باید به همه می گفتم
که بعضی وقت ها
نه از هیچ کس متنفرم
و نه کسی را دوست دارم
هیچ چیز شما مرا دیوانه نمی کند
و دیگر هیچ چیزتان مرا به وجد نمی آورد
دیگر در میان شما نیستم
همین جیب های پر از تخمه برای من کافیست
رو به روی شما
درست رو در روی شما
به طنابی آویزانم و حیران
معلق در هوا
ساکت و آرام
و گاه خنده کنان به شما می نگرم
و پوست تخمه هایم را در هوا پرت می کنم
تا شاید کسی از وسواس خانه اش
سرگرم جمع کردن آن
فلسفه ی زندگیش کامل بشود
تا خداگونه به او ریش ریش بخندم
باید به همه می گفتم
که در آن شب سرد
که مست بودم و آرام
خدا را در بالکن خانه
در حال سقوط دیده ام
و صدایش را شنیده ام
باورم نمی شد
و می دانستم کسی باورش نمی شود
اما باز به همه می گفتم
باید به همه می گفتم
که خدا مرد
و بعد از مرگ او
آسمان چقدر با ما رو راست بود
و نمی دانستم که بعد از این سقوط
خود نیز در این دنیای بی صاحب
سقوط خواهم کرد
من سقوط کردم
چون توان پیوندم نبود
یا شاید که سقوطی خودخواسته بود
پرشی آزاد
معلق بین زمین و آسمان
دیگر نه زمین ازان من بود و نه آسمان
آسمان ازان فرزندان ناتنی خدا
زمین ازان فرزندان یعقوب
و شب بود و شب
همه چیز می چرخید
سرم گیج می رفت
انگار من نیز ناخواسته می چرخیدم
رصد شدم
هزار هزار هزار ...
کلی هزار سال نوری
این طرف تر از من
آن طرف تر از مادرم
و کلی هزار سال بیشتر از پدرم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
و سیاه بود و سیاه
سرد بود و سرد
و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود
باید که می رفتم
مرا ببخشایید
که دیگر در میان شما نیستم
آخر دیگر ازان گفتمان هایتان نبودم
ازان زمانتان نبودم
و سخنی تازه می خواستم
روزنه ای دیگر
و کورسویی از خورشیدی دیگر
و خورشیدی دیگر
که بعضی وقت ها
نه از هیچ کس متنفرم
و نه کسی را دوست دارم
هیچ چیز شما مرا دیوانه نمی کند
و دیگر هیچ چیزتان مرا به وجد نمی آورد
دیگر در میان شما نیستم
همین جیب های پر از تخمه برای من کافیست
رو به روی شما
درست رو در روی شما
به طنابی آویزانم و حیران
معلق در هوا
ساکت و آرام
و گاه خنده کنان به شما می نگرم
و پوست تخمه هایم را در هوا پرت می کنم
تا شاید کسی از وسواس خانه اش
سرگرم جمع کردن آن
فلسفه ی زندگیش کامل بشود
تا خداگونه به او ریش ریش بخندم
باید به همه می گفتم
که در آن شب سرد
که مست بودم و آرام
خدا را در بالکن خانه
در حال سقوط دیده ام
و صدایش را شنیده ام
باورم نمی شد
و می دانستم کسی باورش نمی شود
اما باز به همه می گفتم
باید به همه می گفتم
که خدا مرد
و بعد از مرگ او
آسمان چقدر با ما رو راست بود
و نمی دانستم که بعد از این سقوط
خود نیز در این دنیای بی صاحب
سقوط خواهم کرد
من سقوط کردم
چون توان پیوندم نبود
یا شاید که سقوطی خودخواسته بود
پرشی آزاد
معلق بین زمین و آسمان
دیگر نه زمین ازان من بود و نه آسمان
آسمان ازان فرزندان ناتنی خدا
زمین ازان فرزندان یعقوب
و شب بود و شب
همه چیز می چرخید
سرم گیج می رفت
انگار من نیز ناخواسته می چرخیدم
رصد شدم
هزار هزار هزار ...
کلی هزار سال نوری
این طرف تر از من
آن طرف تر از مادرم
و کلی هزار سال بیشتر از پدرم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
و سیاه بود و سیاه
سرد بود و سرد
و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود
باید که می رفتم
مرا ببخشایید
که دیگر در میان شما نیستم
آخر دیگر ازان گفتمان هایتان نبودم
ازان زمانتان نبودم
و سخنی تازه می خواستم
روزنه ای دیگر
و کورسویی از خورشیدی دیگر
و خورشیدی دیگر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر