فصل دوم کتاب فلسفه برای همه ( از سقراط تا سارتر) از ت . ز . لاوین چگونگی گذر تاریخی فلسفه از دوران ارسطو به دنیای مدرن امروزی را مورد بررسی قرار می دهد و در نهایت به دکارت و اندیشه های او می پردازد. مطالب زیر برداشتی از این قسمت است :
بعد از شکست آتن از اسپارت در جنگ پلوپنز (404 پ.م ) دولت – شهرهای تجزیه شده ی یونانی بعد از سال ها جنگ و منازعه مغلوب فیلیپ مقدونی گردیدند (338 پ.م) و در نهایت جزئی از امپراطوری اسکندر مقدونی شدند.
در این کشمکش ها ماشین فلسفه ی آتن از حرکت باز نایستاد و ارسطو شاگرد کبیر افلاطون دستگاه فلسفی خود را بنیان گذاشت.
ارسطو در 384 پ.م در شهر استاگیرا واقع در مقدونیه و در نزدیکی شهر مدرن سالونیکا دیده به جهان گشود . پدر او پزشک ویژه ی شاه آمینتاس بود و همین باعث شد که ارسطو دوران خردسالی را با شاهزاده فیلیپ در دربار پشت سر بگذارد. ارسطو در هجده سالگی به مدت بیست سال در آکادمی افلاطون دانش اندوزی کرد و با مرگ افلاطون آتن و آکادمی را ترک کرد و به مطالعه ی سیاست و زیست شناسی پرداخت با بازگشت به آتن مدرسه ی لوکیوم را تاسیس کرد و فرزند فیلیپ ( اسکندر ) را هم به شاگردی پذیرفت اما با مرگ اسکندر در 323 پ.م به خاطر دوستی با پادشاه مقدونی و جو ضد مقدونی بعد از مرگ او ، آتن را ترک گفت و یک سال بعد درگذشت!
ارسطو را گسترش دهنده ، تحلیل کننده (و حتی گاه سوء تعبیر کننده ) ی آثار افلاطون و اساسا مشتقی از افلاطون می دانند. اما بعضا او را بزرگ تر از افلاطون نیز دانسته اند. عده ای هم تفاوت های میان افلاطون و ارسطو را به دیدگاه های متفاوت آن ها نسبت می دهند.
برخلاف افلاطون که آرمان های سیاسی و اخلاقی اش بر پایه ی حقایق انتزاعی و کامل ریاضیات و منطق بود ارسطو بیشتر به دانش عملی اعتقاد داشت.
ارسطو برخلاف افلاطون صورت و ماده را جدا از هم نمی داند و اعتقاد دارد که هر چیزی وحدتی از صورت و ماده است. علاوه بر اصول ماده و صورت ، اصول قوه و فعل را هم تعریف کرد و ماده را اصل قوه و صورت را اصل فعلیت نامید.
ارسطو اعتقاد دارد که چهار نوع علت ، سرشت هر چیز مفردی را تعیین می کند. مثلا در ساختن یک خانه :
علت مادی ( مواد و مصالح لازم برای ساخت خانه ، مواد بالقوه )
علت صوری ( خانه ای که ساخته می شود ، شکل فعلیت یافته)
علت فاعلی ( کار و عوامل اجرائی)
علت غائی ( دلیل ساخت خانه )
ارسطو شناخت اشیا را مستلزم شناخت حلقه های علی و معلولی می داند. و همین رویه او را به مفهوم خدا می رساند. ارسطو جهان را مستلزم یک علت اولیه ی جنبش می داند که خود ناجنبنده است! خدای ارسطو خدای مسیحی و یهودی نیست! او خدا را به عنوان علت اولیه ی حرکت در جهان نا آفریده ! معرفی می کند. خدای ارسطو غیر مادی ( و به همین دلیل غیر قابل تغییر) است و فقط سبب تغییر می شود.
ارسطو خوشبختی را برای انسان در فعالیت روح مطابق فضیلت معنا می کند. و در ادامه می گوید که دو نوع فضیلت وجود دارد : اخلاقی و عقلانی ، فضیلت اخلاقی را در نگهداری مهار عقلانی تمایلات غیر عقلانی روح و فضایل عقلانی را در تامل در حقیقت علم ، هنر ، فلسفه ، عقل شهودی و علم اخلاق می داند .
ارسطو اعتقاد دارد که آدمی برای خوشبختی نیاز به بخت نیک ، ظاهر جسمانی ، خانواده ، کودکان ، دوستان و نوعی حکومت سیاسی مناسب دارد.
سقراط را در این که فضیلت را دانش می دانست نکوهش می کند و می گوید دانش نیکی ، فقط در صورت تمرین می تواند بر رفتار ما تاثیر گذار باشد و هر گونه فضیلت اخلاقی را حدی وسط ( میانگین طلایی ) میان افراط و تفریط می داند.
ارسطو نظریه ی سیاسی افلاطون در جمهوری را رد می کند و با مطلق گرایی سیاسی جمهور ( حکومت فیلسوف – فرمانروا ) مخالفت می کند و کل سیستم را آرمانی و دست نیافتنی می داند. دولت ارسطو دولتی است که قانون اساسی بر آن حاکم است(پولیتی) و آزادی و برابری در آن حرف اول را می زند. چنین حکومتی میانگین اولیگارشی ( حکومت توانگران) و دموکراسی است. پولیتی در عمل حکومت طبقه ی متوسط پرشمار است زیرا به اعتقاد ارسطو بهترین جامعه ی سیاسی را شهروندان طبقه ی متوسط تشکیل می دهند چون به احتمال زیاد موازین عقلانی را پیروی می کنند و نگهدارنده موازنه ی قدرت علیه توانگرانی هستند که فقط با استبداد می توانند حکومت کنند و تهی دستانی که پست تر از آنند که مناسب حکومت کردن باشند!
ارسطو و افلاطون نگرش های مشابه زیادی هم دارند. هر دوی آن ها دولت را دارای هدف اخلاقی می دانند ، دولت را بر خانواده و بر خود مقدم می دانند و دیدگاه هر دو در مورد دولت های خوب و بد به یک گونه است : سه نوع دولت خوب ( پادشاهی ، اشرافی ، جمهوری متکی به قانون اساسی) و سه نوع دولت بد ( حکومت های تورانی (ستمگر) ، اولیگارشی و دمکراسی افراطی ) را تعریف می کنند.
ارسطو نخستین طبقه بندی علوم را فراهم کرد :
منطق ، روش مطالعه ی به کار گرفته شده در تمام علوم
علوم نظری ، علاقه به شناخت ناب ، انتزاعی : ریاضیات ، فیزیک ، زیست شناسی ، روان شناسی و مابعد الطبیعه (فلسفه ی اولی)
علوم کاربردی ، علاقه به شناخت به عنوان وسیله ی اداره یا کنش : اخلاق و سیاست
علوم مولد ، علاقه به شناختی که در ساختن چیزهای مفید یا زیبا به کار آید.
بعد از فتح سراسر جهان یونانی و مشرق تا هندوستان مقدونیه ای ها بعد از دویست سال از امپراطوری روم شکست خوردند و در امپراطوری روم که میراث تمدن خود را از یونان گرفته بود جذب شدند. بعدها امپراطوری روم ( شامل سراسر اروپا و خاورمیانه به ویژه آفریقای شمالی) به دلیل غیر قابل اداره شدن این قلمرو دچار رکود شد. امپراطوری به نحو روزافزونی در معرض نهب و غارت مهاجمان بربر قرار گرفت و در سال 400 میلادی آلاریک ویزیگوت ها را از فراز کوه های آلپ به داخل شهر رم روانه کرد و روم در 410 اشغال و غارت شد. در سده ی پنجم میلادی با تضعیف امپراطوری مسیحیت دین رسمی امپراطوری و ساختار کلیسا نیرومندترین سازمان در اروپا شده بود. و اعتقادات و ارزش های مسیحی بر امپراطوری روم حاکم گردید و آن چه که از فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان و رم به دستشان رسید یا مورد سوء استفاده ی کلیسا قرار گرفت و یا شرک آلود ، غیر مسیحی و غیر اخلاقی نامیده شد و نابود گردید. برای بیش از هزار سال ( از سده های چهارم تا پانزدهم ) مسیحیت سراسر دنیای اجتماعی و فرهنگی اروپا ، زندگی سیاسی و شخصی ، نهادهای اجتماعی ، روابط اقتصادی ، دانش جهان طبیعی ! و ادبیات و هنر را شکل داد و نظر ورزی فلسفی آزاد ، عقلانی و مستقل یونانیان که توسط مسیحیت از اجتماع گرفته شده بود تا عصر مدرن در فلسفه در سده ی هفدهم با دکارت چونان نخستین نماینده ی آن بازنگشت!
برای مسیحیت علم ، فلسفه ، ریاضیات ، هنر و زندگی خردمندانه در برابر ایمان ، فداکاری ، دعا ، کارهای نیک ،عشق و اطاعت از خدا و کلیسای او اهمیتی نداشت!
اما در ترور تاریخ ، که در آن دستاوردها و آرزوهای تمدن ها ناپدید می شوند ، به نظر می رسد که فیلسوفان بزرگ از طریق نوعی فنا ناپذیری باقی می مانند. افلاطون و ارسطو زنده ماندند. این طنز تاریخ است که دو فیلسوف بزرگ مسیحیت ، آگوستین قدیس و تامس آکیناس قدیس ، فلسفه های عمیق خود را با تلفیق مسیحیت با دقیقا فلسفه ی شرک آمیز یونان به وجود آورند ، فلسفه ای که کلیسا آن را تقریبا به تمامی نابود کرده بود . سنت آگوستین با افلاطون ، سنت تامس با ارسطو.
آگوستین قدیس (354 تا 430 م ) در بزرگترین اثر خود به نام شهر خدا تمایزی که بین شهر آسمانی حقیقت جاوید خدواند و شهر زمینی سیلان عقیده ، برقرار کرده است همان تمایزی است که افلاطون بین جهان محسوس و معقول قائل بود!
آثار ارسطو که پس از سده ی نخست در غرب انتشار یافته بود ، در شرق میانه باقی مانده بود. با ظهور تمدن اسلامی ، نوشته های ارسطو به عربی ترجمه و آن گاه به یاری مترجمان یهود به عبری و لاتین برگردانده شد و سرانجام دوباره در سده ی دوازدهم به غرب راه یافتند. در طی سده های میانه ، فیلسوفانی که کوشیدند از میان عقاید مسیحی با کمک تفکر کلاسیک نظام فلسفی معقولی تنظیم کنند مکتبیان خوانده شدند و نظام های فلسفی شان فلسفه ی اسکولاستیک یا مدرسه گرایی نام گرفت. مدرسه گرایی نامی قراردادی است که به فلسفه ی مکتب های کلیساهای سده ی میانه که بعدا دانشگاه شدند داده شد. این مکاتب سعی داشتند اعتقادات مسیحی را با عناصری از فلسفه ی یونان افلاطون یا ارسطو با استفاده از قیاس و بحث منطقی ترکیب کنند. مدرسه گرایی در فلسفه ی تامس اکیناس به عالی ترین مرحله تکامل رسید.
فلسفه ی ترکیبی تامس آکیناس (1225 تا 1274 م) که در بیست و دو جلد آثار اصلی او تنظیم شده ( فلسفه ی سوما ) معتبرترین نظام در فلسفه ی کاتولیکی و یکی از عالی ترین دستاوردهای فلسفی دنیای غرب است. جهان بینی تامس گرایی که مدعی حقیقت مطلق است مبتنی بر ایمان به وحی ربانی و تاکید عقل می باشد. تامس آرای ارسطو را ماهرانه به کار گرفته است. مثلا او این عبارت از ارسطو که انسان حیوان سیاسی است را با این تعریف که انسان موجودی روحانی هم هست جمع کرده است! یا مثلا تعریف جنباننده ی ناجنبیده را برای خدا اخذ و با تعریفی که خدا را آفریننده و علت اول وغائی معرفی کرده است جمع کرده است.
اما عصر نوزایی یا رنسانس آغازی دوباره برای فلسفه به معنای واقعی بود. هنگامی که نوشته های ارسطو در اختیار همه قرار گرفت تفکر مسیحی زیر سوال رفت و حاکمیت مقتدر دو نهاد قرون وسطایی بزرگ ، کلیسای کاتولیک روم و امپراطوری مقدس روم رو به تضعیف نهاد. در سده ی پانزدهم روشنفکران از مسیحیت ارسطویی شده به عنوان منبعی سرگردان کننده به متون اصلی کتاب های تمدن های یونان و روم روی آوردند. در 1453 و با سقوط قسطنطنیه به دست ترک ها فرهنگ یونان باستان که در امپراطوری شرقی حفظ شده بود در اختیار غرب مسیحی قرار گرفت. و آغاز قرن شانزدهم برابر بود با ظهور شیوه ی نوینی از آگاهی ، احیای روح انسان محوری در تقابل با دینداری مسیحایی. بازخوانی اومانیسم کلاسیک یونانی ، که انسان محور و طبیعت مرکز بود برای دانشوران رنسانس این نتیجه را داشت که انسان را محترم بدارند و بساط تحقیر طبیعت در رابطه با جهان فراطبیعی را بر چینند. آن ها با الهام از گذشته به آینده چشم دوختند و مشروعیت نظام فئودالی ، کلیسا و امپراطوری را بیش از پیش به چالش کشیدند. هنر از تصویرگری رنج و مرگ به نمایش شادی یونانی در زندگی بازگشت . پیکرتراشی از نمادگرایی دینی فاصله گرفت. داود میکلانژ و شام آخر لئوناردو نمونه های والایی از چهره پردازی عصر نوزایی از بدن طبیعی انسان پویا به شمار می روند. اختراع چاپ ، باروت و بهبود قطب نما برای دریانوردی ، نتایج شگرفی بار آورد. سده ی پانزدهم زمان کشفیات بزرگ بود : کشف دنیای جدید توسط کلمب و کشف مسیر آبی هند و خاور دور با دور زدن دماغه ی امید نیک . رشد سریع اصلاح دینی و پروتستان گرایی توسط مارتین لوتر ضربه ی مستقیمی بر وحدت جهان مسیحی قرون وسطی وارد آورد.
در قرن شانزدهم بهترین مغزهای متفکر مجذوب اخترشناسی شدند. در نتیجه ی آن ناسازگاری هایی میان مشاهدات نوین و نظریه ی اخترشناسی بطلمیوس که در شهر اسکندریه ی مصر و در سده ی دوم متداول بود پیدا شد. در سده ی شانزدهم اخترشناس لهستانی نیکلاس کوپرنیکوس با استفاده از مشاهدات و ریاضیات نظریه ی زمین مرکزی بطلمیوس را که چهارده سده متدوال بود واژگون و نظریه ی خورشید مرکزی را ارائه داد. واکنش کلیسا به انقلاب کوپرنیکی شدید بود و دانشمندان پشتیبان این نظریه تکفیر و به اعدام محکوم گشتند. در 1600 جئوردانو برونو ، در 1620 وانینی ، در 1621 فونتااینی یر به اتهام خداناباوری به دیرک آتش گرفتار شدند. در این بحبوحه اخترشناس ایتالیایی (1565 تا 1642) گستاخانه در صدد اثبات نظریه ی کوپرنیکوس برآمد. تلسکوپی ساخت که اشیا را هزار بار بزرگتر می گرداند و به وسیله ی آن اقمار ژوپیتر ، حلقه های ساتورن و سطح ماه را مشاهده کرد. نظریه های او را به دلیل عدم تطابق با کتاب مقدس محکوم کردند. و او در پیشگاه دادگاه تفتیش عقاید یا انگیزیسیون به حبس ابد محکوم شد و ناچار شد در ظرف سه سال هر هفته مزامیر توبه و استغفار را از حفظ قرائت کند! و تا زمان مرگش در فلورانس تحت نظر بود.
اما با همه ی این مشکلات قطار علم هیچ گاه از حرکت باز نایستاد. به تدریج تلسکوپ ، میکروسکوپ و دماسنج اختراع گردید و نظریه ی گازهای بویل ، قوانین الکتریسیته و خاصیت آهن ربایی ، قوانین علم بینایی و روشنایی (اپتیک) ،نظریه ی گردش خون هاروی ، ابداع هندسه ی تحلیلی دکارت به عنوان اولین محصولات علمی عصر نوزایی تحولات بزرگی ایجاد کردند. ماشین علم دوباره در جاده ی اصلی خود قرار گرفته بود. دو عنصر در روش علمی مشخص شدند:
یک – عنصر تجربی ( کاربرد مشاهده ی حسی و آزمایش )
دو – عنصر عقلانی ( ریاضیات و استدلال قیاسی )
نخستین کسی که بر پیکر فلسفه ی اسکولاستیک زخم کاری را وارد کرد فرانسیس بیکن انگلیسی بود. او در انگلستان با روش علمی به پدیده ها می نگریست و آن را برای اثبات تجربه گرایی یک پیروزی روش مشاهده و آزمایشگری بر عقل تلقی کرد. دکارت نیز با روش علمی به پدیده ها می نگریست ولی از این رهگذر خردگرایی را ترجیح می داد.
رنه دکارت نخستین فیلسوف عصر جدید است که نخستین نظریه ی مابعدالطبیعه را در پاسخ به نگرش علمی نوین عالم و در رابطه با مدعیات مخالف کلیسا ارائه می دهد.
دکارت در 1596 یعنی در آستانه ی سده ی هفدهم به دنیا آمد. وی فرزند یک حقوقدان در بریتانی ( ناحیه ای در شمال غربی فرانسه ) و عضو یکی از قدیمی ترین و محترم ترین خانواده های ناحیه بود. پسری که اغلب لباس مخملی سبز می پوشید و شمشیری بر کمر داشت. او به شیوه ی اشرافیانه بزرگ شد . از همان اوایل که در مدرسه ی ژزوئیت ها (فرقه ای از کاتولیک ها ) درس می خواند کتاب های درسی ملال آور مبتنی بر اطلاعات مغشوش و اطلاعات تایید نشده و جزمیات کسالت بار کلیسا ، برای او قانع کننده نبود. بعدها در لافلاش تحصیلات را به یکباره تعطیل کرد و به سیر و سیاحت پرداخت. آرزوی یقین داشتن از هر چیز دیگری برای دکارت مهم تر بود ، دکارتی که تنها به ریاضیات یقین داشت! وی در حالی که به تحصیل موسیقی و ریاضیات مشغول بود پیشرفت ارتش را دنبال می کرد. در 1619 به ارتش دوک باواریا (آلمان) انتقال یافت و بر اثر هوای سرد نوامبر در شهر کوچکی معطل شد . آن شب دکارت در اطاقی در بسته ، در کنار گرمای بخاری بزرگ باواریایی تصمیم گرفته بود موقعیت خود را از لحاظ فلسفی و شخصی بازبینی کند. آن شب برای او شب مهمی بود آن چنان که او عهد کرد بقیه ی عمر خود را وقف اثبات علم جدید کند و نذر کرد که به زیارتگاه مریم مقدس در لوئرتو(واقع در ایتالیا) برود و به پاس بینشی که به او عطا شده بود شکرگزاری کند. نه سال بعدی دکارت وقف یافتن روشی برای متحد کردن علوم شد. فروش املاک موروثی از پدر ، فراغت لازم را برای دکارت فراهم کرد. او معمولا تا ظهر در بستر می ماند و چونان فیلسوفی شهرت دارد که بهترین آثارش را در بستر انجام داده است. او به کسی که آرزو دارد آثار فکری نیکی تولید کند ، بطالت و تنبلی را توصیه می کرد!!! دکارت هیچ گاه مانند برخی فیلسوفان هم عصر خود استاد دانشگاه نشد چون دانشگاه ها زیر ممیزی کلیسا بودند. او تصمیم گرفت که هیچ تعهد اجتماعی را نپذیرد حتا به ازدواج نیز تن در نداد. دکارتی که هیچ زیبایی ای را قابل مقایسه با زیبایی حقیقت نمی شناخت نظری کلب منشانه در مورد ازدواج دارد. او می گوید هنگامی که شوهری بر مرگ همسر خود می گرید... به رغم این ، در زوایای روح خود یک شادی پنهانی احساس می کند. در 1622 م رساله ی اخترشناسی اش ، درباره ی علم ، را به پایان برد که در آن روش ریاضی محورانه ی خود را به کار بست و فرضیه ی کوپرنیک را تایید کرد. اما او با شنیدن محکومیت گالیله و سوزاندن کتابش از سوی دیوان تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک دست از انتشار رساله ی خویش برداشت. شاگردان دکارت درباره ی نظرات واقعی دکارت در باره کلیسا و آموزش آن اختلاف نظر دارند که آیا او واقعا متدین بود یا چنین وانمود می کرد؟! او خود گفته است من باید مصلحتی پیدا کنم که بتوانم حقیقت را بدون تکان دادن تخیل کسی یا وارد آوردن ضربه ای به عقاید عمومی بیان کنم . او همچنین گفته است : اینک که من نه تنها تماشاگر جهان ، بلکه چونان بازیگر روی صحنه ی آن هستم ، به صورت خود ماسک می زنم. سه سال بعد از ترس دکارت از مجازات گالیله ، او کاربردی از روش ریاضی مدار خود در فیزیک را با پیشگفتاری زیر عنوان گفتار در باره ی روش انتشار داد که تا امروز چونان اثری کلاسیک در فلسفه معتبر است. ده سال بعد تاملات (ایگناتیوس لویولا موسس نظام مذهبی ژزوئیتی کتابی به همین نام داشت که دکارت می بایست در زمانیکه درکالج ژزوئیتی ها بود شش روز در هفته این کتاب را به دقت میخواند!) را منتشر ساخت که بعدها خواندن آن توسط دستگاه تفتیش عقاید ممنوع شد. دکارت به دعوت کریستینا ملکه ی سوئد ، کشوری که دکارت آن را سرزمین یخ و خرس می خواند ،( برای فهماندن فلسفه ی خود به او ) راهی آن کشور شد و یک هفته بعد از بازگشت از سوئد به علت بیماری ذات الریه درگذشت. و بدین گونه بزرگترین فیلسوف فرانسه در اوج نیرومندیش از دنیا رفت. اتین ژیلسون یک فیلسوف نامدار قرن بیستم درباره ی دکارت می گوید: او فقط با اندیشه و برای اندیشه زندگی کرد ... هرگز وجودی شریفتر از او نبود.
چهره ای از رنه دکارت ، پدر و مبدع فلسفه ی مدرن و بزرگترین فیلسوف فرانسه ، در موزه ی لوور پاریس آویزان است. او با نگاهی حزن انگیز دیر آشنا و تا حدی متکبر می نگرد و تبسمی اشرافی ، تمسخر آمیز و تا حدی تحقیز آمیز به لب دارد. دکارت برای فلسفه ارزشی قائل نبود!!! او می گوید فیلسوفان هر کدام دیگری را می کوبند بی آن که بتوانند صحت نظرشان را اثبات کنند ، و در ادامه می گوید فیلسوفان از ریاضیات سر در نمی آورند و دلایلشان باستانی و کهنه اند.
دکارت در جمله های آغازین کتاب تاملات می گوید اگر واقعا می خواهم چیزی را در علوم محکم و دائمی نگهدارم ، همه چیز را باید یکباره در زندگی واژگون کنم ... . اما سوال اینجا بود که توانایی عقل در شناخت حقیقت تا چه حد است؟
پاسخ دکارت پاسخ افلاطون و تمام خردگرایان است.عقل مهم ترین عنصر در طبیعت بشر و تنها وسیله ی مطمئن شناخت است. و در این راه ریاضیات روشی است که دکارت ریاضی دان ، مبدع هندسه ی تحلیلی ، می خواهد برای فلسفه استفاده کند. دکارت در قواعد برای رهبری ذهن می گوید ریاضیات عبارت است از کاربرد فقط دو کنش ذهنی که به وسیله ی آن دانش راستین می تواند تحصیل شود : شهود و قیاس
اما روش دکارت برای رسیدن به هدفش چه بود؟ شک کردن. شک کردن دکارت انقلابی است! او در نظر داشت تمام باورهای خود را به کناری افکند و در همه چیز شک کند.
اما دکارت در پروسه ی شک کردن خود به اصلی غیر قابل شک برخورد و آن را به این شیوه بیان کرد :
Cogito, ergo sum
می اندیشم پس هستم
دکارت برای کوگیتو آزمونی تعیین کرد. البته بعضی از قسمت های آزمون دکارت توسط کسانی مانند پی یر گاسندی بعدها زیر سوال رفت اما در نظریه ی شناخت دکارت یک حقیقت تزلزل ناپذیر و بدون تردید وجود دارد و آن وجود خود من چونان فاعل آگاه است و بدین ترتیب کوگیتوی دکارتی ذهن باوری ( سوبژکتیویسم ) را وارد فلسفه ی مدرن می کند.
دکارت کوشید که فلسفه ی ریاضی محورانه ی عقلانی رافراهم سازد تا هیچ کس نتواند به آن شک کند. دکارت می ترسید! می ترسید که مبادا به موضع فلسفی سولیپ سیسم ، سقوط کند ، نگرشی که بنابر آن ، تنها چیزی که وجود دارد یعنی یگانه واقعیت ، ذهن من با اندیشه های آن است و اشخاص دیگر و جهان فیزیکی تنها ایده هایی در ذهن من هستند. سولیپ سیسم به نحوی خطرناک به نمود فلسفی شکلی از اختلال روانی نزدیک است که آن را اسکیزوفرنی می نامند.
به آزمون حقیقت پناه برد و در راستای پیدا کردن دلایل عقلی وجود خدا حرکت کرد. او نمی بایست از روش حکمای کاتولیک قرون وسطی برای اثبات وجود خدا استفاده می کرد. روشی که امروزه در معرض نقد ویران کننده ی فلسفه ی مدرن واقع شده است. روشی که علت نخستین را خدا می نامیدند. دکارتی که هنوز ثابت نکرده بود جهان وجود دارد حق نداشت علت نخستین جهان را خدا بنامد!
دکارت به ایده های خود می نگرد. و سه سوال از کجا می آیند؟ چه نوع واقعیتی دارند؟ و به چه چیز اشاره می کنند؟ را مورد بررسی قرار می دهد. و ایده ها را به سه دسته تقسیم می کند : ایده های که فطری هستند و با هر کسی زاده می شوند ، ایده هایی که ابداع تخیلات انسانی هستند (مجعولات) و سوم معانی و مفاهیمی که به نظر می رسد از خارج ، از طبیعت و به رغم اراده ی ما به ما می رسد(اتفاقی یا عارضی).
او می گوید تمامی صور و معانی یا ایده ها می توانند احتمالا مجعولات ، ابداعات من ، ساخته یامعلول من باشند به استثنای ایده ی خدا.
او سه برهان برای وجود خدا می آورد:
- تصورات و علت ها : او می گوید ما پیش از هر چیز یک تصور روشن و متمایز از خداوند داریم. پس باید علت تصورات ما خدا باشد.(فیلسوفان جدید اکثرا با نظر دکارت موافق نیستند! مثلا تصوری که بوداییان و قبایل آفریقایی و بومیان آمریکای مرکزی از خدا دارند را یک تصور فرا طبیعی می دانند!)
- دکارت دو برهان دیگر را مطرح کرد چون بیم داشت که نخستین برهان برای بعضی قابل قبول نباشد. در برهان دوم دکارت به حذف کردن رو می آورد. با خود می گوید اگر این وجود نبود من می توانستم موجود باشم؟ و از خودم ؟ پدر و مادرم؟ منبعی ناکامل تراز خدا ؟ شروع می کند و همه را حذف می کند و به خدا؟ می رسد. مثلا خودم؟ را حذف کرد چون می دانست اگر خودش دلیل به وجود آوردن خودش بود می توانست عمر خود را افزایش دهد!!! و نسل به نسل عقب می آمد و خدا چونان یگانه علت ممکن وجود به مثابه موجودی متفکر وجود می داشت.
- و برهان سوم تصور وجود خدا به عنوان موجودی کامل بود. اما پی یر گاسندی و بعد از او کانت و فیلسوفان دیگر ادعا داشتند که تصورخدا چونان موجودی کامل هیچ ربطی به وجود واقعی چنین موجودی ندارد!( البته این برهان را نخستین بار آنسلم قدیس در سده ی یازدهم مطرح کرده بود.)
دکارت وجود خویش به عنوان موجودی آگاه را دریافته بود.اما در پله ی بعدی که به درک وجود خدا می رسید نظریاتش به قانون تبدیل نشد! قانونی مانند قوانین ریاضی که همه آن را قبول کنند.
دور تسلسل دکارتی :
دور تسلسل دکارتی به عنوان جدی ترین نقد تاملات مورد توجه قرار گرفته است. دکارت سعی دارد که ثابت کند خدایی کامل و نافریبکار وجود دارد . اما برای اثبات ، او باز از تصورات روشن و متمایز قرون وسطایی استفاده کرده بود (جوهر ، علت ، معلول نمی تواند از علت بزرگتر باشد و ...) که خود متضمن وجود خداست!
بنابرین خدا به تصورات روشن و متمایز من اعتبار می دهد اما تصورات روشن و متمایز من آن چیزی هستند که وجود خدا راتضمین می کنند. بنابراین دکارت برای این که ثابت کند که تصورات روشن و متمایز حقیقی هستند ، ناگزیر بود نشان دهد که خدا وجود دارد و این که ذات او عاری از فریبکاری است. اما اودر اثبات این که خدا وجود دارد ، به حقیقت تصورات روشن و متمایز تکیه می کند که به وجود خدا اعتبار می بخشد. کمتر دانشمندی باور دارد که دکارت می تواند از این دور باطل اجتناب کند. در روزگار خود دکارت ، منتقد او آرنولد دور باطل دکارتی را بی درنگ یافت: وجود خدا با تصورات روشن و متمایزی که تضمین می شود که وجود او فرضا تصوراتی نظیر این را تضمین می کند که معلول نمی تواند بزرگتر از علت باشد و کامل تر نمی تواند از کمال نایافته به وجود آید .
دکارت بر این باور بود که هنگامی که تاملات به پایان رسید هر ذهن معقول و منطقی را به پذیرش آن وادار خواهد کرد!
دکارت خردگرا می کوشد تجربه باوری را که مدعی است احساس ها بهترین منبع شناختند را مردود وانمود کند! اما دلایل او اغلب ضعیف و زورکی هستند. مثلا می گوید : من دریافتم که پیکرهای عظیم از دور کوچک و برج های مربع مدور می نمایند! یا مثلا می گوید شنیده ام که کسانی که پاهای خود را از دست داده اند گاه احساس هایی از آن ها دریافت می نمایند!
مثال تکه ی موم:
او در مثال تکه موم زیرکانه نتایج جالبی می گیرد. می گوید بگذارید به طور کلی از اجسام سخن نگوییم زیرا مغشوش کننده است ، بلکه جسمی خاص را مثال بزنیم. تکه ای موم را در نظر بگیرید. موم شیرینی عسل را از دست داده است ولی هنوز چیزی از عطر گل هایی که زنبوران موم را از آن ساخته اند ، به مشامتان می رسد ، اندازه و شکل معینی دارد ، وقتی دست می زنید سفت است ، بافت و حرارت و رنگ و بوی مخصوصی دارد. چنین می نماید که ترکیبی از این خواص است ولی اگر جلوی آتش قرار گیرد ، یکایک خواصش تغییر می کند. موم آب می شود ، شکل دیگری پیدا می کند ، گرمتر می شود ، به رنگ قهوه ای سیر در می آید ، بوی دیگری می دهد. بی درنگ مزه ی عسل ، بوی گل ها محو می گردد ، اندازه اش افزایش می یابد و جز آن ها .
آیا تکه ی موم اکنون همان است که بود؟ همه میل دارند بگویند که آری. اما آیا مگر خواصش تغییر نیافته است؟ اما چه چیزش همان است که بود؟
دکارت می گوید خاصیتی که در موم باقی مانده است این است که موم مکانی را اشغال کرده است. او ثابت می کند که اشیای مادی برای وجود داشتن مستلزم داشتن بو ، رنگ ، مزه و بو نیستند. اما باید اندازه و شکل داشته باشند. در واقع او می گوید حواسی که ما درک میکنیم ( رنگ ها ، مزه ها و صداها ) معلول اشیای خارجی هستند که اندام های ما را بر می انگیزند! تجربی دانان انگلیسی آن را کیفیات ثانوی می نامند. کیفیات نخستین هم کیفیاتی هستند که دکارت آن را خواص ضروری اشیای مادی می داند مانند اندازه ، شکل و قوه ی حرکت و می گفت این ها از راه تعقل شناخته ی می شنوند!
دکارت با انکار واقعیت عینی کیفیات ثانوی و اصرار بر این که تنها کیفیات نخستین واقعیت عینی دارند خواص ماده را به چیزهایی محدود کرد که دانشمندان می توانستند اندازه بگیرند و از طریق ریاضیات توضیح دهند. دکارت با این ادعا که جهان مادی از طریق قوانین مطلقا حقیقی هندسه و مکانیک قابل شناخت است ، مبانی فیزیک ریاضی را پی ریزی کرد.
اما قوه ی حرکت چه بود؟ دکارت آن را خدا نامید. دکارت می گوید خدا علت حرکت است. او نخستین علت در حرکت عالم مادی است و اوست که میزان دائمی و ثابت حرکت و انرژی را تعیین می کند. اما خدا پس از آفرینش جهان و به حرکت انداختن آن بر طبق قوانین هندسه و مکانیک در ساعت واره ی مکانیکی عالم دخالتی نمی کند. عدم دخالت خدا در کار جهان ، در فلسفه ی دکارت ، پاسکال ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی را که نسلی بعد از دکارت به دنیا آمد و کاتولیکی پارسا بود ، بسی آشفته ساخت به گونه ای که پاسکال می نویسد : من هرگز دکارت را نمی بخشم . او در سرتاسر فلسفه ی خود دوست می داشت بتواند خدا را از سر واکند . اما او چاره ای جز این نداشت که حرکت اولیه ی جهان را به او واگذار کند ، پس از آن دیگر با خدا کاری نداشت.
مکانیسم عالم ساعتواره :
نظریه ی دکارت در باره ی جهان مادی مکانیک مداری خوانده می شود. عالم مادی برای دکارت این گونه است : یک نظام ساعت واره ی مکانیکی از اجسام در حال حرکت طبق قوانین فیزیک . جهان طبیعت عبارت است از اجسامی با اندازه ها و شکل های هندسی گوناگون ، بی رنگ ، بی صدا ، بدون طعم و بو یا بافت است. آنان در تاثیر متقابل با یکدیگر ، در حرکتی مکانیکی بی مقصد ، در عالمی ساعت واره جابجا می شوند.
دکارت درمورد جانوارن رفتارگرا به شمار می رود. او منکر عقل و هوش ، ذهن یا هر حالت ذهنی درونی جانوران بود. دکارت مدعی بود که اگر ماشین ها به گونه ای بازسازی می شدند که مانند جانوران به نظر می رسیدند ما نمی توانستیم آن ها را از یکدیگر تشخیص دهیم!
در مقابل نظریه ی دکارت نظریه ی تکامل داروین قرار دارد که نشانگر تکامل تمامی انواع موجودات زنده از یک خواستگاه مشترک است!
نظریه جوهرهای جسمانی و ذهنی دکارت :
واقعیت شامل نفس ، خدا و ماده است. همه چیز جوهر است زیراهمه چیز یا جوهر یا صفتی از آن است. دکارت جوهر را قائم به ذات تعریف می کند. یعنی برای وجود داشتنش به چیزهای دیگر نیاز ندارد. و اعتقاد دارد که فقط خدا می تواند به معنای اکید چنین جوهری باشد. جوهرهای دیگر برای وجود داشتن به خدا نیاز دارند. هر دو جوهر مادی و اندیشنده( ذهن) را خدا آفریده است.
جوهر مادی یا جسمانی :
مکانی را اشغال می کند. در حرکت مکانیکی است. به بی نهایت قابل تقسیم است. با اصابت اجسام دیگر حرکت می کند. بدون اراده ی مختار ، بدون تعقل یا هر خاصیت اخلاقی.
جوهر اندیشنده:
مکانی را اشغال نمی کند ، در حرکت نیست ، جزئی از ساعتواره نیست ، استعداد تعقل ، به خاطر سپردن ، انکار کردن دارد . فاعل و مختار است و اخلاقا مسئول رفتار خویش است.
دکارت گام به گام برای خود ثابت کرد که :
- من وجود دارم
- خدا وجود دارد
- تمام تصورات روشن و متمایز من حقیقی هستند زیرا که خدا آن ها را تضمین می کند
- جهان مادی وجود دارد
- سرانجام این که واقعیت جهان های مادی و انسانی با تصورات روشن و متمایز من از آن ها مطابقت دارند. بدین گونه تصورات روشن و متمایز من کلید تمامی واقعیاتند. و ریاضیات کلید عقل است.
دوگانه باوری روان – تنی دکارت :
واقعیت عبارت است از دو نوع جوهر : ذهنی و جسمانی( مادی )
دوگانگی روان – تنی در این بیت شعر انگلیسی ، خیلی خوب بیان شده است :
روح چیست ؟ : ماده نیست No Matter
ماده چیست ؟ : روح نیست Never Mind
مساله ی اراده و اختیار :
مساله ای که فلسفه را از روزگار آگوستین قدیس به ستوه آورده است : مساله ی اراده ی مختار و جبر گرایی است!
جبرگرایی به لحاظ تاریخی چونان نظریه ای به وجود آمد که هر چیزی که وجود دارد نتیجه ی ضروری و اجتناب ناپذیر علل پیشین است و نمی تواند جز آن که هست باشد.
جبرگرایی نوین از زمان دکارت به وسیله ی قوانین علمی و علیت دیکته می شود. و عبارت است از این نگرش که هر چیزی ضرورتا طبق رشته ای قوانین علی علمی رخ می دهد.
جبرگرایی عالم نیوتنی جوهرهای ممتد در فضا را در حرکت توصیف می کند : اجسام چونان نتیجه ی ضروری فشار یا اصابت اجسام دیگر به آن ها حرکت می کنند.
در تقابل کلی با جبرگرایی ضروری و اجتناب ناپذیر عالم جسمانی ای که دکارت ، کوپرنیک و گالیله توصیف کرده بودند ، اراده ی مختار جوهر روحی ، اندیشنده و ذهنی قرار دارد. اصل اراده ی مختار انکار این امر است که جبرگرایی در مورد کنش های انسانی را صدق می کند.
این مساله در عرصه ی روان شناسی جنایی امروز بسیار بحث برانگیز است: که آیا عمل مجرم نتیجه ی ضروری علل پیشین است ، یعنی او نمی توانست جز آن که انجام داده ، کار دیگر انجام دهد؟؟؟ آیا جامعه باید مورد سرزنش قرار گیرد یا مجرم مسئول کنش خویش است؟؟؟
مساله ی روح - جسم
به نظر دکارت ، روح من تنها به کلی از حیث صفاتش با جسم متفاوت نیست بلکه به کلی از جسم من مستقل است و ممکن است بدون آن وجود داشته باشد.
روح از جسم به عنوان مسکن استفاده می کند و مانند سکانداری کشتی را هدایت می کند. در سده ی بیستم فیلسوف بریتانیایی گیلبرت ریل دوگانه انگاری دکارت را از حیث روح چونان شبحی در یک ماشین مورد حمله قرار داد. دوگانه انگاری مفرط دکارت هر گونه تاثیر روح و جسم بر همدیگر را انکار می کند.
می دانیم که حرکت فقط ویژهی اجسام مادی است ، حال این سوال به وجود می آید که روحی که هیچ گونه فضایی را اشغال نمی کند و جسمانی یا مادی نیست چگونه می تواند جسم را به حرکت درآورد؟
بعضی این تقسیم بندی دکارت را فقط برای سازش بین علم نوین و کلیسا می دانند!
بعد از شکست آتن از اسپارت در جنگ پلوپنز (404 پ.م ) دولت – شهرهای تجزیه شده ی یونانی بعد از سال ها جنگ و منازعه مغلوب فیلیپ مقدونی گردیدند (338 پ.م) و در نهایت جزئی از امپراطوری اسکندر مقدونی شدند.
در این کشمکش ها ماشین فلسفه ی آتن از حرکت باز نایستاد و ارسطو شاگرد کبیر افلاطون دستگاه فلسفی خود را بنیان گذاشت.
ارسطو در 384 پ.م در شهر استاگیرا واقع در مقدونیه و در نزدیکی شهر مدرن سالونیکا دیده به جهان گشود . پدر او پزشک ویژه ی شاه آمینتاس بود و همین باعث شد که ارسطو دوران خردسالی را با شاهزاده فیلیپ در دربار پشت سر بگذارد. ارسطو در هجده سالگی به مدت بیست سال در آکادمی افلاطون دانش اندوزی کرد و با مرگ افلاطون آتن و آکادمی را ترک کرد و به مطالعه ی سیاست و زیست شناسی پرداخت با بازگشت به آتن مدرسه ی لوکیوم را تاسیس کرد و فرزند فیلیپ ( اسکندر ) را هم به شاگردی پذیرفت اما با مرگ اسکندر در 323 پ.م به خاطر دوستی با پادشاه مقدونی و جو ضد مقدونی بعد از مرگ او ، آتن را ترک گفت و یک سال بعد درگذشت!
ارسطو را گسترش دهنده ، تحلیل کننده (و حتی گاه سوء تعبیر کننده ) ی آثار افلاطون و اساسا مشتقی از افلاطون می دانند. اما بعضا او را بزرگ تر از افلاطون نیز دانسته اند. عده ای هم تفاوت های میان افلاطون و ارسطو را به دیدگاه های متفاوت آن ها نسبت می دهند.
برخلاف افلاطون که آرمان های سیاسی و اخلاقی اش بر پایه ی حقایق انتزاعی و کامل ریاضیات و منطق بود ارسطو بیشتر به دانش عملی اعتقاد داشت.
ارسطو برخلاف افلاطون صورت و ماده را جدا از هم نمی داند و اعتقاد دارد که هر چیزی وحدتی از صورت و ماده است. علاوه بر اصول ماده و صورت ، اصول قوه و فعل را هم تعریف کرد و ماده را اصل قوه و صورت را اصل فعلیت نامید.
ارسطو اعتقاد دارد که چهار نوع علت ، سرشت هر چیز مفردی را تعیین می کند. مثلا در ساختن یک خانه :
علت مادی ( مواد و مصالح لازم برای ساخت خانه ، مواد بالقوه )
علت صوری ( خانه ای که ساخته می شود ، شکل فعلیت یافته)
علت فاعلی ( کار و عوامل اجرائی)
علت غائی ( دلیل ساخت خانه )
ارسطو شناخت اشیا را مستلزم شناخت حلقه های علی و معلولی می داند. و همین رویه او را به مفهوم خدا می رساند. ارسطو جهان را مستلزم یک علت اولیه ی جنبش می داند که خود ناجنبنده است! خدای ارسطو خدای مسیحی و یهودی نیست! او خدا را به عنوان علت اولیه ی حرکت در جهان نا آفریده ! معرفی می کند. خدای ارسطو غیر مادی ( و به همین دلیل غیر قابل تغییر) است و فقط سبب تغییر می شود.
ارسطو خوشبختی را برای انسان در فعالیت روح مطابق فضیلت معنا می کند. و در ادامه می گوید که دو نوع فضیلت وجود دارد : اخلاقی و عقلانی ، فضیلت اخلاقی را در نگهداری مهار عقلانی تمایلات غیر عقلانی روح و فضایل عقلانی را در تامل در حقیقت علم ، هنر ، فلسفه ، عقل شهودی و علم اخلاق می داند .
ارسطو اعتقاد دارد که آدمی برای خوشبختی نیاز به بخت نیک ، ظاهر جسمانی ، خانواده ، کودکان ، دوستان و نوعی حکومت سیاسی مناسب دارد.
سقراط را در این که فضیلت را دانش می دانست نکوهش می کند و می گوید دانش نیکی ، فقط در صورت تمرین می تواند بر رفتار ما تاثیر گذار باشد و هر گونه فضیلت اخلاقی را حدی وسط ( میانگین طلایی ) میان افراط و تفریط می داند.
ارسطو نظریه ی سیاسی افلاطون در جمهوری را رد می کند و با مطلق گرایی سیاسی جمهور ( حکومت فیلسوف – فرمانروا ) مخالفت می کند و کل سیستم را آرمانی و دست نیافتنی می داند. دولت ارسطو دولتی است که قانون اساسی بر آن حاکم است(پولیتی) و آزادی و برابری در آن حرف اول را می زند. چنین حکومتی میانگین اولیگارشی ( حکومت توانگران) و دموکراسی است. پولیتی در عمل حکومت طبقه ی متوسط پرشمار است زیرا به اعتقاد ارسطو بهترین جامعه ی سیاسی را شهروندان طبقه ی متوسط تشکیل می دهند چون به احتمال زیاد موازین عقلانی را پیروی می کنند و نگهدارنده موازنه ی قدرت علیه توانگرانی هستند که فقط با استبداد می توانند حکومت کنند و تهی دستانی که پست تر از آنند که مناسب حکومت کردن باشند!
ارسطو و افلاطون نگرش های مشابه زیادی هم دارند. هر دوی آن ها دولت را دارای هدف اخلاقی می دانند ، دولت را بر خانواده و بر خود مقدم می دانند و دیدگاه هر دو در مورد دولت های خوب و بد به یک گونه است : سه نوع دولت خوب ( پادشاهی ، اشرافی ، جمهوری متکی به قانون اساسی) و سه نوع دولت بد ( حکومت های تورانی (ستمگر) ، اولیگارشی و دمکراسی افراطی ) را تعریف می کنند.
ارسطو نخستین طبقه بندی علوم را فراهم کرد :
منطق ، روش مطالعه ی به کار گرفته شده در تمام علوم
علوم نظری ، علاقه به شناخت ناب ، انتزاعی : ریاضیات ، فیزیک ، زیست شناسی ، روان شناسی و مابعد الطبیعه (فلسفه ی اولی)
علوم کاربردی ، علاقه به شناخت به عنوان وسیله ی اداره یا کنش : اخلاق و سیاست
علوم مولد ، علاقه به شناختی که در ساختن چیزهای مفید یا زیبا به کار آید.
بعد از فتح سراسر جهان یونانی و مشرق تا هندوستان مقدونیه ای ها بعد از دویست سال از امپراطوری روم شکست خوردند و در امپراطوری روم که میراث تمدن خود را از یونان گرفته بود جذب شدند. بعدها امپراطوری روم ( شامل سراسر اروپا و خاورمیانه به ویژه آفریقای شمالی) به دلیل غیر قابل اداره شدن این قلمرو دچار رکود شد. امپراطوری به نحو روزافزونی در معرض نهب و غارت مهاجمان بربر قرار گرفت و در سال 400 میلادی آلاریک ویزیگوت ها را از فراز کوه های آلپ به داخل شهر رم روانه کرد و روم در 410 اشغال و غارت شد. در سده ی پنجم میلادی با تضعیف امپراطوری مسیحیت دین رسمی امپراطوری و ساختار کلیسا نیرومندترین سازمان در اروپا شده بود. و اعتقادات و ارزش های مسیحی بر امپراطوری روم حاکم گردید و آن چه که از فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان و رم به دستشان رسید یا مورد سوء استفاده ی کلیسا قرار گرفت و یا شرک آلود ، غیر مسیحی و غیر اخلاقی نامیده شد و نابود گردید. برای بیش از هزار سال ( از سده های چهارم تا پانزدهم ) مسیحیت سراسر دنیای اجتماعی و فرهنگی اروپا ، زندگی سیاسی و شخصی ، نهادهای اجتماعی ، روابط اقتصادی ، دانش جهان طبیعی ! و ادبیات و هنر را شکل داد و نظر ورزی فلسفی آزاد ، عقلانی و مستقل یونانیان که توسط مسیحیت از اجتماع گرفته شده بود تا عصر مدرن در فلسفه در سده ی هفدهم با دکارت چونان نخستین نماینده ی آن بازنگشت!
برای مسیحیت علم ، فلسفه ، ریاضیات ، هنر و زندگی خردمندانه در برابر ایمان ، فداکاری ، دعا ، کارهای نیک ،عشق و اطاعت از خدا و کلیسای او اهمیتی نداشت!
اما در ترور تاریخ ، که در آن دستاوردها و آرزوهای تمدن ها ناپدید می شوند ، به نظر می رسد که فیلسوفان بزرگ از طریق نوعی فنا ناپذیری باقی می مانند. افلاطون و ارسطو زنده ماندند. این طنز تاریخ است که دو فیلسوف بزرگ مسیحیت ، آگوستین قدیس و تامس آکیناس قدیس ، فلسفه های عمیق خود را با تلفیق مسیحیت با دقیقا فلسفه ی شرک آمیز یونان به وجود آورند ، فلسفه ای که کلیسا آن را تقریبا به تمامی نابود کرده بود . سنت آگوستین با افلاطون ، سنت تامس با ارسطو.
آگوستین قدیس (354 تا 430 م ) در بزرگترین اثر خود به نام شهر خدا تمایزی که بین شهر آسمانی حقیقت جاوید خدواند و شهر زمینی سیلان عقیده ، برقرار کرده است همان تمایزی است که افلاطون بین جهان محسوس و معقول قائل بود!
آثار ارسطو که پس از سده ی نخست در غرب انتشار یافته بود ، در شرق میانه باقی مانده بود. با ظهور تمدن اسلامی ، نوشته های ارسطو به عربی ترجمه و آن گاه به یاری مترجمان یهود به عبری و لاتین برگردانده شد و سرانجام دوباره در سده ی دوازدهم به غرب راه یافتند. در طی سده های میانه ، فیلسوفانی که کوشیدند از میان عقاید مسیحی با کمک تفکر کلاسیک نظام فلسفی معقولی تنظیم کنند مکتبیان خوانده شدند و نظام های فلسفی شان فلسفه ی اسکولاستیک یا مدرسه گرایی نام گرفت. مدرسه گرایی نامی قراردادی است که به فلسفه ی مکتب های کلیساهای سده ی میانه که بعدا دانشگاه شدند داده شد. این مکاتب سعی داشتند اعتقادات مسیحی را با عناصری از فلسفه ی یونان افلاطون یا ارسطو با استفاده از قیاس و بحث منطقی ترکیب کنند. مدرسه گرایی در فلسفه ی تامس اکیناس به عالی ترین مرحله تکامل رسید.
فلسفه ی ترکیبی تامس آکیناس (1225 تا 1274 م) که در بیست و دو جلد آثار اصلی او تنظیم شده ( فلسفه ی سوما ) معتبرترین نظام در فلسفه ی کاتولیکی و یکی از عالی ترین دستاوردهای فلسفی دنیای غرب است. جهان بینی تامس گرایی که مدعی حقیقت مطلق است مبتنی بر ایمان به وحی ربانی و تاکید عقل می باشد. تامس آرای ارسطو را ماهرانه به کار گرفته است. مثلا او این عبارت از ارسطو که انسان حیوان سیاسی است را با این تعریف که انسان موجودی روحانی هم هست جمع کرده است! یا مثلا تعریف جنباننده ی ناجنبیده را برای خدا اخذ و با تعریفی که خدا را آفریننده و علت اول وغائی معرفی کرده است جمع کرده است.
اما عصر نوزایی یا رنسانس آغازی دوباره برای فلسفه به معنای واقعی بود. هنگامی که نوشته های ارسطو در اختیار همه قرار گرفت تفکر مسیحی زیر سوال رفت و حاکمیت مقتدر دو نهاد قرون وسطایی بزرگ ، کلیسای کاتولیک روم و امپراطوری مقدس روم رو به تضعیف نهاد. در سده ی پانزدهم روشنفکران از مسیحیت ارسطویی شده به عنوان منبعی سرگردان کننده به متون اصلی کتاب های تمدن های یونان و روم روی آوردند. در 1453 و با سقوط قسطنطنیه به دست ترک ها فرهنگ یونان باستان که در امپراطوری شرقی حفظ شده بود در اختیار غرب مسیحی قرار گرفت. و آغاز قرن شانزدهم برابر بود با ظهور شیوه ی نوینی از آگاهی ، احیای روح انسان محوری در تقابل با دینداری مسیحایی. بازخوانی اومانیسم کلاسیک یونانی ، که انسان محور و طبیعت مرکز بود برای دانشوران رنسانس این نتیجه را داشت که انسان را محترم بدارند و بساط تحقیر طبیعت در رابطه با جهان فراطبیعی را بر چینند. آن ها با الهام از گذشته به آینده چشم دوختند و مشروعیت نظام فئودالی ، کلیسا و امپراطوری را بیش از پیش به چالش کشیدند. هنر از تصویرگری رنج و مرگ به نمایش شادی یونانی در زندگی بازگشت . پیکرتراشی از نمادگرایی دینی فاصله گرفت. داود میکلانژ و شام آخر لئوناردو نمونه های والایی از چهره پردازی عصر نوزایی از بدن طبیعی انسان پویا به شمار می روند. اختراع چاپ ، باروت و بهبود قطب نما برای دریانوردی ، نتایج شگرفی بار آورد. سده ی پانزدهم زمان کشفیات بزرگ بود : کشف دنیای جدید توسط کلمب و کشف مسیر آبی هند و خاور دور با دور زدن دماغه ی امید نیک . رشد سریع اصلاح دینی و پروتستان گرایی توسط مارتین لوتر ضربه ی مستقیمی بر وحدت جهان مسیحی قرون وسطی وارد آورد.
در قرن شانزدهم بهترین مغزهای متفکر مجذوب اخترشناسی شدند. در نتیجه ی آن ناسازگاری هایی میان مشاهدات نوین و نظریه ی اخترشناسی بطلمیوس که در شهر اسکندریه ی مصر و در سده ی دوم متداول بود پیدا شد. در سده ی شانزدهم اخترشناس لهستانی نیکلاس کوپرنیکوس با استفاده از مشاهدات و ریاضیات نظریه ی زمین مرکزی بطلمیوس را که چهارده سده متدوال بود واژگون و نظریه ی خورشید مرکزی را ارائه داد. واکنش کلیسا به انقلاب کوپرنیکی شدید بود و دانشمندان پشتیبان این نظریه تکفیر و به اعدام محکوم گشتند. در 1600 جئوردانو برونو ، در 1620 وانینی ، در 1621 فونتااینی یر به اتهام خداناباوری به دیرک آتش گرفتار شدند. در این بحبوحه اخترشناس ایتالیایی (1565 تا 1642) گستاخانه در صدد اثبات نظریه ی کوپرنیکوس برآمد. تلسکوپی ساخت که اشیا را هزار بار بزرگتر می گرداند و به وسیله ی آن اقمار ژوپیتر ، حلقه های ساتورن و سطح ماه را مشاهده کرد. نظریه های او را به دلیل عدم تطابق با کتاب مقدس محکوم کردند. و او در پیشگاه دادگاه تفتیش عقاید یا انگیزیسیون به حبس ابد محکوم شد و ناچار شد در ظرف سه سال هر هفته مزامیر توبه و استغفار را از حفظ قرائت کند! و تا زمان مرگش در فلورانس تحت نظر بود.
اما با همه ی این مشکلات قطار علم هیچ گاه از حرکت باز نایستاد. به تدریج تلسکوپ ، میکروسکوپ و دماسنج اختراع گردید و نظریه ی گازهای بویل ، قوانین الکتریسیته و خاصیت آهن ربایی ، قوانین علم بینایی و روشنایی (اپتیک) ،نظریه ی گردش خون هاروی ، ابداع هندسه ی تحلیلی دکارت به عنوان اولین محصولات علمی عصر نوزایی تحولات بزرگی ایجاد کردند. ماشین علم دوباره در جاده ی اصلی خود قرار گرفته بود. دو عنصر در روش علمی مشخص شدند:
یک – عنصر تجربی ( کاربرد مشاهده ی حسی و آزمایش )
دو – عنصر عقلانی ( ریاضیات و استدلال قیاسی )
نخستین کسی که بر پیکر فلسفه ی اسکولاستیک زخم کاری را وارد کرد فرانسیس بیکن انگلیسی بود. او در انگلستان با روش علمی به پدیده ها می نگریست و آن را برای اثبات تجربه گرایی یک پیروزی روش مشاهده و آزمایشگری بر عقل تلقی کرد. دکارت نیز با روش علمی به پدیده ها می نگریست ولی از این رهگذر خردگرایی را ترجیح می داد.
رنه دکارت نخستین فیلسوف عصر جدید است که نخستین نظریه ی مابعدالطبیعه را در پاسخ به نگرش علمی نوین عالم و در رابطه با مدعیات مخالف کلیسا ارائه می دهد.
دکارت در 1596 یعنی در آستانه ی سده ی هفدهم به دنیا آمد. وی فرزند یک حقوقدان در بریتانی ( ناحیه ای در شمال غربی فرانسه ) و عضو یکی از قدیمی ترین و محترم ترین خانواده های ناحیه بود. پسری که اغلب لباس مخملی سبز می پوشید و شمشیری بر کمر داشت. او به شیوه ی اشرافیانه بزرگ شد . از همان اوایل که در مدرسه ی ژزوئیت ها (فرقه ای از کاتولیک ها ) درس می خواند کتاب های درسی ملال آور مبتنی بر اطلاعات مغشوش و اطلاعات تایید نشده و جزمیات کسالت بار کلیسا ، برای او قانع کننده نبود. بعدها در لافلاش تحصیلات را به یکباره تعطیل کرد و به سیر و سیاحت پرداخت. آرزوی یقین داشتن از هر چیز دیگری برای دکارت مهم تر بود ، دکارتی که تنها به ریاضیات یقین داشت! وی در حالی که به تحصیل موسیقی و ریاضیات مشغول بود پیشرفت ارتش را دنبال می کرد. در 1619 به ارتش دوک باواریا (آلمان) انتقال یافت و بر اثر هوای سرد نوامبر در شهر کوچکی معطل شد . آن شب دکارت در اطاقی در بسته ، در کنار گرمای بخاری بزرگ باواریایی تصمیم گرفته بود موقعیت خود را از لحاظ فلسفی و شخصی بازبینی کند. آن شب برای او شب مهمی بود آن چنان که او عهد کرد بقیه ی عمر خود را وقف اثبات علم جدید کند و نذر کرد که به زیارتگاه مریم مقدس در لوئرتو(واقع در ایتالیا) برود و به پاس بینشی که به او عطا شده بود شکرگزاری کند. نه سال بعدی دکارت وقف یافتن روشی برای متحد کردن علوم شد. فروش املاک موروثی از پدر ، فراغت لازم را برای دکارت فراهم کرد. او معمولا تا ظهر در بستر می ماند و چونان فیلسوفی شهرت دارد که بهترین آثارش را در بستر انجام داده است. او به کسی که آرزو دارد آثار فکری نیکی تولید کند ، بطالت و تنبلی را توصیه می کرد!!! دکارت هیچ گاه مانند برخی فیلسوفان هم عصر خود استاد دانشگاه نشد چون دانشگاه ها زیر ممیزی کلیسا بودند. او تصمیم گرفت که هیچ تعهد اجتماعی را نپذیرد حتا به ازدواج نیز تن در نداد. دکارتی که هیچ زیبایی ای را قابل مقایسه با زیبایی حقیقت نمی شناخت نظری کلب منشانه در مورد ازدواج دارد. او می گوید هنگامی که شوهری بر مرگ همسر خود می گرید... به رغم این ، در زوایای روح خود یک شادی پنهانی احساس می کند. در 1622 م رساله ی اخترشناسی اش ، درباره ی علم ، را به پایان برد که در آن روش ریاضی محورانه ی خود را به کار بست و فرضیه ی کوپرنیک را تایید کرد. اما او با شنیدن محکومیت گالیله و سوزاندن کتابش از سوی دیوان تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک دست از انتشار رساله ی خویش برداشت. شاگردان دکارت درباره ی نظرات واقعی دکارت در باره کلیسا و آموزش آن اختلاف نظر دارند که آیا او واقعا متدین بود یا چنین وانمود می کرد؟! او خود گفته است من باید مصلحتی پیدا کنم که بتوانم حقیقت را بدون تکان دادن تخیل کسی یا وارد آوردن ضربه ای به عقاید عمومی بیان کنم . او همچنین گفته است : اینک که من نه تنها تماشاگر جهان ، بلکه چونان بازیگر روی صحنه ی آن هستم ، به صورت خود ماسک می زنم. سه سال بعد از ترس دکارت از مجازات گالیله ، او کاربردی از روش ریاضی مدار خود در فیزیک را با پیشگفتاری زیر عنوان گفتار در باره ی روش انتشار داد که تا امروز چونان اثری کلاسیک در فلسفه معتبر است. ده سال بعد تاملات (ایگناتیوس لویولا موسس نظام مذهبی ژزوئیتی کتابی به همین نام داشت که دکارت می بایست در زمانیکه درکالج ژزوئیتی ها بود شش روز در هفته این کتاب را به دقت میخواند!) را منتشر ساخت که بعدها خواندن آن توسط دستگاه تفتیش عقاید ممنوع شد. دکارت به دعوت کریستینا ملکه ی سوئد ، کشوری که دکارت آن را سرزمین یخ و خرس می خواند ،( برای فهماندن فلسفه ی خود به او ) راهی آن کشور شد و یک هفته بعد از بازگشت از سوئد به علت بیماری ذات الریه درگذشت. و بدین گونه بزرگترین فیلسوف فرانسه در اوج نیرومندیش از دنیا رفت. اتین ژیلسون یک فیلسوف نامدار قرن بیستم درباره ی دکارت می گوید: او فقط با اندیشه و برای اندیشه زندگی کرد ... هرگز وجودی شریفتر از او نبود.
چهره ای از رنه دکارت ، پدر و مبدع فلسفه ی مدرن و بزرگترین فیلسوف فرانسه ، در موزه ی لوور پاریس آویزان است. او با نگاهی حزن انگیز دیر آشنا و تا حدی متکبر می نگرد و تبسمی اشرافی ، تمسخر آمیز و تا حدی تحقیز آمیز به لب دارد. دکارت برای فلسفه ارزشی قائل نبود!!! او می گوید فیلسوفان هر کدام دیگری را می کوبند بی آن که بتوانند صحت نظرشان را اثبات کنند ، و در ادامه می گوید فیلسوفان از ریاضیات سر در نمی آورند و دلایلشان باستانی و کهنه اند.
دکارت در جمله های آغازین کتاب تاملات می گوید اگر واقعا می خواهم چیزی را در علوم محکم و دائمی نگهدارم ، همه چیز را باید یکباره در زندگی واژگون کنم ... . اما سوال اینجا بود که توانایی عقل در شناخت حقیقت تا چه حد است؟
پاسخ دکارت پاسخ افلاطون و تمام خردگرایان است.عقل مهم ترین عنصر در طبیعت بشر و تنها وسیله ی مطمئن شناخت است. و در این راه ریاضیات روشی است که دکارت ریاضی دان ، مبدع هندسه ی تحلیلی ، می خواهد برای فلسفه استفاده کند. دکارت در قواعد برای رهبری ذهن می گوید ریاضیات عبارت است از کاربرد فقط دو کنش ذهنی که به وسیله ی آن دانش راستین می تواند تحصیل شود : شهود و قیاس
اما روش دکارت برای رسیدن به هدفش چه بود؟ شک کردن. شک کردن دکارت انقلابی است! او در نظر داشت تمام باورهای خود را به کناری افکند و در همه چیز شک کند.
اما دکارت در پروسه ی شک کردن خود به اصلی غیر قابل شک برخورد و آن را به این شیوه بیان کرد :
Cogito, ergo sum
می اندیشم پس هستم
دکارت برای کوگیتو آزمونی تعیین کرد. البته بعضی از قسمت های آزمون دکارت توسط کسانی مانند پی یر گاسندی بعدها زیر سوال رفت اما در نظریه ی شناخت دکارت یک حقیقت تزلزل ناپذیر و بدون تردید وجود دارد و آن وجود خود من چونان فاعل آگاه است و بدین ترتیب کوگیتوی دکارتی ذهن باوری ( سوبژکتیویسم ) را وارد فلسفه ی مدرن می کند.
دکارت کوشید که فلسفه ی ریاضی محورانه ی عقلانی رافراهم سازد تا هیچ کس نتواند به آن شک کند. دکارت می ترسید! می ترسید که مبادا به موضع فلسفی سولیپ سیسم ، سقوط کند ، نگرشی که بنابر آن ، تنها چیزی که وجود دارد یعنی یگانه واقعیت ، ذهن من با اندیشه های آن است و اشخاص دیگر و جهان فیزیکی تنها ایده هایی در ذهن من هستند. سولیپ سیسم به نحوی خطرناک به نمود فلسفی شکلی از اختلال روانی نزدیک است که آن را اسکیزوفرنی می نامند.
به آزمون حقیقت پناه برد و در راستای پیدا کردن دلایل عقلی وجود خدا حرکت کرد. او نمی بایست از روش حکمای کاتولیک قرون وسطی برای اثبات وجود خدا استفاده می کرد. روشی که امروزه در معرض نقد ویران کننده ی فلسفه ی مدرن واقع شده است. روشی که علت نخستین را خدا می نامیدند. دکارتی که هنوز ثابت نکرده بود جهان وجود دارد حق نداشت علت نخستین جهان را خدا بنامد!
دکارت به ایده های خود می نگرد. و سه سوال از کجا می آیند؟ چه نوع واقعیتی دارند؟ و به چه چیز اشاره می کنند؟ را مورد بررسی قرار می دهد. و ایده ها را به سه دسته تقسیم می کند : ایده های که فطری هستند و با هر کسی زاده می شوند ، ایده هایی که ابداع تخیلات انسانی هستند (مجعولات) و سوم معانی و مفاهیمی که به نظر می رسد از خارج ، از طبیعت و به رغم اراده ی ما به ما می رسد(اتفاقی یا عارضی).
او می گوید تمامی صور و معانی یا ایده ها می توانند احتمالا مجعولات ، ابداعات من ، ساخته یامعلول من باشند به استثنای ایده ی خدا.
او سه برهان برای وجود خدا می آورد:
- تصورات و علت ها : او می گوید ما پیش از هر چیز یک تصور روشن و متمایز از خداوند داریم. پس باید علت تصورات ما خدا باشد.(فیلسوفان جدید اکثرا با نظر دکارت موافق نیستند! مثلا تصوری که بوداییان و قبایل آفریقایی و بومیان آمریکای مرکزی از خدا دارند را یک تصور فرا طبیعی می دانند!)
- دکارت دو برهان دیگر را مطرح کرد چون بیم داشت که نخستین برهان برای بعضی قابل قبول نباشد. در برهان دوم دکارت به حذف کردن رو می آورد. با خود می گوید اگر این وجود نبود من می توانستم موجود باشم؟ و از خودم ؟ پدر و مادرم؟ منبعی ناکامل تراز خدا ؟ شروع می کند و همه را حذف می کند و به خدا؟ می رسد. مثلا خودم؟ را حذف کرد چون می دانست اگر خودش دلیل به وجود آوردن خودش بود می توانست عمر خود را افزایش دهد!!! و نسل به نسل عقب می آمد و خدا چونان یگانه علت ممکن وجود به مثابه موجودی متفکر وجود می داشت.
- و برهان سوم تصور وجود خدا به عنوان موجودی کامل بود. اما پی یر گاسندی و بعد از او کانت و فیلسوفان دیگر ادعا داشتند که تصورخدا چونان موجودی کامل هیچ ربطی به وجود واقعی چنین موجودی ندارد!( البته این برهان را نخستین بار آنسلم قدیس در سده ی یازدهم مطرح کرده بود.)
دکارت وجود خویش به عنوان موجودی آگاه را دریافته بود.اما در پله ی بعدی که به درک وجود خدا می رسید نظریاتش به قانون تبدیل نشد! قانونی مانند قوانین ریاضی که همه آن را قبول کنند.
دور تسلسل دکارتی :
دور تسلسل دکارتی به عنوان جدی ترین نقد تاملات مورد توجه قرار گرفته است. دکارت سعی دارد که ثابت کند خدایی کامل و نافریبکار وجود دارد . اما برای اثبات ، او باز از تصورات روشن و متمایز قرون وسطایی استفاده کرده بود (جوهر ، علت ، معلول نمی تواند از علت بزرگتر باشد و ...) که خود متضمن وجود خداست!
بنابرین خدا به تصورات روشن و متمایز من اعتبار می دهد اما تصورات روشن و متمایز من آن چیزی هستند که وجود خدا راتضمین می کنند. بنابراین دکارت برای این که ثابت کند که تصورات روشن و متمایز حقیقی هستند ، ناگزیر بود نشان دهد که خدا وجود دارد و این که ذات او عاری از فریبکاری است. اما اودر اثبات این که خدا وجود دارد ، به حقیقت تصورات روشن و متمایز تکیه می کند که به وجود خدا اعتبار می بخشد. کمتر دانشمندی باور دارد که دکارت می تواند از این دور باطل اجتناب کند. در روزگار خود دکارت ، منتقد او آرنولد دور باطل دکارتی را بی درنگ یافت: وجود خدا با تصورات روشن و متمایزی که تضمین می شود که وجود او فرضا تصوراتی نظیر این را تضمین می کند که معلول نمی تواند بزرگتر از علت باشد و کامل تر نمی تواند از کمال نایافته به وجود آید .
دکارت بر این باور بود که هنگامی که تاملات به پایان رسید هر ذهن معقول و منطقی را به پذیرش آن وادار خواهد کرد!
دکارت خردگرا می کوشد تجربه باوری را که مدعی است احساس ها بهترین منبع شناختند را مردود وانمود کند! اما دلایل او اغلب ضعیف و زورکی هستند. مثلا می گوید : من دریافتم که پیکرهای عظیم از دور کوچک و برج های مربع مدور می نمایند! یا مثلا می گوید شنیده ام که کسانی که پاهای خود را از دست داده اند گاه احساس هایی از آن ها دریافت می نمایند!
مثال تکه ی موم:
او در مثال تکه موم زیرکانه نتایج جالبی می گیرد. می گوید بگذارید به طور کلی از اجسام سخن نگوییم زیرا مغشوش کننده است ، بلکه جسمی خاص را مثال بزنیم. تکه ای موم را در نظر بگیرید. موم شیرینی عسل را از دست داده است ولی هنوز چیزی از عطر گل هایی که زنبوران موم را از آن ساخته اند ، به مشامتان می رسد ، اندازه و شکل معینی دارد ، وقتی دست می زنید سفت است ، بافت و حرارت و رنگ و بوی مخصوصی دارد. چنین می نماید که ترکیبی از این خواص است ولی اگر جلوی آتش قرار گیرد ، یکایک خواصش تغییر می کند. موم آب می شود ، شکل دیگری پیدا می کند ، گرمتر می شود ، به رنگ قهوه ای سیر در می آید ، بوی دیگری می دهد. بی درنگ مزه ی عسل ، بوی گل ها محو می گردد ، اندازه اش افزایش می یابد و جز آن ها .
آیا تکه ی موم اکنون همان است که بود؟ همه میل دارند بگویند که آری. اما آیا مگر خواصش تغییر نیافته است؟ اما چه چیزش همان است که بود؟
دکارت می گوید خاصیتی که در موم باقی مانده است این است که موم مکانی را اشغال کرده است. او ثابت می کند که اشیای مادی برای وجود داشتن مستلزم داشتن بو ، رنگ ، مزه و بو نیستند. اما باید اندازه و شکل داشته باشند. در واقع او می گوید حواسی که ما درک میکنیم ( رنگ ها ، مزه ها و صداها ) معلول اشیای خارجی هستند که اندام های ما را بر می انگیزند! تجربی دانان انگلیسی آن را کیفیات ثانوی می نامند. کیفیات نخستین هم کیفیاتی هستند که دکارت آن را خواص ضروری اشیای مادی می داند مانند اندازه ، شکل و قوه ی حرکت و می گفت این ها از راه تعقل شناخته ی می شنوند!
دکارت با انکار واقعیت عینی کیفیات ثانوی و اصرار بر این که تنها کیفیات نخستین واقعیت عینی دارند خواص ماده را به چیزهایی محدود کرد که دانشمندان می توانستند اندازه بگیرند و از طریق ریاضیات توضیح دهند. دکارت با این ادعا که جهان مادی از طریق قوانین مطلقا حقیقی هندسه و مکانیک قابل شناخت است ، مبانی فیزیک ریاضی را پی ریزی کرد.
اما قوه ی حرکت چه بود؟ دکارت آن را خدا نامید. دکارت می گوید خدا علت حرکت است. او نخستین علت در حرکت عالم مادی است و اوست که میزان دائمی و ثابت حرکت و انرژی را تعیین می کند. اما خدا پس از آفرینش جهان و به حرکت انداختن آن بر طبق قوانین هندسه و مکانیک در ساعت واره ی مکانیکی عالم دخالتی نمی کند. عدم دخالت خدا در کار جهان ، در فلسفه ی دکارت ، پاسکال ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی را که نسلی بعد از دکارت به دنیا آمد و کاتولیکی پارسا بود ، بسی آشفته ساخت به گونه ای که پاسکال می نویسد : من هرگز دکارت را نمی بخشم . او در سرتاسر فلسفه ی خود دوست می داشت بتواند خدا را از سر واکند . اما او چاره ای جز این نداشت که حرکت اولیه ی جهان را به او واگذار کند ، پس از آن دیگر با خدا کاری نداشت.
مکانیسم عالم ساعتواره :
نظریه ی دکارت در باره ی جهان مادی مکانیک مداری خوانده می شود. عالم مادی برای دکارت این گونه است : یک نظام ساعت واره ی مکانیکی از اجسام در حال حرکت طبق قوانین فیزیک . جهان طبیعت عبارت است از اجسامی با اندازه ها و شکل های هندسی گوناگون ، بی رنگ ، بی صدا ، بدون طعم و بو یا بافت است. آنان در تاثیر متقابل با یکدیگر ، در حرکتی مکانیکی بی مقصد ، در عالمی ساعت واره جابجا می شوند.
دکارت درمورد جانوارن رفتارگرا به شمار می رود. او منکر عقل و هوش ، ذهن یا هر حالت ذهنی درونی جانوران بود. دکارت مدعی بود که اگر ماشین ها به گونه ای بازسازی می شدند که مانند جانوران به نظر می رسیدند ما نمی توانستیم آن ها را از یکدیگر تشخیص دهیم!
در مقابل نظریه ی دکارت نظریه ی تکامل داروین قرار دارد که نشانگر تکامل تمامی انواع موجودات زنده از یک خواستگاه مشترک است!
نظریه جوهرهای جسمانی و ذهنی دکارت :
واقعیت شامل نفس ، خدا و ماده است. همه چیز جوهر است زیراهمه چیز یا جوهر یا صفتی از آن است. دکارت جوهر را قائم به ذات تعریف می کند. یعنی برای وجود داشتنش به چیزهای دیگر نیاز ندارد. و اعتقاد دارد که فقط خدا می تواند به معنای اکید چنین جوهری باشد. جوهرهای دیگر برای وجود داشتن به خدا نیاز دارند. هر دو جوهر مادی و اندیشنده( ذهن) را خدا آفریده است.
جوهر مادی یا جسمانی :
مکانی را اشغال می کند. در حرکت مکانیکی است. به بی نهایت قابل تقسیم است. با اصابت اجسام دیگر حرکت می کند. بدون اراده ی مختار ، بدون تعقل یا هر خاصیت اخلاقی.
جوهر اندیشنده:
مکانی را اشغال نمی کند ، در حرکت نیست ، جزئی از ساعتواره نیست ، استعداد تعقل ، به خاطر سپردن ، انکار کردن دارد . فاعل و مختار است و اخلاقا مسئول رفتار خویش است.
دکارت گام به گام برای خود ثابت کرد که :
- من وجود دارم
- خدا وجود دارد
- تمام تصورات روشن و متمایز من حقیقی هستند زیرا که خدا آن ها را تضمین می کند
- جهان مادی وجود دارد
- سرانجام این که واقعیت جهان های مادی و انسانی با تصورات روشن و متمایز من از آن ها مطابقت دارند. بدین گونه تصورات روشن و متمایز من کلید تمامی واقعیاتند. و ریاضیات کلید عقل است.
دوگانه باوری روان – تنی دکارت :
واقعیت عبارت است از دو نوع جوهر : ذهنی و جسمانی( مادی )
دوگانگی روان – تنی در این بیت شعر انگلیسی ، خیلی خوب بیان شده است :
روح چیست ؟ : ماده نیست No Matter
ماده چیست ؟ : روح نیست Never Mind
مساله ی اراده و اختیار :
مساله ای که فلسفه را از روزگار آگوستین قدیس به ستوه آورده است : مساله ی اراده ی مختار و جبر گرایی است!
جبرگرایی به لحاظ تاریخی چونان نظریه ای به وجود آمد که هر چیزی که وجود دارد نتیجه ی ضروری و اجتناب ناپذیر علل پیشین است و نمی تواند جز آن که هست باشد.
جبرگرایی نوین از زمان دکارت به وسیله ی قوانین علمی و علیت دیکته می شود. و عبارت است از این نگرش که هر چیزی ضرورتا طبق رشته ای قوانین علی علمی رخ می دهد.
جبرگرایی عالم نیوتنی جوهرهای ممتد در فضا را در حرکت توصیف می کند : اجسام چونان نتیجه ی ضروری فشار یا اصابت اجسام دیگر به آن ها حرکت می کنند.
در تقابل کلی با جبرگرایی ضروری و اجتناب ناپذیر عالم جسمانی ای که دکارت ، کوپرنیک و گالیله توصیف کرده بودند ، اراده ی مختار جوهر روحی ، اندیشنده و ذهنی قرار دارد. اصل اراده ی مختار انکار این امر است که جبرگرایی در مورد کنش های انسانی را صدق می کند.
این مساله در عرصه ی روان شناسی جنایی امروز بسیار بحث برانگیز است: که آیا عمل مجرم نتیجه ی ضروری علل پیشین است ، یعنی او نمی توانست جز آن که انجام داده ، کار دیگر انجام دهد؟؟؟ آیا جامعه باید مورد سرزنش قرار گیرد یا مجرم مسئول کنش خویش است؟؟؟
مساله ی روح - جسم
به نظر دکارت ، روح من تنها به کلی از حیث صفاتش با جسم متفاوت نیست بلکه به کلی از جسم من مستقل است و ممکن است بدون آن وجود داشته باشد.
روح از جسم به عنوان مسکن استفاده می کند و مانند سکانداری کشتی را هدایت می کند. در سده ی بیستم فیلسوف بریتانیایی گیلبرت ریل دوگانه انگاری دکارت را از حیث روح چونان شبحی در یک ماشین مورد حمله قرار داد. دوگانه انگاری مفرط دکارت هر گونه تاثیر روح و جسم بر همدیگر را انکار می کند.
می دانیم که حرکت فقط ویژهی اجسام مادی است ، حال این سوال به وجود می آید که روحی که هیچ گونه فضایی را اشغال نمی کند و جسمانی یا مادی نیست چگونه می تواند جسم را به حرکت درآورد؟
بعضی این تقسیم بندی دکارت را فقط برای سازش بین علم نوین و کلیسا می دانند!