شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

دست هایمان را بگیرید!

پدران ما
می ترسند
پلیس استبداد می شوند
یونیفرم می پوشند
تحقیر می شوند
رنج می برند
پدران ما
بدون هیچ اندیشه ای
نگاهشان را بر می بندند
ندانسته هیزمی شده اند
برای سوزاندن اندیشه ها
پدران ما از مبارزه می ترسند
نمی دانند که غول های فکر را اربابانشان در شیشه کرده اند!
شاید نمی دانند که سبک شده اند
به سبکی چوب پنبه ی درب یک شیشه ی ترک خورده
دیوار زندان فرو می ریزد
اندیشه ی آزادی می بالد
رنج به اشباع می رسد
با یک جرقه
شیشه می ترکد
و چوب پنبه را تف می کند
و پدرانمان
تازه می فهمند
که مزدور چرا می ترسد
پدران ما می ترسند
پدران ما از یک تابو می ترسند
ای پدران
نترسید
یونیفرم ها را از تن بیرون کنید
پوتین ها را بسوزانید
بگذارید پاهاتان لمس کند خاک مزار دوستان جوانمان را !
پدران !
فرزندان شما آزادی می خواهند!
پدران !
فرزندان شما راه رفتن را آموخته اند
دست هایمان را بگیرید
نترسید
شما امروز می دانید مزدور چرا می ترسد
پدران
جان فرزندانتان
دیگر بس کنید!!!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...