جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

هيچ گاه نمي ميرد


فنا ناپذير شده است
گاهي به خودم مي گويم كه بعد از مرگ من آيا باز زنده مي ماند؟ با اين كه آزارم مي دهد اما نمي دانم چرا انگار با او اخت شده ام. او را خود ساختم. عروسكي با پارچه هاي رنگي قرمز و سبز. مي خواستم مال خودم باشد. عاشق عروسك نبودم. فقط مي خواستم مثل تمام بچه هاي هم سن و سالم يك عروسك داشته باشم. همين! يك عروسك! يك عروسك پارچه اي با دست هاي مصنوعي،صورت مصنوعي، نگاه هاي مصنوعي ، نه زياد هم مصنوعي نبود. يعني مصنوعي بود اما نمي دانم چرا به ناگاه مثل آن كه كسي در آن دميده باشد جان گرفت. البته حدس مي زنم ناگهاني بوده باشد اما مي دانم كه اين عروسك براي من جان نداشت. تا به خودم آمدم ديدم كه عروسكي كه ساخته شده بود تا مال من باشد همان عروسك بي جان پارچه اي نگاه هاي مرا در قفس كرده است. انگار سال ها از آشنايي من و عروسك مي گذشت. عروسك هر روز پيش چشمم فريباتر و جذابتر نشان مي داد. هم بازي بي جان من مرا به بازي گرفته بود. انگار من عروسك عروسك خويش بودم. احساس مي كردم هميشه دروغ ها از حقيقت به وجود مي آيند اما بايد مي پذيرفتم كه گاه حقيقت ها مولود يك دروغند. دروغي كه آنقدر تو را مي فريبد تا از تو جان مي گيرد. در تو ريشه مي دواند،‌ مي بالد،‌ به دور تو مي پيچد و جزئي از تو مي شود.
جزئي ازيك حقيقت محض. شيره هاي تو را مي نوشد و با خنده اي دردناك و زيبا تو را به صليب مي كشد و تو جزئي از حقيقت يك دروغ مي شوي! و مي فهمي كه ما همه خود نيز مولود يك دروغيم!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...