گوش می رسید. جوانکی موتور سیکلتش را در ابتدای کوچه ی سیمی کنار جدول پارک می کند. با عجله آخرین پیتزای خود را بر می دارد و به زیر سایه بان مجتمع مسکونی می جهد. کاغذ کوچک خیسی را از جیب بارانی اش بیرون می کشد و بعد از یک نیم نگاه مچاله اش می کند. طبقه ی سوم خانم پلیکیان. به چراغ روشن طبقه ی سوم خیره می شود. پیرزن در را باز می کند. جوانک سرش را پایین می گیرد و با صدایی لرزان می گوید قابل ندارد خانم! و با یک دست بسته را می دهد و با دست دیگر پولش را در جیبش می گذارد. آیدین از دور به پیک موتوری نگاه می کند و با خود می گوید پنج سال تمام. پنج سال تمام گذشت. یعنی ارزشش را داشت؟ یاد جمله ی استاد درس ماشین های الکتریکی اش افتاد تا چی به چی بیارزد؟ سیگاری می گیراند و دکمه ی ضبط را فشار می دهد. پک عمیقی می کشد و دودش را در سینه حبس می کند و با نوار هم صدا می شود. این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است ... میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم ... و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم و بدانم و بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند ...
سرما از نوک انگشتان پایش داشت کم کم خود را بالا می¬کشید. خسرو قلیان را چاق کرده بود و آمد کنار آیدین نشست
- کارت درسته
خسرو صورتش را به نحو جذابی در هم کشید و گفت کوچیکتم آیدین، دیگه آخراشه. دیشب آخرین مشروب رو خوردیم و این هم آخرین قلیون. بی خیال این سیگار لامسب. قلیونو بچسب. نفست رو باز می کنه!
کامران و امیر وعده ی غذای آخر شب که اختراع خوابگاه بود را صرف می کردند. امیر گفت گشنه تون نیست؟
کامران هم داشت مثل همیشه چای داغ را به جای نوشیدنی سرد وسط غذا هورت می کشید.
صدای جیک گوشی درآمد. "ok merc" کوتاه بود. آیدین گوشی را مردد سرجایش گذاشت و دوباره برداشت و نوشت "Dar baran arameshi hast ke ... " و باز سرجایش گذاشت. به خسرو گفت پنج سال گذشت پنج سال! پیک موتوری هم شده بودیم الان موفق تر بودیم. درس تمام شده، سربازی نرفتیم، بی خیال ادامه تحصیل هم که شدیم. این هم از بازار کار. خسرو گفت قلیونت رو بکش آیدین تو که وضعت از همه ی ما بهتره درست تموم شده و حداقل تجربه ی کاری کوتاه مدت هم داری. آیدین گفت اگه برگردم خونه گیر سه پیچ بدن که چرا ادامه تحصیل نمی دی؟ چرا زن نمی گیری؟ و ... چه واکنشی نشون بدم! خسرو سکوت کرد و آیدین در این فکر بود که چطور پدر و مادرش را راضی کند که از ایران برود. چطور هزینه ی رفتن به فرانسه را تامین کند. باید کلاس زبان هم می رفت. مشکل سربازیش هم تازه شروع شده بود. باید چکار می کرد؟ کسل شده بود و حتی حوصله نداشت خودش را کش بیاورد تا سیگار دیگری بگیراند. هوا سرد شده بود و به یکباره از جا بلند شد و به داخل اتاق آمد. به تلفنی فکر می کرد که 5 سال پیش او را از خواب بیدار کرده بود. کد 1258. کدر رشته ی قبولی دانشگاه. چقدر خوشحال شده بود. خنده اش گرفته بود. برای بقیه ی هم اتاقی هایش که تعریف کرد به یکباره زدند زیر خنده. واقعا در خواندن هم مثل همه چیز این مملکت خنده دار شده بود. آیدین گفت تو دبیرستان وقتی اسم استاد رو می شنیدیم چه ابهتی داشت این کلمه! جنبش دانشجویی! جنبش دختر بازی! انجمن دانشجویی!...
خسرو گفت فقط اردوها و بیرون رفتناش برامون موند! کامران گفت اگه زابل قبول می شدیم چی! امیر مدادش را بین کتابش گذاشت و گفت البته جو بچه های خودمون خوب بود. کامران گفت تیم خفنی بودیم. راستی عکس های سفر سمنانمون رو زدیم روDVD؟
کامران خنده کنان از جا پرید و کنار تخت فرود آمد و گفت آیدین بیاییم تا شلوغ نشده امضا بگیریم؟! نویسنده ی بزرگی می شی. سیگاری گیراند و با خسرو زدند زیر خنده. امیر مثل همیشه مشغول تمیز کردن اتاق بود. دو روز اگر نمی بود اتاق به گند کشیده می شد.
آیدین مشغول نوشتن داستان کوتاه آخرش بود. آخرین داستان دوران دانشجویی.روی تخت دراز کشید و باز مثل دود کش دود می کرد و در فکر بود که از کجا شروع کند. صدای پرویز پرستویی در اتاق پیچیده بود. بگذار دلت بگویت و دستت بنویسد ...
کامران در بالکن از سرما، زیر پتو هم جمع شده بود و با دوست دخترش حرف می زد. آیدین با خودش گفت روزی سه ساعت با هم هستن شب ها هم دست بردار نیستن. خنده داره!
ولی خنده دار نبود چون خودش زمانی به یک عشق یک طرفه در خواب هم فکر می کرد. آنقدر سارا سارا کرده بود و جواب نگرفته بود که بعد از 5 سال هم داستان هایش هنوز جا برای خنده های بچه های خوابگاه داشت!
شب آرامی بود. در مدت 5 سال همیشه اتاقشان پاتوق بود. چه شب هایی که تا صبح بی دل، شلم، حکم، بولوف، هفت خبیث و ... بازی نمی¬ کردند. چایی، سیگار، پاسور. چه شب هایی که تا صبح با هم کتاب نمی خواندند. در هر زمینه ای صاحب نظر داشتند. از سقراط تا سارتر، مدرنیته و پسامدرنیسم. نیچه ، هگل ، مارکس و هایدیگر از تحلیل های بچه ها در قبر به خود می لرزیدند. هر آن چه از کافکا، کامو ، مارکز و بالزاک می گفتند به ذهن خود نویسنده ها هم نمی رسید! تاریخ ایران که خوراک بچه ها بود. در اتفاقات انفجار بزرگ تا سومر اندکی با هم اختلاف نظر داشتند! بعد از سومر هم که اختیار دارید! همگی از نیما، سید علی صالحی، محمد علی بهمنی، فروغ و شاملو گذر کرده بودند و در وادی شعر شیرکو، مارگوت بیگل، لورکا و شعر آمریکای لاتین غوطه می خوردند! در حوزه ی روانشناسی فروید و لاکان هم دستی بر آتش داشتند. با این که در جامعه شناسی هم خبره زیاد داشتند اما از در جامعه شناسی وارد نمی شدند. گذر از دین به ماتریالیسم برای همه به آسانی گذر از در ورودی خوابگاه شده بود. نشریه ی دانشجویی و فعالیت فرادانشجویی که آخرش بود! 209 و 305 زندان اوین اسم آشنایی بود. بعضی شب ها تا صبح خاطره ی بچه های اوین تعریف می شد و داستان های برخورد پدر و مادرهای دوستانشان با آن ها ... زندان بان تا می توانی کتکش بزن ...
از این میان کسانی که هزینه داده بودند هنوز بر سر مرام خود بودند و آنان که هزینه نداده بودند جبهه می گرفتند. صحبت ها ادامه می یافت فلسفه، ادبیات، تاریخ و دست آخر برقی می شد اما همه چیز در نهایت به زن ختم می شد. به مبحث شیرین دوست دختر دوست پسر! به بچه های دانشگاه!
آیدین داشت به روزهای دربند و داراباد فکر می کرد. به پرزنتشان به مارکسیسم! به کوهنوردی های توچال و کلکچال به اردوی چیتگر و کردان! به رقص کردی بچه ها! روزهای قشنگی بود و بی بازگشت!
انتخابات نزدیک شده بود. در طول چند شب بحث و مذاکره همه ی گزینه ها حذف حذف شده بود. تحریم انتخابات تایید شد. ولی همه می دانستند که احتمال رای آوردن کسانی بیشتر است که یا سیب زمینی رایگان توزیع می کنند و یا گشت ارشاد را بر می چینند. فدرالیسم در ایران، آزادی مطبوعات و لغو سانسور کتاب برای توده ها شعار خوبی نبود.
همه خوابیده بودند و آیدین باز می نوشت. کامران روی گوشی اش خوابش برده بود. خودش یکبار گفته بود که دوست دخترش نیم ساعت در همین حالت صدایش کرده بود تا بیدار شده بود. خسرو در خواب سرش را می خاراند و بیدار می شود کتاب دو قرن سکوت را می¬بندد و کنار بالشش می گذارد و دوباره می خوابد. امشب همه بدون مسواک زدن خوابیده بودند. مسواک جزئی از کارهای اصلی خوابگاه بود چون همه می ترسیدند که خانواده از زردی دندان هایشان به سیگاری بودنشان پی ببرند.
ساعت از سه نصف شب گذشته بود و آیدین داشت دوباره می نوشت. سیگار آخرش را هم روشن کرد. با خودش گفت تا صبح چکار کنم! از وقتی عوارض ترامادول را هم شنیده بود از ترامادول متنفر شده بود. ترامادول یگانه منجی شب های امتحان. آن دسر سیگار! ...
به اولین روز آمدن به دانشگاهش فکر می کرد. برای دومین بار بود که به این شهر پانزده میلیون نفری قدم گذاشته بود. پدرش به او توصیه کرده بود که بین راه که اتوبوس توقف داشت پلاک ماشین ها را فراموش نکند و حتما در ترمینال غرب یک سری به توالت بزند و به راننده هایی که برای شکار مسافر هجوم می آوردند توجهی نکند و راه خودش را در پیش بگیرد. درس هایش را حتما بخواند و کاری به سیاست نداشته باشد. اساتیدش را مثل پدر خود بداند و بحث مذهبی راه نیاندازد. مادرش هم موقع خروج از در خانه مقداری پول در جیب او گذاشته بود که با این که آیدین به این کارش خندیده بود و تاکیید کرده بود که عابر بانکش هم به اندازه ی کافی پول دارد اما مادرش با صدایی دورگه گفته بود پول تو غربت از پدر و مادر آدم هم مهم تره! مادر لباس کردی اش را اندکی جمع و جور کرده بود و با پاشیدن کاسه ای آب خیال خود را از سلامتی مسافر همیشگی خانه که قبل از آن هم هفت سال از خانه دور بوده است راحت کرد.
تهران آنقدر ترسناک نبود که پدر می گفت. تهران برای پدر قبل از معلم شدن محل کارگری بوده و برای پدر او هم همین طور. پدر بزرگ دوست داشت که تمام پول و دارایی اش را جمع کند و در عرض یک هفته در تهران خرج کند و خوش بگذراند تا عقده های دوره ی کارگریش خالی بشود و مشکل تضاد طبقاتی را برای همیشه در ذهنش خاتمه دهد. اما بار آخر که برای شیمی درمانی به تهران آمد دیگر باز نگشت و رفت که مشکل تضاد طبقاتی را در آسمان ها حل کند.
اتوبوس های برقی امام حسین، مترو تهران، خیابان های عریض و پر از ازدحام و مردمی که تا بیشتر می رفتی شلوارهایشان تنگ تر، آستین هایشان کوتاه تر و موهایشان بلندتر می شد. اغلب آدرس که می پرسیدی همه می گفتند شرمنده بچه ی این منطقه نیستم! آن روزها چیز زیادی از مدرنیسم سرم نمی شد. مدرنیسم نوار ویدئویی اقواممان بود که دزدکی پتوپیچ از خانه ای به خانه ای منتقل می شد. مدرنیسم عکس سیبل جان و ابرو گاندش بود و سواحل آنتالیا! ساختمان های بلند حس حقارت را در یک جوان 18 ساله بر می انگیخت. تنفس هوای آلوده ی پایتخت را افتخار می دانست و با کیف دستی پر از زیرپیرهن و شورت در یک دست و یک عدد پتو که بالشی به زور در آن چپانده شده بود در دست دیگر، آمده بود که به رویاهای پدرش برسد. رویاهایی که شاید پدر سال ها پیش با دیدن اولین مهندسان خارجی در روستایش به ذهنش خطور کرده است. یک خیابان دراز پر از مبل، یک خیابان دراز پر از وسایل صوتی تصویری و یک خیابان دراز پر از قفل که زبان مرا بند آورده بود.
امروز بعد از پنج سال که فکر می کنم پنج نفر اولی را که در دانشگاه دیدم هنوز جز ده نفر دوست صمیمی من هستند و من مطمئنم آن روز بسیار خوش شانس بوده ام که در میان انبوده بچه های گرفته و بی مسئولیت و عقده ای رشته های فنی من افتخار آشنایی با کسانی را پیدا کردم که در سخت ترین شرایط روحی و در تنهاترین روزهای دانشجویی که پاتوقمان سینما، تئاتر شهر، پارک دانشجو و بالکن خوابگاه بود همراهم بودند. با آن ها در کوچه پس کوچه های این شهر گستاخانه با صدای بلند آواز خوانده ام! و در پارک هایش با هیکل های گنده مان سرسره بازی و تاب بازی کرده ایم تا که این نسل سوخته که جشن تولد نداشت و سن و سالش یادش رفته بود بچگی های خود را در همان پارک ها جا بگذارد.
در همان ابتدا مظاهر تمدن برای یک شبه خوشبخت شدن بر ما ظاهر گشت. یک شرکت هرمی! نت ورک مارکتینگ! بر ما نازل شد و اندکی پول با واحد دلار از جیب هایمان پر کشید تا دوستانمان با آن فان بگیرند! اما افتخار حضورهای بیشتر با وجود پرزنت¬های مکرر بر ما نائل نشد!
و اما عاشق شدنت چه بود آیدین! دختری که در کلاس فیزیک یک در ردیف اول می نشست با کوله ای قرمز با مارک Aowung یا اسمی شبیه این!، کفش های سبز رنگی که هر از چند گاهی با همدیگر صحبتی کوتاه داشتند و چشم هایی سیاه که هر لحظه با گوشه ی چشم کلاس را می پایید .سارا! استاد که سرش به کار خود بود و رو به تخته انگار داشت داستانی جنایی را به زبان اعداد تفسیر می کرد ناگهان برگشت و گچ را ماهرانه به داخل جاگچی پرتاب کرد و با یک ترفند سیاسی خاضعانه اذعان کرد که بلد نیستم! و همه چیز را همگان دانند. ناگهان آیدین به یاد سخنان پدرش افتاد که مهر استاد به ز مهر پدر. اما پدر سر کلاس نبود که از این استادان کرام به فیض برسد. و من خندیدم و سارا خندید و من خندیدم و سارا تا 5 سال بعد نخندید! و این خنده آغاز تاریخ جنون بود. روزی که عقده ها سرباز می کنند و مانند کوهی آتش فشانی بیرون می ریزند و تو چه می دانی عقده چیست. عقده هزار بار از آتش فشان خطرناکتر است.
به این جا که رسید آیدین در فکر فرو رفت
ساعت 5:30 دقیقه بود. بدون سیگار! می خواست اندکی آرام بگیرد. ناخودآگاه در یخچال را باز کرد یخچال خالی بود. یک بسته سیر چینی گوشه ی یخچال جا خوش کرده بود. و مقداری زردچوبه روی در پاشیده شده بود . یک پنیر نصفه نیمه آن بالا چشمک می زد. نه گشنه بود و نه تشنه! اندکی آب به خاطر خالی نبودن عریض نوشید و به بالکن رفت تا باز با صدای شاملو بنشیند و به شهر که زیر باران خوابیده بود بیاندیشد. شهری با پانزده میلیون نفر انسان خفته! فرصتی که همیشه دست نمی دهد. در کنار کامران دراز کشید. شاملو داشت می خواند.
فرصت زیادی را به دشمن خویی از دست داده ایم
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم.

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود

باید به همه می گفتم
که بعضی وقت ها
نه از هیچ کس متنفرم
و نه کسی را دوست دارم
هیچ چیز شما مرا دیوانه نمی کند
و دیگر هیچ چیزتان مرا به وجد نمی آورد
دیگر در میان شما نیستم
همین جیب های پر از تخمه برای من کافیست
رو به روی شما
درست رو در روی شما
به طنابی آویزانم و حیران
معلق در هوا
ساکت و آرام
و گاه خنده کنان به شما می نگرم
و پوست تخمه هایم را در هوا پرت می کنم
تا شاید کسی از وسواس خانه اش
سرگرم جمع کردن آن
فلسفه ی زندگیش کامل بشود
تا خداگونه به او ریش ریش بخندم
باید به همه می گفتم
که در آن شب سرد
که مست بودم و آرام
خدا را در بالکن خانه
در حال سقوط دیده ام
و صدایش را شنیده ام
باورم نمی شد
و می دانستم کسی باورش نمی شود
اما باز به همه می گفتم
باید به همه می گفتم
که خدا مرد
و بعد از مرگ او
آسمان چقدر با ما رو راست بود
و نمی دانستم که بعد از این سقوط
خود نیز در این دنیای بی صاحب
سقوط خواهم کرد
من سقوط کردم
چون توان پیوندم نبود
یا شاید که سقوطی خودخواسته بود
پرشی آزاد
معلق بین زمین و آسمان
دیگر نه زمین ازان من بود و نه آسمان
آسمان ازان فرزندان ناتنی خدا
زمین ازان فرزندان یعقوب
و شب بود و شب
همه چیز می چرخید
سرم گیج می رفت
انگار من نیز ناخواسته می چرخیدم
رصد شدم
هزار هزار هزار ...
کلی هزار سال نوری
این طرف تر از من
آن طرف تر از مادرم
و کلی هزار سال بیشتر از پدرم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
و سیاه بود و سیاه
سرد بود و سرد
و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود
باید که می رفتم
مرا ببخشایید
که دیگر در میان شما نیستم
آخر دیگر ازان گفتمان هایتان نبودم
ازان زمانتان نبودم
و سخنی تازه می خواستم
روزنه ای دیگر
و کورسویی از خورشیدی دیگر
و خورشیدی دیگر

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

افسوس املای ما انشای ما هم بود

و معلم پشت به تخته رو به ماها سرد و خشک، املا تلاوت کرد
مدادهامان را تراشیدیم
و نوشتیم و نوشتیم
با ترس و لرزی سخت گاه پاک می کردیم
از نو دوباره
آغاز می کردیم این سر به راهی را
اما انگارعصیان ما را پاکنی دیگر بباید شست

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

پيوند مقدس!

نمي توانست ديگر فضاي سنگين و پر فشار خانه را تحمل كند. اندك نيرويي به بدن كرخت و سستش وارد كرد و روي تخت نيم خيز شد. ناي بلند شدن نداشت. ديگر روزها با هم فرقي نداشتند. وقتي كه مجري بدون اراده روياها و قوانين بدون منطق ديگران مي شوي به يكباره يك روز از كوره در مي روي و در جهت خلاف دستور ر‍ژه مي روي! در هر صورت جز يك موجود مسخ شده ي بي اختيار چيزي نيستي!!!
درد كوچكي از درونش زبانه كشيد و به يكباره از تخت بيرون پريد و جلوي آينه ايستاد. با ديدن موهاي سفيدش كه احساس مي كرد هر روز بيشتر مي شوند به ياد حرف هاي ديشب مادرش افتاد.
"درساتم كه دارن تموم مي شن پس كي مي خواي شوهر كني دختر؟"
كلافه شده بود دوست داشت يكي به او ترحم مي كرد. با خودش گفت ازدواج نكردن يك دختر درد بزرگي نيست اما!!! ... اما به يكباره مثل آن كه خودش هم از اين جملات خسته شده باشد جمله را ناتمام در ذهنش به پايان رساند.
طوري كه انگار قصد رفتن به جاي مهمي را داشته باشد به ساعت نگاه مي كند و با سرعت داخل كيفش را زير و رو مي كند و تمامي وسايل آرايشش را در ميان دستمال كاغذي هاي مچاله شده،‌ جزوه هاي خوانده نشده،‌ خودكارهايي كه هر كدام از يك طرف دستانش را نشانه گرفته بودند،‌كاغذهاي يادداشتش كه جمله هاي دلخوشكنك مجله موفقيت هر روز روي يكي از آن ها درج مي شود و در گلوي كيف گير مي كند و هيچ وقت بيرون نمي آيد! بيرون مي آورد و روي ميز توالت ريخت و شروع كرد به حرص خوردن. يعني مي شه من يه روز دماغمو عمل كنم! چرا پرزاي صورتم اينقد زياده! پوستم تيره شده! كنار چشمام چروك افتاده،‌ ... اه هر روز بيشتر چاق ميشم! و صورتم لاغر تر مي شه ...
چند دقيقه بعد عروسكي رنگي مانند فاحشه هاي فرانسوي از در بيرون رفت انگار كه از زندان گريخته باشد. سرش را بالا گرفت. كوله اش را يك طرفه روي شانه هايش كه كم كم خم شده بودند انداخت. به خاطر اين كه قوز شانه هايش مشخص نشود سعي كرد كمي سيختر را برود. از داخل شيشه هاي بانك سر خيابان خودش را پاييد. چقدر دوست داشت قدش كمكي بلندتر بود.
هندسفريش را گوش كرد و ترانه اي ملايم را انتخاب كرد. صدايش را پايين آورد تا هوشياريش را كامل از دست ندهد. به ورودي پارك لاله كه رسيد راهش را كج كرد تا از پاتوق دوست پسر قديميش فاصله بگيرد. با خودش گفت اگر آنقدر در موردش كوتاهي نمي كردم به جاي آن دخترك دهاتي امروز من زنش بودم. روي صندلي سبز رنگي كه بلندگوهاي پارك دقيقا بالاي آن نصب شده بودند نشست. دوست داشت روي صندلي دراز بكشد اما امكانش نبود. جاي خلوتي نبود. هر چند وقت يكبار به اطرافش نگاه مي كرد تا ببيند كه مثل گذشته توجه پسران جوان پارك را به خودش جلب مي كند يا نه؟ چند پسر جوان بدون توجه به او از كنارش گذشتند. با خودش گفت واي من چقدر دوست دارم يك شوهر چهل ساله داشته باشم!
بلندگوي بالاي سرش آهنگ باران عشق را پخش مي كرد . سرش را روي زانوانش خم كرد و به فكر فرو رفت . خاطرات تمامي پسرانيكه با آن ها دوست شده بود به يكباره از ذهنش گذشت! سرش را بالا گرفت . دستانش را دور هم جمع كرد به صندلي تكيه داد و پاهايش را تا جايي كه مي توانست كشيد. نفس عميقي كشيد و به يكباره جمع شد و مستقيم رو به رو را نگاه كرد. زني با دخترش بازي مي كرد. نگاهش را از دخترك برگرداند و زل زد به مادرش. تقريبا هم سن و سالش بود. با خودش گفت مردم چقدر زود ازدواج مي كنند. طوري كه انگار دارد به خودش دروغ مي گويد گفت من هيچ وقت دوست نداشتم جاي كسي باشم!
به يكباره از صندلي جدا شد فرداي آن رو امتحان داشت. بايد خيلي زود به خانه مي رفت. اما انگار عجله اي به اين كار نداشت. با خودش گفت تا كي؟ تا كي بايد هر روز بريم دانشگاه روز درس شب درس! ازدواج كه نتونستيم بكنيم!! مرده شور هر چي مرده! .... . با خودش گفت به رامين زنگ بزنم شايد دلش سوخت اومد بريم بيرون تا كمكي دلم وا شه! اما پشيمان شد ديگر اميدي به رامين نبود. او هيچ چيز را جدي نمي گرفت و آنقدر دوست د ختر داشت كه ديگر جايي براي او نبود. بطري آب خالي جلوي پايش را با لگد به سمت گلخانه پارك پرت كرد. دست در جيب شروع به شمردن سنگ فرش هاي آجري رنگ زير پايش كرد. دوست داشت بدون اين كه پايش روي سنگفرش هاي زرد رنگ بيافتد يك در ميان سنگفرش هاي آجري رنگ را پي بگيرد تا به آن طرف پارك برسد. چند متري بيشتر نرفته بود كه از اين بازي بي هدف هم بدش آمد. خيابان شانزده آذر را بي آن كه بداند سپري كرد. جلو ويترين اولين كتاب فروشي ناخودآگاه ايستاد. به كتاب ها كه نگاه مي كرد ياد منوچهر افتاد. انگار كه ياد خاطره اي تلخ افتاده باشد به يكباره از ويترين چشم برداشت. تقاطع خيابان انقلاب را به سمت خانه پيچيد . بازهم ولگردهاي خيابان! هوا داشت كم كم تاريك مي شد. بايد هر چه زودتر به خانه مي رسيد. و گر نه باز مورد باز خواست قرار مي گرفت. با خودش گفت نكند امشب باز مهمان داشته باشيم! حوصله ي هيچ كس را ندارم!
چند بار اين جمله را با خودش تكرار كرد. به خانه كه نزديك شد. با ديدن خانواده ي عمه اش دم دار يادش افتاد كه آن شب قرار بوده مهمان داشته باشند! با خنده اي كه به شكلي زيبا كارگرداني شده بود جلو رفت و گفت عمه جان خوش اومديد بفرماييد تو. چقدر خوب شد كه زود رسيدم!
ناگهان يكه خورد!
سعيد!
با صداي بريده بريده گفت سعيد كي برگشتي؟
عمه اش گفت بريم دخترم دير وقته كلي كار داريم!
دهانش را به گوشش نزديك كرد و گفت سعيد برگشته تا با يك دختر ايراني از خودمون ازدواج كنه!
دخترك شوكه شد. باورش نمي شد. وسط حرف پريد و گفت
عمه جان! آقا سعيد! ... بفرمايين دم در بده!
با خودش گفت سعيد مي تونه من رو خوشبخت كنه. واي سعيد باورم نميشه!
همه داخل شدند لنگه هاي در محكم به هم چفت شدند اما پيوند آن ها هيچ گاه به هم چفت نشد!

نعمت كم شنوايي

دقت بيشتري لازم است
امشب بايد گوش دادني ها را بيشتر بشنوم
صداي كودكي حسين پناهي
صداي روشن شدن كبريت
صداي غلت خوردن دوستم كه بي خيال مي پيچد به خود در خواب
چزو چز سوختن تنباكوي سيگار
و دمپايي اي كه زير پاي همسايه اتاق بغليم خواب موزاييك ها را به هم زده است.
چرخدنده هاي ساعت بي خيال اتاقم
صداي غمگين چوب هاي قهوه اي ديوار در صداي يخچال گم شده است
كاش صداي مردگان را مي شنيدم
كاش هميشه تالاپ تولوپ قلبم را مي شنيدم تا هر لحظه از زنده بودنم آگاه باشم
كاش صداي كودكيم در بلوغ دمع نمي شد
چرا گوش هايم بين اين همه صدا فقط صداي موتور ماشين ها را درك مي كند.
صداي مادرم را نمي توان روي كاغذ تشريح كنم آخر صداي مادرم سفيد است! نه سفيد نيست! بي رنگ بي رنگ است!
صداي پدرم كلمه نمي شود.
كهولت سن بين نت هاي موسيقي گاه خشن كلامش فاصله انداخته است.
دو – ر – مي – فا – سل – لا – سي و ...
صداي كشيدن حروف زغالي روي كاغذ
و صداي پاك كردن پاك كن
چرا پاكي ها صدا نمي دهند؟
شايد به احترام پاكي سكوت كرده اند!
ولي انگار گاه پليدي ها هم صدا نمي دهند!
شايد كه به كمين پاكي ها نشسته اند!
چند نفس عميق
حروف چين روزنامه فردا آخرين آخ ساعت كارش را كش مي آورد
صداي چپ كردن راننده ي كاميون در گردنه ماموخ خواب را از چشمانم دور مي كند
ساعت طبيعي حميد خانم نماز شب را اعلام مي كند
جوانك مست بطري مشروبش را از پنجره پرت مي كند و عربده اي مي كشد
تق تق! دخترك با دوست پسرش دروغ! چت مي كنند
گوشي روي ويبره ست. زني به شوهرش خيانت مي كند
آي واي آي واي ! يكي تزريق كرد! بيضه هايش كبود شده اند!
محدوديت شنوايي گاه لطف طبيعت است!!!

سلام عروسك عزيز

سلام عروسك عزيز
عروسك بي جان،‌عروسك بي انديشه،‌عروسك بي درد، عروسك بي مسئوليت
امروز كه قلم به دست گرفته ام و برايت نامه مي نويسم به خاطر آن است كه من نيز چون تو زماني عروسك بوده ام. يك عروسك بي جان،‌بي انديشه،‌بي درد و بي مسئوليت در دنياي عروسك ها.
عروسكي معلق بين دنياي عروسكي و دنياي آدم ها. بين دنياي مجازي و دنياي حقيقي. عروسكي تنها سرگردان و بي انديشه با درد جدا ماندن از دنياي عروسكي! و اين درد بود كه مرا به انديشيدن وا داشت. انديشيدني اجباري براي پيدا كردن راهي براي بازگشت به دنياي عروسكي. انديشيدن باعث شد به مسئوليتي كه در برابر خويشتن داشتم پي ببرم و عروسك د نياي آدم ها را برگزيد. اما هنوز تنها بود،‌ آدمكي ميان آدم ها. آدمك از اين كه بعد از ورود به دنياي آدم ها در مقابل آن چه مي ديد،‌ مي شنيد و لمس مي كرد درد هاي ناشناخته اي را حس مي كرد،‌اندوهگين بود. اما بعد ها فهميد كه در دنياي آدم ها ارزش هر انساني به ميزان دردهايي است او را توانا مي سازد كه به مسئوليتي كه در قبال ديگران دارد عمل كند. اما عروسك عزيز شايد اين برايت خنده دار باشد كه به دنيايي پاي بگذاري كه اولين ارمغانش درد باشد اما يك روز خواهي فهميد كه درد دنياي عروسكي،‌ درد بي درد بودن ، از هر دردي جانفرساتر و عذاب آورتر است. عروسك عزيز زندگي در دنياي بدون حركت عروسكي مرگ است مرگ! عروسكي كه دير يا زود براي دختر بچه ها و پسربچه هاي عروسكي خسته كننده مي شود و به گورستان دنياي عروسكي تعلق مي گيرد. عروسكي كه بي اختيار عمري فقط بازيچه بود و خود هيچ گاه به فلسفه بازي پي نبرد!
عروسك بي جان! دنياي آدم ها دنيايي است با پشتوانه ي چند هزار سال انديشه و چند هزار سال كار هدفمند. در اينجا آدم ها اصل را بر زندگي قرار داده اند. در دنياي آدم ها بر خلاف دنياي عروسكي آدم ها طبقه بندي نمي شوند. زيبايي مفهوم ديگري دارد. آدم ها براي هر رخدادي دنبال چرايي مي گردند و براي سوال هايشان به دنبال پاسخ هستند. اينجا آدم ها مانند عروسك ها آب!‌ آب! نمي كنند اينجا آدم ها به آب حيات فكر نمي كنند در زندگي آدم ها عرض زندگي از طول آن طولاني تر است.
دوست عروسكي من اينجا آدم ها هنگام خوابيدن چشم هاشان بي اختيار بسته نمي شود. اينجا آدم ها به بازي گرفته نمي شوند. مغازه هاي شهر آدم ها ويترين ندارند چون لازم نيست چيزي را به كسي عرضه كنند. اينجا هر كسي اجازه دارد آن طور كه مي خواهد بيانديشد و آن چه را كه به زبان مي آورند از پيش ضبط شده نيست. دنياي آدم ها دنياي واژه هاست. واژه هاي بي بند، واژه هاي بي قفس. اين جا واژه ها آزادند كه به هر صورتي كه بخواهند پشت سر هم قطار شوند. دنياي آدم ها دنياي خواستن هاي ارادي است. اينجا كسي تحقير نمي شود. چون آدمي تحقير نمي كند. اينجا مزدور وجود ندارد چون آدم ها را نمي شود مانند عروسك ها با پول خريد. اينجا به كسي دستور لازم الاجرا نمي دهند. اينجا رنگ ها مفهوم ديگري دارند. آدم بي رنگ بي رنگ است. تا به حال اتفاق افتاده كه كسي تو را به اندازه ي خودش دوست داشته باشد؟! آري دوست من اينجا دنياي آدم هاست. احساس نمي كني چيزهايي از درون تو را آزار مي دهند؟ انديشه كن! انديشه ات را پرواز ده! اما فراموش نكن اينجا شهر بادبادك ها نيست!

آرامش

صداهاي مصنوعي، تصوير هاي ساختگي،‌ بوهاي فريبنده، دنياي بي مزه،‌ زندگي خشن و دلخوشكنك هاي آدم هاي فريب خورده! آرامش را از من ربوده اند
به من بگو خانه ي آرامش كجاست
به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.
مطمئنم چيزي افتاد!!!
به محض بستن در خانه افتاد. اولاي صبح بود. يك روز آفتابي از آن روز هايي كه شب هايش نه سرد بود و نه دراز! همه جا را خوب گشتم جيب هاي بالا،‌پايين،كناري،پشت و حتي جيب مخفي كاپشنم، كه پول تو جيبي هر روزم را مادرم در آن مي گذاشت، را هم گشتم. با تعجب دور و برم را نگاه كردم و راه افتادم. روز اول مدرسه بود حس عجيبي داشتم. احساس مي كردم چيز مهمي را از دست داده ام.
از آن روز سال ها مي گذرد اما هر بار كه دري را مي بندم باز همان صدا را مي شنوم. چيزي مي افتد. هر روز مي افتد و اين را مطمئم كه هر دري كه در دنيا بسته مي شود يك چيز مي افتد. آن روزها نمي دانستم كه چيست كه مي افتد. اما امروز كه مي دانم باز يك سوال ديگر عذابم مي دهد و آن اين است كه چرا بايد بيافتد؟ مگر ما در زندگي جز آرامش چيز ديگري مي خواهيم؟ اگر اين طور نبود هيچ انساني هيچ وقت دري را باز نمي كرد كه روزي بسته شود! به من بگو كدام خانه است كه با بستن درهاي آن آرامش من چون سيب نيافتد! به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.

حقيقت

حقيقت چه وجود داشته باشد و چه نداشته باشد ما چيزي از حقيقت نمي دانيم. آن چه توجه ما را به خود جلب مي كند واقعيت است. بعضي از واقعيت ها زيبا و بعضي را زشت فرض مي كنيم. احمقانه است كه كساني كه زشت را زيبا و زيبا را زشت مي دانند را دروغگو مي پنداريم. احمقانه است كه هر آن چه وراي واقعيت باشد را دروغ مي پنداريم. دروغ! واژه اي كه عين حقيقتي است كه ما آن را سراغ داريم. حقيقتي كه ما خلق كرده ايم و نمود ندارد. طنابي كه به آن چنگ زده ايم اما نمي دانيم كه به كجا مي رسد حال آن كه با اصرار خود را با آن بالا مي كشيم. هنوز كسي نمي داند كه ارتفاعات كوه ها و دره ها كدام به حقيقت نزديك ترند. عده اي در آسمان و عده اي در زمين آن را جستجو كرده اند. تا به حال كسي دري به سوي آسمان و زمين پيدا نكرده است. مدعيان براي ما حقيقتي مي گويند كه تا به حال چيزي از‌ آن را نفهميده اند. پس دوستدار من چيزي از حقيقت براي من نگو كه سكوت براي من بسي مسرت بخش تر است. زيرا كه مي گويند درهاي سرزمين حقيقت را سال هاست كه آجر گرفته اند و ما همه سرگردانيم.

هيچ گاه نمي ميرد


فنا ناپذير شده است
گاهي به خودم مي گويم كه بعد از مرگ من آيا باز زنده مي ماند؟ با اين كه آزارم مي دهد اما نمي دانم چرا انگار با او اخت شده ام. او را خود ساختم. عروسكي با پارچه هاي رنگي قرمز و سبز. مي خواستم مال خودم باشد. عاشق عروسك نبودم. فقط مي خواستم مثل تمام بچه هاي هم سن و سالم يك عروسك داشته باشم. همين! يك عروسك! يك عروسك پارچه اي با دست هاي مصنوعي،صورت مصنوعي، نگاه هاي مصنوعي ، نه زياد هم مصنوعي نبود. يعني مصنوعي بود اما نمي دانم چرا به ناگاه مثل آن كه كسي در آن دميده باشد جان گرفت. البته حدس مي زنم ناگهاني بوده باشد اما مي دانم كه اين عروسك براي من جان نداشت. تا به خودم آمدم ديدم كه عروسكي كه ساخته شده بود تا مال من باشد همان عروسك بي جان پارچه اي نگاه هاي مرا در قفس كرده است. انگار سال ها از آشنايي من و عروسك مي گذشت. عروسك هر روز پيش چشمم فريباتر و جذابتر نشان مي داد. هم بازي بي جان من مرا به بازي گرفته بود. انگار من عروسك عروسك خويش بودم. احساس مي كردم هميشه دروغ ها از حقيقت به وجود مي آيند اما بايد مي پذيرفتم كه گاه حقيقت ها مولود يك دروغند. دروغي كه آنقدر تو را مي فريبد تا از تو جان مي گيرد. در تو ريشه مي دواند،‌ مي بالد،‌ به دور تو مي پيچد و جزئي از تو مي شود.
جزئي ازيك حقيقت محض. شيره هاي تو را مي نوشد و با خنده اي دردناك و زيبا تو را به صليب مي كشد و تو جزئي از حقيقت يك دروغ مي شوي! و مي فهمي كه ما همه خود نيز مولود يك دروغيم!

سرگرداني

بايد همين نزديكي ها باشد
تمام اتاق هاي خانه را مي كاوم
نيست كه نيست
نيست
باز هم مي گردم
جستجو ها به يخچال ختم مي شود
در يخچال چند بار باز و بسته مي شود
بي هدف
و جستجو ها باز آغاز مي شود
انگار كه مي دانم دنبال چيزي نمي گردم!
و اين بار به كمد كتاب ها منتهي مي شود
و باز بي نتيجه
اميدي به بيرون از خانه نيست
اگر قرار بر بودن است بايد همين جا هم بشود پيدايش كرد
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
انگار هنوز ايمان ندارم كه نيست
مي خوابم و بيدار مي شوم
مي خوابم و بيدار مي شوم
و با هر بار بيدار شدن
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
سال هاست كه هر روز بر فرش ها ،‌ بالاي طاقچه ها و .... را مهندسي مي كنم و همان جا زير طاقچه روي فرش مي خوابم!

اي كودكي بازگشته من

ده ها بار برايت نامه نوشتم و پاره كردم
صد ها بار مخاطب گفتگوهاي درونيم بوده اي
امشب فهميدم
كه اي توتم من!
زبان من را نخواهي فهميد
تو فقط كودك دوست داشتني اي هستي
كه جز واقعيت هاي زندگي
پي به هيچ حقيقتي نخواهي برد
شيرين زبان من!
مرا با تو سخني نمانده است
تو با من سخن بگو
اي كودكي بازگشته ي من
نغمه پرداز شب هاي تنهاييم باشكه صداي ناله هاي درونم امان از من گرفته است

سبقت!

سبقت!
چه دردناك مي نمايد آن گاه
كه مي گذري از دوستانت
و اين تو نيستي كه پيش مي روياين‌ آنند كه از تو مي گريزند!

آ‍زادي

خودخواهانه
در پي آزادي خويش
ديگران را به بند كشيدي
و چون پيچكي تنيده شدي در جانشان
رگ و پوست و استخوانشان
تكه تكه خواهي شد به يقين اي پيچك ترد!سرو اين چنين اسارتي را به قيمت خودخواهي تو هيچ گاه خريدار نبوده است

گم شده

به خودم گفتم برو خوشحال باش كه حداقل مي فهمي كه دنبال گمشده اي مي گردي! هستند آدم هايي كه حتي نمي دانند كه بايد دنبال گمشده هايشان بگردند!
گفتم خوشحال باش كه با آن كه مي فهمي دنبال گمشده گشتن خنده دارترين جستجوي عالم است باز هم ادامه مي دهي هستند كساني كه به گم شده ايمان دارند و دست از جستجو بازداشته اند!
گفتم شاد باش كه ديوانه اي! در پي آني كه آني نتواند بود!هستند ديوانگاني كه پي به ديوانگي خود نبرده اند حتي آني كه در پي آنند!

مسئوليت

مسئوليت
سنگين ترين وا‍‍‍‍‍ژه اي است كه سراغ دارم
تك تك هجاهاش در من حسي القا مي كند
كه انگار باري طاقت فرسا ساليان سال است بر دوشم سنگيني مي كند
احساس مي كنم اولين درد هر انساني از روزي آغاز مي شود كه حس مسئوليت در او بيدار مي شود
مس – ئو – لي – يتاگر دولت مرد ها مي فهميدند كه مسئوليتشان چقدر سنگين است آنارشيست مي شدند!

تلاش بي هدف

تلاش بي هدف
فقط و فقط با انگيزه پول
به قيمت باختن عمر
و بنا كردن برج اعتبار
كدام اعتبار عزيز من
كدام اعتبار
اعتبار حساب بانكي
بي اعتبار خواهي شد به نزد خود
آن گاه كه تو را چون اسكناسي متحرك
چون يكي با چند ده صفر تو خالي
به بورس خودخواهي هاي خود مي خوانند
هدف تلاش نيست دوست من
اين تلاش است كه ما را به هدف هايمان رهسپار مي كند

سخني تازه!

در پي جمله اي بودم
نا نوشته و نا گفته
جمله اي تازه
فكري نو
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد
سوالي كه پرونده اش مختومه اعلام نشده باشد
اما
خيلي زود فهميدم
كه چقدر جسارت به معاني ساده ست
كافي است پاكنت را كنار بگذاري
و به امروز بيانديشي
هيچ كس امروز تو را زندگي نكرده است
هيچ عكاسي كنجكاوي نگاه معشوق مرا شكار نكرده است
هيچ خبرنگاري حرف هاي بي پرده ي مرا در ستون هاي روزنامه اش به صليب نكشيده است
هيچ بازيگري نقش مرا به روي پرده نبرده است
پس امروز من براي جهان خبري تازه است
خبري داغ داغ
عكسي تازه و فيلمي اكران نشده
امروز من از شاعري مرده برداشتي زنده كرده ام
امروز من هم به نوبه ي خود صفحه اي به تاريخ نانوشته جهان اضافه كرده ام
و فردا صفحه اي ديگر خواهم افزود
جمله اي از كتاب جهان خواهم بود
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد!

صدايي نكنيم!!!

چيزي ما را بر آن داشته است كه شادي نكنيم
چشم فرو بنديم و نگاهي نكنيم
سرمشق كنيم
از بر بكنيم
هر آن چه كو در خيال باطل دارد
به نكته اي از آن دايره ي بسته ي او
شك نكنيم
دم نزنيم
مو به مو
خط به خط
يار بكنيم
به خودم مي گويم
نه
كه ايمان دارم
كين دايره ي بسته ي او
منحني قامت ماست
وان چيز همان است كه هر روز به خود مي گوييمامروز هم صدايي نكنيم!!!

ما گم شده ايم!



آري ما گم شده ايم
در يك زن
در يك مرد
اعتراف به گم شدن
اعتراف به ضعف هاي انسانيست
انسان گم شده
انسان بي هدف
دست ها را بالا مي برم
و اعتراف مي كنم
كه در مانده ام
درمانده ام از دروغ گفتن
از دروغ هاي زيبا
كه آن چنان واقعي مي نمايند
كه هدف هاي زندگيمان مي شوند
آري ما گم شده ايم
در سرخي يك سيب
در عظمت يك درخت
مرا به چه متهم مي كني؟
به كدام گناه؟
طبق كدام قانون؟
نكند طبق منشورهاتان!
همه مي دانيم كه آزادي رويايي بيش نيست
پس بس كنيد
تو كه هستيت عين اسارت است
پرچم دار آزادي شدنت بهر چه بود؟
تو نيز مانند ما گم شده اي
در قانون
در حصار آزادي
در تضاد
در تكرار
در اسكناس
در روز هاي تاريك
در تلويزيون
در سينما و تئاتر
در ورزشگاه
در كافه
در دانشگاه
در خيابان هاي ته استكاني
كه زوم مي كنند آخر دنيا را
حال آن كه
چيزي جز انكسار نور نبوده است
نور هاي ساختگي
با تنگستن و فلورسنت
وقتي كه تمامي هدف هاي ما
در تمام شدن يك دندان درد خلاصه مي شود
عظمت قانون و هدف هايمان به يك باره رنگ مي بازند
در اين كيهان بي انتها
در منظومه اي گم شده
سوار بر توپ ويلان زمين
لميده بر بالش
در روزنامه دنبال گمشده اي مي گردي
و نمي داني
كه نه فقط ما كيهان هم گم شده است!

چقدر ... ؟


روشنايي
نور
فوتون
خورشيد
ستاره
15 ميليارد سال
و شايد تاريكي
هنوز ستاره ها هستند
خورشيد هم هست
و امتداد فوتون هاي نور روشني بخش اند
اگر روزي بازگرديم به پانزده ميليارد سال پيش
چقدر هيزم بايد جمع كنيم كه بچه هايمان هفتاد سال زندگي كنند!

خداحافظ


خداحافظ اي رفيق آشنايي هاي بدون سلام
خداحافظ اي معشوقه سلول هاي خاكستري مرده قلبم
خداحافظ اي قهرمان رمان هاي عاشقانه نانوشته
خداحافظ كه ديگر چشم ها زيبا نمي بيند
خداحافظ كه گوش ها ديگر صدايي جز صداي باد را در خود نمي پيچد
خداحافظ كه ديگر قلب سردم با يك نگه آتش نمي گيرد
ناخدا مرده ست
باور كن
سكان هم شكسته است
و مي گويند ساحل نيز بس دور است
خداحافظ

چشم هاي بسته!


درد!
يك درد سرد!
از عمق روان ناآرام يك مرد!
از گونه هاي يك زن رنگ زرد!
بر شانه هاي گرد آلود يك دوره گرد!
در نگاه هاي فرد فرد اين جماعت طرد شده از بازي ناجوانمردانه خال هاي نرد!
مي جوشد
ساطع مي شود
سنگيني مي كند
موج مي زندو هنوز چشم هايت نظاره گر خودخواهي هاي تو اند!

زمين بيدار شو!


آه چه هواي سردي! زمين باز به كدامين غم گرفتار آمده است؟ كدام درد فرو خفته باز به سينه هاي زمين راه پيدا كرده است؟ كدام عقده­ي ديرين، جوشش خون در رگ­هاي زمين را متوقف ساخته است! آيا آسمان باز لج كرده است و هيزم انديشه هاي زمين را با برف پوشانده است؟
زمين بيدار شو! بيدار شو زمين! آدمك ها به سان آدم برفي شده اند. بيدار شو زمين كه آسمان آدم را به رگبار تگرگ بسته است. تو بهترين تكيه گاه ما بوده اي.مي دانم مي دانم هفتاد سال لگدمالت مي كنيم و دست به آسمان مي گيريم و در بن بست آخر كه از آسمان نارو مي خوريم باز به آغوش تو باز مي گرديم. شانه هاي تو تكيه گاه پدرانمان بوده است.
سردي نگاه هامان را تو گرمي بخش كه ديگر آه مادران داغ ديده ،‌ پدران خم شده در زير بار فقر و كودكان نيمه عريان گرسنه روان هاي يخ بسته­ي شهر را بر نمي تابد. نخواب زمين بيدار شو كه جان انسان به گرماي تو بسته است!

شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶

شعر چه می گویی؟



شعر چه می گویی؟
بلبل و پروانه!
گل و شمع!
شعر که می خوانی؟
آن دروغ زن آرمیده در بی خبری اتاق؟
داستان مرا بشنو
از زنی از جنس مادر و بی مادر!
دردانه ی پدر
قهرمان دختر
که امروز جز در قاب خیال از او تصویر نیست
پدر رفته است
و مادر را با خودش برده است
و او
مانده ست با خواهری از جنس بغض
برادری از جنس راز
خانه ای خالی
خالی از رنگ گذشته
بوی بابا
سایه ی دستان مام
هین! بگو تو شاعر شیرین سخن!
از برای این زن تنها چه داری جز دروغ؟
جز خدای بی خبر
و کشک و دوغ؟
دخترک گوشش پر است از جمله های خامتان
ذهن او سیر است از اوهامتان
درد را جز با نشان درد مرهم نیست!
خنده های دخترک جز در نشان راه ممکن نیست!

یکی از خودمان است!

تو
نه !
تو
نه نه !
یکی از خودمان است
گوش هایش درست هم اندازه ی گوش های ماست
اما دراز گوش است
با این که شامه اش به تیزی شامه ی ما نیست
اما گرگ هاریست تشنه ی خون عطرآگین دوستان
این جغد شوم که در تاریکی به خوبی نمی بیند
روزانه های ما را در پرونده می بیند
نوازش دست پدر خوانده
و مزه ی مزد مزدوری
سبب شده است که او
رنگ انسان را به چشم کم رنگ می بیند
این کرکس
این جغد
این دراز گوش
این سگ
آینده ی ما را در جام ارباب می بیند

دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶

فریاد کن


با توام
تو که آمده ای شنیده ها را باز بشنوی
حرف های مرا هم نیوش کن
تو که آینه ی چشمانت دردهای مرا انعکاس می دهد
در عجم که چرا چیزی نمی گویی
تو که از حصار روزمرگی سر به بیرون کشیده ای
تو که داغ دیده ای
مرثیه شنیده ای
در عجبم که چرا چیزی نمی گویی
مگر ندیدی که سیاهی آمد و زبان رنگ مرد
مگر ندیدی که چگونه تبرهاشان بر سر سازهامان فرود می آمد
تو که کفن شدن موسیقی خاک را ناظر بودی
تو که می دانی آدم مرده است و صحنه خالی شده است
ای ساتور خورده چرا نمی نالی
سال هاست دریچه ی دل های مردم بسته است
سال هاست که دیگر هیچ چشمی جز آوای سکوت ترس را فریاد نمی زند
امروز که آمده ای باز شنیدن کنی
درست گوش کن
نترس
قلم درکش و هوای خوانده شدن کن
در کلام تو سازی است که شکسته نمی شود
در کلام تو رنگی است که سیاهی نمی پذیرد
درکلام تو تصویری است که با بسته شدن چشم ها فراموش نمی شود
در کلام تو معجزه ی خیال است
معجزه ای که ذهن انسان بیمار را شفا می بخشد
تا به حال کسی در گوشی با تو گفته است که خدا همان کلام توست ؟
پس خداگونه خلق کن
امروز من آواز در می دهم
فردا تو فریاد کن
باشد که روزی برخیزیم

مسخره کن


دیر زمانی سخره جرم بود
جرمی که نشان از جزم بود
هیچ پرسیده ای اما که چرا سخره گر بی خرد تاریخ شد؟
چون خرد آن است که نگویی که چرا
سخره کنی عیان شود چون و چرا
سخره گران!
ای دردمندترین اندیشه گران
ای تواناترین تبرزنان
امروز می دانم که چرا
جرم چه بود
در جنگل پر شاخ و برگ زندگی
تبرهای سخرتان بهر چه بود
باغبان جنگل وحشی زمین!
به سخره گیر کج شاخه های نورسته در ارتفاع پست را
که هیچ غنچه ای جز به قهقرای آفتاب باز نشد
سیب آگاهی
جز با سخره ی آدم به قانون زمان
چیده نشد
سخره گیر مرگ را جان من
که هیچ بهانه برای این درد نیست
نیشخند کافی نیست
زندگی را غضبناک لبخند بزن
آزادی را دزدکی و آرام بخند
برابری را چو شنیدی خنده را داد بزن
گریه نکن
مسخره کن
سیر بخند
به زمین
به زمان
به بشر
به فضا سخت بخند
یاغی شو و عصیان کن و بر عدل بخند
قانون شکن اما به سزا غیش بخند
دل ببند اما به عشق بیش بخند
نیکی کن اما به جزا نیش بخند
خنده و کن و خنده کنان
به قانون زمان
ریش بخند

شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

دست هایمان را بگیرید!

پدران ما
می ترسند
پلیس استبداد می شوند
یونیفرم می پوشند
تحقیر می شوند
رنج می برند
پدران ما
بدون هیچ اندیشه ای
نگاهشان را بر می بندند
ندانسته هیزمی شده اند
برای سوزاندن اندیشه ها
پدران ما از مبارزه می ترسند
نمی دانند که غول های فکر را اربابانشان در شیشه کرده اند!
شاید نمی دانند که سبک شده اند
به سبکی چوب پنبه ی درب یک شیشه ی ترک خورده
دیوار زندان فرو می ریزد
اندیشه ی آزادی می بالد
رنج به اشباع می رسد
با یک جرقه
شیشه می ترکد
و چوب پنبه را تف می کند
و پدرانمان
تازه می فهمند
که مزدور چرا می ترسد
پدران ما می ترسند
پدران ما از یک تابو می ترسند
ای پدران
نترسید
یونیفرم ها را از تن بیرون کنید
پوتین ها را بسوزانید
بگذارید پاهاتان لمس کند خاک مزار دوستان جوانمان را !
پدران !
فرزندان شما آزادی می خواهند!
پدران !
فرزندان شما راه رفتن را آموخته اند
دست هایمان را بگیرید
نترسید
شما امروز می دانید مزدور چرا می ترسد
پدران
جان فرزندانتان
دیگر بس کنید!!!

همه چیز زیر سوال می رود

نعره می زنی
شمشیر می کشی
و نگاه بر آسمان
از تمام آن چه راهی به دروازه های شهر احساست باز کرده اند
به آسانی می گذری

باور کن
حقیقت دارد

که با یک جمله
نه شاید با یک کلمه
و شاید هم با یک حرف
همه چیز زیر سوال می رود!
رنگ می بازد
هر آن چه در باورمان بود
یک جمله و شاید یک کلمه و شاید هم یک حرف
و حتی یک اشاره یا یک نگاه گیرا
در اندیشه مان ریشه می دواند
می بالد
و سر به آسمان می کشد
و شوکت خداوندگاران را به زیر می کشد
همه چیز با یک جمله یا یک کلمه و شاید هم یک حرف آغاز می شود!
و شاید یک درد که از منبعی ناشناخته سرچشمه می گیرد!
و حتی گاه لرزش یک دست پینه بسته
و یا گذار یک قطره ی سرد که شیارهای پیشانی را به آهستگی در می نوردد!
این قطره های سرد پیشانی
با قطره های چشم هایی که رنج را فریاد می زنند
دروازه های شهر امن تو را نشانه خواهند گرفت
و روزی
با یک جمله و یا یک کلمه و شاید هم یک حرف
سیلی از نگاه ها چشم های تو را پشت سر می گذارند
و آن روز است
که می فهمی
حقیت دارد که
در پشت نگاه های تو شهری است
نزدیک به آفتاب
شهری است پر از نور
که صدای آزادی همواره بر گوش ها می پیچد
زمزمه ی عدالت بر لب ها روان است
و حلقه های دست مردمان کمربند زمین شده است
و یک روز دروازه ی نگاهت
با یک جمله و یا یک کلمه و شاید یک حرف گشوده خواهد شد
حقیقت دارد
این قانون انسان بودن است!!!

تقصیر کسی نیست؟!!!

گویند " تقصیر کسی نیست "
در این خاک اسیریم!
تقصیر کسی نیست که بر خویش اسیریم!
وای بر ما
که چه بی تدبیریم!

ای در توهم خویش مرده!
در این جنگل و کوه و آسمان
درس حقارت از که آموختی؟!

جنگل به من آموخت
در لغزش هر شاخه هراسی نیست!

این درس زمین بود
که در خاک همان است که بر خاک روان بود!

ای فرزند کوهستان
هر سنگ شایسته ی اعتماد نیست!

مگر آسمان شهرمان تو را نگفته بود
نور در پس پرده تاب نتوان داشت!

این قانون زمین و آسمان شهر ماست

وای بر ما
که در این خفت و خواری شهیریم!

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

درست نگاه کن

می گویید آتش گرفته است !
برافروخته است!

آری

خشم من از عشق من است!
عشق من به انسانیت
به آزادی

خشم من عشق من است به زندگی!

خشم من
از درد من است!

کسی نفرت مرا بر نمی انگیزد!
درد من از نگاه انسان است !
خشم من از انسان بیمار نیست!
زخم من از بیماری انسان است!
قصد من درمان نگاه بیمار انسان است!

خشم من در نگاه من است!
قلم هایم سخنگویان چشم های منند!
قلم های من در چشم های کسی فرو نخواهد رفت!
قلم های من برای درمان نگاه ها فروخواهند چکید!

فرار نمی کنم
می جنگم
اما
شکنجه نمی کنم
نفرین نمی کنم
تحقیر نمی کنم
من مبارزه می کنم و خشمگینم!

من سعی می کنم درست نگاه کنم
و می خواهم دیگران نگاه کنند
هر جور که می خواهند نگاه کنند
اما نگاه کنند و دیگر تماشاگر نباشند!
می پرسم
اما بازجویی نمی کنم!
می پرسم اما جواب نمی خواهم!

من مبارزه می کنم
نگاه کن
درست نگاه کن
این ها رنج ها ، دردها و زخم های ماست!
نگاه کن
درست نگاه کن!!!
خشمگین نمی شوی؟!!!

ساعت ها با ما لج کرده اند ؟


آبراهام لینکن : " همه را می توان برای مدتی فریب داد ، عده ای را می توان برای همیشه فریفت ، اما همه را برای همیشه فریب نمی توان داد "

پنج هزار سال بهره کشی بنده از خدا ؟
پنج هزار سال بهره کشی از بنده به نام خدا ؟
دوست من دنیا بدون کاهن هم خواهد چرخید!
پنج هزار سال مخالفان قدرت ، مخالفان خدا بودند!
پنج هزار سال زندگی در حکومت هایی با شالوده ی دروغ !
دوست من ساعت های ما با ما لج کرده اند؟
پنج هزار سال زندگی در جهنم با وعده ی بهشت؟
پنج هزار سال نگاه ها ، اشاره ها و صداهایمان مسموم بوده اند!
دوست من قلم های شکسته مان کلید درب های زندانند!
پنج هزار سال مردان غلام زنان یا زنان کنیز مردان ؟
پنج هزار سال بدون محاکمه ، بدون ترحم و گاه بی اتهام از دم تیغ گذشتیم!
دوست من ما پنج هزار سال به تعبیر حاکمانمان آزاد بوده ایم !
پنج هزار سال دنبال قدیس گشته ایم!
پنج هزار سال دنیا را به شهر خدا باخته ایم!
دوست من موعظه ی قبل از مرگ افاقه نمی کند!
پنج هزار سال مسحور رنگ ها بوده ایم!
پنج هزار سال مغزها از سرپوش ها کم ارزش تر بودند!
دوست من دیگر نباید منتظر کسی باشیم!
پنج هزار سال چوب لای چرخ ماشین تمدن گذاشتن کاری از پیش نبرد!
پنج هزار سال صدای تعصب و کینه توزی گوش های ما را آزار داده اند!
بعد از پنج هزار سال باید کاری بکنیم!

سه‌شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۶

از ارسطو تا دکارت

فصل دوم کتاب فلسفه برای همه ( از سقراط تا سارتر) از ت . ز . لاوین چگونگی گذر تاریخی فلسفه از دوران ارسطو به دنیای مدرن امروزی را مورد بررسی قرار می دهد و در نهایت به دکارت و اندیشه های او می پردازد. مطالب زیر برداشتی از این قسمت است :
بعد از شکست آتن از اسپارت در جنگ پلوپنز (404 پ.م ) دولت – شهرهای تجزیه شده ی یونانی بعد از سال ها جنگ و منازعه مغلوب فیلیپ مقدونی گردیدند (338 پ.م) و در نهایت جزئی از امپراطوری اسکندر مقدونی شدند.
در این کشمکش ها ماشین فلسفه ی آتن از حرکت باز نایستاد و ارسطو شاگرد کبیر افلاطون دستگاه فلسفی خود را بنیان گذاشت.
ارسطو در 384 پ.م در شهر استاگیرا واقع در مقدونیه و در نزدیکی شهر مدرن سالونیکا دیده به جهان گشود . پدر او پزشک ویژه ی شاه آمینتاس بود و همین باعث شد که ارسطو دوران خردسالی را با شاهزاده فیلیپ در دربار پشت سر بگذارد. ارسطو در هجده سالگی به مدت بیست سال در آکادمی افلاطون دانش اندوزی کرد و با مرگ افلاطون آتن و آکادمی را ترک کرد و به مطالعه ی سیاست و زیست شناسی پرداخت با بازگشت به آتن مدرسه ی لوکیوم را تاسیس کرد و فرزند فیلیپ ( اسکندر ) را هم به شاگردی پذیرفت اما با مرگ اسکندر در 323 پ.م به خاطر دوستی با پادشاه مقدونی و جو ضد مقدونی بعد از مرگ او ، آتن را ترک گفت و یک سال بعد درگذشت!
ارسطو را گسترش دهنده ، تحلیل کننده (و حتی گاه سوء تعبیر کننده ) ی آثار افلاطون و اساسا مشتقی از افلاطون می دانند. اما بعضا او را بزرگ تر از افلاطون نیز دانسته اند. عده ای هم تفاوت های میان افلاطون و ارسطو را به دیدگاه های متفاوت آن ها نسبت می دهند.
برخلاف افلاطون که آرمان های سیاسی و اخلاقی اش بر پایه ی حقایق انتزاعی و کامل ریاضیات و منطق بود ارسطو بیشتر به دانش عملی اعتقاد داشت.
ارسطو برخلاف افلاطون صورت و ماده را جدا از هم نمی داند و اعتقاد دارد که هر چیزی وحدتی از صورت و ماده است. علاوه بر اصول ماده و صورت ، اصول قوه و فعل را هم تعریف کرد و ماده را اصل قوه و صورت را اصل فعلیت نامید.
ارسطو اعتقاد دارد که چهار نوع علت ، سرشت هر چیز مفردی را تعیین می کند. مثلا در ساختن یک خانه :
علت مادی ( مواد و مصالح لازم برای ساخت خانه ، مواد بالقوه )
علت صوری ( خانه ای که ساخته می شود ، شکل فعلیت یافته)
علت فاعلی ( کار و عوامل اجرائی)
علت غائی ( دلیل ساخت خانه )

ارسطو شناخت اشیا را مستلزم شناخت حلقه های علی و معلولی می داند. و همین رویه او را به مفهوم خدا می رساند. ارسطو جهان را مستلزم یک علت اولیه ی جنبش می داند که خود ناجنبنده است! خدای ارسطو خدای مسیحی و یهودی نیست! او خدا را به عنوان علت اولیه ی حرکت در جهان نا آفریده ! معرفی می کند. خدای ارسطو غیر مادی ( و به همین دلیل غیر قابل تغییر) است و فقط سبب تغییر می شود.
ارسطو خوشبختی را برای انسان در فعالیت روح مطابق فضیلت معنا می کند. و در ادامه می گوید که دو نوع فضیلت وجود دارد : اخلاقی و عقلانی ، فضیلت اخلاقی را در نگهداری مهار عقلانی تمایلات غیر عقلانی روح و فضایل عقلانی را در تامل در حقیقت علم ، هنر ، فلسفه ، عقل شهودی و علم اخلاق می داند .
ارسطو اعتقاد دارد که آدمی برای خوشبختی نیاز به بخت نیک ، ظاهر جسمانی ، خانواده ، کودکان ، دوستان و نوعی حکومت سیاسی مناسب دارد.
سقراط را در این که فضیلت را دانش می دانست نکوهش می کند و می گوید دانش نیکی ، فقط در صورت تمرین می تواند بر رفتار ما تاثیر گذار باشد و هر گونه فضیلت اخلاقی را حدی وسط ( میانگین طلایی ) میان افراط و تفریط می داند.
ارسطو نظریه ی سیاسی افلاطون در جمهوری را رد می کند و با مطلق گرایی سیاسی جمهور ( حکومت فیلسوف – فرمانروا ) مخالفت می کند و کل سیستم را آرمانی و دست نیافتنی می داند. دولت ارسطو دولتی است که قانون اساسی بر آن حاکم است(پولیتی) و آزادی و برابری در آن حرف اول را می زند. چنین حکومتی میانگین اولیگارشی ( حکومت توانگران) و دموکراسی است. پولیتی در عمل حکومت طبقه ی متوسط پرشمار است زیرا به اعتقاد ارسطو بهترین جامعه ی سیاسی را شهروندان طبقه ی متوسط تشکیل می دهند چون به احتمال زیاد موازین عقلانی را پیروی می کنند و نگهدارنده موازنه ی قدرت علیه توانگرانی هستند که فقط با استبداد می توانند حکومت کنند و تهی دستانی که پست تر از آنند که مناسب حکومت کردن باشند!
ارسطو و افلاطون نگرش های مشابه زیادی هم دارند. هر دوی آن ها دولت را دارای هدف اخلاقی می دانند ، دولت را بر خانواده و بر خود مقدم می دانند و دیدگاه هر دو در مورد دولت های خوب و بد به یک گونه است : سه نوع دولت خوب ( پادشاهی ، اشرافی ، جمهوری متکی به قانون اساسی) و سه نوع دولت بد ( حکومت های تورانی (ستمگر) ، اولیگارشی و دمکراسی افراطی ) را تعریف می کنند.
ارسطو نخستین طبقه بندی علوم را فراهم کرد :
منطق ، روش مطالعه ی به کار گرفته شده در تمام علوم
علوم نظری ، علاقه به شناخت ناب ، انتزاعی : ریاضیات ، فیزیک ، زیست شناسی ، روان شناسی و مابعد الطبیعه (فلسفه ی اولی)
علوم کاربردی ، علاقه به شناخت به عنوان وسیله ی اداره یا کنش : اخلاق و سیاست
علوم مولد ، علاقه به شناختی که در ساختن چیزهای مفید یا زیبا به کار آید.

بعد از فتح سراسر جهان یونانی و مشرق تا هندوستان مقدونیه ای ها بعد از دویست سال از امپراطوری روم شکست خوردند و در امپراطوری روم که میراث تمدن خود را از یونان گرفته بود جذب شدند. بعدها امپراطوری روم ( شامل سراسر اروپا و خاورمیانه به ویژه آفریقای شمالی) به دلیل غیر قابل اداره شدن این قلمرو دچار رکود شد. امپراطوری به نحو روزافزونی در معرض نهب و غارت مهاجمان بربر قرار گرفت و در سال 400 میلادی آلاریک ویزیگوت ها را از فراز کوه های آلپ به داخل شهر رم روانه کرد و روم در 410 اشغال و غارت شد. در سده ی پنجم میلادی با تضعیف امپراطوری مسیحیت دین رسمی امپراطوری و ساختار کلیسا نیرومندترین سازمان در اروپا شده بود. و اعتقادات و ارزش های مسیحی بر امپراطوری روم حاکم گردید و آن چه که از فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان و رم به دستشان رسید یا مورد سوء استفاده ی کلیسا قرار گرفت و یا شرک آلود ، غیر مسیحی و غیر اخلاقی نامیده شد و نابود گردید. برای بیش از هزار سال ( از سده های چهارم تا پانزدهم ) مسیحیت سراسر دنیای اجتماعی و فرهنگی اروپا ، زندگی سیاسی و شخصی ، نهادهای اجتماعی ، روابط اقتصادی ، دانش جهان طبیعی ! و ادبیات و هنر را شکل داد و نظر ورزی فلسفی آزاد ، عقلانی و مستقل یونانیان که توسط مسیحیت از اجتماع گرفته شده بود تا عصر مدرن در فلسفه در سده ی هفدهم با دکارت چونان نخستین نماینده ی آن بازنگشت!
برای مسیحیت علم ، فلسفه ، ریاضیات ، هنر و زندگی خردمندانه در برابر ایمان ، فداکاری ، دعا ، کارهای نیک ،عشق و اطاعت از خدا و کلیسای او اهمیتی نداشت!
اما در ترور تاریخ ، که در آن دستاوردها و آرزوهای تمدن ها ناپدید می شوند ، به نظر می رسد که فیلسوفان بزرگ از طریق نوعی فنا ناپذیری باقی می مانند. افلاطون و ارسطو زنده ماندند. این طنز تاریخ است که دو فیلسوف بزرگ مسیحیت ، آگوستین قدیس و تامس آکیناس قدیس ، فلسفه های عمیق خود را با تلفیق مسیحیت با دقیقا فلسفه ی شرک آمیز یونان به وجود آورند ، فلسفه ای که کلیسا آن را تقریبا به تمامی نابود کرده بود . سنت آگوستین با افلاطون ، سنت تامس با ارسطو.
آگوستین قدیس (354 تا 430 م ) در بزرگترین اثر خود به نام شهر خدا تمایزی که بین شهر آسمانی حقیقت جاوید خدواند و شهر زمینی سیلان عقیده ، برقرار کرده است همان تمایزی است که افلاطون بین جهان محسوس و معقول قائل بود!
آثار ارسطو که پس از سده ی نخست در غرب انتشار یافته بود ، در شرق میانه باقی مانده بود. با ظهور تمدن اسلامی ، نوشته های ارسطو به عربی ترجمه و آن گاه به یاری مترجمان یهود به عبری و لاتین برگردانده شد و سرانجام دوباره در سده ی دوازدهم به غرب راه یافتند. در طی سده های میانه ، فیلسوفانی که کوشیدند از میان عقاید مسیحی با کمک تفکر کلاسیک نظام فلسفی معقولی تنظیم کنند مکتبیان خوانده شدند و نظام های فلسفی شان فلسفه ی اسکولاستیک یا مدرسه گرایی نام گرفت. مدرسه گرایی نامی قراردادی است که به فلسفه ی مکتب های کلیساهای سده ی میانه که بعدا دانشگاه شدند داده شد. این مکاتب سعی داشتند اعتقادات مسیحی را با عناصری از فلسفه ی یونان افلاطون یا ارسطو با استفاده از قیاس و بحث منطقی ترکیب کنند. مدرسه گرایی در فلسفه ی تامس اکیناس به عالی ترین مرحله تکامل رسید.
فلسفه ی ترکیبی تامس آکیناس (1225 تا 1274 م) که در بیست و دو جلد آثار اصلی او تنظیم شده ( فلسفه ی سوما ) معتبرترین نظام در فلسفه ی کاتولیکی و یکی از عالی ترین دستاوردهای فلسفی دنیای غرب است. جهان بینی تامس گرایی که مدعی حقیقت مطلق است مبتنی بر ایمان به وحی ربانی و تاکید عقل می باشد. تامس آرای ارسطو را ماهرانه به کار گرفته است. مثلا او این عبارت از ارسطو که انسان حیوان سیاسی است را با این تعریف که انسان موجودی روحانی هم هست جمع کرده است! یا مثلا تعریف جنباننده ی ناجنبیده را برای خدا اخذ و با تعریفی که خدا را آفریننده و علت اول وغائی معرفی کرده است جمع کرده است.
اما عصر نوزایی یا رنسانس آغازی دوباره برای فلسفه به معنای واقعی بود. هنگامی که نوشته های ارسطو در اختیار همه قرار گرفت تفکر مسیحی زیر سوال رفت و حاکمیت مقتدر دو نهاد قرون وسطایی بزرگ ، کلیسای کاتولیک روم و امپراطوری مقدس روم رو به تضعیف نهاد. در سده ی پانزدهم روشنفکران از مسیحیت ارسطویی شده به عنوان منبعی سرگردان کننده به متون اصلی کتاب های تمدن های یونان و روم روی آوردند. در 1453 و با سقوط قسطنطنیه به دست ترک ها فرهنگ یونان باستان که در امپراطوری شرقی حفظ شده بود در اختیار غرب مسیحی قرار گرفت. و آغاز قرن شانزدهم برابر بود با ظهور شیوه ی نوینی از آگاهی ، احیای روح انسان محوری در تقابل با دینداری مسیحایی. بازخوانی اومانیسم کلاسیک یونانی ، که انسان محور و طبیعت مرکز بود برای دانشوران رنسانس این نتیجه را داشت که انسان را محترم بدارند و بساط تحقیر طبیعت در رابطه با جهان فراطبیعی را بر چینند. آن ها با الهام از گذشته به آینده چشم دوختند و مشروعیت نظام فئودالی ، کلیسا و امپراطوری را بیش از پیش به چالش کشیدند. هنر از تصویرگری رنج و مرگ به نمایش شادی یونانی در زندگی بازگشت . پیکرتراشی از نمادگرایی دینی فاصله گرفت. داود میکلانژ و شام آخر لئوناردو نمونه های والایی از چهره پردازی عصر نوزایی از بدن طبیعی انسان پویا به شمار می روند. اختراع چاپ ، باروت و بهبود قطب نما برای دریانوردی ، نتایج شگرفی بار آورد. سده ی پانزدهم زمان کشفیات بزرگ بود : کشف دنیای جدید توسط کلمب و کشف مسیر آبی هند و خاور دور با دور زدن دماغه ی امید نیک . رشد سریع اصلاح دینی و پروتستان گرایی توسط مارتین لوتر ضربه ی مستقیمی بر وحدت جهان مسیحی قرون وسطی وارد آورد.
در قرن شانزدهم بهترین مغزهای متفکر مجذوب اخترشناسی شدند. در نتیجه ی آن ناسازگاری هایی میان مشاهدات نوین و نظریه ی اخترشناسی بطلمیوس که در شهر اسکندریه ی مصر و در سده ی دوم متداول بود پیدا شد. در سده ی شانزدهم اخترشناس لهستانی نیکلاس کوپرنیکوس با استفاده از مشاهدات و ریاضیات نظریه ی زمین مرکزی بطلمیوس را که چهارده سده متدوال بود واژگون و نظریه ی خورشید مرکزی را ارائه داد. واکنش کلیسا به انقلاب کوپرنیکی شدید بود و دانشمندان پشتیبان این نظریه تکفیر و به اعدام محکوم گشتند. در 1600 جئوردانو برونو ، در 1620 وانینی ، در 1621 فونتااینی یر به اتهام خداناباوری به دیرک آتش گرفتار شدند. در این بحبوحه اخترشناس ایتالیایی (1565 تا 1642) گستاخانه در صدد اثبات نظریه ی کوپرنیکوس برآمد. تلسکوپی ساخت که اشیا را هزار بار بزرگتر می گرداند و به وسیله ی آن اقمار ژوپیتر ، حلقه های ساتورن و سطح ماه را مشاهده کرد. نظریه های او را به دلیل عدم تطابق با کتاب مقدس محکوم کردند. و او در پیشگاه دادگاه تفتیش عقاید یا انگیزیسیون به حبس ابد محکوم شد و ناچار شد در ظرف سه سال هر هفته مزامیر توبه و استغفار را از حفظ قرائت کند! و تا زمان مرگش در فلورانس تحت نظر بود.
اما با همه ی این مشکلات قطار علم هیچ گاه از حرکت باز نایستاد. به تدریج تلسکوپ ، میکروسکوپ و دماسنج اختراع گردید و نظریه ی گازهای بویل ، قوانین الکتریسیته و خاصیت آهن ربایی ، قوانین علم بینایی و روشنایی (اپتیک) ،نظریه ی گردش خون هاروی ، ابداع هندسه ی تحلیلی دکارت به عنوان اولین محصولات علمی عصر نوزایی تحولات بزرگی ایجاد کردند. ماشین علم دوباره در جاده ی اصلی خود قرار گرفته بود. دو عنصر در روش علمی مشخص شدند:
یک – عنصر تجربی ( کاربرد مشاهده ی حسی و آزمایش )
دو – عنصر عقلانی ( ریاضیات و استدلال قیاسی )
نخستین کسی که بر پیکر فلسفه ی اسکولاستیک زخم کاری را وارد کرد فرانسیس بیکن انگلیسی بود. او در انگلستان با روش علمی به پدیده ها می نگریست و آن را برای اثبات تجربه گرایی یک پیروزی روش مشاهده و آزمایشگری بر عقل تلقی کرد. دکارت نیز با روش علمی به پدیده ها می نگریست ولی از این رهگذر خردگرایی را ترجیح می داد.
رنه دکارت نخستین فیلسوف عصر جدید است که نخستین نظریه ی مابعدالطبیعه را در پاسخ به نگرش علمی نوین عالم و در رابطه با مدعیات مخالف کلیسا ارائه می دهد.
دکارت در 1596 یعنی در آستانه ی سده ی هفدهم به دنیا آمد. وی فرزند یک حقوقدان در بریتانی ( ناحیه ای در شمال غربی فرانسه ) و عضو یکی از قدیمی ترین و محترم ترین خانواده های ناحیه بود. پسری که اغلب لباس مخملی سبز می پوشید و شمشیری بر کمر داشت. او به شیوه ی اشرافیانه بزرگ شد . از همان اوایل که در مدرسه ی ژزوئیت ها (فرقه ای از کاتولیک ها ) درس می خواند کتاب های درسی ملال آور مبتنی بر اطلاعات مغشوش و اطلاعات تایید نشده و جزمیات کسالت بار کلیسا ، برای او قانع کننده نبود. بعدها در لافلاش تحصیلات را به یکباره تعطیل کرد و به سیر و سیاحت پرداخت. آرزوی یقین داشتن از هر چیز دیگری برای دکارت مهم تر بود ، دکارتی که تنها به ریاضیات یقین داشت! وی در حالی که به تحصیل موسیقی و ریاضیات مشغول بود پیشرفت ارتش را دنبال می کرد. در 1619 به ارتش دوک باواریا (آلمان) انتقال یافت و بر اثر هوای سرد نوامبر در شهر کوچکی معطل شد . آن شب دکارت در اطاقی در بسته ، در کنار گرمای بخاری بزرگ باواریایی تصمیم گرفته بود موقعیت خود را از لحاظ فلسفی و شخصی بازبینی کند. آن شب برای او شب مهمی بود آن چنان که او عهد کرد بقیه ی عمر خود را وقف اثبات علم جدید کند و نذر کرد که به زیارتگاه مریم مقدس در لوئرتو(واقع در ایتالیا) برود و به پاس بینشی که به او عطا شده بود شکرگزاری کند. نه سال بعدی دکارت وقف یافتن روشی برای متحد کردن علوم شد. فروش املاک موروثی از پدر ، فراغت لازم را برای دکارت فراهم کرد. او معمولا تا ظهر در بستر می ماند و چونان فیلسوفی شهرت دارد که بهترین آثارش را در بستر انجام داده است. او به کسی که آرزو دارد آثار فکری نیکی تولید کند ، بطالت و تنبلی را توصیه می کرد!!! دکارت هیچ گاه مانند برخی فیلسوفان هم عصر خود استاد دانشگاه نشد چون دانشگاه ها زیر ممیزی کلیسا بودند. او تصمیم گرفت که هیچ تعهد اجتماعی را نپذیرد حتا به ازدواج نیز تن در نداد. دکارتی که هیچ زیبایی ای را قابل مقایسه با زیبایی حقیقت نمی شناخت نظری کلب منشانه در مورد ازدواج دارد. او می گوید هنگامی که شوهری بر مرگ همسر خود می گرید... به رغم این ، در زوایای روح خود یک شادی پنهانی احساس می کند. در 1622 م رساله ی اخترشناسی اش ، درباره ی علم ، را به پایان برد که در آن روش ریاضی محورانه ی خود را به کار بست و فرضیه ی کوپرنیک را تایید کرد. اما او با شنیدن محکومیت گالیله و سوزاندن کتابش از سوی دیوان تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک دست از انتشار رساله ی خویش برداشت. شاگردان دکارت درباره ی نظرات واقعی دکارت در باره کلیسا و آموزش آن اختلاف نظر دارند که آیا او واقعا متدین بود یا چنین وانمود می کرد؟! او خود گفته است من باید مصلحتی پیدا کنم که بتوانم حقیقت را بدون تکان دادن تخیل کسی یا وارد آوردن ضربه ای به عقاید عمومی بیان کنم . او همچنین گفته است : اینک که من نه تنها تماشاگر جهان ، بلکه چونان بازیگر روی صحنه ی آن هستم ، به صورت خود ماسک می زنم. سه سال بعد از ترس دکارت از مجازات گالیله ، او کاربردی از روش ریاضی مدار خود در فیزیک را با پیشگفتاری زیر عنوان گفتار در باره ی روش انتشار داد که تا امروز چونان اثری کلاسیک در فلسفه معتبر است. ده سال بعد تاملات (ایگناتیوس لویولا موسس نظام مذهبی ژزوئیتی کتابی به همین نام داشت که دکارت می بایست در زمانیکه درکالج ژزوئیتی ها بود شش روز در هفته این کتاب را به دقت میخواند!) را منتشر ساخت که بعدها خواندن آن توسط دستگاه تفتیش عقاید ممنوع شد. دکارت به دعوت کریستینا ملکه ی سوئد ، کشوری که دکارت آن را سرزمین یخ و خرس می خواند ،( برای فهماندن فلسفه ی خود به او ) راهی آن کشور شد و یک هفته بعد از بازگشت از سوئد به علت بیماری ذات الریه درگذشت. و بدین گونه بزرگترین فیلسوف فرانسه در اوج نیرومندیش از دنیا رفت. اتین ژیلسون یک فیلسوف نامدار قرن بیستم درباره ی دکارت می گوید: او فقط با اندیشه و برای اندیشه زندگی کرد ... هرگز وجودی شریفتر از او نبود.
چهره ای از رنه دکارت ، پدر و مبدع فلسفه ی مدرن و بزرگترین فیلسوف فرانسه ، در موزه ی لوور پاریس آویزان است. او با نگاهی حزن انگیز دیر آشنا و تا حدی متکبر می نگرد و تبسمی اشرافی ، تمسخر آمیز و تا حدی تحقیز آمیز به لب دارد. دکارت برای فلسفه ارزشی قائل نبود!!! او می گوید فیلسوفان هر کدام دیگری را می کوبند بی آن که بتوانند صحت نظرشان را اثبات کنند ، و در ادامه می گوید فیلسوفان از ریاضیات سر در نمی آورند و دلایلشان باستانی و کهنه اند.
دکارت در جمله های آغازین کتاب تاملات می گوید اگر واقعا می خواهم چیزی را در علوم محکم و دائمی نگهدارم ، همه چیز را باید یکباره در زندگی واژگون کنم ... . اما سوال اینجا بود که توانایی عقل در شناخت حقیقت تا چه حد است؟
پاسخ دکارت پاسخ افلاطون و تمام خردگرایان است.عقل مهم ترین عنصر در طبیعت بشر و تنها وسیله ی مطمئن شناخت است. و در این راه ریاضیات روشی است که دکارت ریاضی دان ، مبدع هندسه ی تحلیلی ، می خواهد برای فلسفه استفاده کند. دکارت در قواعد برای رهبری ذهن می گوید ریاضیات عبارت است از کاربرد فقط دو کنش ذهنی که به وسیله ی آن دانش راستین می تواند تحصیل شود : شهود و قیاس
اما روش دکارت برای رسیدن به هدفش چه بود؟ شک کردن. شک کردن دکارت انقلابی است! او در نظر داشت تمام باورهای خود را به کناری افکند و در همه چیز شک کند.
اما دکارت در پروسه ی شک کردن خود به اصلی غیر قابل شک برخورد و آن را به این شیوه بیان کرد :
Cogito, ergo sum
می اندیشم پس هستم
دکارت برای کوگیتو آزمونی تعیین کرد. البته بعضی از قسمت های آزمون دکارت توسط کسانی مانند پی یر گاسندی بعدها زیر سوال رفت اما در نظریه ی شناخت دکارت یک حقیقت تزلزل ناپذیر و بدون تردید وجود دارد و آن وجود خود من چونان فاعل آگاه است و بدین ترتیب کوگیتوی دکارتی ذهن باوری ( سوبژکتیویسم ) را وارد فلسفه ی مدرن می کند.
دکارت کوشید که فلسفه ی ریاضی محورانه ی عقلانی رافراهم سازد تا هیچ کس نتواند به آن شک کند. دکارت می ترسید! می ترسید که مبادا به موضع فلسفی سولیپ سیسم ، سقوط کند ، نگرشی که بنابر آن ، تنها چیزی که وجود دارد یعنی یگانه واقعیت ، ذهن من با اندیشه های آن است و اشخاص دیگر و جهان فیزیکی تنها ایده هایی در ذهن من هستند. سولیپ سیسم به نحوی خطرناک به نمود فلسفی شکلی از اختلال روانی نزدیک است که آن را اسکیزوفرنی می نامند.
به آزمون حقیقت پناه برد و در راستای پیدا کردن دلایل عقلی وجود خدا حرکت کرد. او نمی بایست از روش حکمای کاتولیک قرون وسطی برای اثبات وجود خدا استفاده می کرد. روشی که امروزه در معرض نقد ویران کننده ی فلسفه ی مدرن واقع شده است. روشی که علت نخستین را خدا می نامیدند. دکارتی که هنوز ثابت نکرده بود جهان وجود دارد حق نداشت علت نخستین جهان را خدا بنامد!
دکارت به ایده های خود می نگرد. و سه سوال از کجا می آیند؟ چه نوع واقعیتی دارند؟ و به چه چیز اشاره می کنند؟ را مورد بررسی قرار می دهد. و ایده ها را به سه دسته تقسیم می کند : ایده های که فطری هستند و با هر کسی زاده می شوند ، ایده هایی که ابداع تخیلات انسانی هستند (مجعولات) و سوم معانی و مفاهیمی که به نظر می رسد از خارج ، از طبیعت و به رغم اراده ی ما به ما می رسد(اتفاقی یا عارضی).
او می گوید تمامی صور و معانی یا ایده ها می توانند احتمالا مجعولات ، ابداعات من ، ساخته یامعلول من باشند به استثنای ایده ی خدا.
او سه برهان برای وجود خدا می آورد:
- تصورات و علت ها : او می گوید ما پیش از هر چیز یک تصور روشن و متمایز از خداوند داریم. پس باید علت تصورات ما خدا باشد.(فیلسوفان جدید اکثرا با نظر دکارت موافق نیستند! مثلا تصوری که بوداییان و قبایل آفریقایی و بومیان آمریکای مرکزی از خدا دارند را یک تصور فرا طبیعی می دانند!)
- دکارت دو برهان دیگر را مطرح کرد چون بیم داشت که نخستین برهان برای بعضی قابل قبول نباشد. در برهان دوم دکارت به حذف کردن رو می آورد. با خود می گوید اگر این وجود نبود من می توانستم موجود باشم؟ و از خودم ؟ پدر و مادرم؟ منبعی ناکامل تراز خدا ؟ شروع می کند و همه را حذف می کند و به خدا؟ می رسد. مثلا خودم؟ را حذف کرد چون می دانست اگر خودش دلیل به وجود آوردن خودش بود می توانست عمر خود را افزایش دهد!!! و نسل به نسل عقب می آمد و خدا چونان یگانه علت ممکن وجود به مثابه موجودی متفکر وجود می داشت.
- و برهان سوم تصور وجود خدا به عنوان موجودی کامل بود. اما پی یر گاسندی و بعد از او کانت و فیلسوفان دیگر ادعا داشتند که تصورخدا چونان موجودی کامل هیچ ربطی به وجود واقعی چنین موجودی ندارد!( البته این برهان را نخستین بار آنسلم قدیس در سده ی یازدهم مطرح کرده بود.)
دکارت وجود خویش به عنوان موجودی آگاه را دریافته بود.اما در پله ی بعدی که به درک وجود خدا می رسید نظریاتش به قانون تبدیل نشد! قانونی مانند قوانین ریاضی که همه آن را قبول کنند.

دور تسلسل دکارتی :
دور تسلسل دکارتی به عنوان جدی ترین نقد تاملات مورد توجه قرار گرفته است. دکارت سعی دارد که ثابت کند خدایی کامل و نافریبکار وجود دارد . اما برای اثبات ، او باز از تصورات روشن و متمایز قرون وسطایی استفاده کرده بود (جوهر ، علت ، معلول نمی تواند از علت بزرگتر باشد و ...) که خود متضمن وجود خداست!
بنابرین خدا به تصورات روشن و متمایز من اعتبار می دهد اما تصورات روشن و متمایز من آن چیزی هستند که وجود خدا راتضمین می کنند. بنابراین دکارت برای این که ثابت کند که تصورات روشن و متمایز حقیقی هستند ، ناگزیر بود نشان دهد که خدا وجود دارد و این که ذات او عاری از فریبکاری است. اما اودر اثبات این که خدا وجود دارد ، به حقیقت تصورات روشن و متمایز تکیه می کند که به وجود خدا اعتبار می بخشد. کمتر دانشمندی باور دارد که دکارت می تواند از این دور باطل اجتناب کند. در روزگار خود دکارت ، منتقد او آرنولد دور باطل دکارتی را بی درنگ یافت: وجود خدا با تصورات روشن و متمایزی که تضمین می شود که وجود او فرضا تصوراتی نظیر این را تضمین می کند که معلول نمی تواند بزرگتر از علت باشد و کامل تر نمی تواند از کمال نایافته به وجود آید .

دکارت بر این باور بود که هنگامی که تاملات به پایان رسید هر ذهن معقول و منطقی را به پذیرش آن وادار خواهد کرد!
دکارت خردگرا می کوشد تجربه باوری را که مدعی است احساس ها بهترین منبع شناختند را مردود وانمود کند! اما دلایل او اغلب ضعیف و زورکی هستند. مثلا می گوید : من دریافتم که پیکرهای عظیم از دور کوچک و برج های مربع مدور می نمایند! یا مثلا می گوید شنیده ام که کسانی که پاهای خود را از دست داده اند گاه احساس هایی از آن ها دریافت می نمایند!

مثال تکه ی موم:
او در مثال تکه موم زیرکانه نتایج جالبی می گیرد. می گوید بگذارید به طور کلی از اجسام سخن نگوییم زیرا مغشوش کننده است ، بلکه جسمی خاص را مثال بزنیم. تکه ای موم را در نظر بگیرید. موم شیرینی عسل را از دست داده است ولی هنوز چیزی از عطر گل هایی که زنبوران موم را از آن ساخته اند ، به مشامتان می رسد ، اندازه و شکل معینی دارد ، وقتی دست می زنید سفت است ، بافت و حرارت و رنگ و بوی مخصوصی دارد. چنین می نماید که ترکیبی از این خواص است ولی اگر جلوی آتش قرار گیرد ، یکایک خواصش تغییر می کند. موم آب می شود ، شکل دیگری پیدا می کند ، گرمتر می شود ، به رنگ قهوه ای سیر در می آید ، بوی دیگری می دهد. بی درنگ مزه ی عسل ، بوی گل ها محو می گردد ، اندازه اش افزایش می یابد و جز آن ها .
آیا تکه ی موم اکنون همان است که بود؟ همه میل دارند بگویند که آری. اما آیا مگر خواصش تغییر نیافته است؟ اما چه چیزش همان است که بود؟
دکارت می گوید خاصیتی که در موم باقی مانده است این است که موم مکانی را اشغال کرده است. او ثابت می کند که اشیای مادی برای وجود داشتن مستلزم داشتن بو ، رنگ ، مزه و بو نیستند. اما باید اندازه و شکل داشته باشند. در واقع او می گوید حواسی که ما درک میکنیم ( رنگ ها ، مزه ها و صداها ) معلول اشیای خارجی هستند که اندام های ما را بر می انگیزند! تجربی دانان انگلیسی آن را کیفیات ثانوی می نامند. کیفیات نخستین هم کیفیاتی هستند که دکارت آن را خواص ضروری اشیای مادی می داند مانند اندازه ، شکل و قوه ی حرکت و می گفت این ها از راه تعقل شناخته ی می شنوند!
دکارت با انکار واقعیت عینی کیفیات ثانوی و اصرار بر این که تنها کیفیات نخستین واقعیت عینی دارند خواص ماده را به چیزهایی محدود کرد که دانشمندان می توانستند اندازه بگیرند و از طریق ریاضیات توضیح دهند. دکارت با این ادعا که جهان مادی از طریق قوانین مطلقا حقیقی هندسه و مکانیک قابل شناخت است ، مبانی فیزیک ریاضی را پی ریزی کرد.
اما قوه ی حرکت چه بود؟ دکارت آن را خدا نامید. دکارت می گوید خدا علت حرکت است. او نخستین علت در حرکت عالم مادی است و اوست که میزان دائمی و ثابت حرکت و انرژی را تعیین می کند. اما خدا پس از آفرینش جهان و به حرکت انداختن آن بر طبق قوانین هندسه و مکانیک در ساعت واره ی مکانیکی عالم دخالتی نمی کند. عدم دخالت خدا در کار جهان ، در فلسفه ی دکارت ، پاسکال ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی را که نسلی بعد از دکارت به دنیا آمد و کاتولیکی پارسا بود ، بسی آشفته ساخت به گونه ای که پاسکال می نویسد : من هرگز دکارت را نمی بخشم . او در سرتاسر فلسفه ی خود دوست می داشت بتواند خدا را از سر واکند . اما او چاره ای جز این نداشت که حرکت اولیه ی جهان را به او واگذار کند ، پس از آن دیگر با خدا کاری نداشت.

مکانیسم عالم ساعتواره :
نظریه ی دکارت در باره ی جهان مادی مکانیک مداری خوانده می شود. عالم مادی برای دکارت این گونه است : یک نظام ساعت واره ی مکانیکی از اجسام در حال حرکت طبق قوانین فیزیک . جهان طبیعت عبارت است از اجسامی با اندازه ها و شکل های هندسی گوناگون ، بی رنگ ، بی صدا ، بدون طعم و بو یا بافت است. آنان در تاثیر متقابل با یکدیگر ، در حرکتی مکانیکی بی مقصد ، در عالمی ساعت واره جابجا می شوند.
دکارت درمورد جانوارن رفتارگرا به شمار می رود. او منکر عقل و هوش ، ذهن یا هر حالت ذهنی درونی جانوران بود. دکارت مدعی بود که اگر ماشین ها به گونه ای بازسازی می شدند که مانند جانوران به نظر می رسیدند ما نمی توانستیم آن ها را از یکدیگر تشخیص دهیم!
در مقابل نظریه ی دکارت نظریه ی تکامل داروین قرار دارد که نشانگر تکامل تمامی انواع موجودات زنده از یک خواستگاه مشترک است!

نظریه جوهرهای جسمانی و ذهنی دکارت :
واقعیت شامل نفس ، خدا و ماده است. همه چیز جوهر است زیراهمه چیز یا جوهر یا صفتی از آن است. دکارت جوهر را قائم به ذات تعریف می کند. یعنی برای وجود داشتنش به چیزهای دیگر نیاز ندارد. و اعتقاد دارد که فقط خدا می تواند به معنای اکید چنین جوهری باشد. جوهرهای دیگر برای وجود داشتن به خدا نیاز دارند. هر دو جوهر مادی و اندیشنده( ذهن) را خدا آفریده است.
جوهر مادی یا جسمانی :
مکانی را اشغال می کند. در حرکت مکانیکی است. به بی نهایت قابل تقسیم است. با اصابت اجسام دیگر حرکت می کند. بدون اراده ی مختار ، بدون تعقل یا هر خاصیت اخلاقی.
جوهر اندیشنده:
مکانی را اشغال نمی کند ، در حرکت نیست ، جزئی از ساعتواره نیست ، استعداد تعقل ، به خاطر سپردن ، انکار کردن دارد . فاعل و مختار است و اخلاقا مسئول رفتار خویش است.

دکارت گام به گام برای خود ثابت کرد که :
- من وجود دارم
- خدا وجود دارد
- تمام تصورات روشن و متمایز من حقیقی هستند زیرا که خدا آن ها را تضمین می کند
- جهان مادی وجود دارد
- سرانجام این که واقعیت جهان های مادی و انسانی با تصورات روشن و متمایز من از آن ها مطابقت دارند. بدین گونه تصورات روشن و متمایز من کلید تمامی واقعیاتند. و ریاضیات کلید عقل است.

دوگانه باوری روان – تنی دکارت :
واقعیت عبارت است از دو نوع جوهر : ذهنی و جسمانی( مادی )
دوگانگی روان – تنی در این بیت شعر انگلیسی ، خیلی خوب بیان شده است :
روح چیست ؟ : ماده نیست No Matter
ماده چیست ؟ : روح نیست Never Mind

مساله ی اراده و اختیار :
مساله ای که فلسفه را از روزگار آگوستین قدیس به ستوه آورده است : مساله ی اراده ی مختار و جبر گرایی است!
جبرگرایی به لحاظ تاریخی چونان نظریه ای به وجود آمد که هر چیزی که وجود دارد نتیجه ی ضروری و اجتناب ناپذیر علل پیشین است و نمی تواند جز آن که هست باشد.
جبرگرایی نوین از زمان دکارت به وسیله ی قوانین علمی و علیت دیکته می شود. و عبارت است از این نگرش که هر چیزی ضرورتا طبق رشته ای قوانین علی علمی رخ می دهد.
جبرگرایی عالم نیوتنی جوهرهای ممتد در فضا را در حرکت توصیف می کند : اجسام چونان نتیجه ی ضروری فشار یا اصابت اجسام دیگر به آن ها حرکت می کنند.

در تقابل کلی با جبرگرایی ضروری و اجتناب ناپذیر عالم جسمانی ای که دکارت ، کوپرنیک و گالیله توصیف کرده بودند ، اراده ی مختار جوهر روحی ، اندیشنده و ذهنی قرار دارد. اصل اراده ی مختار انکار این امر است که جبرگرایی در مورد کنش های انسانی را صدق می کند.
این مساله در عرصه ی روان شناسی جنایی امروز بسیار بحث برانگیز است: که آیا عمل مجرم نتیجه ی ضروری علل پیشین است ، یعنی او نمی توانست جز آن که انجام داده ، کار دیگر انجام دهد؟؟؟ آیا جامعه باید مورد سرزنش قرار گیرد یا مجرم مسئول کنش خویش است؟؟؟

مساله ی روح - جسم
به نظر دکارت ، روح من تنها به کلی از حیث صفاتش با جسم متفاوت نیست بلکه به کلی از جسم من مستقل است و ممکن است بدون آن وجود داشته باشد.
روح از جسم به عنوان مسکن استفاده می کند و مانند سکانداری کشتی را هدایت می کند. در سده ی بیستم فیلسوف بریتانیایی گیلبرت ریل دوگانه انگاری دکارت را از حیث روح چونان شبحی در یک ماشین مورد حمله قرار داد. دوگانه انگاری مفرط دکارت هر گونه تاثیر روح و جسم بر همدیگر را انکار می کند.
می دانیم که حرکت فقط ویژهی اجسام مادی است ، حال این سوال به وجود می آید که روحی که هیچ گونه فضایی را اشغال نمی کند و جسمانی یا مادی نیست چگونه می تواند جسم را به حرکت درآورد؟

بعضی این تقسیم بندی دکارت را فقط برای سازش بین علم نوین و کلیسا می دانند!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...