با توام
تو که آمده ای شنیده ها را باز بشنوی
حرف های مرا هم نیوش کن
تو که آینه ی چشمانت دردهای مرا انعکاس می دهد
در عجم که چرا چیزی نمی گویی
تو که از حصار روزمرگی سر به بیرون کشیده ای
تو که داغ دیده ای
مرثیه شنیده ای
در عجبم که چرا چیزی نمی گویی
مگر ندیدی که سیاهی آمد و زبان رنگ مرد
مگر ندیدی که چگونه تبرهاشان بر سر سازهامان فرود می آمد
تو که کفن شدن موسیقی خاک را ناظر بودی
تو که می دانی آدم مرده است و صحنه خالی شده است
ای ساتور خورده چرا نمی نالی
سال هاست دریچه ی دل های مردم بسته است
سال هاست که دیگر هیچ چشمی جز آوای سکوت ترس را فریاد نمی زند
امروز که آمده ای باز شنیدن کنی
درست گوش کن
نترس
قلم درکش و هوای خوانده شدن کن
در کلام تو سازی است که شکسته نمی شود
در کلام تو رنگی است که سیاهی نمی پذیرد
درکلام تو تصویری است که با بسته شدن چشم ها فراموش نمی شود
در کلام تو معجزه ی خیال است
معجزه ای که ذهن انسان بیمار را شفا می بخشد
تا به حال کسی در گوشی با تو گفته است که خدا همان کلام توست ؟
پس خداگونه خلق کن
امروز من آواز در می دهم
فردا تو فریاد کن
باشد که روزی برخیزیم